از سر انگشتانت تا سوی چشمانت، همان چشمهایی که دوست داری آبی باشد و نیست. و نیست که من دوستشان دارم. داشتم میگفتم. میروم از نوک انگشتانت با بوسه تا سوی چشمانت. چشمهایی که آبی نیست اما آسمان است. کمی نگاهم کن. بگذار زندگی همینجا باشد. میان ما که فاصلهای هست و نیست. هر چه واژه میبافم سیاسی و اجتماعی و عاشقانه، به تو که میرسم لایق تو نیست. هیچ ندارم برای تو. اگر میگویم جانم فدای تو، دروغ می گویم. جان که چیزی نیست. حرفش یاوه است. فدایی تو در حرف نمیگنجد. باید چیزی باشد که همسنگ تو باشد. خدا نیستم، لایق تو بیافرینم. فکر میکنم، دوستم داری. از سرم زیاد است. از حضور حادثهی تو چقدر زندهام.
بالغ تویی، عاقل تویی، صوفی و اهل دل تویی
مشکل منم، غافل منم، درمان هر مشکل تویی
خاک تویی، زمین تویی، غبار رو هوا منم
منزه و پاک تویی، به حیله مبتلا منم*
*حضور حادثه/هاتف











تیر ۲۷م, ۱۳۸۷ در ۳:۵۳ ب.ظ
خیلی زیبا بود و متفاوت تر از همیشه.
تیر ۲۹م, ۱۳۸۷ در ۹:۵۴ ق.ظ
قالب عوض میکنی !!
خوشگل شده !! :دی
تیر ۲۹م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۹ ب.ظ
وای کی میره این همه راهو.چه خوب شعر میگیا..راستی قالبت جالب نیست.عوض کن.