Home Contact Sitemap

راه من

ترانه مال مردم نت به نت، پیدا ولی گم بود

My Way

rss feed technorati fav

پیشنهاد

Firefox 3
وردپرس فارسی

من

آگهی

آرشیو

موضوعات

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa

counter

Performancing Metrics Blog Statistics

RSS خوشمزه

RSS گوگل‌شیر

خوراک‌رولینگ

     

نوشته‌های اخیر

نظرات اخیر

RSS جعبه‌ی موسیقی


واژه‌ها را یک به یک کنار هم گذاشت. دستانش نه پینه بسته بود همچو کارگران آفتاب‌سوخته‌ی کویر، و نه می‌توانست آن‌چنان مقدس باشد مثل مردمی که از زندگی خود می‌زنند تا به دیگران زندگی ببخشند. واژه تمام راه او بود...

شعر باید کلام تو باشه، که هست

منتشرشده توسط foadsa | دسته‌بندی شده در ترانه‌بازی

میزگردی با شمای صدای آمریکا، روز شنبه ۱۴ اردیبهشت میزبان شهیار قنبری، بزرگ ترانه‌ی ایران زمین بود. حرف‌های شهیار قنبری در این نشست از دل برآمده بود و بر دل می‌نشست. به شهیار قنبری پیش‌تر از اینها حسادت کرده‌ام. اما گفتن از شهیار قنبری هر چه باشد، کم است. چیزهایی که در گفتگو شهیار به آن‌ها اشاره می‌کند انگار حرف‌های من است. منی که فکر می کنم یک ترانه‌نویس آماتور و کوچکم.
شهیار قنبری می‌گوید “وقتی حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد” او دوست ندارد برای حرف‌ها و نوشته‌ها و سروده‌هایش پانویس بنویسد. همان چیزی که من در جمع‌های دوستانه بارها به آن اشاره کرده‌ام. اینکه از کلام، مخاطب باید لذت ببرد. شعر و کلام نیاز به ترجمه ندارد. اینکه مخاطب چه احساسی را در کلام کشف می‌کند مهم است.
در حرف زدن شهیار قنبری شما باید منتظر کشف واژه‌های ناب باشید، می‌گوید با بخشی از پرسش شما رفیق نیستم و من لذت می‌برم. اشاره‌ی شهیار قنبری به سال‌های پیش از تبعید دردآور است. چهره‌ی مملکتی است که سال‌های سال است قربانی سانسور فرهنگی است. مرور ترانه‌های شهیار هم مشخص می‌کند که او ترانه‌نویس مورخ است.
دردی که در صحبت‌های شهیار قابل درک است همان دردی‌ست که ما این روزها به آن دچاریم. صحبت‌های شهیار نیاز به شرح و تفسیر ندارد. من فقط لذت حرف‌های او را با شما تقسیم می‌کنم. برای تلنگر به حافظه‌ی مشترک ما کلام شهیار نیاز است. تا دچار آلزایمر تاریخی نشویم. وقتی از ارزش هنر و فرهنگ در فرانسه می‌گوید ما باید خجالتزده شویم که نمایشگاه کتابمان در مصلی برگزار می‌شود و کتاب‌های صادق هدایت و صادق چوبک را از آن جمع‌آوری می‌کنند و زیر پای مردم پرچم اسرائیل پهن می‌کنند. جایی که “نامه‌نگاری با یه چاه بی‌آب” دغدغه‌ی مردم خرافه پرستش شده است. درد این است، تمام حرف‌های شهیار.
بیهوده اضافه‌گویی نمی‌کنم. خودتان اگر این میزگرد را ندیده‌اید فایل صوتی را دانلود کنید و لذت ببرید. ممنون از دوست خوبم پاپک بابت لینک فایل.

+ عنوان مطلب برگرفته از “من باید خراب تو باشه، که هست” از ترانه‌ی دوستت دارم شهیار قنبری
+ “نامه‌نگاری با یه چاه بی‌آب” قسمتی از ترانه‌ی جنگل شش و هشت با صدای مهرداد و کلام شهیار قنبری

این مطلب نوشته شده در در دوشنبه, ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۵۸ ب.ظ دسته‌بندی شده در ترانه‌بازی. می‌توانید نظرات این نوشته را با RSS 2.0 خوراک پیگیری کنید. شما می‌توانید نظر بدهید., یا دنبالک از سایت خودتان بفرستید.


۴ نظر برای “شعر باید کلام تو باشه، که هست”

  1. pazh گفت:

    فواد جان من که جناب قنبری رو نمیشناسم که وبلاگش رو لینک کیم ولی چون شما رو میشناسم و خیلی هم بهت ارادت دارم لینکت کردم :)

  2. پاپک گفت:

    فواد جان کاش اشاره ی هر چند جزئی به نماز هم میکردی
    چون با احساس تاسف بسیار شهریار قنبری در موردش میگفت
    در کل ممنون از پست زیبات p;

  3. علی فتحی گفت:

    میان آبشارخاطراتم کنار بوته های گل نمی نشینم
    همیشه آرزو کردم که رنگ نگاه بوته گل را ببینم
    همیشه آرزو کردم که روزی برای لحظه ای نقاش باشم
    همیشه آرزویم بوده رویا ولیکن یک زمان ایکاش باشم
    همیشه این سوالم بوده مادر که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی
    همیشه گفته بودی باغ سبز ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی
    نگاه مادرم چون یاس می شد به پرسشهای منلبخند می زد
    زمانی رنگ سرخ لاله ها را به دنیای دلم پیوند م یزد
    ولی من باز می پرسیدم از او که منظورت ز آبی چیست مادر
    هما رنگی که گفتی دنگ دریاست همان رنگی که گشته چشم از او تر
    ز اقیانوس بی طوفان چشمش صدای اشک ها را می شنیدم
    در آن هنگام در باغ تخیل رخ زیبای او را میکشیدم
    نگاهی سرخ اشکی آسمانی دوچشمانی به رنگ ارغوانی
    ولی من هر چه نقاشی کشیدم همه تصویری از رویای او بود
    و شاید چند خطی که نوشتم همه یک قطره از دریای او بود
    معلم آن زمان که عاشقانه کنار حرفهایت می نشینم
    همیشه آرزو کردم که روزی نگاه مهربانت را ببینم
    ببینم که کدامین دیدگانی مرا با حس دیدن آشنا کرد
    که دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا کرد
    ببینم که چه کس راگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد
    ببینم که کدامین مهربانی غبار غم رویایم تکان داد
    اگر چه من نگاهت را ندیدم ولی زیباییت را میشناسیم
    صدای موج روحت را ستاره دل دریاییت را میشناسم
    ز تو آموختم نقاشی عشق ز تو احساس را ترسم کردم
    ز تب نور امید و موج دل را میان غنچه ها تقسیم کردم
    ولی من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهایم رسیدم
    هم اینک لحظه ای نقاش هستم معلم را و مادر ا کشیدم
    ولی نقاش من کاغذی نیست برای رسم ابزاری ندارم
    کمی احساس را با جرعه ای عشق به روی برگ یاسی می گذارم
    دل نقاشیم تفسیر رویاست چرا تفسیر یک رویا نباشیم
    چرا رنگ غروبی سرخ باشیم چرا چون آبی دریا نباشیم
    اگر چه گشت شعرم بس مطول ولی نقاشیم را قاب کردم
    سحر شد خاطراتم نیز رفتند دوباره من زمان را خواب کردم

  4. سبحان گفت:

    هیچ کاری خوش تر از کار تو نیست

یک نظر بدهید