چندان که افتد و دانی، نام مرا فوأد نوشتند و هدف از غیبت چند روزه و مسافرت به پایتخت درست نمودن این اختلاف سجلی بود که باورم نمیشد به راحتی گذر ثانیههایی هر چند به مدت سه ساعت حل شود، اگر میدانستم خیلی زودتر از اینها با سر به سمت ثبت احوال شرق تهران شیرجه میرفتم.
انتظار من از زمان صدور شناسنامهام با نام صحیح چیزی در حدود حداقل دو روز بود، اما به هر حال باید از نکات مثبت تشکر کرد. کمتر از سه ساعت طول کشید تا شناسنامهی جدید من با نام فؤاد و عکس گیسو بلندم صادر شود. اینجاست که به شیوهی سنتی صدور شناسنامه اعتماد میکنم.
[...] (این قسمت از سفر به دلیل رعایت نکردن شئونات جامعهی فسیل ایرانی نوشته نمیشود.)
نوبت به مشورت با انتشاراتی بزرگ در مورد چاپ کتاب ترانههام رسید، آن هم با هزینهی خودم. مدیر انتشارات نگاه پس از آنکه عدم آمادگی انتشارات رو برای چاپ کتاب ابراز داشت، منو برای مشاوره خدمت جناب کاکایی مدیر انتشارات آزادمهر فرستاد با این نصیحت که تا میتونی کم چاپ کن.
بهتره وارد جزئیات نشم، پس از کلی تزریق ناامیدی به من توسط جناب کاکایی، هزینهی تیراژ هزار نسخه چیزی در حدود هفتصد هزار تومن تخمین زده شد، کتاب باز شد و شعر زیر آمد:
من از توحید خستهام، من از خورشید خستهام
من از تقدیس نومیدانهی امید خستهام
و قید پیگیری مجوز توسط انتشارات زده شد، پیشنهاد شد که من هم قید چاپ رو فعلآ بزنم.
مهمترین اتفاق سفر هنگام برگشتن به یزد بود و همنشینی با روزنامهنگار سابقی که از هواپیما جا مونده بود و همصحبتی با او باعث شد شنیدن موسیقی رو بیخیال بشم و فقط حرف بزنیم. از حافظ و سعدی شروع شد و فرهنگ و هنر به سیاست کشیده شد و حال این روزهای ما، البته من به رسم همیشه محتاطانه با افراد غریبه وارد بحث میشوم، سعی میکنم بیشتر شنونده باشم که لذت خاص خودش را دارد. از کتاب و چاپ و انتشارات هم صحبت کردیم. نمیدانم شاید بازماندن او از هواپیما قسمت من بود.
سفر لذتبخشی بود.











مرداد ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
الان حوصله ندارم بعد میخونم نظر میدم :)
مرداد ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۹:۳۲ ق.ظ
عجب شعر کفر آمیزی گفتی! D:
من یه فکری به سرم زد! کتابت رو بصورت الکترونیکی چاپ کن و بزار توی اینترنت برای فروش.