-
لعنت به آفتابی که سه دفعه بیفته سر این دیفال
۱
دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۷سینماهمیشه فکر میکنم مسعود کیمیایی وقتی فیلمنامهی قیصر را مینوشت به اینجا که رسید بهروز وثوقی رو نقاشی کرد:
نه ننه. سه دفعه که آفتاب بیفته سر اون دیفال و سه دفعه که اذون مغربو بگن، همه یادشون میره که ما چی بودیم و واسه چی مردیم.
این روزها روزهای دلهره است. نه اینکه شایعهی مرگ بهروز وثوقی (نمیگویم مارلون براندو یا رابرت دنیروی سینمای ایران، میگویم بهروز وثوقی) دهان به دهان مردم میچرخد. میدانی در این روزگاری که خبرهای جهان در کسری از ثانیه مخابره میشود و عکس سلبریتیها با قیمتهای نجومی فروخته میشود، دردناک است بیخبری از بهترین بازیگر تاریخ سینمای ایران، مردی که استاد نبود اما همهی بازیگران کنونی این سینما از بزرگ بزرگش تا کوچکترینشان از او به عنوان استاد بهروز وثوقی یاد میکنند.
بهروز وثوقی قیصری است که با تمام تلاشش برای دفاع از ناموس (این ناموس معنی داره، معنی اون هم چیز دم دستی نیست که چپ و راست شبه فمنیستها بهش میتازن) خودش مظلومترین هنرمند این مملکت شد. کافیه نگاهی به هنرمندان قبل از انقلاب بیندازیم که الآن در کجا ایستادهاند. کارگردانان همچنان فیلم میسازند با همهی محدودیتهایی که دارند و سختیهایی که میکشند. بازیگران بسیاری هم ماندند و همچنان بازی میکنند. خوانندگان، لسآنجلس را به تسخیر خودشان درآوردهاند. اما میرسیم به بهروز وثوقی، وقتی او را در کنار هوشنگ توزیع میبینم که تک و توک تئاتری را به روی صحنه میبرند، دلم برای بزرگ سینمای ایران میسوزد.
خسرو نقیبی مینویسد:اما داشتم فکر میکردم اگر برای وثوقی اتفاقی بیفتد، کداممان، چندتا از این مجلهها و روزنامهها جرات دارند آنچه در شان وثوقیست برایش بنویسند؟ وقتی برای رفتن شکیبایی آن همه مرثیه نوشته شد، کسی میتواند جایگاه وثوقی را در یکدوجین از بهترین فیلمهای تاریخ این سینما کتمان کند؟ امیدوارم همیشه زنده باشد، چون مطمئنَم خجالتزده میمانیم. خبر بد تازهتری نیست. امیدوارم همین فردا، با جایی گفتوگو کند و مطمئن شویم حالَش آنقدر بد نیست که نگران بمانیم. کسی شک دارد که سینمای ایران بازیگری به توانمندی او بهخودش ندیده است؟
دلم میخواهد برای بهروز وثوقی بنویسم، هنوز که اندکی زنده است بنویسم. وقتی تو در این سینمای تازه تولد یافته قد میکشیدی و بزرگ میشدی، من نبودم. بارها افسوس این نبودن را خوردهام گرچه به دهه شصتی بودنم افتخار میکنم. میدانی بهروز، برای خود خود خودت مینویسم. هنوز هم که هنوزه وقتی “قیصر” را میبینم ایمان میآورم به اینکه جز تو و مسعود کیمیایی کسی نمیتوانست سینمای ایران را سینما کند. همین سینمایی که حالا هر کسی از راه میرسد از نردبانش بالا میرود. حالا این سینما وکیل وصی پیدا کرده است، تو که نیستی، مسعود کیمیایی فیلمنامههایش را مینویسد و خط میزند و محدودیت محاصرهاش کرده است. علی حاتمی خیلی زود دلش گرفت و رفت. داریوش مهرجویی روز به روز منزویتر میشود. اسمها را گم میکنم. هان راستی میبینی، ما مفتخریم که هنرمندان جهانیمان را ممنوعالخبر میکنیم. گلشیفته فراهانی و میترا حجار به امید جهانی شدن میروند اما در وطن غریب میشوند. ملت مشتاقند حریم خصوصی هنرمندشان را برای هم بلوتوث کنند! حالا در این سینما چماقکشها فرهنگ میسازند، درد این نیست. قدمشان به زور سر چشم اما مشکل اینجاست که در را به روی صاحبان این سینما بستهاند. خرافههای خودساخته را به اسم معناگرا به خورد ملت میدهند در زمانهای که دیگر کسی کتاب نمیخواند.
بهروز، یاد این دیالوگ از “همسفر” که میافتم بیاختیار میخندم. “کرهش حیوانیه، دوغ حیوانی هم بیار” بعد آهنگ همسفر گوگوش را که میشنوم اشک سرازیر میشود، تک تک صحنههای همسفر جلوی چشمم رژه میرود، هفتادهزار تومنی! راستی چرا از گوگوش جدا شدی؟ به خاطر همین مردم بود، نه؟ همهی درد ما همین مردم بودند.
حالا گوگوش هم میخواند، خوب هم میخواند. اما تو نیستی. تو هیچ جای این هنر انقلابی نیستی، همه جا هستی. سه دفعه این آفتاب لعنتی سر دیفال ایران افتاده، سی سال! نمردی و گوله هم خوردی. سه دفعه آفتاب افتاده سر این دیفال و سه دفعه اذون مغربو گفتن. اما تو نرو. ما هنوز یادمونه که تو کی هستی. تو که باشی، هنوز هم امید هست که برگردی. پاشنههای خوابیدهی کفشت را بالا بکشی و خاطرخواهی اعظمو از سرت بندازی، ننه مشهدی رو ببری پابوس آقا امام رضا، امید هست که برگردی…
نرو که اینجا هیچکس جرات ندارد از بزرگی تو قلم بزند، مگر به معجزهای. با رفتنت هیچ چیز درست نمیشود، همه چیز میسوزد.
یک نظر برای “لعنت به آفتابی که سه دفعه بیفته سر این دیفال”
-
تصویر بهروز برای من و در ذهن خالی از تاریخم همیشه “یه مرد بود یه مرد… با صدای بی صدا…”






