• ۱۰م اردیبهشت, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی طنز ۴۴ نظر »

    اگر از فضای سرد و پرتنش وبلاگستان به تنگ آمده‌اید. اگر دلتان تفریح سالم می‌خواهد. اگر طنزهای آبگوشتی ما شما را نمی‌خنداند. اگر پول رفتن به سینما را ندارید. اگر بچه‌داری کلافه‌تان کرده است. اگر کنکور دارید. اگر تا به حال مشروط نشده‌اید. اگر دلتان هوای مرد هزار چهره را کرده است. اگر از دیدن رسانه‌ی ملی بالا می‌آورید. اگر می‌خواهید کامران نجف‌زاده را خفه کنید. اگر تا به حال جامعه‌ی سرزنده‌ی ایرانی ندیده‌اید. به توییتر و فرندفید بیایید ما برای شما برنامه‌های ویژه‌ای داریم.
    لینک‌های بالاترین شما را داغ می‌کنیم در کوتاه‌ترین زمان ممکن. مشکلات فنی زندگی‌تان را با مشاوره و راهنمایی دوستانه حل می‌کنیم. ما در توییتر و فرندفید شما را به زندگی امیدوار می‌کنیم. شما می‌فهمید که زندگی بهتر از این نمی‌شه.
    نقد و بررسی فیلم‌های سینمایی روی پرده و پشت پرده. گزارش زنده‌ی برنامه‌ی تلویزیونی نود. عکس‌های یادگاری با محمدرضا گلزار. مصاحبه‌ی داغ و خواندنی با احمد شاملو! کنسرت مشترک رضا صادقی و گوگوش با حضور افتخاری داریوش اقبالی. آخرین اخبار از هواپیمای دونفره‌ی ایرانسل. زلزله‌ در کره‌ی مریخ باعث افزایش قیمت گوجه فرنگی در تهران شد. جرج سبیلیو بوش آیا فرزند رئیس جمهور آمریکاست؟ نسخه‌ی جدید صمد: صمد به ایران باز می‌گردد. آیا خلیج فارس همان دریای خزر است؟ نیک‌اهنگ کوثر از ۲۰:۳۰ شکایت کرد. و خبرهای جذاب و زرد و خالی‌بندی‌های از این دست.
    بهترین اسمایلی‌های عمرتان را پیش ما پیدا می‌کنید. بشتابید بشتابید که فردا دیر است. اصلآ همین الآنشم خیلی دیر کرده، نمی‌دونم کجار رفته. هر ۱۰۰۰ توییت در هر روز یک امتیاز. جدیدترین پروژه‌ی توییتر ایرانی «دختر شایسته‌ی توییتر» (Miss Twitter). هدیه‌ی ما به شما عروس متبرج با حضور بی‌شمار اعضا در صحنه و هزاران هزار سرگرمی دیگر که شما از آن بی‌خبرید.
    شما می‌توانید ضمن عضویت در این شبکه‌های قدر و توپ و لذت بردن از زندگی جذاب و مفرح‌تان از کلاس‌ها و امکانات جانبی زیر نیز بهره‌مند شوید:
    چایخانه به مدیریت سلما
    آموزش توییترنویسی مدرن با مازوکس
    فالوکشی مزمن و لایک‌زنی حاد با مزیدی
    لایک‌زنی نامحدود به همراه هله هوله با مریم۵۰۶۳
    مست و پاتیل شد دلم با آق فری
    چگونه خود را یک بسیجی جا بزنیم با ممد آجرپاره
    آموزش طراحی، آشپزی و بچه‌داری با زهرا المورو رائوروس مشترکآ از ایتالیا و اسپانیا
    آموزش نقاشی دیجیتال با پاپک
    چگونه یک بالابیر فعال باشیم با امیر بی
    فلسفه‌ی شیوینگ در ۱۲ دقیقه با یک پزشک
    فرهنگستان فارسی مجسم با گناهکار
    باشگاه فحش‌دهندگان نوین ایران، فراخی و کلی فالو شونده پشت در با الیزه
    چگونه فرندفید را بترکانیم با لوکادیوم
    چگونه از سربازی رفتن همسرمان لذت ببریم و از خودمان اسمایلی در کنیم با مریم سین سین
    چگونه آمار ملت را پهن کنیم روی بند با دکتر یک فتحی
    چگونه یک ناسیونالیست توامان (یزدی و سمپادی) باشیم با منیره
    آموزش فیزیک هالیدی به مارمولک با میلادی
    ترک سیگار با افشین
    چگونه یک امین اوبونتویی باشیم با امین
    چگونه یک بچه معروف باشیم با خورشید خانوم
    چگونه چرت و پرت بنویسیم با حامد ملک
    چیزواره‌ی فولکس واگن با زبل خان
    چگونه به فلسفه‌ی وجودی هر چیز رسوخ کنیم با کمال شین
    بچه‌ی خوب و درسخوانی باشیم با باران کاف و مسعود
    رکورددار توییتر باشیم با عرفانی
    عاشق باشیم با سارا و تنهاترین
    :ی با نازلی
    چگونه یک لیدر موقت موفقی باشیم با پدرام
    دیدیش، گرفتیش، کشتیش، دیگه چه خبر؟ با کمانگیر
    چگونه فوتبالیست قدری باشیم با استاد رضا مقدری
    بچه خوش تیپ باشیم با حسن آی‌تی‌لاین
    چگونه یک رمز عبور داشته باشیم و زوج موفقی شویم با حدیثه و صادق
    مهاجرت از پینگلیش به فارسی بدون کی‌بورد با شاندیز
    درک موسیقی با حاج مهران آهنگران
    بسیار سفر باید تا پخته شود کشوری با سفیر
    چگونه از کامنتدونی فرندفید توییت کنیم با پژ
    چگونه علاوه بر اینکه خیلی کار می‌کنیم خیلی هم حرف بزنیم با ویدا
    و خیلی چیزهای دیگر که به دلیل محدودیت مخ قادر به بیان آن نیستم. اگر می‌خواهید از این امکانات نهایت استفاده را ببرید درنگ جایز نیست، همین امروز خود را به دفاتر رسمی توییتر و فرندفید در اینترنت معرفی کنید.

    مایحتاج زندگی: فایرفاکس+ استایلیش+ استایل فارسی توییتر+ توییترفاکس+ جی‌تاک+ مای سوشیال+ هیچ

    توضیحات: خیلی از اعضا رو به دلیل کمبود سوژه و حافظه جا انداختم که امیدوارم من رو ببخشند به همین خاطر خودم رو هم وارد لیست نکردم.

  • ۸م اردیبهشت, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی عاشقانه ۵ نظر »

    تو را می‌خواهم، همان جا. دور دور، در ماه. وقتی ستاره‌ها خوابیده‌اند. نام تو چیست؟ مهتاب یا هر چه، به جای مهتاب بر من بتاب. آنقدر دور باش تا وقتی دستانم را به سویت دراز می‌کنم در دسترس نباشی. خیال می‌کنم از فراز شب تو آمده‌ای تا فقط بر من بتابی. لمس تو، حتی وقتی در آب منعکسی آرزوست. دوست داشتنت مقدس است. دوست داشتنت دور است اما عاشقانه است. تو را که در شعرم در آغوش بگیرم از مستی بی‌وقفه می‌میرم. دست‌نیافتنی دلبرانه، در رؤیای من نزدیکی، همین جا به اندازه‌ی این تن. می‌بویمت، عطر باران داری. از پس ابرها آمده‌ای در خواب. می‌بوسمت، طعم قدغن می‌دهی. می‌یابمت، گم می‌شوی. بیدار می‌شوم، خورشید شده‌ای…

  • ۷م اردیبهشت, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی حقوق بشر, وبلاگ ۱۲ نظر »

    حالا که زهرا با صدای بلند بلند فکر می‌کند، لازم دیدم کمی توضیح بدهم تا سنگینی این بلند بلند فکر کردن زهرا برای من لااقل کمتر بشه. در مورد نوشته‌ی وبلاگستان بی‌دین و ایمون و توضیحش باید بگم که من هیچ مشکلی با اعتقادات و نظریات زهرا ندارم و همانطور که قبلآ هم نوشته‌ام وبلاگ یک رسانه‌ی شخصی‌ست و هر کس از آن می‌تواند به خوشایند خودش استفاده کند، اما این را باید در نظر داشت که اینترنت ملک شخصی نیست و تعیین تکلیف در آن جایی ندارد. همانطور که ما با سانسور و فیلتر و ساماندهی از طرف سازمان‌های دولتی مخالفیم باید در نظر داشته باشیم که خود ما هم می‌توانیم بخشی از سانسور و سرکوب باشیم، وقتی در رسانه‌ی شخصی‌مان به جای نوشتن از نظرات شخصی و نقد، برای دیگران باید و نباید تعیین می‌کنیم. من به شخصه در زندگی روزمره دائم در حال سر و کله زدن با آدم‌هایی هستم که برای دیگران تعیین تکلیف می‌کنند. خودم را در یک جامعه‌ی غیر آزاد خسته می‌کنم تا توضیح بدهم چرا اعدام غیرانسانی‌ست، چرا حق افراد را در انتخاب پوشش باید به رسمیت شناخت، چرا هر شخصی بر بدن خودش باید مالکیت داشته باشد و …
    واقعآ انتظار ندارم در جامعه‌ی کوچک اینترنت که به قول زهرا اصلآ نشانی از جامعه‌ی بزرگ ایرانی‌ها در آن دیده نمی‌شود کسی مرز و محدوده بگذارد که چون حرف و نظر و نوشته‌ای را نمی‌پسندد پس اصلآ چرا وجود دارد؟ زهرا اچ بی عزیز که در وبلاگ خودت می‌روی به سمت حسین درخشان و حسین شریعتمداری شدن، کمی فکر کن ببین چه نوشته‌ای:

    بنابراین خیلی نباید اینترنت رو جدی گرفت! البته این موضوع قبلا هم بارها ثابت شده بود. نمونه اش در انتخابات ریاست جمهوری و اخیرا مجلس شورای اسلامی. در دور اول انتخابات کل وبلاگستان یکصدا میگفتند به معین رای دهیم و من همان موقع در همین وبلاگ نوشتم که معین آدم ضعیفی هست و مطمئنم رای نمیاره! بعدش خلاف نظر اینها احمدی نژاد و رفسنجانی رفتند دور دوم. در دور دوم هم همه اینها یکصدا میگفتند آهای ملت ما ترسیدیم تو رو خدا برید به رفسنجانی رای بدید اما نتیجه انتخابات باز چیز دیگری بود.
    میرسیم به انتخابات مجلس شورای اسلامی. اولش بعد از چند دور که تحریم انتخابات مد شده بود همه شون پست میزدن که بریم و انتخابات رو تحریم کنیم و این حرفا. بعدها که نتایج انتخابات مشخص شد اینها فهمیدن که سکوتشون فقط به درد عمه شان میخوره و از دفعات بعد شروع کردن راجع به پست زدن در مورد شرکت در انتخابات! روزهای قبل از انتخابات همه شان بلا استثنا یک لیست اصلاح طلبان گذاشتن توی وبلاگشون که بریم به اینها رای بدیم. بعدش بازهم نتیجه انتخابات چیز دیگری بود. بماند که به خاطر گند برخی از اصلاح طلبان (که عملا خودشان قبر خودشان رو کندند و بیشتر به خودشان ضربه زدند) شورای نگهبان برخی از اونها رو رد صلاحیت کرده بود. اما به هر حال لیست کاملی از اونها در دسترس عموم بود.
    خواهشا باز هم از این حرفهای مسخره نزنید که در انتخابات تقلب شده! این رو میتونین از خبرنگارانی که در وزارت کشور هستند و یا دوستانتون که پای صندوقهای رای هستند بپرسید که چند درصد ممکنه در انتخاباتی تقلب بشه؟! برای یکبار هم که شده واقعیت رو قبول کنید و فکر کنید!

    آیا این نظر یک دانشجوی تحصیلکرده‌ی ایرانی است که سال‌های سال است وبلاگ می‌نویسد؟ چون که درصد بالایی از مردم ما از دانش روز دورند و مشکلات روزافزون جامعه دایره‌ی زندگی را برایشان تنگ کرده است پس نباید اینترنت را جدی گرفت؟ مشخص است که در جامعه‌ی خیلی سنتی ایران (نمی‌گویم نیمه سنتی چون خیلی بیشتر از نیمه سنتی‌ست) وقتی رای دادن یک وظیفه باشد نه یک حق! برای رسیدن به یک شرایط دموکراتیک و آزاد باید سال‌های سال انرژی صرف کرد. اما در مورد اینکه چند درصد از جامعه‌ی ایران به جامعه‌ی وبلاگ‌نویسان فارسی نزدیک است، کاملآ مشخص است. نیاز به دلیل و برهان‌های بی‌مورد نیست. آمارها نشان می‌دهد که درصد نفوذ اینترنت چقدر است و مردم ایران اطلاعات مورد نیازشان را بیشتر از کدام رسانه دریافت می‌کنند. پس در مورد مثالی چون انتخابات در وبلاگستان، آن را باید در همین جامعه‌ی وبلاگستان بررسی کنی. با خواندن مطالب متوجه می‌شوی که هم تقلب صورت گرفته، هم تحریم اثر خود را گذاشته و هم از اندک اصلاح‌طلب موجود درصد خوبی به مجلس راه یافته‌اند. اما همین تحلیل تو از انتخابات نشان می‌دهد که چقدر در بررسی ضعیف عمل می‌کنی و با نقد و نظر چقدر بیگانه‌ای. در ضمن اعتقاد تو به شورای نگهبان مثل این است که به کمیته‌ی فیلترینگ و سانسور اینترنت هم معتقد باشی.

    می‌رسم به قسمت دوم نوشته‌ی زهرا که اطلاعات نسبتآ خوبی در این زمینه دارم. مافیای وبلاگ‌نویسی! اصلآ باید نگاه کرد دید کلمه‌ی مافیا چقدر سنگین است.

    به نظر من در وبلاگستان دو نوع مافیا وجود داره که دخترها و پسرها رو به سمت خودش جلب میکنه!
    یکی مافیای وبلاگهای آی تی هست. در این مافیا اکثرا پسرها جذب میشن. نگاهی به لیست وبلاگهای برتر و یا دیدیش آرش کمانگیر بندازید! و یا این مطلب جالب متتی با عنوان حلقه بسته وبلاگهای فارسی. به نظر من در عین طنز بالایی که در مطلب بود، خود واقعیت را نوشته بود. این نوع وبلاگها دارای ویزیتورهای زیادی هستند و اکثر آقایان برای جلب ویزیتور و یا کسب شهرت سعی میکنند به این قافله بپیوندند. (همه را جمع نمی بندم. در این حوزه وبلاگهای قدیمی بسیار معتبری دارم که جدا قصد اطلاع رسانی دارند).

    اگه منظور از این مافیا یک حلقه‌ی وبلاگنویسی به قول متتی بسته هست، اسمش رو نمی‌شه مافیا گذاشت. همون حلقه به نظرم اسم مناسب‌تری‌ست. وبلاگ‌های آی‌تی بازخورد فوق‌العاده‌ای در وبلاگستان دارند. من ایده‌ی دوم متتی رو بیشتر می‌پسندم. وبلاگ‌نویسان فارسی برای وبلاگ‌نویسی نیازمند اطلاعات روز آی‌تی هستند حتی در زمینه‌هایی که به وبلاگ‌نویسی هم مربوط نمی‌شود. برای بهبود وبلاگ‌نویسی باید با پیشرفت‌های آن همگام بود. تا سه سال پیش اصلآ کسی نمی‌دانست خوراک (فید) چیست اما الآن اگر نباشد وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی معنی ندارد (به طور کلی اگر بگوییم). وبلاگ‌های آی‌تی هم برای سریع‌تر کردن این پیشرفت به وجود می‌آیند. هر کسی در زمینه‌ای تخصص دارد. دنبال کردن مطالب روز آی‌تی به زبان انگلیسی و آن هم به صورت مداوم کار هر کسی نیست. پس وبلاگ‌های آی‌تی علاوه بر اینکه خود می‌توانند مؤلف باشند به عنوان یک رابط هم عمل می‌کنند. رابطی که اطلاعات امکانات روز اینترنت را برای وبلاگ‌نویسان فارسی‌زبان که به هر دلیلی به منابع اصلی دسترسی ندارند به ارمغان می‌آورد. حالا اگر این حلقه‌ی آی‌تی برای مخاطب جذابیت دارد و مطالعه می‌کند، آیا باید اسم آن را مافیا گذاشت؟ یعنی مثلآ اگر دکتر مجیدی (که فقط آی‌تی‌نویس نیست) و مزیدی را در نظر بگیریم، آیا این‌ها یک دفتر و دستکی راه انداخته‌اند و کلی پول و سرمایه خرج می‌کنند که بله جناب مخاطب به زور مطالب آن‌ها را بخواند و به اشتراک بگذارد؟ اصلآ مگر وبلاگستان فارسی از نوشتن خود سود مادی می‌برد که مافیا تشکیل دهد؟
    اینکه آمارهای آرش کمانگیر چه چیزی را نشان می‌دهد بیشتر به همت خود وبلاگ‌نویس بسته است که آیا امکانات جدید اینترنت را می‌شناسد؟ آیا در مورد شیوه‌ی آمارگیری‌های کمانگیر مطالعه کرده است؟ اصلآ می‌داند منابع مورد بررسی کمانگیر چه چیزهایی‌ست؟ آیا سعی کرده است خود را به عنوان منبع به این آمار اضافه کند؟ گوگل‌ریدر و خوراک و فیدبرنر و امکاناتشان را استفاده می‌کند؟ وقتی من ندانم پروژه‌ی آمارگیر خوراک کمانگیر چگونه کار می‌کند، پس نمی‌توانم بدون اطلاعات به آن خرده بگیرم!

    دومیش مافیای وبلاگهای فمنیستی و یا وابسته به فمنیستی هست. در این گروه اکثرا دخترها جلب میشن. البته خیلی هم مهم نیست که آیا فمنیست باشند یا نه؟ به هر حال این یک نوع عقب نماندن از قافله هست و همین طور مجالی برای به شهرت رسیدن وبلاگهای گمنام و یا یافتن ویزیتور. به همون اندازه که در مافیای نوع اول رقابت بر سر نوشتن مطالب جدید درباره تکنولوژی و آی تی هست در مافیای نوع دوم رقابت بر سر مسائل چیپ و بی محتوا و مبتذل هست متاسفانه و هر روز هم بیشتر میشه.
    فکر می کنین چرا جهت دهی اینطوری شده؟ به نظر من یک دلیل بیشتر نداره و اونهم سران مافیا هستند و کسانی که تایتلهای مطالب رو به سمت و سوهای خاصی سوق میدن و موجهش می کنن. وقتی فلان کس که خودش را فمنیست معروف میداند با چیپترین و بی پرده ترین الفاظ، هدفش را مشخص میکنه شما انتظار ندارید که باقی اعضای قافله ازش تعریف نکنند؟ یا بهش لینک ندن و یا در موردش ننویسند؟!

    شما در نظر بگیرید یک سری آدم بیکار فمنیست نشسته‌اند و مطالبی می‌نویسند که از نظر زهرا چیپ و بی‌محتوا و مبتذل است! بعد این مافیای مخوف از همدیگر پیروی می‌کنند و تعریف. یک سری آدم بی‌سواد و بی‌دین و خردسال هم در اینترنت هستند که پاتوقشان وبلاگ‌های فمنیستی است یا با جستجوی مطالب آنچنانی! به این وبلاگ‌ها سرازیر می‌شوند. خب من می‌تونم این مافیا رو به اسم یک حلقه‌ی دوستانه بشناسم، چیزی که همه‌ی ما در زمینه‌های مختلف داریم. در دنیای واقعی هم این حلقه‌ی دوستانه وجود دارد و اصلآ زیبایی زندگی به وجود همین جمع‌های دوستانه است. اما حالا چرا این مطالب چیپ و بی‌محتوا از نظر عده‌ای جذاب میاد؟ مثلآ تلاش برای یک حرکت انسان‌دوستانه، یا حمایت از حقوق واقعی زن و مرد و گاهی هم خاطرات روزمره. حالا این خاطرات روزمره می‌تواند خواندن یک کتاب خوب باشه، شنیدن یک موسیقی خوب، پختن یک غذای خوب و یا لذت بردن از یک رابطه‌ی خوب. از نظر من که اطلاعات کاملی راجع به فمنیسم و حقوق بشر و غیره ندارم مطالب این وبلاگ‌ها می‌تواند راهنما باشد اما قرار بر این نیست که هر چیز که هر جا نوشته شد درست و به حق و لازم‌الاجرا باشد. عقل و منطق برای انسان بالغ است و مطالعه راهنمای آن. همانطور که قرار نیست چون پدر من نماز می‌خونه، من هم نماز بخونم یا چون در خانواده‌ی ما رسم بر چیزی بوده من هم کورکورانه همان کار را انجام دهم، هیچ نوشته و مطلبی هم واجب‌الاجرا نیست. اما نمی‌توان جلوی بروز و نوشته شدنش را گرفت. توهین و سرکوب حق باطلی‌ست.

    در مورد ادامه‌ی مطلب زهرا نوشتن دور باطل است، اینکه هدف از نوشتن چیست باید پرسید آیا نوشتن در مورد دختر همسایه و مسافرت‌های شخصی آیا هدف می‌خواهد یا خیر؟

    بررسی آمار طلاق و بی‌بند و باری در کشورهای آزاد هم توسط زهرا قابل توجه است! آیا اصلآ طلاق چیز بدی است؟ آیا وقتی زن و مرد با هم مشکل دارند از هر نظر باید تا آخر عمر نشان دهند که خوب و خوش و سلامت‌اند؟ بزرگترین ضربه به بنیاد خانواده‌ی ایرانی که متدین و به قول زهرا بااخلاق است را چه چیزی می‌زند که زندگی‌ها اینقدر مزخرف است؟ در فرهنگ‌های مختلف طلاق چگونه تعریف شده است؟ وفاداری زن و شوهر در هر فرهنگ و تمدن چگونه تعریف می‌شود؟ آیا اگر در ایران جای زن و مرد عوض شود از نظر جامعه‌ی ما هیچ فرقی نمی‌کند؟ آیا ما در اینترنت مدرسه باز کرده‌ایم؟ دوست داشتن یعنی چه؟ عشق چگونه تعریف می‌شود؟ آیا رابطه‌ی جنسی همان عاشق بودن است؟ آیا ازدواج حق مالکیت می‌آورد؟ آیا آزادی‌های موجود در غرب به قول مطهری آزادی حیوانی است؟ آیا آزادی یعنی سردار رادان؟ آیا آزادی یعنی آنچه من تایید می‌کنم؟ اصلآ حرف چه کسی حق است؟ آیا تشخیص راه درست زندگی بر عهده‌ی ما آدم‌هاست؟ آیا زندگی یعنی همین چیزی که ما فکر می‌کنیم؟ و هزاران سؤال دیگر که سال‌هاست بی‌پاسخ مانده و برای همین است که در یک جامعه‌ی ایده‌آل هیچ‌کس به خودش نباید این اجازه را بدهد که نظر دیگران را سرکوب کند. بحث آزاد بهترین شیوه است اما در این بحث نمی‌توان برای شیوه‌ی زندگی افراد تعیین تکلیف کرد.

  • ۳۱م فروردین, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی طنز ۱۱ نظر »

    به گزارش واحد مرکزی خبرسازی این روزها ایالات متحده بدترین شرایط اقتصادی و سیاسی را می‌گذراند. گوجه فرنگی درچند روز اخیر در این کشور به بالاترین قیمت خود در تاریخ آمریکا رسیده است. طبق تحقیقات صورت گرفته هم‌اکنون گوجه فرنگی در ایالت‌های مختلف آمریکا با قیمت نجومی کیلویی ۳ دلار و ۹۹ سنت به فروش می‌رسد. مفسران اقتصادی بعد از ریشه‌یابی بحران اخیر اقتصادی و سیاسی ایالات متحده تمام آن را مربوط به گوجه فرنگی دانسته و نام این پدیده را بحران گوجه فرنگی گذاشتند.
    جرج دبلیو بوش در آخرین سخنرانی خود در جمع مردم آرکانزاس و حومه با اشاره به اینکه مشاورانش دست‌های پشت پرده‌ی بحران گوجه فرنگی را یافته‌اند، گفت: “مردم عزیز و مسیحیان گرانقدر آمریکا، من همین جا اعلام می‌کنم که دست‌های پشت پرده‌ی این بحران اقتصادی و سیاسی را که باعث شده‌اند سرمایه‌های کلانی که برای وام گوجه فرنگی در اختیار بانک‌ها گذاشته شده بود به سمت انبوه‌سازی مسکن و معاملات ملکی سرازیر شود اعدام می‌کنم. البته اعدام که نه اما پدرشونو در میارم.”
    منتقدین دولت فعلی آمریکا عوامل بسیاری را برای این بحران بی‌سابقه ذکر کرده‌اند که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان خالی‌بندی‌های بیش از اندازه‌ی جرج بوش درباره‌ی عراق، افغانستان، اسرائیل، ایران و اجرام آسمانی دیگر غیر از زمین را نام برد. بحران گوجه فرنگی تاثیر بیش از حدی بر جامعه‌ی این کشور گذاشته است. بیکاری جوانان، وضعیت مبهم قشر آسیب‌پذیر، ورشکستگی بانک‌ها و شرکت‌های بیمه، پیشنهاد بی‌شرمانه‌ی مایکروسافت برای خرید یاهو و یکه‌تازی گوگل در عرصه‌ی جهانی از مهم‌ترین آثار بحران گوجه ‌فرنگی‌ست. اعتیاد جوانان به شبکه‌های اجتماعی اینترنتی نظیر فیس‌بوک، توییتر، فرندفید و توهم براندازی وبلاگانه، ابرقدرت دنیا را فلج نموده است.
    پس از افزایش روزافزون قیمت نفت در جهان دولت آمریکا قصد دارد از تجربه‌ی موفق ایران در سهمیه‌بندی سوخت استفاده کند. آگاهان معتقدند با سهمیه‌بندی سوخت و استفاده از فروش بنزین آزاد نیم بیشتری از مشکلات اقتصادی دولت حل خواهد و بحران گوجه فرنگی به سمت گوجه سبز تغییر مسیر خواهد داد.
    محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهوری ایران در دوازدهمین نامه‌ی خود به همتای آمریکایی مستقیمآ نقاط ضعف دولت آمریکا را ذکر کرده و خاطرنشان ساخته است که تمامی این مشکلات از دین‌گریزی مردم سرچشمه می‌گیرد. او در قاطعانه‌ترین جمله‌ی خود به بوش نوشته: “جرج عزیز الآن که این نامه را می‌نویسم آقا صابر میوه‌فروش محلمان گوجه فرنگی را کیلویی ۲۰۰۰ تومان می‌فروشد که با هر روشی حساب بکنی از ۳ دلار و ۹۹ سنت کمتر است. بیا و پررویی و بی‌شرمی را کنار بگذار و اینقدر به ملت همیشه در صحنه‌ و پشت صحنه‌ی ایران گیر نده، می‌گم سید حسن پدر فؤاد سینیوره و نوچه‌هاتو در بیاره. در ضمن بعد از مسلمان شدن لطف کن واحد پول کشورتون رو به ریال اسلامی تغییر بده و اسکناس‌های ۱۰ هزار تومانی چاپ کن، برای طرحشم یه حدیث آکبند سراغ دارم.”
    تحقیقات به عمل آمده حاکی از آن دارد که جرج بوش به شدت تحت تاثیر بحران گوجه فرنگی قرار گرفته است و دو راه بیشتر پیش رویش نمانده است یا به نصیحت رئیس جمهور ایران عمل کند و یا اینکه از کاخ سفید اخراج شود. عده‌ی کثیری از مردم ایالت کافرنیا که شامل ۱۰۲ نفر می‌شدند طی اعتراضی به دولت بوش و گندی که بالا آورده است در تظاهراتشان به جای گوجه فرنگی از کیک زرد برای پرتاب به سمت نیروهای ضد شورش استفاده کردند. شایان ذکر است نهایت بی‌فکری در بحران گوجه فرنگی بازرسی بدنی مردم بوده است. گویا این بازرسی بدنی برای یافتن گوجه فرنگی‌های احتکار شده صورت می‌گرفته است.
    به هر حال گمان می‌رود با هم‌فکری‌های صورت گرفته به زودی بحران گوجه فرنگی در ایالات متحده تعدیل شود. اما بحران گوجه فرنگی در تاریخ آمریکا به نام جرج دبلیو بوش در کنار همه‌ی اشتباهاتش ثبت خواهد شد.

  • ۲۶م فروردین, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی اجتماعی, حقوق بشر, وبلاگ ۱۱ نظر »

    یادم باشد اینجا یک رسانه‌ی شخصی است. اینجا را دارم تا بنویسم، تا برای دل خودم بنویسم. یادم باشد اینجا اگر خواننده‌ای دارد که همیشه محترم است، به خاطر همین نوشته‌هاست که من در آن‌ها نظرم را بیان می‌کنم. یادم باشد هر چیزی که می‌نویسم اول باید خودم را خوش بیاید، بعد دیگران خوبی هستند که در موردش نظر می‌دهند و نقد می‌کنند خواه محترمانه و خواه نامحترمانه. یادم باشد هر کسی می‌تواند این نوشته‌ها را بخواند و یا نخواند که من نه می‌توانم و نه باید این خواندن را به کسی تحمیل کنم. همین‌طور هیچ کس نمی‌تواند نوشتن مطلبی را به من تحمیل کند اما همیشه راه برای ایده‌های دیگران باز است.
    یادم باشد اعتقادات من هر چه که هست خود تصمیم می‌گیرم که بیانشان کنم، که اینکه اعتقادات یک مسئله‌ی خصوصی است و این خصوصی، خصوصی‌تر ندارد. فقط من گاهی دلم می‌خواهد بعضی را منتشر کنم و بعضی را نه. یادم باشد همانطور که کسی نمی‌تواند مرا مجبور به نوشتن و پیروی از چیزی کند، من هم نمی‌توانم کسی را به نوشتن یا ننوشتن از موضوع و عقیده‌ی خاصی بکنم.
    یادم باشد اینجا خوانندگان ثابتی دارد که تفکر و تعقل می‌کنند و خود توانایی آن را دارند که بسنجند و برگزینند. یادم باشد در زندگی هر شخص تابوهایی وجود دارد که مالکیت شکستن آن‌ها با خود اوست. یادم باشد من اگر از عقیده‌ی شخصی فردی خوشم نیاید حق توهین به او را ندارم و همین‌طور حق تحمیل عقیده‌ی خودم را ندارم. یادم باشد ما فقط ابراز عقیده می‌کنیم و هیچ کس پیدا نمی‌شود که کاملآ با کسی هم‌نظر باشد. یادم باشد در این دنیای بزرگ آنقدر نظر و عقیده وجود دارد که من را وادار به تفکر کند پس ممکن است آنچه می‌گویم و می‌نویسم حق نباشد. اما این حق را دارم که آنچه را می‌پسندم بیان کنم. یادم باشد در رسانه‌ی شخصی‌ام حق تصمیم‌گیری در مورد تفکرات و عقاید دیگران را ندارم. یادم باشد نمی‌دانم قهقرا کجاست، شاید قهقرا و ابتذال همین جایی است که من ایستاده‌ام. پس من در حالت کلی فقط می‌توان نقد و نظرم را بگویم، هر کس مختار است بر اعمال شخصی‌ای که انجام می‌دهد مصمم باشد.
    یادم باشد سانسور، مرگ است. همیشه از سانسور فرار کرده‌ام. آنچه را می‌خواهم باید بتوانم بیان کنم. یادم باشد در حال تمرینم. تمرین آزادی، و این آزادی تا جایی پایدار است که به دیگران تحمیل ضرر مالی، جانی و روحی نداشته باشد. یادم باشد اگر عملی انجام دادم و بعد با دلیل به خودم ثابت شد که اشتباه بوده، صادقانه قبول کنم. یادم باشد پاسخ ندادن به نظرات دیگران بهتر است از اینکه بی‌دلیل و با پرخاش به آن‌ها پاسخ دهم. یادم باشد بعضی از علاقه‌مندی‌ها سلیقه‌ای است و هیچ کس را به آن‌ها خرده‌ای نیست.
    یادم باشد من مسئول اعتقادات و اعمال خویشم و نه دیگران. یادم باشد وبلاگ ملک شخصی است اما اینترنت ملک شخصی نیست. و این قابل تعمیم به کل موضوعات است که در نهایت می‌رسد به اینکه تن آدمی ملک شخصی است اما جامعه و مملکت ملک شخصی کسی نیست که آن را بر اساس عقاید و نظراتش ایده‌آل کند. اینترنت یک نمونه از جامعه است، حتی اگر شخصی در اقلیتی یک نفره هم باشد، هیچ کس حق ندارد او را از بیان عقایدش محروم کند. تنها کاری که یک مخالف می‌تواند بکند این است که خود توجه نکند اما نمی‌تواند حق دیگران را برای دیدن و شنیدن او بگیرد.

    توضیح: مسلمآ این یک مطلب کامل نیست و خیلی چیزهای دیگر باید یادم باشد. مطمئنآ تمام این‌ها برای اجرا کردن من است و من در حال تمرین اما نمی‌توانم ادعا کنم که من در حال حاضر اینگونه‌ام. همه‌ی این‌ها برای این است که به خودم یادآوری کنم که مرگ فقط برای همسایه حق نیست. احترام به عقاید دیگران است که احترام می‌اورد. اینکه خود آدمی حریم خصوصی‌اش (تمام زندگی حریم خصوصی است) را در معرض دید دیگران بگذارد شرافتمندانه‌تر از این است که ما با تجسس به زندگی خصوصی دیگران سرک می‌کشیم. امیدوارم تمام این‌ها یادم بماند.

  • ۲۶م فروردین, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی شعر ۲ نظر »

    و رفت تا لب هیچ
    و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید
    و هیچ فکر نکرد
    که ما میان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چقدر تنها ماندیم.
    (سهراب سپهری/دوست/حجم سبز)

  • ۲۴م فروردین, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی ترانه‌بازی, موسیقی ۱۱ نظر »

    مهرداد آسمانی عزیز پیش از آنکه از شب سپید بنویسم از تو می‌نویسم که حتی اگر تمام عالم با تو دشمن شوند من تو را ستایش می‌کنم. آن‌هایی که از حضور تو در کنار گوگوش ناراحتند دلایلشان کمی مغرضانه و سلیقه‌ای‌ست. البته به آن‌ها خرده‌ای نمی‌گیرم چرا که این حق را به آن‌ها می‌دهم که از ملودی و صدا و کار تو خوششان نیاید. اما اگر کمی تامل کنیم چه کسی است که ملودی‌های جاودانه‌ی تو را فراموش کند، به خصوص آلبوم‌های اخیر را، جادوی عشق، کیو کیو بنگ بنگ، آخرین خبر، عکس فوری، مانیفست و حال هم که شب سپید. عده‌ای می‌گویند گوگوش باید با بزرگانی چون حسن شماعی‌زاده، سیاوش قمیشی، فرید زلاند و اسفندیار منفردزاده کار کند. منفردزاده را که فاکتور می‌گیریم چون خود نیست در هیاهوی موسیقی این روزها، اما بگویید از سه تن باقیمانده جز فرید زلاند چه کسی کار ماندگار تازه‌ای را ساخته است؟ می‌توانید به آلبوم وسوسه‌ی سوزان روشن از شماعی‌زاده و آلبوم زمونه‌ی فیروزه از سیاوش قمیشی نگاه کنید. با تمام احترامی که برای این دو بزرگ قائلم مدتی‌ست آنگونه که باید باشند نیستند. برای تنظیم باید قبول کنیم که دیگر واروژان تکرار نمی‌شود باید به همین جوان‌ها اعتماد کنیم.
    و شب سپید اثر ماندگار دیگری است از همیشه‌ی ترانه شهیار قنبری که سر و ته نوار است. آلبومی که کلام‌های تازه‌اش از شهیار قنبری است با ملودی مهرداد آسمانی، تنظیم اندی جی و صدای گوگوش و مهرداد. سه کار ترکیبی در این آلبوم است که یک مدلی بین‌المللی است و مدلی همصدا و مدلی نیلوفر آبی از کارهای گذشته‌ی گوگوش و مهرداد و یک ریمیکس از آهنگ طلاق کاری از اندی جی. (اطلاعات بیشتر به همراه عکس‌ها)
    آلبوم با شک می‌کنم گوگوش شروع می‌شود. سبک جدیدی از ترانه‌خوانی گوگوش با ملودی متفاوتی از مهرداد. همه‌ی آن چیزی است که شهیار ما را به شک کردن فرا می خواند وقتی خرافه‌ها برای ما تبدیل به واقعیت شده است. اینجاست که ترانه مال مردم است. ویدیوی زیبای این اثر کاری‌ست از سیروس کردونی. و چه زیبا تصویرسازی می‌کند با فرشته‌های دروغین وقتی برای زندگی آدم‌ها میدان جنگ می‌سازند و آن‌ها را بازی می‌دهند.
    چه کسی می‌تواند جز خود شهیار این زیبایی را به واژه‌ها ببخشد و مفهوم را در ترانه بازسازی کند. انصافآ که ملودی‌های مهرداد به ترانه‌ها وفادار مانده است. جنگل شش و هشت این روزهای ماست وقتی می‌گفتیم از این بدتر نمی‌شود و خود به خود از این بدترش کردیم چه در داخل و چه در خارج، وقتی پای روضه‌های مردم‌فریبی نقل و نبات بمب‌های جیبی‌ست ماهواره‌ی بالادست در آب می‌افتد و می‌شکند. من چه بگویم وقتی شهیار کلام را در این ترانه به اوج رسانده است.
    مدلی بین‌المللی چند ترانه‌ی خارجی است با صدای گوگوش، معروف‌ترین آن‌ها Love Story است و جز صدای گوگوش کسی نمی‌تواند زیبایی آن را بیان کند.
    بوسه‌های پیاده‌رو یک عاشقانه‌ی ریتمیک است. از شنیدن آن سیر نمی‌شوید وقتی تصویرهای عاشقانه با ملودی دوست‌داشتنی و صدای مهرداد هماهنگ شده است. چقدر آدم دلش می‌خواهد این ترانه را در پیاده‌روهای ایران نقش بازی کند اما:
    جرم سیاه من و تو رویای رنگی داشتن
    چقدر قشنگه بی‌اجازه موتو شونه کردن
    حبس ابد با تو چه خوبه، آی چه عشقی داره
    پس تا ابد حرفای شاعرانه بیشتر بزن
    و در نهایت تمام این صحنه‌های عاشقانه و مجرمانه به اوج می‌رسد وقتی می‌گوید:
    متهم ردیف یک منم که از تو مستم
    اینجا کنار مرده‌ها، منم که زنده هستم
    جرم من اینه که چشام سایه‌تو قاب گرفتن
    رو پوست شب اسم تو رو خالکوبی کرده دستم
    آیا از این شاعرانه‌تر دفاعیه‌ای در جهان وجود دارد؟
    مدلی همصدا، گزیده‌ای از ترانه‌هایی که هیچ‌گاه از خاطرات مردم این سرزمین پاک نخواهد شد. مگر می‌توان صدای گوگوش را فراموش کرد وقتی همسفر، غریبه آشنا، من و تو، کوه و همصدا را خوانده است. تنظیم جدید این آهنگ ها تر و تازگی خاصی به آن‌ها بخشیده است، ترانه‌ها از ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز است.
    هفته‌ی سپید و سیاه نسخه‌ی تازه‌ی هفته‌ی خاکستری شهیار قنبری‌ست. نکته‌ای که مهرداد در آهنگسازی این اثر از آن غافل نشده تکرار نشدن اثر جاودانه‌ی واروژان و فرهاد مهراد است، چه اگر این کار صورت می‌گرفت که دیگر این اثر جذابیت تازه‌ای نداشت. اما ریتم جدید مهرداد علاوه بر اینکه در راستای ترانه است خود را از هفته‌ی خاکستری متمایز ساخته است. باز هم تک تک واژه‌های شهیار ستودنی است و باز هم به جمعه که می‌رسد دلتنگی است:
    جمعه از لهجه‌ی دریا خیس خیس
    میگه قصه‌ی دو ماهی بنویس
    نقطه‌ی اوج این آلبوم دوست‌داشتنی عاشقانه‌ی آرام و تاثیرگذار شب سپید است. کلام شهیار، صدای گوگوش، ملودی مهرداد و تنظیم اندی جی اثری ماندگار را رقم می‌زند که در آن پایان روز سیاه، شب سپیدی است که عشق به عشق می‌رسد. آهنگ از همان شروع شنونده را در خود غرق می‌کند و کلام می‌بارد:
    روی ابریشم چین، نبض صداتو می‌شه دوخت
    می‌شه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت…
    و اشک‌هایی که هر قطره به شکلی سرازیر می‌شوند تا امید در دل عاشق نمیرد. یکی از ترکیب‌های تازه‌ی شهیار واژه‌ی گریه‌کباب است که بعضی‌ها را خوش نمی‌آید، به راستی شما از اشک‌های سرخ شده در ماهیتابه چه ترکیبی می‌ساختید؟
    صدای گوگوش در این آهنگ وقتی به اوج می‌رسد تاثیر خودش را می‌گذارد و تفاوت خواننده اینجا مشخص می‌شود و در آخر این دل‌بازی زخمی تنهایی برای عاشق تنها مثل دانه‌ی سرخ انار پر وسوسه و زیباست که همچنان چشم به شب سپیدی عاشقانه دارد.
    کوچه‌ی لخت با صدای مهرداد یک عاشقانه‌ی منفی‌ست که زیبا نوشته و اجرا شده است. پس از پایان عشقی اجاره‌ای کلید خانه به دست باد سپرده می‌شود و کوچه‌ی لخت به بچه‌های پاپتی می‌رسد. لحظه‌های که در ترانه می‌آید را می‌توانید در هنگام ترک عشق تصویرسازی کنید و مثل یک فیلم نگاه کنید. از این دست ترانه‌ها در کارهای شهیار کم دیده بودیم یا ندیده بودیم یا من
    خاطرم نیست!
    ریمیکس طلاق، ترانه‌ی اردلان سرفراز باب میل آن‌هایی‌ست که دوست دارند آهنگ‌های ماندگار را به صورت ترنس داشته باشند.
    مدلی نیلوفر آبی از مهرداد اجرای ترکیبی چهار آهنگ گل، نیلوفر آبی، فاصله و دست من نیست آهنگی است که دوستش دارم نه تنها به خاطر اینکه این چهار آهنگ را پیش از این دوست داشتم که تنظیم این اثر هم در نوع خود شنیدنی است. ترانه‌های این آهنگ از مسعود فردمنش (گل)، محمد صالح علاء (نیلوفر آبی) و زویا زاکاریان (فاصله، دست من نیست) می‌باشد که هر یک به تنهایی هم دوست‌داشتنی‌ست.
    اگر این مطلب را نوشتم نه اینکه من منتقد خوبی چه در موسیقی و چه در ترانه باشم، فقط به خاطر این است که لذتی را که از شنیدن شب سپید بردم با شما شریک شوم. امیدوارم این اولین آلبوم سال جدید نویدبخش آلبوم‌های پربار موسیقی باشد. و یک نکته‌ی دیگر برای کسانی چون من که آلبوم را از طریق اینترنت دانلود کرده‌اند. اگر فکر می‌کنید آلبوم ضعیف است یا هر چه؟ کافی‌ست آن را پاک کنید همین. نهایتآ یک نقد قابل تامل. نظراتی که از روی عجله با توهین همراه می‌شود اصلآ ارزش تامل ندارد چه برای دوستداران اثر چه برای آفرینندگان اثر.
    در آخر برای آن‌هایی که تغییر سبک و آهنگ‌های گوگوش را برنمی‌تابند و فکر می‌کنند گوگوش پیش از انقلاب تمام شده است بگویم که خیلی از ماها در خاطراتمان یخ زده‌ایم. شاید اگر گوگوش سال‌ها در تبعید صدا نبود اینگونه به نظر نمی‌آمد تغییرات. همه‌ی خوانندگان ما تدریجی تغییر کرده‌اند مثل همه‌ی هنرمندان جهان. اما گوگوش در دوره‌ی جدید فعالیتش آهنگی نخوانده که من دوست نداشته باشم.

  • ۲۱م فروردین, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی ترانه, ترانه‌بازی, شعر من, پادکست ۱۱ نظر »

    پاسخ من به دعوت مریم در مورد آرزوهای محال، یک ترانه است آن هم با اجرای خودم. پادکست اول بازخورد خوبی داشت، امیدوارم از این دکلمه هم خوشتان بیاید. شناسنامه‌ی موسیقی متن رو ندارم اگه کسی تشخیص داد، در قسمت نظرات بگه.


    powered by ODEO

     
    icon for podpress  Arezoohaye Mahal: Play Now | Play in Popup | Download

    دانلود (۳.۰۹ مگابایت)

    توضیح: بعد از دعوت، روی کاغذ بازی می‌کردم و نوشتم “تو فکر یک ترانه‌ام برای آرزوهای محال”. مشکل سر همین مصرع اول بود که وزنش درست نمی‌شد. بعد شد “باز قافیه جور می‌کنم برای آرزوهای محال” که این هم می‌لنگید نگو اشکال از برای بود و به جاش گذاشتم از درست شد. سه شب طول کشید تا بعضی از آرزوها را وزن و قافیه ببخشم و نتیجه‌اش این شد که می‌شنوید. اگر بیتی نیاز به توضیح داره بپرسید اما فکر می‌کنم لذت ترانه به شنیدنشه!

  • ۲۱م فروردین, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    از طریق نیما اکبرپور:

    در یک اتوبوس ۷ بچه مدرسه‌ای نشسته‌اند. هر کدام از آنها ۷ کیف دارند. در کیف هر یک از آنها ۷ گربه ماده هست که هر کدام ۷ بچه‌گربه را حامله هستند. در این اتوبوس چند پا وجود دارد؟
    پاسخ یک عدد است که پسورد این فایل اکسل است.
    عدد را پیدا کرده، فایل اکسل را باز کنید، اسم خودتان را اضافه کنید و بازی را ادامه بدهید!

    از نوابغ عزیزی که جواب معما را کشف کردند تقاضا داریم در پوست خودشان بگنجند و اینجا جواب رو اعلام نکنند.

  • ۱۹م فروردین, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی روزمره, طنز ۸ نظر »

    پیش از اینکه شعر وقتی می‌گویم بهار بر روی راه من منتشر شود عازم تهران شدم. در آن روز کذایی تا ساعت ۴ صبح در حال وبگردی و ارتباط آنلاین بودم و ساعت ۷ صبح هم برای سفر از خواب بیدار شدم. عمل خطیر رانندگی با پیکان در نیمی از مسیر را من به عهده داشتم که با شنیدن نوای حضراتی چون گوگوش، مهرداد، منصور، بیژن مرتضوی، شهیار قنبری، شهره و مرتضی به ثمر رسید. در اینجا جا دارد از تک تک این افراد برای همراهی کردن من در مسیر و وقتی همه خواب بودند تشکر را به جای بیاورم. از داریوش عزیز هم معذرت می‌خواهم که سی‌دی‌اش را آنقدر گوش کرده بودم که در دستگاه خودرو به دلیل خطوط بیش از حد پخش نشد که البته بعدها اصلاح شد. ساعت ۱۲ شب وارد پایتخت موعود شدیم پس از آنکه مدت زیادی از مسیر صرف تصرف شهر مذهبی قم شد. از همان موقع تصمیم گرفتم که اگر روزی رهبری تور مسافرتی را بر عهده گرفتم شهرهای زیارتی را از مسیر خارج کنم حتی اگر برای این کار لازم باشد از کویر لوت عبور کنم. همانطور که بنده رکورد مدت زمان خواب را در آن روز شکاندم و ۳ ساعت در روز خوابیدم، هر چند که در مسیر نوروز این کمبود خواب را جبران نمودم.
    بگذریم، قرار نیست گزارش طویلی از سری خواب‌های من در نوروز بخوانید غرض از این مقدمه‌ی بیخود گزارش مبسوطی از دو نشست وبلاگی-توییتری در تهران بود که به سمع و بغلتان می‌رسانم. بر اساس ابراز علاقه‌ی دوستان توییتری در روز ۲۴ اسفند به حضور در یک نشست عظیم توییتری در روزی از روزهای نوروز به همراه فری چاقوکش عزیز تصمیم گرفتیم یک نشستی در همان حدود برگزار نماییم. پس دست به کار شدم و تمامی کارها را خودم از دور هدایت کردم و فری انجام داد که به سرانجام نرسید. در همین‌جا لازم است تشکر کنم از توییترونی نظیر مریم۵۰۶۳، مریم سین‌سین، زهرا (المورو)، باران-کاف، مهران۷۵۱، کمال شین و غیره همین‌طور آنجلینا جولی، نیکول کیدمن، بیل کلینتون و غیره که با حضور نیافتن در جمع بزرگ ما موجب کوچک ولی گرم‌تر شدن آن شدند. در ضمن بگم که من اگه نباشم کی می‌تونه این نشستا رو برگزار کنه؟
    پس از رد و بدل کردن کلی اس‌ام‌اس و ریختن پول بی‌حساب به حساب مخابرات کل ایران با فری و ویدا قرار شد عصر روز پنج‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۷ به جای قدم زدن در یکی از پاساژهای جذاب ونک! تریپ روشنفکری و سیگار و قهوه و کافی‌شاپ بگذاریم و از هر دری سخنی. در آن روز کذایی که حتی با شایعه‌ی حضور دکتر مزیدی هم کسی را یارای شرکت در نشست نبود من بودم و فری و کشوری و مجید (ملقب به ممدرضا گلزار آسیا). همین که به کافی‌شاپ وعده داده شده رسیدم و با فری تماس گرفتم متوجه حضور یکی از بازیگران مشهور و معروف و جنتلمن عرصه‌ی سینمای بین‌الملل بر سردر کافی‌شاپ شدم و او کسی نبود چون بیژن بنفشه‌خواه که خود را به جای فری چاقوکش بازی می‌کرد. پس از آشنایی با محمد کشوری و مجید و فری چاقوکش وارد کافی‌شاپ شدیم و این‌ها.
    در این نشست دوست‌داشتنی کلی سخن رانده شد و کلی سخن مانده شد. از تکرار مستمر این نشست‌ها گرفته تا ترسیدن اعضا از بازداشت شدن به دلیل براندازی و اقدام علیه کافی‌شاپ‌ها. بعد از آن ما فهمیدیم که کشوری در علامه حلی درس خوانده و آن‌ها نفهمیدند که من هم در بچه‌ی علامه حلی درس خواندم! کشوری گفت که حتی یک مدت زمانی را در مناطق سردسیر قله‌ی دماوند زندگی کرده و تنها جایی از تهران که او در آنجا زندگی نکرده همان کافی‌شاپ محل نشست بود. فری پس از اینکه یک پاکت وینستون اصل را دود کرد و داد هوا یک پاکت دیگر از جیب درآورد. در این نشست فهمیدیم که سینمای ایران اصلآ هیچی بی‌خیال! همانطور که متوجه شدید بیژن بنفشه‌خواه از ممدرضا گلزار خوشش نمیاد :) من هم می خواستم بگم که اگر مسعود کیمیایی یک فیلمنامه از من کار کند باز هم مثل قیصر صدا می‌کند اما فرصت نشد. اصلآ مگر مجال شد بنده خودم رو معرفی کنم. کشوری جان یک توییت هم از همان محل نشست به تمام جهان مخابره کرد. کلی از مسائل لاینحل جهان در آن نشست حل شد. در اواسط برنامه ویدا خانوم که تازه از خواب بیدار شده بود پیام داد که بیام من جواب دادم که اینجا سیبیل‌پارتی به راه است اگر نیای بهتره! خلاصه که دردسرتون ندم. برنامه‌های براندازانه‌ای در نشست طرح شد که لازم نمی‌بینم آن‌ها را مطرح کنم. در این نشست طرح وام ازدواج به اعضای توییتر هم مورد بررسی قرار گرفت که به دلیل به حد نصاب نرسیدن اعضا به نشست عظیم بعدی واگذار شد. پس از پایان نشست کشوری با ماشینی که از خانواده دودر نموده بود به خانه بازگشت و من هم بدون ماشینی که نیاورده بودم پس از قدم زدنی بارانی به همراه فری، به خانه برگشتم.
    و اما یک روز قبل از بازی جنجالی و بیخود پرسپولیس-استقلال به دلیل درخواست ویدا برای شکاندن شیشه‌های ملت بعد از بازی راهی پارک ساعی شدم تا او را از این اقدام بی‌فرهنگی باز دارم همین‌طور از فری عزیز دعوت به عمل آوردم تا در میتینگ فرهنگی ما حضور به‌هم رساند. بنابراین با یک ساعت تاخیر به پارک ساعی رسیدم و پس از ملاقاتی دوباره با فری منتظر ویدا در کنار باغ وحش درازکی پارک ساعی شدیم و روبروی کلمه موهن خرچنگ نشستیم. پس از دیدن ویدا با یک عدد آیس‌پک خورده شده در دست و کوله‌‌باری بر دوش و تفنگش در کیف و موبایلی در جعبه مشغول قدم‌رسانی به پیاده‌روهای تهران شدیم. پس از کلی حرف مفت و یامفت و کمی هم سودمند و پیاده‌روی طویلی که حاصلش به امانت گرفتن یک دستگاه موبایل صفر کیلومتر xpressmusic نوکیا از ویدا بود مجبور شدیم تا ایستگاه متروی مفتح را مرامی برویم و چقدر هم که سخت بود! در بین راه یادم نیست چه چیزهایی رد و بدل شد اما مطمئنم که پس از ورود به ایستگاه متروی مفتح با دیدن سردر مترو گفتم چه ایستگاه ضایعی، و این جمله‌ی براندازانه شاید بعدها در دادگاه علیه خودم استفاده شود. پس از جدا شدن از ویدا و قدم زدنی با فری در میدان ایستگاه مرکزی مترو (یا همان میدان خمینی!) و خوردن آب‌ هویج که فری آنرا حساب نمود، جای شما و ویدا خالی! من و فری از هم وداعی تلخ نمودیم پس از اینکه یادی از محمد آجرپاره هم کردیم!
    و این بود یادگاری نصفه-نیمه از نشست‌های نیمچه توییتری ما!

    + یک نشست توییتری پیرامون همه چی

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics