• ۳۰م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی گاهنوشت نظر بدهید »

    داستان موزیکال! زیر قصه‌ای است که برای مسابقه‌ی قلم زرین زمانه نوشتم. البته همان موقع هم گفتم داستانی که دو روزه نوشته شود چیز قابل قبولی از آب در نمی‌آید. بگذریم داستان روی سایت رادیو زمانه هست اما مهم است که شما بخوانید و نظرتان را بگویید. اگر حوصله‌ی روی وب خواندش را ندارید فایل pdf آن را بگیرید. به مناسبت هفته‌ی عشق که از والنتاین شروع شد و به سپندارمذگان رسید این داستان تقدیم به عشق: (بارها خوانده‌ام اما اگر غلط نوشتاری داشت بگویید اصلاح کنم)

    پنج و سیزده
    ساعت روی طاقچه چند سالی است که عقربه‌هایش روی پنج و سیزده دقیقه مانده‌اند. مثل همه‌ی عتیقه‌های این خانه که اگر از حرکت زمانی ایستاده‌اند، دیگر کسی تکانشان نداده است. نیما عاشق تک‌تک سلول‌های مرده و زنده‌ی خانه‌ی پدربزرگ است و همه چیز را در حال و هوای خاطره می‌پرستد.
    حسین آقای شریفی پدر نیما اگر چه یک تاجر ثروتمند یا یک سیاستمدار پرقدرت نیست اما آنقدر دارد که زندگی مجردی پسرش را اینجا، توی این خانه تأمین کند. اما نمی‌خواند. فکر پدر و پسر با هم نمی‌خواند و رباب هم برای همین اینجاست، که هم خانه را آب و جارو کند و هم نیما را تر و خشک. شریفی‌ها جد اندر جد معتقدند تنها یک فرزند پسر کافی است چون با یک تیر چند نشان است. نه دردسر وراثتی می‌ماند و نه دغدغه‌ی بقای اسم و نسل. بی‌آبرویی‌اش هم که حق است.
    نیما عاشق لوازم قدیمی است اما حالش از افکار قدیمی به هم می‌خورد. فکر می‌کند چند جای کار زندگی با این خرافه‌ها می‌لنگد. راستی چطور است که خانواده‌ی شریفی تا به حال فرزند دختری نداشته؟
    مرغ سحر ناله سر کن
    داغ مرا تازه‌تر کن
    آواز با خش‌خش گوشخراشی از گرامافون پیر در خانه می‌پیچید. نیما روی صندلی راحتی چوبی تاب می‌خورد و با چشم‌های بسته سرش را به موازات آهنگ تکان می‌داد. این تنها صفحه‌ای است که سال‌های اول انقلاب از سوزاندن جان سالم به در برده. هر وقت این صفحه را گوش می‌کند یاد آن آرشیو ارزشمندی می‌افتد که می‌توانست داشته باشد سنتی و پاپ سرشار از زندگی. آخ که اگر یکی از آن صفحه‌های مرضیه مانده بود یا الهه‌ی ناز بنان، این روزها چه کسی می‌فهمد اصل و بدل چه فرقی می‌کند. اینکه بوی خوب گندم داریوش را روی صفحه‌ی اصلی داشته باشی برای خیلی‌ها معنی نمی‌دهد اما معنی دارد.
    دستی به صورتش کشید. زبر بود، چندشش شد. انگار زیر پوستش کارخانه‌ی ریش بود. زود در می‌آمد. بلند شد. سوزن روی صفحه را بلند کرد. آرامش داشت، کنار گرامافون دوست‌داشتنی‌اش یک دستگاه پخش سی‌دی بود، پروگرامش را تنظیم کرد و دکمه‌ی پخش را زد:
    کجای این جنگل شب، پنهون می‌شی خورشیدکم
    پشت کدوم سد سکوت، پر می‌کشی چکاوکم
    زمزمه‌کنان جلوی آینه ایستاد. به صورتش آبی زد و کف اصلاح رو به صورتش مالید و تیغ رو آماده کرد.
    دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
    پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
    کف رو از روی صورتش شست و دستی به صورتش کشید. صاف بود، حال کرد. به رباب فکر می‌کرد که وقتی برای امشب بهش اجازه داد تا به دیدن دخترش برود چقدر خوشحال شد و پشت سر هم دعای خیر می‌کرد. ساعت روی طاقچه را نگاه کرد، پنج و سیزده دقیقه بود.
    - مرتیکه‌ خرافاتی، آخه این سیزده دقیقه‌ش دیگه چیه؟ اُسکلمون کردی؟ وسط گرما و دود و دم چه وقت پیاده گز کردنه. باز می‌رن خر از قبرس میارن.
    - ابله، من به فکر تواَم. اون چربیات که آب شد اون‌وقت می‌گی چه رفیق شفیقی داشتم.
    - نمی‌خواد، خیلی هم خوش‌هیکلم. راس می‌گی دوست‌دخترتو وردار این ساعت ببر سیزده به‌در. بعد رئیس می‌گه چرا نصفی از قراردادای شرکت بسته نمی‌شه. بیچاره طرف قرارداد بعدازظهر پخته باید بلند شه بیاد شرایط قرارداد رو بررسی کنه واسه چی؟ چون آقا نوستالژی‌شون می‌شه. به جای قرار ناهار یا شام، ساعت پنج و سیزده دقیقه قرار کاپوچینو می‌ذاره با طرف!
    - بی‌سواد، اصلاً ارزش‌شو ندارن اینا وگرنه می‌بستن.
    - شاسکول! دو زاریت قائمه‌ها. شوخی می‌کنم، به دل نگیر یهو دوقلو می‌زای.
    حمید و نیما مسئول قراردادهای شرکت بیمه بودند. همکار و رفیق فابریک به قول خودشون. تا اینکه حمید بو برد که شرکت یه چیزی‌ش می‌شه وگرنه اوضاع هیئت مدیره انقدر رو به راه نبود. فردای روزی که به نیما قضیه رو گفت دیگه نبود. نیما استعفا داد اما حمید نبود. یه تیکه شده بود لای ابرا.
    نام

  • ۸م شهریور, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی گاهنوشت ۳ نظر »

    نوشتن دو روزه خب نتیجه‌اش همین می‌شود که داستانت برگزیده نشود! البته که انتظار بیش از این هم نداشتم انگار، برای خودم مهم بود که نوشتم. نمی‌دانم اینکه عباس معروفی عزیز گفته است: “در لابلای داستان‌ها می‌چرخیدم و می‌خواندم، گاه غمم می‌گرفت که چرا بعضی‌ها کاغذ سیاه کرده‌اند” آیا شامل داستان من هم می‌شود یا خیر؟! به هر حال آرزو می‌کنم که داستان‌های شاهکاری از مجموعه‌ی برگزیده شده انتخاب شوند. در این زمانه‌ی پر ساماندهی و سانسور قلم زرین زمانه می‌تواند اتفاق نیکویی باشد.
    اما با توجه به اینکه داستان انتخاب نشده و دیگر نیازی به مخفی ماندن نام نیست و مشکلی در انتشارش نمی‌بینم قسمتی از داستان را اینجا می‌گذارم و باقی‌اش را در رادیو زمانه بخوانید. این گاهنوشت‌ها هنوز راه زیادی تا پختگی دارند:

    پنج و سیزده
    ساعت روی طاقچه چند سالی است که عقربه‌هایش روی پنج و سیزده دقیقه مانده‌اند. مثل همه‌ی عتیقه‌های این خانه که اگر از حرکت زمانی ایستاده‌اند، دیگر کسی تکانشان نداده است. نیما عاشق تک‌تک سلول‌های مرده و زنده‌ی خانه‌ی پدربزرگ است و همه چیز را در حال و هوای خاطره می‌پرستد.
    حسین آقای شریفی پدر نیما اگر چه یک تاجر ثروتمند یا یک سیاستمدار پرقدرت نیست اما آنقدر دارد که زندگی مجردی پسرش را اینجا، توی این خانه تأمین کند. اما نمی‌خواند. فکر پدر و پسر با هم نمی‌خواند و رباب هم برای همین اینجاست، که هم خانه را آب و جارو کند و هم نیما را تر و خشک. شریفی‌ها جد اندر جد معتقدند تنها یک فرزند پسر کافی است چون با یک تیر چند نشان است. نه دردسر وراثتی می‌ماند و نه دغدغه‌ی بقای اسم و نسل. بی‌آبرویی‌اش هم که حق است.
    نیما عاشق لوازم قدیمی است اما حالش از افکار قدیمی به هم می‌خورد. فکر می‌کند چند جای کار زندگی با این خرافه‌ها می‌لنگد. راستی چطور است که خانواده‌ی شریفی تا به حال فرزند دختری نداشته؟ متن کامل

    پی‌نوشت:البته فرمت نوشتاری رادیو زمانه کمی از قسمت‌های داستان را مخلوط کرده است. اگر فرمت نوشتاری اصلی را خواستید بگویید بگذارم.

  • ۲۷م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی گاهنوشت ۸ نظر »

    رضا رو جلوی کافی شاپ پیاده کردم، با خنده بهم گفت: “حالا بیا بریم، شاید اونم پیداش شد”، گفتم: “حالم از هرچی والنتاینه بهم میخوره، حالم از اونم بهم میخوره، یه روز تو هم میفهمی” گفت: “برو بابا دلت خوشه” درو بست و رفت، حوصله هیچ کسو نداشتم، همین یه هفته پیش داشتیم واسه امروز نقشه میکشیدیم، نفهمیدم چی شد، به چه بهونه ای منو ترک کرد، دیگه برام مهم نبود، داریوش میخوند: “رو میکنم به آینه، رو به خودم داد میزنم، ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم” به سمت خونه میرفتم، سعی میکردم بهش فکر نکنم، میخواستم امروز رو واسه خودم حال کنم، به کنار خیابون نگاه کردم، امروز شلوغتر از روزای دیگه بود، زنا وایساده بودن و هیچ کسی سوارشون نمیکرد، به چهره هاشون نگاه کردم، یه جور احساس ترحم بهم دست میداد، واسه من که میخواستم والنتاینمو خیابونی سر کنم گزینه های زیادی بودن، اگه ترمز میکردم معلوم نبود چند نفر سوار ماشین میشدن، با خودم گفتم کاشکی میشد واسه همشون یه خرس کوچولو و یه جعبه شکلات میخریدم، اما نه مشکلشون مطمئنآ خرس و شکلات نبود، چجوری بین اینا واسه امشب یکیو انتخاب میکردم، خیابونو دور زدم، برگشتم، تصمیم گرفتم اولین کسی که بهم لبخند زد رو سوار کنم، نگاه کردم، کلکسیونی بود واسه خودش، سبز، سفید، صورتی، بنفش، آبی، چقدر آرایش کرده بودند، ولی پشت این آرایشها چقدر معصوم به نظر میومدن، یه لحظه دیدم یکیشون خندید، مانتوی کوتاه و تنگ آبی روشنی پوشیده بود، موهای مشکیش رو از زیر روسریش بیرون داده بود و چشمای روشن داشت، ترمز کردم، شلوغ شد:
    - من ده تومن بیشتر نمیخواما…
    - ده تومن چیه بابا، پنش تومنم بدی میگیم خدا برکت بده…
    - اصن من مجانی میام، مشتری میشیا…
    - باز ک… و شعر گفتی، مجانی به چه دردت میخوره؟
    - …
    به همشون لبخندی زدم و به مانتو آبیه اشاره کردم بیاد بالا، قهقهه ای زد و گفت ما که بارمونو بستیم، واسه همتون دعا میکنم، نشست تو ماشینو گفت: “را بیفت عسل، که الان ماشینت لوله میشه ها”، بهش نگاهی کردم، خندیدمو راه افتادم، “مرده شور این خارجیا رو ببرن با این والنتاینشون، تاسوعا، عاشورا هم انقده بیکار نمونده بودیم، این پسرای قرتی هم که روزای دیگه پدر ما رو سر چونه زدن در میارن، امروز با دوست دختراشون رفتن عشق بازی، نمیدونم این دخترای ساده چجوری با این پسرا دوست میشن”
    - تو چرا هیچی نمیگی فدات شم؟
    : چی بگم مثلآ؟
    - اسم من شادیه، اسم تو چیه؟
    : سیاوش.
    - بذار ببینمت، آره شبیهش هستی.
    : شبیه کی؟
    - سیاوش شمسو میگم نه قمیشی ها!
    : آهان از اون لحاظ!
    - نه از این لحاظ، ببین ما امروز میخوایم عشقولاین کنیم، داریوش سرور ماست، اما الآن حالگیریه، بذار ببینم چیا داری…
    داشبورد رو باز کرد که عکس هما افتار رو پاش، ” اوکی، ایشون جی اف شمان؟ پس الآن کجان خانوم خوشگله؟”
    : اصلآ حرفشو نزن، عکسشم پاره کن بریز بیرون.
    - بگو پس، قهرین، وگرنه که منو سوار نمیکردی، الان داشتی تو کافی شاپ بستنی میزدی، وای چقده دوست داشتم الان تو کافی شاپ بستنی بخورم و یه بسته شوکولات کادو بگیرم، بیخیال بابا ما رو چه به حرفای عشقولانه، عکس این دختره رو هم پاره نمیکنم، یه دفه دیدی آشتی کردین، خب ببینم بیژن مرتضوی بد نیست، آهان بیا…
    “ای مطرب دلخسته عاشق، بزن زخمه بزن تار، که عاشق شدم انگار”
    جلوی خونه ماشینو پارک کردم و گفتم رسیدیم، گفت: “آها، بدک نیست، تو هم اخماتو وا کن که حوصله ندارم، ببین چه مامان شدم من، خب بریم” رفتیم تو، مانتو و روسریشو دراورد، تاپ نارنجی تنگی تنش بود با شلوار لی، بد نبود، سرو زبون داشت اما بدنش نشون میداد هنوز تازه کاره، “خب تو بشین، من به خاطر فداکاری سیاوش گونت همه کارا رو میکنم، اول بذار ببینم تو یخچالت چی پیدا میشه، ای بابا دریغ از یه سی سی آبجو، خب عب نداره من با همین آب خوردنم مست میکنم”، پارچ و لیوان آب رو گذاشت رو میز، نشست کنارم، دستاشو رو دستم حس کردم، “اه بابا تو چه بیحالی، ولی همچین سانفرانسیسکویی ببرمت که تا آخر عمرت یادت بمونه” لباشو گذاشت رو لبام، چشمام به چشمای روشنش افتاد، چقدر دوست داشتنی و معصوم بود، “صبر کن، پیشگیری یادمون رفت، کاندومات کجاست” “تو کشوی میز” “اوکی، من میرم بیارم” “اوه، همه کلکسیون تمبر و کبریت دارن، این رفیق ما رو ببین، بابا اینکاره ای ها” “با اسانس توت فرنگی، خوش به حال…” کم کم داشتم با حرفاش حال میکردم، از این حرفش چنان خنده ای کردم که گفت: “اه، شما خنده ام بلدی جیگر، بازم از این حرفا میخوای بزنم؟”
    : آره، منو حرفات داره سر حال میاره، چقدر خوبی تو
    - تازه کجاشو دیدی، میخوام حالت بیارم اساسی، که دیگه همش واسه سفر به سانفرانسیسکو به من زنگ بزنی
    : نه بابا، یه خورده خودتو تحویل بگیر
    - نه عزیز، تو این دنیا غیر خودمون هیش کی تحویلمون نمیگیره، ولی مشک آن است که خودش حال بده، بعدش میفهمی
    : خب، دیگه اینقدر پر حرفی نکن، بیا اینجا
    - من که از خدامه، تویی که حرف میکشی از من، ولی وقتی سرحالی چه باحالی!
    باز تو چشاش نگاه کردم، چه حسی بود نمیدونم، حتی توی اوج صمیمیت با هما هم این حس بهم دست نمیداد که الآن، “الآن همه دخترا از دوست پسراشون یه خرس کوچولو کادو گرفتن، ولی خوش به حال منه که تو بغل خرس گنده ای مث توام” اومد تو بغلم، دکمه های پیرهنم رو باز کرد، بازوهاشو گرفتم، تب همه بدنمو گرفت، “اوف، تو چقده یخی” “آره دیگه، من خیلی خونسردم” “پس غورباقه ای دیگه” بازم خندم گرفت، یه چیزی بیشتر از همخوابه شدن باهاش بهم لذت میداد، دست کشیدم توی موهای مشکیش، لبش رو لبم بود، پیرهنم رو در اورد، “خب زود باش دیگه، منو ببین”، به بدنش نگاه کردم، از بالا به پایین، از پایین به بالا، باز به چشماش رسیدم، “خیلی کندیا، میخوای خودم درآرم؟” شیطنت توی وجودش موج میزد، نمیدونم چرا دیگه نمیخواستم ازش لذت مادی ببرم.
    : شادی
    - چیه عزیزم، تو که منو کشتی، یه چند هزار تومن که انقده معطلی نداره
    : شکلات دوست داری؟
    - آره، چه جورم، مخصوصآ که شکلات سیا جون باشه!
    : جدی میگم، میخوای والنتاین داشته باشی؟
    - چی میگی بابا، ما رو چه به این حرفا، بیا سفرمونو بریم!
    : عروسکم دوست داری؟
    - نه مث اینکه جدی جدی یه چیزیت شد یه دفه، آره عزیزم، من شکلات دوست دارم، عروسکم دوست دارم، کادو هم دوست دارم، دوست دارم مث همه دخترا والنتاین داشته باشم، یه دوست پسر فدایی داشته باشم، دوست دارم عاشق باشم، که چی؟
    : خب حاضر شو پس، بریم کافی شاپ!
    - سیاوش چی میگی؟ من و تو، حالت خوبه؟
    : معلومه که حالم خوبه، بهتر از این نمیشه.

    حالا توی ماشین بودیم و بیژن مرتضوی میخوند:
    میون خواب و بیداری، تو رو میدیدم انگاری
    به من گفتی نشو عاشق، که عشق داره گرفتاری
    گذاشتی سر روی شونم، به من گفتی نمیدونم
    چگونه میشه عاشق شد، تو این دنیای بیزاری
    نشو عاشق، نباش عاشق، نگو حتی دوسم داری
    ولی بی عشق چه خواهی کرد…

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics