برای من که عاشق بارسلونا هستم، در سالهای نه چندان دور تیم دوم محبوبم چلسی بود. آن موقع که بیادعا بود ولی زیبا بازی میکرد. جیانلوکا ویالی مهاجم دوستداشتنی ایتالیایی همهی کارهی خط حمله بود و رود گولیت سرمربی این تیم. وقتی همه طرفدار غولهای جزیره بودند (منچستر یونایتد، آرسنال و لیورپول) من اگر لیگ برتر انگلیس را گاه و بیگاه دنبال میکردم به خاطر چلسی بود. بعدها گولیت رفت و ویالی سرمربی شد و جان فرانکو زولا شد همه کارهی تیم. بعد نوبت به کلودیو رانیهری رسید مربی بزرگی که بزرگی نمیکند، سر و کلهی سرمایهدار روسی پیدا شد و ما خوشحال از اینکه تیم خوب چلسی حالا میتواند با بازیکنانی بزرگتر به جمع غولهای جزیره بپیوندد. انتظار بیجایی نبود. ستارهها یک به یک به چلسی آمدند و رانیهری این تیم را به مقام دوم لیگ برتر رساند.
درخشش مورینیو در پورتو و قهرمانی این تیم در جام باشگاههای اروپا معادلات را به هم زد. مربیای که حالا خود را بزرگ میدید، به چلسی آمد. چلسیای که تازه داشت بزرگی کردن را یاد میگرفت، زیر سایهی نام بزرگ رسانهای مورینیو قرار گرفت و من لحظه به لحظه از این تیم دورتر میشدم. سیل بازیکنان بزرگی که در چلسی تمام میشدند بیوقفه جاری بود، ورون و کرسپو شاید از نظر من مهمترینشان بودند. چلسی دیگر طراوت نداشت. و من از چلسی متنفر شدم. جالب اینجا بود که در لیگ اروپا هم چلسی به بارسلونا خورد و بارسلونا را حذف کرد. مورینیو، ریکارد را تحقیر میکرد و به خیال خودش بزرگتر میشد، او در بارسونا شروع شده بود اما تفکرات مربیگریاش فرسنگها با یوهان کرایف بزرگ فاصله داشت. و چقدر خوشحال شدم که لیونل مسی ریزنقش او را عصبانی کرد و بارسلونا انتقام تحقیرآمیزی از مورینیو گرفت. هرچند مورینیو چلسی را دو بار قهرمان لیگ برتر کرد و یک بار هم نایب قهرمان، اما چلسی دیگر تیمی نبود که خواستنی بازی کند. چلسی فقط نتیجه میگرفت. مورینیو کاری کرده بود که من نه تنها برای باخت چلسی دل نمیسوزاندم حتی خوشحال هم میشدم.
آبراموویچ با مورینیو به اختلاف های بزرگ میرسیدند و مسلم بود که قدرت میلیاردر روسی بیشتر از مربی مغرور پرتغالیست. چلسی این فصل را ضعیف شروع کرد. حالا دیگر چلسی علاوه بر اینکه زشت بازی می کرد، بد هم نتیجه میگرفت. من دیگر علاقهای به پیگیری لیگ برتر انگلستان نداشتم، از منچستر و چلسی متنفر بودم و آرسنال و لیورپول هم مرا راضی نمی کردند. نیوکاسل هم که سالهاست نیوکاسل نیست. اما اخراج یا استعفای مورینیو و آمدن یک مربی گمنام اسرائیلی به نام آورام گرانت باعث شد، دوباره به خبرهای لیگ برتر علاقمند شوم هر چند پیگیری مستمر نداشتم. علاقه گذشتهی من به چلسی یک طرف و اسرائیلی بودن آورام گرانت یکطرف، سانسور خبری صدا و سیما هم که جای خود داشت. حتی اوایل تصاویر گرانت را هم پخش نمیکردند. وای به روزی که خیابانی گزارشگر بازی های چلسی بود.
اما چلسی برگشت، با همین مربی گمنام به عقیدهی بعضیها صهیونیست، که من نمیدانم چه ربطی است به مشکلات سیاسی کشورها و ورزش. گویا نژادپرستی در پوست و استخوانمان ریشه کرده است. کافی بود بررسیهای کارشناسان گزارش ورزشی را دنبال میکردید. چلسی پیاپی نتیجه می گرفت و آنها سایهی تفکرات مورینیو را بر پیکرهی چلسی دلیل آن می دانستند. در حالی که چلسی سرمربی داشت و اصلآ هم به شیوهی دوران مورینیو بازی نمیکرد. نفرین به سیاستی که اینگونه چهرهی ورزش را کثیف جلوه میدهد.
در حالی که همه از مدعی بودن منچستر و آرسنال می گفتند، چلسی آرام آرام اختلاف امتیاز را کاهش میداد و چشمهای نژادپرست عدهای این صعود چلسی را انکار میکرد. چلسی صدرنشین لیگ برتر را شکست داد و لیورپول را در جام قهرمانان در هم کوبید تا آورام گرانت نشان دهد بزرگی را بیادعا بلد است. کاری که مورینیو با آن همه ادعا و غرور انجام نداده بود آورام گرانت محترم انجام داد. اگر سایهی مورینیو بر تفکرات او بود که چلسی در فینال لیگ قهرمانان جایی نداشت. شاید اگر قانون لیگ برتر انگلیس مثل اسپانیا و یا ایتالیا بود. چلسی امسال قهرمان لیگ برتر شده بود، یعنی به بازی متقابل و یا یک بازی فینال بین صدرنشینان همامتیاز. اما منچستر در لیگ برتر قهرمان شد.
بازی فینال جام باشگاههای اروپا که بین دو تیم چلسی و منچستر برگزار شد، نشاندهندهی کاربلدی آورام گرانت بود. اگر منچستر به سبک ۲۵ دقیقهی ابتدایی بازی ادامه میداد، مسلمآ تیتر خبرهای امروز میتوانست اینچنین باشد “آوریج گرانت (گرانت معمولی) در کلاس درس سر الکس فرگوسن مفتضحانه مردود شد” اما سرنوشت طور دیگری رقم خورد. با تدبیرهای گرانت، کریس رونالدو در بازی محو شد و بازکنان بزرگی چون تهوز و رونی نقششان کمرنگتر از همیشه شد. چلسی ۲۵ تا ۳۰ دقیقه را دوام آورد و منچستر بقیهی بازی را شانس آورد. در یک کلام آورام گرانت با مظلومیت محضی که در چهرهاش موج میزد خودش را به سرمربی اسطورهای منچستر دیکته کرد. دیگر سایهی مورینیو بر پیکرهی چلسی نبود، این چلسی بود که بزرگی میکرد. یکی از زیباترین بازیهای فصل را انجام داد، در آن شرایط وحشتناک مسکو و کم نیاورد. لعنت به آن لحظهی لعنتی سر خوردن جان تری که میتوانست اسطورهی چلسی شود. پنالتیها بیرحمند. کاش جان تری پنالتی را خراب کرده بود. اما نام منچستر با شانس گره خورده است. اما قهرمانی منچستر و فرگوسن دلیل نمیشود که ما بازی عالی و معرکهی چلسی را نادیده بگیریم و به احترام چلسی و مربی بزرگش کلاه از سر بر نداریم. امیدوارم باز به سر آبراموویچ نزند و این مربی را نگه دارد تا چلسی همچنان محبوب باشد نه معروف. شاید هم آورام گرانت به تیم ملی اسرائیل برود و کار بزرگتری را بکند، یعنی جام جهانی را برای ورزش سیاسی ایران ۳۱ تیمه کند!
مرتبط: آورام گرانت
عکس: تایمز آنلاین











خرداد ۲م, ۱۳۸۷ در ۱:۴۷ ب.ظ
مدت ها پیش شعری می خواندم که به دلم نشست نوشته بود:
شعرت را خواندم
بی پرده بگویم
مزخرف بود.
حالا شده حکایت ما و به اصطلاح احترام های شما برای چلسی. مورینیو، بزرگ مرد تمام ناشدنی بود که چلسی را معنا داد و روح و هویت از دست رفته را در این تیم بیدار کرد. درست است که با گرانت مشکلی ندارم و مربی خوبی می دانمش اما دلیل نمیشود که تمام سلطنت خوزه را در چلسی نادیده بگیریم می دانم هنوز تحقیر های بارسا یادم هست. شاید به خاطر بارسا که در برابر چلسی له شد حق داشته باشی که کینه توزانه بنویسی. دوران رخوت در دوران پیش از مورینیو در چلسی حاکم بود. اگر مصاحبه بازیکنان را در آن زمان میخواندی و می دیدی ، همه از صمیمیت تیم می گفتند یادت هست پرش ها و شادمانی های تیم را وقتی بارسا را حذف کردند. قبول دارم که چلسی از زیر سایه نام مورینیو بیرون آمده است اما یادمان باشد مورینیو خلاقیت را به بازیکنان آموخت هر چند گرانت در پیروزی های این فصل چلسی سهیم بود. اگر لحن تندی داشتم ببخش که بازتاب لحن بیرحمانه شما بود!
خرداد ۲م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۰ ب.ظ
می دانی محسن جان این حکایت چلسی و من و مورینیو بود، نه حکایت شخص دیگری. اگر به دقت خوانده باشی میفهمی که من از همان آمدن مورینیو با او مشکل پیدا کردم. مورینیو هر کار که کرده باشد به نظر من هیچ کاری نکرده است. او در چلسی سلطنت نداشت، سلطنت میکرد. دوران مورینیوها در فوتبال تمام شده است. من در تیم مورینیو خلاقیتی نمیدیدم. آیا شفچنکو، ورون و کرسپو بازیکنان خلاقی نبودند؟ از خاطر نبریم که بارسلونا هم چلسی را له کرد اما برخورد مورینیو کجا و ریکارد کجا. من مربیان بزرگی که برای دیگران احترام قائلند را میپرستم. این نوشته نه به خاطر بارسلوناست و نه به خاطر هیچ چیز دیگر، فقط به خاطر خودم و چلسیست که حالا از نبودن مورینیو شادمانیم.
خرداد ۲م, ۱۳۸۷ در ۵:۱۴ ب.ظ
سلام فواد
من هم باهات موافقم. از همون روزی که مورینیو اومد و گفت که پیشنهاد از چلسی دارم، دلم گرفت. نمیدونم چه خصومت شخصی با این فرد داشتم ولی دیگه چلسی برام چلسی نبود.
دیشب، بعد نزدیک به ۲ سال رفته بودم خونه والده اینها و نشستم فوتبال رو تماشا کنم به عشق چلسی. وقتی تری، لیز خورد، مجسمه شده بودم. ولی کماکان به قول تو چلسی تیم قابل احترامیست. و به احترامش …
خرداد ۲م, ۱۳۸۷ در ۸:۴۱ ب.ظ
نمی دانم چرا منی که فوتبالی نیستم می خواستم این متن را بنویسم و نمی دانم جرا همان لحظه این متن تو را خواندم و یک لحظه چشم از متن برنداشتم. واقعا عالی بود. هم موضوع و هم نوشتن. چند روزه خیلی از گرانت خواندم ولی واقعا این چیز دیگری بود. ممنون.
خرداد ۳م, ۱۳۸۷ در ۹:۵۸ ق.ظ
سلام …
من کلا” از صدای مهرداد خوشم میاد . درسته آهنگهای قبلی شم جواد نبود ولی خوب این آلبومهای آخریش واقعا” زیباست … این چند روزه فقط دو تا آهنگ آخر اونو گوش کردم .
در مورد فوتبال نظری ندارم . موفق باشی .
خرداد ۴م, ۱۳۸۷ در ۲:۱۵ ب.ظ
+ من از همون روزای اولی که آبراموویچ اومد به چلسی و با خریدهای تمام نشدنیش روح فوتبال رو خراب کرد از چلسی بدم میومد،از هر باخت و از هر گلی که میخورد خوشحال میشدم
+ مورینیو بزرگ بود ولی بدون اخلاق ولی آورام گرانت به چیزی شبیه جوجه اردک زشته،این فصل واقعا بازده خوبی داشت،ولی نباید قدرت اسرائیلی ها رو تو جزیره فراموش کرد