جونم براتون بگه که حدود ۲ سالی هست من بعد از اعلام خبر الزامی شدن استفاده از کارت ملی در اقصی نقاط جهان که به شبکهی بانکی شتاب مجهز هستند در تالاپ و تولوپ گرفتن این سند رسمی موجودیت خویش افتادم و برای اعلام مالکیت شخص شخیصم بر بدن خویش به هر در و دیواری کوباندم. اما از آنجایی من حتی برای اینکه به دریا هم بروم باید یک عدد آفتابهی نفیس مسی همراه خود ببرم، این است که اینه. حالا بعد از دو سال نه شناسنامه دارم و نه کارت ملی. اینم که میبینن زندهام از برکات درگاه الوهیت خداوندیست وگرنه من کجا و زندگی کجا؟
قصه از اونجا شروع میشه که شخصی با سواد و کمال در ثبت احوال سجلی بنده عملیات انتحاری انجام داد و رسمآ با جلوههای ویژه تر زد به نام من در همان عنفوان نوزادی و اسم بنده را فوأد نام نهاد. حالا این فوأد چه معنیای داره باید بررسی کرد در نهجالبلاغه و مراجع عربی. خلاصه به قول یارو که اسم بچهش تو شناسنامه پولاد بود و صداش میکردن فولاد، اسم منم تو شناسنامه فوأد بود و صدام میکردن فؤاد.
از این اتاق به اون دفتر، از این امضا به اون مهر، گذشتیم و رسیدیم به فصل کارت ملیگیری. کارت ملی همهی اعضای خانواده به سرعت برق و باد صادر و تحویل داده شد، اما برای من نقطهی عطفی در صنعت نامگذاری قرار داده شد.
اول اینکه نام من در سیستم مدرن کارت ملیزنی “فواد” ثبت شده بود در حالی که در سیستم عهد بوق سجلی “فوأد” و همهی این شاهکارها در حالی اتفاق میافتاد که نام من در تمام دایرةالمعارفهای جهان اعم از قرآن، دهخدا، معین، منصور، داریوش، آکسفورد و لانگمن حتا (سلام مه یا) به صورت مشکوکی فؤاد ثبت شده بود. بنابراین بعد از گذشت ماهها از درخواست برای کارت ملی اینجانب، فرمان رسید این شناسنامه از فؤاد بگیرید و تغییرات لازمه را در آن بتپانید.
این بود که حدود ۶ ماه و اندی برمه (سلام اندی مولر آق فری) پیش عریضهای نوشتیم خدمت سازمان محترم ثبت احوال تهران (که از بد حادثه نام مرا در تهران ثبت کردهاند و نه یزد) که عزیز دلانگیز لطف بفرمایید اسم من توی شناسنامه فوأد ثبت شده، آن را به فؤاد که در کتاب خود سازمان هم میباشد تغییر و مرا از این بیهویتی نجات بدهید.
هی من برو ثبت احوال یزد، هی شناسنامهی جدید نیا! بگذریم که در این بین ۵-۶ هزار تومنی هم برای اثبات زنده بودنم باید خرج میکردم. بالاخره تا چند روز پیش که تشریففرما شدم و نظر کارشناسانهی ثبت احوال تهران مبنی بر اینکه نام فوأد به فؤاد غیرقابل تغییر است و باید “فواد” در نظر گرفته شود. فقط شما واکنش کارمند ثبت احوال یزد را نسبت به این نظر کارشناسی باید میدیدید تا به شما میزان کارشناسی تفهیم شود. من و کارمند ثبت احوال یزد هر چه در کتاب نامگذاری ثبت احوال و نیز نرمافزار مربوطه به دنبال کلمهی منحوس فواد گشتیم چیزی پیدا نکردیم و همه چیز به نام فؤاد بود.
و اینگونه بود که در همان لحظه به عمق کلمهی کارشناس نائل شدم. به من پیشنهاد شد که برای اینکه سریعتر بتوانی شناسنامه را به اسم خودت بگیری، بهتر است خود شخصآ به تهران رفته و عملیات نامگذاری بر روی کودک ۲۳ ساله را تعجیل ببخشی.
حالا شما پیدا کنید وصول کنندهی چکها و امضا کنندهی سندهای مربوط به اینجانب را که از مال دنیا فقط یک گواهینامه دارم. هر چند چیز زیادی توی این دنیا به من مربوط نمیشه، ولی به هر حال.
آیا شما به یاد آن داستان معروف عزیز نسین نیفتادید که دربارهی شخصی بود که زنده است ولی هویت ندارد؟
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











تیر ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۸:۰۰ ب.ظ
داداش منم همینطوری شده بود. منتها برای اون بدتر بود . چون توی ثبت احوال یه چیزی نوشته بودن توی شناسنامه یه چیز دیگه . بعد بنده خداب رای خدمت سربازیش رفته بود هی نشست هی نشست دید صداش نمی کنن . خلاصه رفتن دیدن که توی شناسنامش علی اصغره اما توی ثبت احوال علی خالی ! بعد شناسنامه های قدیمی هم که همه دستیه دیگه اناری که اونی که ثبت می کرده علی ثبت کرده بعد بابای ما دیده فته من فتم علی اصغر بنویسین اونم همینطوری در ادامه ی اس اصغر رو اضافه کرده.
البته مساله ی ” ء ” خیلی پیچیدست من اه جای تو بودم کلا بی هویتی رو به هویتیت ترجیح می دادم.
تیر ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۹:۵۳ ب.ظ
هم خنده دار بود و هم گریه آور
تیر ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۷:۲۵ ق.ظ
به قولی همینی که هست ! فعلا مفقود الاثری
اسم مادر من هم سودد به حمزه بر و که هر کاری کردم نتونستم بنویسم ! ولی چنین مشکلی پیش نیومد.البته این اسم نمیدونم چطوری اجازه ثبت گرفت با اینکه از کتابهای عهد عتیق بین النهرین و حمورابی در اومده !;))
تیر ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۹ ب.ظ
می گفتی اسمم رو بزارین “علی” خودتو راحت می کردی! :دی
مرداد ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۴ ب.ظ
[...] مرا به نام صدا کن [...]