میمیرم
میکشی
میمانی
میروم
دستهایت به خون من،
قشنگ
لبهایم به جام تو،
حرام
میستیزم
میزنی
میبندی
میگریزم
دشنه در دیس
قصد جان
مرگ یک روح سرکش
شاعر میشوم،
قاتل!
(۱۷ خرداد ۱۳۸۷)
دوست داشتم بهاریهام را به صورت پادکست منتشر کنم اما مثل همیشه برنامهریزیهای آخر سال که هیچکدام دقیق نیستند مانع آن شد. به هر حال این شعر به منظور پادکست نوشته شد، قولش را هم در توییتر داده بودم اما ببخشید. زیادهگویی نمیکنم. سال نوی خوبی داشته باشید و از طلوع بهار (فقط خود خود بهار و نه چیز دیگر) لذت ببرید. احتمال میدهم در ایام عید مجال وبلاگنویسی نیابم، حتمآ دلم تنگ میشود. عرض دیگری نیست این شما و این هم شعر بهاری من، امیدوارم به دلهای سبزتان بنشیند:
وقتی میگویم بهار
وقتی میگویم بهار
تو متولد میشوی
مثل شکوفههای گیلاس
مثل بوی عیدی
در جای جای تنم
عطر تو میپیچد
و من سرمست
از خود میمیرم
از تو زنده میشوم.
وقتی میگویم بهار
این خود تویی
که روزها و لحظهها
به انتظارت قربانی شدهاند
در حضور ابرهای بارانی
شاهزادهوار
به عریانی درختان میپوشی
وقتی میگویم بهار
واژه تمام میشود
که تو تمام کلمهای
و زبان سکوت میکند
به احترامت
به شکرانهی قدومت
به ستایش طراوتت
وقتی میگویم بهار
یعنی
خوش آمدی.
(فؤاد-۲۵/اسفند/۱۳۸۶)
از لب تو غزل پرید
از دست من هیچ
چه خیالی!
شعر هم زخم مرا سوزاند
تو … شاعر بودی
من به ناز کشیدن میآمدم
تو … نقاشی بودی
تو را خدا
سالها اینچنین زیبا رقصیده بود
من از دست میرفتم
که چشمهای تو صلح بود
چه میشد اگر
به نقاش تو ایمان میآوردم
۲۶/مهر/۱۳۸۶
شاعر که میرود
واژه دیوانه میشود
واژه بیچاره میشود
شاعر که
میرود
اشک، بغض، آه، لبریز
اما
شاعر که نیست
شاعر که
میرود
واژه را چه باید؟
بیچاره واژه
شاعر که رفته
است…
==============
فؤاد/۸ آبان ۱۳۸۶/به یاد قیصر
امینپور
+ این
نیز بگذرد به یاد عمران صلاحی
دوست داشتم، موهایت
مشکی باشد، بلند
باد در موهایت، به یاد بید مجنون
در امواج گیسویت
فانیان چشمپرست
با حسرت همخواب شوند.
شاید،
دوست داشتم، موهایت
طلایی باشد، گوگوشی
تابوشکن و رؤیایی
به رسم طغیان و تنفس
چتر موهایت، آنقدر کوتاه
تا مزاحمی میان بوسههایمان نپیچد.
میخواستم، بتی از تو
در تمامی میدانهای سرد شهر بسازم
تا همهی مردم شهر
به خداوند ببالند.
میتوانستم
در آغوشت بگیرم
گرمای تنت
مرگ را از چشمان من
بدزدد.
کاش میشد
بیهراس
به میهمانی لبانت میآمدم
و بشریت
از این عاشقانه لبریز میشد.
حیف،
موهایت نه بلند است و مشکی
نه طلایی و گوگوشی
آن دیوار
چون ستم
زیباییت را میخورد
و سپیدارت را
مبارزه میکند.
کدام معمار بیهنر
شاهکار خلقت را
انکار دوخته است…
(فؤاد/۵ اردیبهشت ۱۳۸۶)
پینوشت: از اینکه سیستم نظرات مشکل داشت این چند روز عذر میخوام، ممنونم که اطلاع ندادین!
منبع عکس: my flickr (جستجو شده در کوربیس به تاریخ خیلی پیشترها)
اهل ایرانم.
روزگارم خوش نیست.
تکه جایی دارم، خرده حرفی، سر سوزن حقی.
عالمی دارم بدتر از سنگ سیاه.
دشمنانی سختتر از آهن و سرب.
و خدایی که کمی گم شده است:
پشت آن تاریکی، پای یک قلب یخی.
روی آوار ستم، روی قانونشکنی.
من مسلمان بودم.
قبلهام شعر سپید.
جانمازم خورشید، مهر من باران بود.
ولی افسوس مسلمان بودند.
چکه کردند به تیمار زمین.
قبلهشان خون خدا.
حرفشان آیت زور.
و شکستند دل نازک شببوها را.
اهل ایرانم.
پیشهام آدمیت.
گاهگاهی مینویسم از درد، میسپارم به شما
تا به رنجی که از آن میجوشد
دل تنهایی من، ما بشود.
آرزویم کم نیست.
حوض من بیماهیست.
نگذارید که بیآب شود…
(فؤاد/۱۶ اسفند ۱۳۸۵)
* به یاد سهراب که سراسر صلح بود و آسمان
* به یاد عمران صلاحی
=============
شب که از نیمه گذشت
تو بودی و
سپیدی و
یک خواب
تو بودی و
مرگ در آستانه و
مهتاب
شب که از نیمه گذشت
تو بودی و
چشمان پر از اشک و
لبخند
تو بودی و
دوستان رفته و
بهشت.
شب که از نیمه گذشت
حکایت تو تمام بود
نوبت حکایت ما بود
و تو به زمزمه طعنه میزدی آخر
“ما که رفتیم،
این نیز بگذرد.”
*(این نیز بگذرد/پنجشنبه سیزدهم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج)
با شما تبعیدیانم،
راندگان از فردوس،
با شمام، غرقه در فکر درست و نادرست.
این منم، آخرین بازمانده
از نسل ماقبل زمین
که شما را به اسارتش اعدام کردهاند.
گوش به فرمانم بسپارید،
نامردان! که شما به لهجه،
زن میخوانید،
بردگاناند اینجا، که به آتش نامردی خود میسوزند.
من مردم،
که به مردی خود میبالم.
آهای نامردان زیباروی وسوسهانگیز،
بپوشید، گیسهای فریبندهتان را،
که در این زندان، مردان مثل ابر بارانند.
بپوشید، آن بالای بلندتان را،
که ترکیبتان عقل از سر مردان زمینی میرباید.
بپوشید برفگونه اندامتان را،
نکند مردان مرا، به آتش گناه فروبلعید.
و لبهایتان را فروبندید،
که صدایتان مرگ است.
مردانم، آسوده بیارامید،
تا که قانون، قانون من است.
بخوابید آرام،
با هر کس که میخواهید،
که نامردان به فرمان شمایند.
آخرین بازمانده پیشوای شماست…
(۳۱ شهریور ۱۳۸۴)




