ساعت ۲:۳۰ بامداد، خارجی، خیابان، منطقهی زالزالکیه:
خانم گزارشگر که دست بر قضا دختر مجردی است گوشهی خیابان با یک تیپ مکش مرگ ما ایستاده است، دو مامور امنیت اجتماعی و همینطور بچههای برنامهی چراغ خاموش در قسمتی از خیابان که خارج از دیدرس قرار دارد کمین کردهاند. اتومبیل مامورین سمند است و اتومبیل صدا و سیما هم یک ون. ناگهان از دور تویوتا کمری سفیدرنگی پیدا میشود.
مامور۱- سوژه داره میاد، یک دماری از روزگارش درآریم که اون سرش ترکستون.
مامور۲- صبر کن ببینم، اوه اوه پسر، مایهدارم هست. نونمون تو روغنه…
فیلمبردار- ساکت ساکت میخوایم ضبط رو بریم، اسی اون میکروفون رو خوب جاساز کردی تو لباس زیرش.
اسی- آره الآن صدا واضحه، فقط کمی میلرزه!
مامور۲- میکروفون رو کجا جاساز کردی؟ شما باهاش چه نسبتی داری اونوقت؟
اسی- آخ! دادم خواهرشون جاسازی کرد، آقا شما چرا اینقدر منحرفی؟
فیلمبردار- هیس داره نزدیک میشه، ضبط میشه…
پسر که قیافهای شبیه به محمدرضا گلزار دارد با اتومبیلش به خانم گزارشگر نزدیک میشود، چراغ میدهد. بغل پای خانم ترمز می کند و شیشه را پایین میدهد.
پسر- سلام خانوم، منتظر کسی هستید؟
خانم- وا، مگه شما پلیسی؟ اصلآ دلم میخواد گوشهی خیابون وایسم.
پسر- از نظر من که اشکالی نداره. اصلآ اینقدر وایسا تا زیر پات علف سبز شه. اما من نگرانم که مامورا یه دفه پیداشون بشه بهت گیر بدن.
خانم- اِ؟ جدی میگی؟ حالا فوق فوقش منم نگران شدم. خب چی کار کنم این موقع شب اینجا. آژانسا هم ماشین ندارن هر چی زنگ میزنم.
پسر- خب معلومه بنزین سهمیهبندیه، نصفهشبم یه دختر تنها رو کسی جرات نمی کنه سوار کنه از ترس مامورا.
خانم- وا همچین حرف میزنه انگار چیه، دختر تنها. اصلآ برو مزاحم نشو آق پسر.
پسر- خب مسیرتون کجاست، شاید من بتونم کمکتون کنم.
خانم- شما مگه تاکسی یا آژانسی؟ اصلآ تابلوت کو؟
پسر- جلالخالق حالا بیا و کمک کن. من که چیزی نگفتم خانوم. مگه نمیبینی ماشین چیه؟ آخه این ماشین میتونه آژانس باشه؟
خانم- اوا راست میگیا! بچه مایهداری نه؟ بهت میاد، چقدرم شبیه ممدرضایی.
پسر- ممدرضا کیه؟ خب من که پول دارم اما چه ربطی داره من خواستم بهت کمک کنم.
خانم- ممدرضا چیزه، هیچی سوتی دادم! میگم تو این دوره زمونه آدم مثل شما کم پیدا میشه ها. خوشتیپ و مایهدار که دستشم تو کار خیر باشه.
پسر- نظر لطفتونه خانوم. خب آدم باید به همشهریش کمک کنه.
مامور۱ رو به اسی- این چی کار می کنه چرا مچشو نمیگیره؟
اسی- هیس! داره شروع میکنه مچشو بگیره اونم چه گرفتنی، که راه پیش و پس نداشته باشه.
خانم- خب! ما راهمون یه کم دوره، ایرادی نداره؟
پسر- مگه چارهای هست، این موقع شب دیگه غیر از من کسی گیرتون نمیاد.
خانم- درسته. هم خوش تیپ، هم مایهدار، هم خوشاخلاق، هم … راستی شما مجردین؟
پسر- بله خانوم! حالا نمیخواین برسونمتون؟ دیر میشه ها. خانواده نگران نشن؟
خانم- نه خانواده که هوامو دارن… ببخشین یعنی اونا که موافقن، کی بهتر از شما.
پسر- من که نمیفهمم شما چی میگین، بفرمایید بالا تا برسونمتون.
خانم- آره بقیه حرفا رو تو راه میزنیم.
پسر- بفرمایید.
خانم گزارشگر سوار میشود. دستش را به زیر مانتوش میبرد و کمی تکان می دهد.
پسر- خانوم چی کار میکنی؟
خانم- هیچی! آخیش قطع شد. اسمت چیه عزیزم؟
پسر- قربونت برم. نه به اون اول که تحویل نمیگرفتی نه به حالا که نامزد شدی! اسم من کوچیکت رضاست.
خانم- نگفتم همه چیت به ممدرضا رفته، نوش جونم! اسم منم مهنازه. به رضا میاد نه؟ ببین رضا اون سمنده اون ته خیابون رو میبینی؟ اونا مامورن ون بغلشم مال صدا و سیماست. می خوام ببینم دست فرمونت چجوریه ها. این امتحان رو قبول بشی قول میدم جوابم مثبت باشه.
پسر- پس اینا همهش تله بود هان؟ حیف که ازت خوشم اومد وگرنه…
خانم- وگرنه چی؟
پسر- هیچی کمربندتو ببند که رفتیم (و به خودش میگوید یه عمری میخواستیم مخ بزنیم جور نمیشد، نه چک زدیم نه چونه عروس اومد تو ماشین!)
اسی- چرا صداشون قطع شد؟ احتمالآ استرسش زیاده، عرق کرده میکروفون قطع شده.
فیلمبردار- داره راه میفته، مامورا حواستون باشه بگیرینش.
مامور۲- یک حالی ازش بگیرم، بچه سوسول قرتی رو. این موقع شب مزاحم مردم نشه.
تویوتا کمری تخته گاز از بغل سمند و ون رد میشود و ماموران به دنبال آن راه میافتند. اما ای دل غافل که سمند خودروی ملیست و کمری خودروی خودفروخته.
مامور۱- پا رو بذار رو گاز، حیف نون. در رفت که، گزارشگر صدا و سیما رو هم با خودش برد. خاک تو سرمون میشه، بجنب
مامور۲- بابا نمیکشه، صد بار گفتم نیایم تو این خیابون پولدارا. تو هی گفتی جریمه میکنیم میزنیم به جیب.
…
رضا- خب مهناز جان، خوبی دیگه؟!
مهناز- آره عزیزم، کی میای خواستگاریم؟











خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۱:۵۹ ب.ظ
این حافظه هست یا هارد دیسک؟
همه رو حفظ کردی؟:)))
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۱ ب.ظ
:)) خدا بده شانس !
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۲:۱۶ ب.ظ
خسته نباشی بابت تایپ
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۲:۵۲ ب.ظ
جالب انگیز بود
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۵:۲۶ ب.ظ
خیلی خندیدم
ای ول
خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۵:۴۵ ب.ظ
ایول فواد جون خیلی باحال بود
راستی یکی خوشگل تر از مهناز پیدا نکردی ؟ حیف ممرضا !
حداقل اسمش انجلینا بود … اوه اوه مهناز اونم از مدل افشاریش :دی
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۴:۱۲ ب.ظ
حتمی این خانوم همکار از فیلتر حراست رد نشده بود!
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۹ ب.ظ
خوب نوشته بودی. ولی در نهایت نگفتی تابلوی تاکسیت کجاستا…
خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۱:۳۵ ب.ظ
جدن که خیلی لوس و خنکی جناب فی فی خان!
اصلن چه جور آدمی ممکنه به خودش بگه “فی فی”!!! دیگه بقیش ملومه.