Home Contact Sitemap

راه من

ترانه مال مردم نت به نت، پیدا ولی گم بود

My Way

rss feed technorati fav

پیشنهاد

Firefox 3
وردپرس فارسی

من

آگهی

آرشیو

موضوعات

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa

counter

Performancing Metrics Blog Statistics

RSS خوشمزه

RSS گوگل‌شیر

خوراک‌رولینگ

     

نوشته‌های اخیر

نظرات اخیر

RSS جعبه‌ی موسیقی


واژه‌ها را یک به یک کنار هم گذاشت. دستانش نه پینه بسته بود همچو کارگران آفتاب‌سوخته‌ی کویر، و نه می‌توانست آن‌چنان مقدس باشد مثل مردمی که از زندگی خود می‌زنند تا به دیگران زندگی ببخشند. واژه تمام راه او بود...

۱۸ تیر

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در حرف

روز است دیگر، گاهی هم ۱۸ تیر می‌شود.

۵ نظر » . ۱۸م تیر, ۱۳۸۷

مرا به نام صدا کن

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در شخصی, طنز

جونم براتون بگه که حدود ۲ سالی هست من بعد از اعلام خبر الزامی شدن استفاده از کارت ملی در اقصی نقاط جهان که به شبکه‌ی بانکی شتاب مجهز هستند در تالاپ و تولوپ گرفتن این سند رسمی موجودیت خویش افتادم و برای اعلام مالکیت شخص شخیصم بر بدن خویش به هر در و دیواری کوباندم. اما از آنجایی من حتی برای اینکه به دریا هم بروم باید یک عدد آفتابه‌ی نفیس مسی همراه خود ببرم، این است که اینه. حالا بعد از دو سال نه شناسنامه دارم و نه کارت ملی. اینم که می‌بینن زنده‌ام از برکات درگاه الوهیت خداوندی‌ست وگرنه من کجا و زندگی کجا؟
قصه از اونجا شروع می‌شه که شخصی با سواد و کمال در ثبت احوال سجلی بنده عملیات انتحاری انجام داد و رسمآ با جلوه‌های ویژه تر زد به نام من در همان عنفوان نوزادی و اسم بنده را فوأد نام نهاد. حالا این فوأد چه معنی‌ای داره باید بررسی کرد در نهج‌البلاغه و مراجع عربی. خلاصه به قول یارو که اسم بچه‌ش تو شناسنامه پولاد بود و صداش می‌کردن فولاد، اسم منم تو شناسنامه فوأد بود و صدام می‌کردن فؤاد.
از این اتاق به اون دفتر، از این امضا به اون مهر، گذشتیم و رسیدیم به فصل کارت ملی‌گیری. کارت ملی همه‌ی اعضای خانواده به سرعت برق و باد صادر و تحویل داده شد، اما برای من نقطه‌ی عطفی در صنعت نام‌گذاری قرار داده شد.
اول اینکه نام من در سیستم مدرن کارت ملی‌زنی “فواد” ثبت شده بود در حالی که در سیستم عهد بوق سجلی “فوأد” و همه‌ی این شاهکارها در حالی اتفاق می‌افتاد که نام من در تمام دایرةالمعارف‌های جهان اعم از قرآن، دهخدا، معین، منصور، داریوش، آکسفورد و لانگمن حتا (سلام مه یا) به صورت مشکوکی فؤاد ثبت شده بود. بنابراین بعد از گذشت ماه‌ها از درخواست برای کارت ملی اینجانب، فرمان رسید این شناسنامه از فؤاد بگیرید و تغییرات لازمه را در آن بتپانید.
این بود که حدود ۶ ماه و اندی برمه (سلام اندی مولر آق فری) پیش عریضه‌ای نوشتیم خدمت سازمان محترم ثبت احوال تهران (که از بد حادثه نام مرا در تهران ثبت کرده‌اند و نه یزد) که عزیز دل‌انگیز لطف بفرمایید اسم من توی شناسنامه فوأد ثبت شده، آن را به فؤاد که در کتاب خود سازمان هم می‌باشد تغییر و مرا از این بی‌هویتی نجات بدهید.
هی من برو ثبت احوال یزد، هی شناسنامه‌ی جدید نیا! بگذریم که در این بین ۵-۶ هزار تومنی هم برای اثبات زنده بودنم باید خرج می‌کردم. بالاخره تا چند روز پیش که تشریف‌فرما شدم و نظر کارشناسانه‌ی ثبت احوال تهران مبنی بر اینکه نام فوأد به فؤاد غیرقابل تغییر است و باید “فواد” در نظر گرفته شود. فقط شما واکنش کارمند ثبت احوال یزد را نسبت به این نظر کارشناسی باید می‌دیدید تا به شما میزان کارشناسی تفهیم شود. من و کارمند ثبت احوال یزد هر چه در کتاب نام‌گذاری ثبت احوال و نیز نرم‌افزار مربوطه به دنبال کلمه‌ی منحوس فواد گشتیم چیزی پیدا نکردیم و همه چیز به نام فؤاد بود.
و اینگونه بود که در همان لحظه به عمق کلمه‌ی کارشناس نائل شدم. به من پیشنهاد شد که برای اینکه سریعتر بتوانی شناسنامه را به اسم خودت بگیری، بهتر است خود شخصآ به تهران رفته و عملیات نام‌گذاری بر روی کودک ۲۳ ساله را تعجیل ببخشی.
حالا شما پیدا کنید وصول کننده‌ی چک‌ها و امضا کننده‌ی سندهای مربوط به اینجانب را که از مال دنیا فقط یک گواهینامه دارم. هر چند چیز زیادی توی این دنیا به من مربوط نمی‌شه، ولی به هر حال.
آیا شما به یاد آن داستان معروف عزیز نسین نیفتادید که درباره‌ی شخصی بود که زنده است ولی هویت ندارد؟

۴ نظر » . ۱۶م تیر, ۱۳۸۷

تاریخی‌ترین روز تولد من

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در شخصی

می‌تونست روز تولدم امسال، یکی از مزخرف‌ترین روزهای تولدم باشه. هر چند که من روزهای تولدم با روزهای معمولی‌م هیچ فرقی هم نمی‌کرد. اما دو امتحان پایان‌ترم مشکل این روزها رو برای من سخت کرده بود. منی که با درس خوندن غریبه‌ام. خلاصه هر چه بود امتحانات تموم شد، باید دید سرنوشت من به کجا می‌زسه.
اما امروز ۱۲ تیر ۱۳۸۷، فقط یک روز تولد معمولی برای من نیست. این یک روز تاریخی برای من است. تبریکات صمیمانه‌ی دوستان مجازی‌ام به من ثابت کرد که می‌شود به جامعه‌ی مجازی دل بست و غصه‌ها رو از یاد برد. اگر اطرافیان حقیقی بگذارند می‌توان به جامعه‌ی مجازی و دوستانش تکیه کرد. می‌شه به آق فری (فرشاد عزیز) و اسی (احسان مصلحی) و همه‌ی بچه‌های توییتر و فرندفید و وبلاگستان ایمان آورد. با این حرکتی که خود نبوغ است: پادکست تبریکات تولد فؤاد!
نمی‌دانم چه بنویسیم، که برای من در این لحظات سخت است با واژه‌ها ور بروم. گاهی وقت‌ها واژه در مقابل عظمت دوستی کم می‌آورد. چه می‌شود گفت.

وقتی پستچی زنگ در خانه را می‌زند و تو از بچه‌های توییتر و فرندفید، هدیه‌ی تولد دریافت می‌کنی، بغض می‌کنی و خجالت می‌کشی از اینکه لیاقت این همه محبت را نداری. عکسی که می‌بینید، نشانه‌ی کوچکی از بزرگواری این عزیزان است. عقاید یک دلقک از طرف حامد ملک، عاشقانه‌ها از طرف مه یا و آنام و زندگی در پیش رو از طرف مریم اردکانی.
این تاریخی‌ترین روز تولد من است، علاوه بر اینکه او هم این روزها پیش من است، و چه لذتی بالاتر از این همه دوستی و محبت

و جاودانگی؟ دست تک تک شما دوستان رو از راه دور می‌بوسم و امیدوارم با من یا بی من هر جا که هستید در یاد هم باشیم. دوستتون دارم.

این عکس هم هدیه‌ای‌ از طرف باران کوچولو:

خبر تکمیلی: هدیه‌ی پدرام ویسی هم رسید: مکتوب اثر پائولو کوئیلیو، ممنون پدرام جان.

۲۷ نظر » . ۱۲م تیر, ۱۳۸۷

تمومش می‌کنیم

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در سیاست, شعر من, طنز

چرا، چی شد که درگیریم، با این وضعی که می‌بینیم
یه ریز از برق می‌نالیم، یه ریز دنبال بنزینیم
به جای زندگی با هم، دنبال لقمه‌ای نونیم
تموم زندگی‌مونو، به پوله، که ما مدیونیم

تمومش می‌کنیم یا نه
تمومش می‌کنیم یا نه
چقدر اسیر این دردیم
تمومش می‌کنیم یا نه
تمومش می‌کنیم یا نه
به دقیانوس چرا برگردیم؟

دیگه جونم به لب اومد از این سوژه‌ی تکراری
همه‌ش قافیه می‌بافم، مزخرف، از رو بیکاری
چرا دیگه نمی‌خندیم، چرا خوشحال نمی‌بینیم
با اینکه هسته‌ای داریم، چرا غمگین غمگینیم
چرا دیگه نمی‌خندیم، چرا خوشحال نمی‌بینیم
با اینکه هسته‌ای داریم، چرا غمگین غمگینیم

تمومش می‌کنیم یا نه
تمومش می‌کنیم یا نه
چقدر اسیر این دردیم
تمومش می‌کنیم یا نه
تمومش می‌کنیم یا نه
به دقیانوس چرا برگردیم؟

ویدیوی تمومش می‌کنی با صدای شهرام صولتی

۶ نظر » . ۶م تیر, ۱۳۸۷

روز

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در شعر

وصل تو را دم می‌زدم هر دم…
می‌دانم،
در نبودم،
وصل تو می‌آید.
هنوز نمی دانم با مرگم
این دو سه نام را
با کدام اجازه خواهم برد
انسان،
و عدالت،
و عشق

اگر زخم‌هایم به التیام برسند
فصل خوش‌مرگی است.

روز/مسعود کیمیایی/زخم عقل

یک نظر » . ۳م تیر, ۱۳۸۷