• ۹م اسفند, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سینما, یک کلام ۴ نظر »

    قضاوت سانسور درباره‌ی یک اثر هنری، اگر درست نباشد، نتیجه‌ای ندارد جز آنکه یک جامعه را از یک اثر هنری، از یک نگاه متفاوت، از آگاهی محروم کند. من طرفدار هرج و مرج نیستم. درباره‌ی شغل‌سازان، هیاهوگران و غیرهنرمندان متظاهر به هنرمند بودن حرف نمی‌زنم. من می‌گویم یک هنرمند، با ذات هنرمندانه‌ی خود، با کار و اثرش، پیشنهاد می‌کند. این پیشنهاد هنرمندانه، واکنش خاص خود را در جامعه و در میان مخاطبان خود خواهد یافت.
    وقتی می‌گویند سینما باید رشد کند، باید این یا آن باشد، به فلان سطح برسد، جهانی شود، صدای ما را در جهان منعکس کند و … می‌پرسم در مقابل این انتظارات چه خدماتی به این سینما می‌دهید؟ مگر می‌شود گلوی یک خواننده را با این دل‌خوشی که دهان او را کاملآ نبسته‌ایم، اندکی فشار داد و بعد از او خواست که با صدای اصلی و کامل خود آواز بخواند؟ ما ادعای دستیابی به یک سینمای جهانی را داریم، من می‌پرسم که آیا به اندازه‌ی وسعت حرفی که می‌زنیم، به اندازه‌ی گستره‌ی حرفی که برای دنیا داریم به سینما آزادی داده‌ایم؟ من این وسعت را باید در عکس‌هایم تصویر کنم و این تصویر باید به اندازه‌ی جهانی که برای آن فیلم می‌سازم، آزاد باشد. دنیا از آزادی چه ضرری دیده است؟ آن‌ها که می‌گویند آزادی را باید در حد گنجایش فرهنگی یک ملت به آن‌ها داد، به مردم توهین می‌کنند و به نظر من، برعکس، این میزان آزادی است که حجم و گنجایش و سطح فرهنگی مردم را تعیین می‌کند.

    مسعود کیمیایی در گفتگو با فرج سرکوهی و غلامحسین ذاکری سال ۱۳۷۰
    قیصر نماد انسان معترض/رضا شکراله - حمید توران‌پور/نشر قصیده/صفحه‌ی ۲۰۵

  • ۸م اسفند, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حرف ۲ نظر »

    - شغل؟
    : شاعر.
    - شغل اولتون رو منظورم هست.
    : دسته بیل.
    - پس کشاورز هستید، چه اشکالی داره آقا؟ کار که عار نیست، سهرابم کشاورز بود!
    : سهراب نقاش بود.
    - نه جانم اینا شغل دوم سومش بود. اصالتآ باغبون بود.

  • ۷م اسفند, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سیاست, شعر طنز, شعر من, طنز ۳ نظر »

    انتخب، ینتخب، انتخاب/دغدغه‌ی اصلی ما نون و آب
    به من چه که پنچره، تراکتور مش رجب
    به من چه که حامله‌س، اقدس خانوم بی‌سبب
    ببین اصلآ مهم نیست، پوستر و رنگ و لعاب
    باید بفهمه دردو، حرف نزنه بی‌حساب
    مجلس که بیخودی نیست، حرف کلی حقوقه
    صدای اون نامزده، چقدر شبیه بوقه
    سوسول‌بازی نداریم، آزادی که کود نشد
    توی حساب بانکی، حقوق بشر سود نشد
    انتخب، ینتخب، انتخاب/دغدغه‌ی اصلی ما نون و آب
    سانسور، چماق و فیلتر، حق مسلم ماست
    چکمه چرا می‌پوشی؟ بعضی چیزا می‌شه راست
    پیشرفتمون رو ببین، گاز می‌کنیم تو بشکه
    پیکانمون دیشبی، گفت زکی به درشکه
    انرژی هسته‌ای وقتی تو لوله اومد
    استکبارم می‌فهمه بیلاخ! گیرش نیومد
    وظیفه‌ی شرعیه، حمایت بی‌سؤال
    صندوق و رای ملت، منقل و تل و زغال
    انتخب، ینتخب، انتخاب/دغدغه‌ی اصلی ما نون و آب
    گر چه نشد حاصلی از انتخاب قبلی
    نفت تو سفره نیومد، حروم شد شلوار لی
    اما بازم مهمه، حضور من دوباره
    من که برام نمونده، تو آسمون ستاره
    گفتن ازای هر رای، می‌دن کود اضافه
    شرکت در انتخابات، داره حقوق و مایه
    از من به تو نصیحت، برای سربلندی
    باید به این صندوقا، با رای دخیل ببندی
    انتخب، ینتخب، انتخاب/دغدغه‌ی اصلی ما نون و آب

    تقدیم به: فری چاقوکش عزیز!
    البته دوستان دیگر ناراحت نشوند این یک تقدیم فرمالیته می‌باشد.

  • ۴م اسفند, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ترانه‌بازی ۲ نظر »

    از وقتی که فرجام این بازی رو راه انداخت دارم فکر می کنم. قوانین بازی که به مرور زمان رسمآ هیچ‌کدام عمل نشد و هر کس هر جور دلش خواست نوشت. به نظر من سوژه‌ی بازی مهم است دیگر قوانین در این موارد مهم نیست. دیگر نیازی به دعوت هم نیست، هر کس از سوژه خوشش آمد بهتر است بنویسد به جای اینکه از دعوت نشدن دلخور شود. ترانه‌ی جفنگی که موقع شنیدنش کهیر بزنم مثل فرجام و لیلی نیکونظر ندارم در عوض آنقدر ترانه‌ی دلچسب دارم که اگر بخواهم همه را به یاد بیاورم و بنویسم فرصت و مجالش نیست. به سبک فرجام می‌نویسم اما تعدادش دلخواه است، ترتیب هم ندارد.
    - زندگی در معترض‌ترین ترانه‌ی زمین:
    شهر تو شهر فرنگ، آدماش ترمه‌قبا
    شهر من شهر دعا، همه گنبداش طلا
    تن تو مثل تبر، تن من ریشه‌ی سخت
    طپش عکس یه قلب، مونده اما رو درخت
    (بوی خوب گندم/شهیار قنبری/داریوش/واروژان)
    - همین امشب فقط، هم‌بغض من باش:
    امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
    امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره
    (عطر تو/شهیار قنبری/ابی/فرید زولاند)
    - نمی‌دونی چه دلتنگم:
    نمی‌دونی چه سخته در به در بودن
    مث طوفان همیشه در سفر بودن
    برادر جان، برادر جان، نمی‌دونی
    چه تلخه وارث درد پدر بودن

    دلم تنگه از این روزهای بی‌امید
    از این شبگردی‌های خسته و مایوس
    از این تکرار بیهوده دلم تنگه
    همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
    (برادر جان/ایرج جنتی عطایی/داریوش/واروژان)
    - تلخ مثل شکست:
    قلعه‌ی دل اسب غرور، لشگر تار و مار عشق
    دادم به ناز رخ تو، این‌همه یادگار عشق
    گفتم ببر هر چی که هست، رقیب جنگ چیره‌دست
    گفتی تو مغروری هنوز، با فتح این‌همه شکست
    (شطرنج/زویا زاکاریان/مهرداد)
    - شمردم و مردم و مردم:
    سهم ما از بهار، ابر گریه‌دار، انتظار
    جاده‌ی بی‌سوار، ایستگاه قطار، انتظار
    بنویس با چشمای خیس…
    (انتظار/شهیار قنبری/منصور/سیاوش قمیشی)
    - تمام زندگی دو پنجره است و یک دیوار لعنتی:
    کاشکی این دیوار خراب شه، من و تو با هم بمیریم
    توی یک دنیای دیگه، دستای همو بگیریم
    شاید اونجا توی دل‌ها، درد بیزاری نباشه
    میون پنجره‌هاشون، دیگه دیواری نباشه
    (دو پنجره/اردلان سرفراز/گوگوش/حسن شماعی‌زاده/واروژان)
    - برای مردمی که گمش کرده‌اند:
    ترانه مال مردم نت به نت، پیدا ولی گم بود
    تمام حسرت من، بوی گندم بود
    (کار من/شهیار قنبری/داریوش/فرید زولاند)
    - کجای این جنگل شب:
    دست کدوم غزل بدم، نبض دل غاشقمو
    پشت کدوم بهانه باز، پنهون کنم هق هقمو
    (چکاوک/ایرج جنتی عطایی/داریوش/فرید زولاند)
    - نمی‌شه از تو نوشت خطی عاشقانه:
    کدوم صداقت، کدوم عبادت، کدوم رفاقت رو می‌شناسی
    کدوم نیازو، کدوم نمازو، کدوم پروازو می‌شناسی
    کدوم مهر و وفا رو، کدوم درد و دوا رو، بگو اگه خدا رو می‌شناسی
    (دو راهی/؟/شهرام شب‌پره)
    - کاش این پل نمی‌شکست:
    تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه
    منو به جشن نور و آینه بردی
    چرا از سایه‌های شب بترسم
    تو خورشیدو به دست من سپردی
    (پل/ایرج جنتی عطایی/گوگوش/واروژان)
    - کی میاد دست توی دستم بذاره:
    حالا من موندم و این ویرونه‌ها
    پر خشم و کینه‌ی دیوونه‌ها
    من زخمی، من خسته، من پاک
    می‌نویسم آخرین حرفو رو خاک
    (خونه/ایرج جنتی عطایی/داریوش/بابک بیات)
    - خدا ته قلبه آینه‌س:
    با صدام میام همه جا تو رو می نویسم
    روی آینه ی گریه هام ، گونه های خیسم
    ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
    ریشه ی صدای نبض عشق زیر پوست خاکه
    (بیا بنویسیم/اردلان سرفراز/مهستی)
    - وقتی غربت پناه است:
    خدا به همراه، ای خسته از شب
    اما سفر نیست علاج این درد
    راهی که رفتی، رو به غروبه
    رو به سحر نیست، شب‌زده برگرد
    (شب‌زده/زویا زاکاریان/ابی/واروژان)
    - این بن‌بست چه وقت می میرد:
    اما ما عاشق رودیم مگه نه؟
    نمی‌تونیم پشت دیوار بمونیم
    ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه؟
    نباید آیه‌ی حسرت بخونیم
    (بن‌بست/ایرج جنتی عطایی/داریوش/بابک بیات)
    - خوبی ما دشمنیه:
    حالا تو دست بی‌صدا، دشنه‌ی ما شعر و غزل
    قصه‌ی مرگ عاطفه، خوابای خوب بغل بغل
    انگار با هم غریبه‌ایم، خوبی ما دشمنیه
    کاش من و می‌فهمیدیم، اومدنی رفتنیه
    تقصیر این قصه‌ها بود…
    (سقوط/شهیار قنبری/داریوش)
    - کودکی من کجاست:
    تو این بستر پاییزی مسموم، که هر چی نفس سبزه بریده
    نمی‌دونه کسی چه سخته موندن، مث برگ روی شاخه‌ی تکیده

    کجاست مریم ناجی، مریم پاک، چرا به یاد این شکسته تن نیست
    تو رگبار هراس و بی‌پناهی، چرا دامن سبزش چتر من نیست
    (گهواره/زویا زاکاریان/گوگوش/واروژان)
    - امان از این ترکیب‌های ناب:
    مرا دریاب من خوبم
    هنوزم آب می‌کوبم
    هنوزم شعر می‌ریسم
    هنوزم باد می‌روبم
    (ناب/شهیار قنبری)
    - برای تو می‌نویسم آهای گل سرخ:
    شقایق درد من یکی دو تا نیست
    آخه درد من از بیگانه‌ها نیست
    کسی خشکیده خون من رو دستاش
    که حتی یک نفس از من جدا نیست
    (شقایق/اردلان سرفراز/داریوش/فرید زولاند)
    - من به شعری که تو حرفاته حسادت می‌کنم:
    حتی به هوا حسادت می‌کنم
    به صدای پا حسادت می‌کنم
    من به نوری که رو دستاته حسادت می‌کنم
    واسه دیدن تو با آینه رقابت می‌کنم
    (یه تیکه نور/شهیار قنبری/مهرداد)
    - قبیله یعنی یه نفر:
    سال به بن‌بست رسیدن
    پنجه به دیوار کشیدن
    از معنویت گم شدن
    تن به غریزه بخشیدن
    (سال ۲۰۰۰/اردلان سرفراز/داریوش/منوچهر چشم‌آذر)
    - تمام واژه‌ها از تو شروع می‌شوند:
    اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
    اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن
    اگه تن‌پوش بلند هر درختم
    پیش تو اندازه‌ی دگمه‌ی پیرهن
    واسه تو قد یه برگم، پیش تو راضی به مرگم
    (حرف/شهیار قنبری/گوگوش-شهیار قنبری/واروژان)

    زیاد شد می‌دانم، هنوز هم هست دلم نمی‌آید ننویسم. بخواهم باید تمام کلام شهیار و ایرج و اردلان را بنویسم و زویا زاکاریان. این دو ترانه‌ی عظیم فارسی را از اول تا به آخر می‌پرستم که داستان‌وار گفته می‌شوند و از هم جدا نمی‌شوند واژه‌ها. یکی نون و پنیر و سبزی شهیار قنبری با صدای داریوش و ابی است و موسیقی جاودانه‌ی فرید زولاند و دیگری کیو کیو بنگ بنگ زویا زاکاریان است با صدای گوگوش و ملودی مهرداد آسمانی. خیلی‌ها را ننوشتم.
    با توضیحات اول مطلب مشخص است که همه دعوت‌اند.

  • ۱م اسفند, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حرف ۵ نظر »

    - هر کی سنتوری رو دیده و پولشو واریز نکرده، به هنر بدهکاره.
    : با این حساب من دو سه میلیون دلاری به هنر بدهکارم!

  • ۳۰م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی گاهنوشت نظر بدهید »

    داستان موزیکال! زیر قصه‌ای است که برای مسابقه‌ی قلم زرین زمانه نوشتم. البته همان موقع هم گفتم داستانی که دو روزه نوشته شود چیز قابل قبولی از آب در نمی‌آید. بگذریم داستان روی سایت رادیو زمانه هست اما مهم است که شما بخوانید و نظرتان را بگویید. اگر حوصله‌ی روی وب خواندش را ندارید فایل pdf آن را بگیرید. به مناسبت هفته‌ی عشق که از والنتاین شروع شد و به سپندارمذگان رسید این داستان تقدیم به عشق: (بارها خوانده‌ام اما اگر غلط نوشتاری داشت بگویید اصلاح کنم)

    پنج و سیزده
    ساعت روی طاقچه چند سالی است که عقربه‌هایش روی پنج و سیزده دقیقه مانده‌اند. مثل همه‌ی عتیقه‌های این خانه که اگر از حرکت زمانی ایستاده‌اند، دیگر کسی تکانشان نداده است. نیما عاشق تک‌تک سلول‌های مرده و زنده‌ی خانه‌ی پدربزرگ است و همه چیز را در حال و هوای خاطره می‌پرستد.
    حسین آقای شریفی پدر نیما اگر چه یک تاجر ثروتمند یا یک سیاستمدار پرقدرت نیست اما آنقدر دارد که زندگی مجردی پسرش را اینجا، توی این خانه تأمین کند. اما نمی‌خواند. فکر پدر و پسر با هم نمی‌خواند و رباب هم برای همین اینجاست، که هم خانه را آب و جارو کند و هم نیما را تر و خشک. شریفی‌ها جد اندر جد معتقدند تنها یک فرزند پسر کافی است چون با یک تیر چند نشان است. نه دردسر وراثتی می‌ماند و نه دغدغه‌ی بقای اسم و نسل. بی‌آبرویی‌اش هم که حق است.
    نیما عاشق لوازم قدیمی است اما حالش از افکار قدیمی به هم می‌خورد. فکر می‌کند چند جای کار زندگی با این خرافه‌ها می‌لنگد. راستی چطور است که خانواده‌ی شریفی تا به حال فرزند دختری نداشته؟
    مرغ سحر ناله سر کن
    داغ مرا تازه‌تر کن
    آواز با خش‌خش گوشخراشی از گرامافون پیر در خانه می‌پیچید. نیما روی صندلی راحتی چوبی تاب می‌خورد و با چشم‌های بسته سرش را به موازات آهنگ تکان می‌داد. این تنها صفحه‌ای است که سال‌های اول انقلاب از سوزاندن جان سالم به در برده. هر وقت این صفحه را گوش می‌کند یاد آن آرشیو ارزشمندی می‌افتد که می‌توانست داشته باشد سنتی و پاپ سرشار از زندگی. آخ که اگر یکی از آن صفحه‌های مرضیه مانده بود یا الهه‌ی ناز بنان، این روزها چه کسی می‌فهمد اصل و بدل چه فرقی می‌کند. اینکه بوی خوب گندم داریوش را روی صفحه‌ی اصلی داشته باشی برای خیلی‌ها معنی نمی‌دهد اما معنی دارد.
    دستی به صورتش کشید. زبر بود، چندشش شد. انگار زیر پوستش کارخانه‌ی ریش بود. زود در می‌آمد. بلند شد. سوزن روی صفحه را بلند کرد. آرامش داشت، کنار گرامافون دوست‌داشتنی‌اش یک دستگاه پخش سی‌دی بود، پروگرامش را تنظیم کرد و دکمه‌ی پخش را زد:
    کجای این جنگل شب، پنهون می‌شی خورشیدکم
    پشت کدوم سد سکوت، پر می‌کشی چکاوکم
    زمزمه‌کنان جلوی آینه ایستاد. به صورتش آبی زد و کف اصلاح رو به صورتش مالید و تیغ رو آماده کرد.
    دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
    پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
    کف رو از روی صورتش شست و دستی به صورتش کشید. صاف بود، حال کرد. به رباب فکر می‌کرد که وقتی برای امشب بهش اجازه داد تا به دیدن دخترش برود چقدر خوشحال شد و پشت سر هم دعای خیر می‌کرد. ساعت روی طاقچه را نگاه کرد، پنج و سیزده دقیقه بود.
    - مرتیکه‌ خرافاتی، آخه این سیزده دقیقه‌ش دیگه چیه؟ اُسکلمون کردی؟ وسط گرما و دود و دم چه وقت پیاده گز کردنه. باز می‌رن خر از قبرس میارن.
    - ابله، من به فکر تواَم. اون چربیات که آب شد اون‌وقت می‌گی چه رفیق شفیقی داشتم.
    - نمی‌خواد، خیلی هم خوش‌هیکلم. راس می‌گی دوست‌دخترتو وردار این ساعت ببر سیزده به‌در. بعد رئیس می‌گه چرا نصفی از قراردادای شرکت بسته نمی‌شه. بیچاره طرف قرارداد بعدازظهر پخته باید بلند شه بیاد شرایط قرارداد رو بررسی کنه واسه چی؟ چون آقا نوستالژی‌شون می‌شه. به جای قرار ناهار یا شام، ساعت پنج و سیزده دقیقه قرار کاپوچینو می‌ذاره با طرف!
    - بی‌سواد، اصلاً ارزش‌شو ندارن اینا وگرنه می‌بستن.
    - شاسکول! دو زاریت قائمه‌ها. شوخی می‌کنم، به دل نگیر یهو دوقلو می‌زای.
    حمید و نیما مسئول قراردادهای شرکت بیمه بودند. همکار و رفیق فابریک به قول خودشون. تا اینکه حمید بو برد که شرکت یه چیزی‌ش می‌شه وگرنه اوضاع هیئت مدیره انقدر رو به راه نبود. فردای روزی که به نیما قضیه رو گفت دیگه نبود. نیما استعفا داد اما حمید نبود. یه تیکه شده بود لای ابرا.
    نام

  • ۲۹م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سینما ۸ نظر »

    چه بنویسم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. اصلآ از چه بنویسم؟ از قاچاق سنتوری بنویسم؟ از بانی این حرکت؟ از خود سنتوری بنویسم؟ از مهرجویی بنویسم؟ از هواداران سنتوری بنویسم؟ وای…
    نه آقای مهرجویی شما به پول سنتوری نیاز ندارید اما دیدن سی‌دی قاچاق سنتوری شرعآ حرام است؟ به عقل خودم شک کنم یا به روشنفکری شما؟ سنتوری مگر برای این مردم ساخته نشده، پس حق دارند منتظرش باشند و در مقابل سی‌دی و دی‌وی‌دی‌اش وسوسه شوند که آن را ببینند. ما همه دزدیم از همان موسیقی فرانک سیناترا و لئونارد کوهن بگیر تا داریوش و گوگوش، از پدرخوانده بگیر تا The Departed. نرم‌افزارهای کامپیوترمان که بماند. دو سال منتظر حکم شدیم تا با سی‌دی اصلی ببینیم، الحق که قاچاقی در کار نبود، پریروز می‌خواستم آلبوم جدید بهنام صفاریان را بخرم چند جا تمام شده بود. اگر چیزی درست عرضه شود مردم هوایش را دارند. اگر کیفیت بالا باشد و قیمت مناسب چه کسی دزد می‌شود؟ اگر به شعور مخاطب احترام گذاشته شود او هم به فرهنگش احترام می‌گذارد. (البته استثنا هم داریم، در ایران بیشتر!) مگر آفساید جعفر پناهی نبود؟ مگر هزار فیلم دیگر نیست که تیغ سانسور دست مردم را از آن بریده است. آری وقتی ما دستمان به چیزهایی که حقمان است نمی‌رسد دزد می‌شویم. چاره چیست اگر من بخواهم شاهکارهای مارتین اسکورسیزی را ببینم؟ به قول مهرداد دزدی دزدی‌ست چه فرقی می‌کند؟ شما به پول سنتوری نیاز داشتید یا نداشتید مهم نیست، مهم این است که این فیلم برای دیده شدن ساخته شده است نه برای خاک خوردن در آرشیو ممیزی وزارت ارشاد.
    بانی این حرکت مطمئنآ جز سانسور و ممیزی چیز دیگری نیست. به قول استاد مهدی آذر یزدی که نمی‌دانم الآن کجای این خاک پهناور تنهاست باید سانسور را سانسور کرد و ای کاش که این آرزو به حقیقت می‌پیوست. هر چیز که سانسور شد حریصانه منتشر می‌شود. حالا دلشان می‌خواهد خوراک فرهنگی ملت ویروسی نشود باید جلوی این تفکر را گرفت. مگر اندیشه را می‌شود تصفیه کرد؟
    اما خود سنتوری، چقدر بابت سنتوری و رئیس از طرفداران مهرجویی زخم زبان خوردیم. وقتی مسعود کیمیایی می‌خواست رئیس را به خاطر سنتوری از جشنواره بیرون بکشد کسی معنای حرکتش را نفهمید اما طرفداران مهرجویی رئیس کیمیایی را کوبیدند و سنتوری را بردند آن بالا نشاندند. درست است سینمای کیمیایی مخصوص خود کیمیایی است. اصلآ از دید عده‌ای رئیس مزخرف، مهم نیست. انتظار یک شاهکار سینمایی را از سازنده‌ی گاو و آقای هالو و هامون و … در دل من بود. یعنی آنقدر از سنتوری تعریف کردند که ندیدنش حسرت شد. اما ای کاش این حسرت می‌ماند شاید همه‌ی جذابیت سنتوری به همین حسرت ندیدنش بود. سنتوری یک فیلم معمولی است نه از آن معمولی‌های معمولی! برای نام بزرگ کارگردانش معمولی است. از حق نگذریم بعضی دیالوگ‌هایش جسورانه است. همانقدر که صحنه‌ی تزریق به دست پدر عالی‌ست صحنه‌ی عقد هانیه و علی تصنعی‌ست. بیشتر شبیه فیلم مستند است. البته که مستند است اما ساختارش مثل فیلم‌های مستند است.
    شاید برای عده‌ای این انتظار ارزشش را داشته است اما برای من نداشت. من ترجیح می‌دهم همان سینمای مسخره‌ی کیمیایی را ببینم و لذت ببرم. برای پنجمین و ششمین بار بوتیک حمید نعمت‌الله را ببینم و چهارشنبه سوری اصغر فرهادی را. منتظر آفساید جعفر پناهی بمانم و بعد از دیدنش مشعوف شوم. این وسط کما و آتش بس و توفیق اجباری و رفیق بد و … را هم می‌بینم.
    سنتوری فیلم خوبی‌ست اما ارزش آن همه توهین‌هایی که از طرف طرفدارانش به فیلم‌های دیگر سینمای ایران شد را نداشت. قصد توهین ندارم و امیدوارم چنین برداشتی هم نشود اما سینمای ما آنقدر فیلم‌های مظلوم واقع شده دارد که سنتوری بین آن‌ها پادشاه است.
    و اما حرف آخر همان حرف اول است. وقتی کپی‌رایت جهانی را قبول نداریم همه دزدیم. مگر شما کارگردان‌ها همه فیلم‌های مطرح جهان را از سایت آمازون می‌خرید؟ شرع و فرعش بهانه است.

    بخوانید: چند دلیل برای پول نریختن به حساب سنتوری

  • ۲۸م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی متن ترانه‌ی دیگران نظر بدهید »

    اون لحظه‌ای که عشق تو، تو خلوت دلم نشست
    هزار هزار حباب نور، در دل تاریکم شکست
    تو فصل پاییز تنم، دستات به یاریم نشست
    برگای زرد خشکمو، به شاخه‌هام دوباره بست

    سپیده‌ای و در منی، لحظه به لحظه با منی
    نزدیک‌تر از من به منی، تو خود من، خود منی
    نزدیک‌تر از من به منی
    سپیده‌ای و در منی، لحظه به لحظه با منی

    شب‌گریه‌ی تلخ منو، کسی به جز تو نشنید
    دست نوازش به سرم، کسی به حز تو نکشید
    جز تو صبورانه کسی، با من خسته تا نکرد
    هیچ‌ کسی مثل تو منو، نشناخت و باورم نکرد

    اون لحظه‌ای که عشق تو، تو خلوت دلم نشست
    هزار هزار حباب نور، در دل تاریکم شکست
    تو فصل پاییز تنم، دستات به یاریم نشست
    برگای زرد خشکمو، به شاخه‌هام دوباره بست

    سپیده‌ای و در منی، لحظه به لحظه با منی
    نزدیک‌تر از من به منی، تو خود من، خود منی
    نزدیک‌تر از من به منی
    سپیده‌ای و در منی، لحظه به لحظه با منی
    =====================
    سپیده
    خواننده: جمشید
    آلبوم: اولین نگاه
    ترانه‌سرا: مهین آبادانی
    آهنگ و تنظیم: کاظم عالمی
    لینک ویدئو

  • ۲۸م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی اوبونتو, شعر طنز, شعر من, طنز ۱۱ نظر »

    در جواب این شعر:

    خوشا لینوکس و حسن بی‌حسابش
    که می‌اندازد لنگ، ویستا زیر پایش
    از irc تا فروم اختصاصی
    تمام کاربرها دارند هوایش
    ز رم هیچش ندزدد حجم اضافی
    ببخش عطای ویستا به لقایش
    برای هر سلیقه هست رنگی
    اوبونتو یا دبیان، فدورایش
    اگر فیفا ندارد لاگنو دارد
    کند بازی با مغز کاربرانش
    به جای فتوشاپ و ورد و وینمپ
    اوپن‌سورس است جمله محتوایش
    اگر نشناخت مودم و کارت گرافیک
    هزار راه است کن نصب از برایش
    اگر عادت به ویندوز داری ای دوست
    بکن تو یوز xp در کنارش
    چرا حافظ تو نیستی در قرن لینوکس
    ببخشی هم سمرقند و کنی جان را فدایش

    توضیحات: قافیه‌ها به عمد دستکاری شده و نیز این شعر جنبه‌ی کری‌خوانی نداشته و کاملآ تزئینی می‌باشد! از شاعران و هنرمندان محترم رسمآ برای کل‌کل بین لینوکس و ویندوز دعوت به عمل می‌آید.

  • ۲۵م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی طنز, گوگل‌ریدر ۱۰ نظر »

    به جان عزیزمان گوگل‌ریدر می‌خواستم یک یوزر گاید (حتمآ می‌دانید که یعنی چه؟ نمی‌دانم درست نوشتم یا نه) جامع و مانع و قانع و غیره من باب تنوع هم که شده در مورد این سوگلی وب بنویسم اما رسمآ کم آوردم. اگه دست خودم بود که عمرآ چیزی در این باره به این مطلب (لامصب قالی کرمونه) اضافه نمی‌کردم آخر چیز شاقی نیست که نیاز به راهنمایی داشته باشد. همانطور که متوجهید هم‌اکنون به تعداد صفحات وب فارسی که در اینترنت موجود است راهنما نوشته شده برای گوگل‌ریدر. اینکه رسمآ هیچ‌کدام به دیگری ارجحیت ندارد هم از ریشه‌های دینی می‌آید اصولآ تمام این راهنماها می‌توانند مرجع تقلید محسوب شوند، بنابراین الآن هر کسی می‌تواند مرجع تقلید گوگل‌ریدر باشد چون در هر وبلاگی یک راهنما برای ریدر بودن موجود است.
    اما از هر چه بگذریم سخن دوست (Share) خوش‌تر است. بنده پرونده‌ای ساخته‌ام با نام کی به کیه (یا گوگل‌ریدر دست کیه) به سبک آرش خان ترکمانچای (به خدا تقصیر خودشه با این اسامی مستعارش) درباره‌ی آسیب‌شناسی اشتراکات گوگل‌ریدر که نتایجش رو به سبک کاملآ خاصی براتون می‌نویسم. (نمودار نداریم و شیر هم همان share است)
    ۱- دکتر مزیدی به عنوان بمب هسته‌ای گوگل‌شیر شناخته شده و سازمان گوگل‌ریدر جهانی از ایشون به دلیل فشار زیادی که به سرورهای گوگل آورده‌اند رسمآ تقاضای طلاق کرده و درخواست نموده که به اعضای شرکت Yahoo Live Reader که البته درش تخته شد بپیونده. (خود بنده هم دست کمی از دکتر ندارم مخصوصآ این چند روزه که دکتر نیست جورش رو می‌کشم)
    ۲- نازلی از اسپانسرهای معتبر رادیو زمانه به حساب می‌آید و قرار است طی مراسمی که در هلند برگزار می‌شود و حسین درخشان آن را تحریم کرده از نازلی خانوم تقدیر به عمل بیاد و ثابت بشه که حامیان رادیو زمانه وبلاگ‌نویسان فارسی‌زبان هستند و نه سازمان‌های خصوصی وابسته به بیگانگان! لازم به ذکر است از هر ۱۰ مطلب رادیو زمانه نه و نیم مطلب آن توسط نامبرده شیر می‌شود.
    ۳- خود بنده به عنوان دودردوی گوگل‌ریدر شناخته شدم و حضرات دوستان در گفتگوهای رسمی و غیررسمی از اینکه همه نوع موجودی در گوگل‌شیر من پیدا می‌شود ابراز ندامت و پشیمانی کرده‌اند و دعا کرده‌اند که هیچ‌گاه به سرنوشت من دچار نشوند.
    ۴- نویسندگان سایت وزان زابغر (من، +، +) که این روزها درش تخته است در گوگل‌شیر به عنوان باند شیرینگ مرامی شناخته شده‌اند و تحت پیگرد قانونی قرار دارند. از جنایت‌های این سه تن همین بس که مطالب همدیگر را بدون مطالعه شیر کرده و ملاحظه‌ی ذائقه‌ی دیگران را نمی‌کنند. البته در اینجا لازم است اضافه کنم که نازلی خانوم نیز مطالب دوستان خود را شدیدآ پیگیری و پیشنهاد می‌کند.
    ۵- دکتر یک پزشک مطالبی را که ترجمه نمی‌کند به اشتراک می‌گذارد، بنابراین می‌توانید با عضویت در شیرهای دکتر مجیدی از او تقاضای ترجمه‌ی درخواستی نمایید. این پیشنهاد شدیدآ از سوی دکتر مجیدی تکذیب می‌شود.
    ۶- دکتر یک فتحی پس از اینکه این مطلب را نوشت، توبه کرد و به عنوان خوره‌ترین خوراک‌خوان خوراک وبلاگ یک فتحی (واج‌آرایی خور) از طرف گوگل برنده‌ی یک آیکون خوراک اضافی و یک دستگاه Mark all 1fathi’s as Share ویژه شد.
    ۷- ویدا کاربر تازه پیوسته به تیم گوگل‌شیر توانایی بالای در به اشتراک گذاشتن مطالب از خود نشان داده و هم‌اکنون پس از سه هفته فعالیت دو مطلب را به اشتراک گذاشته، جای تقدیر و تشکر و همین‌طور قدردانی داره این رکورد بی‌رقیب.
    ۸- سید یوسف منیری تقریبآ از استاندارد مناسبی برای شیر کردن رنج می‌برد او که تقریبآ تمام مطالب شیر شده‌اش توسط اینجانب مورد استفاده قرار گرفته است رسمآ از طرف تیم گوگل برای حمایت از گوگل فارسی به مقر سازمان گوگل در کشور دعوت شد که به دلیل موجود نبودن چنین سازمانی خود تصمیم به زدن پایگاهی به آدرس google-fa.com گرفته است. نامبرده هر از گاهی جای دکتر مزیدی را در ترکاندن گوگل‌ریدر با شیرهایش می‌گیرد که البته یکی از دلایل آن کلیک‌های سید کامیار منیری بر روی دکمه‌ی share گوگل‌ریدر تخمین زده می‌شود.
    ۹- مهدی حکیمی هر چند وقت یکبار مرامآ و رفاقتآ یک حال اساسی به گوگل‌ریدر می‌دهد و چند مطلبی را شیر می‌کند، دمش گرم و گلخانه‌اش آباد و وانتش پربنزین و … باد.
    ۱۰- از عزیزانی که در صنعت شیرینگ دستی بر آتش دارند و نامی از آن‌ها در این پرونده برده نشد (به دلایل قانونی) در همین شماره تقدیر به عمل می‌آورم.
    پرونده‌ی بالا از بررسی اینجانب بر روی بیش از ۳۰ منبع موجود در جی‌تاک خودم بوده و هیچ ارگان رسمی و غیررسمی و حتی شما دوست عزیز دخل و تصرفی در آن نداشته است. (همه که مثل آرش خان خلیج فارس عنصر وابسته نیستند)
    در آخر شما را به چند توصیه مجبور می‌کنم:
    - اگر جنابعالی هم مثل بنده از خوراک‌های اروتیک در گوگل‌ریدرتان می‌خورید در هنگام شیر کردن آن‌ها توجه داشته باشید که ممکن است دوستانتان با خانواده در حال گوگل‌ریدرینگ باشند پس هر چه عکس مصرفی پوشیده‌تر باشد میزان لذتش برای دوستان بیشتر است. (اگر از این خوراک‌ها می‌خواهید تعارف نکنید با من تماس بگیرید!)
    - از شیر کردن بی‌مورد لینک‌های بالاترین پرهیز کنید!
    - اگر می‌خواهید مطالبتان را قالب کنید سعی کنید شاخ‌هایش را قالب کنید.
    - این روزها همه در ریدبرنر عضوند شما چطور؟
    - مطالب این وبلاگ را شیر کنید.

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics