• ۱۱م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره نظر بدهید »

    می‌خواستم یک مطلب جامع در مورد گوگل‌ریدر بنویسم اما گذاشتمش برای بعد از امتحانات، دعوای کاربران ویندوز و لینوکس هم جالبه اون رو هم گذاشتم برای بعد از امتحانات. کلآ اینکه دو سیستم عامل که ساخته شده‌اند و در دنیا استفاده می‌شوند اینگونه در ایران وکیل وصی پیدا می‌کنند جالب است، البته روبو و جادی کاملآ منطقی نوشته‌اند. من فعلآ هر دو را با هم استفاده می‌کنم.
    یک ترانه‌ی متفاوت در مورد روزهای انقلاب دارم می نویسم. بعضی از دوستان اطلاع دارند همین‌طور یک ترانه در مورد ممیزی! خیلی دلم می‌خواهد این دو ترانه یه جوری خوب و درست و حسابی تموم بشه، البته این امتحانات لعنتی اگر بگذارند.
    استقبال از پادکست اول خوب بود. ممنون از نظراتتان. ایراداتش را سعی می‌کنم در پادکست بعدی رفع کنم. دلم می خواهد فقط ترانه‌های خودم نباشد. شاید به ترانه‌های مورد علاقه‌ی خودم هم بپردازم. نقد که نه فقط یک جور همراهی با ترانه.
    مژده: انگار که گوگل‌ریدر اسکریپت پیش نمایش را تبدیل کرده به یکی از امکانات خودش به این صورت که دیگر نگران فیدهای ناقص نباشید روی لینک مطلب که کلیک کنید توی خود گوگل‌ریدر باز می‌شود. دیگر همه چیز در سیستم عامل گوگل قابل دسترسی است.
    برای امروز بس است!

  • ۶م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سیاست, طنز ۲ نظر »

    و شما از دولت مردمی چه می‌دانید که همیشه لب به پرخاش بلند دارید و چشم به اعمال بسته. در آن هنگام که ریاست جمهور بر مسند نشست تصمیمش بر دولت هفتاد میلیونی مردمی بود و حال شما نتایج این موفقیت عظیم را نادیده می‌انگارید:
    مردم مراقب امنیت خود و خانه و دارایی‌شان باشند از شر شروران. (بالاخره دزد و جانی تو هر جامعه‌ای هست!)
    مردم مراقب فرصت‌طلبان باشند تا سوءاستفاده‌های کلان انجام نشود. (کارت پایان خدمت جعلی، مدرک دانشگاهی جعلی و هزار چیز جعلی دیگر، کمک کنید باندهایشان تحویل دولت داده شوند)
    مردم مراقب باشند تا ساندویچ غیربهداشتی نخورند. (ما هم نظارت خودمان را می‌کنیم)
    مردم مراقب باشند کارت سوختشان را در پمپ بنزین جا نگذارند. (و الا همین بنزین هم از کفتون می‌ره‌ها، از ما گفتن)
    مردم مراقب باشند برای مواقع ضروری مایحتاج خود را فراهم کنند. (مواقع ضروری: بارش برف، قطع گاز، برق و غیره)
    مردم مراقب باشند که قبوض آب و گاز و برق و تلفن را پیش از مهلت پرداخت بپردازند. (تا قطع نشود)
    مردم مراقب باشند لباس پوشیدنشان باعث تحریک دیگران نشود. (که اگر این دیگران مریض حرکت ناشایستی بکنند تقصیر خود مردم است)
    مردم مراقب باشند مواد مخدر در کمین جوانان است. (ما هم نمی‌گذاریم مخالفی رشد کند و اوین را پر می‌کنیم)
    مردم مراقب باشند همسایه‌شان گرسنه نباشد. (برای وام گرفتن از دولت نیاز به ۵ عدد ضامن معتبر بدون چک برگشتی است)
    مردم مراقب باشند در چاله چوله‌های خیابان‌ها سقوط نکنند. (شهرداری هم با دولت کل‌کل می‌کند)
    مردم مراقب باشند آب از آب تکان نخورد. (هر چند تکانش از طرف دولت بوده باشد)
    .
    .
    .
    و هزاران مردم مراقب باشند دیگر که می‌تواند این مرامنامه‌ی دولت مردمی را تکمیل کند. از اینکه ۸ سال با ما همراه هستید و باز مراقبید که مرزهای ایران اسلامی از گزند دشمنان محفوظ بماند صمیمانه وظیفه‌‌ی شماست.
    حال باز هم بگوید دولت خدمتگزار به شعارهایش عمل نکرده است، این همان دولت هفتاد میلیونی‌ست که وعده داده شده بود، حتی شما پلیس ما باشید!
    و در آخر این شاهکار است:
    مردم مراقب باشند که رای اشتباهی از صندوق بیرون نیاید. (ما مراقب بودیم اما کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه) مبادا بگذارید کسانی روی کار بیایند که ما را به زمان قبل از انقلاب برگردانند. دوره‌ای که اسم هر کس را می‌خواستند از صندوق بیرون می‌آوردند.
    مگر طنز چیزی جز خنداندن عوام‌الناس و الخاص است؟ حال شما بگوید کدام طنز است مطالب من و امثال من یا حرف‌های ایشان و امثالشان؟

  • ۵م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حرف نظر بدهید »

    اینجا همه چیزش دزدی‌ست … حتی استبدادش.

  • ۴م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ادبیات, کتاب ۵ نظر »

    بازی وبلاگی کتاب‌های ناتمام توی این فصل امتحانات و کتاب‌های ناتمام درسی یک زنگ تفریح است. وقتی فکر می‌کنم می‌بینم من سعی کرده‌ام هر کتابی به دستم رسیده است را تمام کنم، چون باید نتیجه‌گیریم بر مبنای کل کتاب باشد. و این خوبه که بازی در مورد کتاب‌های تمامآ خوانده شده نیست! اما برای ناتمام موندن یک کتاب دلایل خاصی هست، در بین کتاب‌های کتابخانه‌ی کوچک من کتاب‌های ناخوانده زیاد است. اگر از کسی کتابی قرض کرده‌ام عمومآ تمامش را خوانده‌ام و در حال حاظر این کتاب‌های ناتمام را یادم می‌آید:

    ۱- با من به جهنم بیا (ناتاشا امیری): توضیحات پشت کتاب ۳ سال پیش مرا ترغیب کرد که آن را بخرم، البته که ناتاشا امیری نثری قوی دارد و استاد محمود دولت‌آبادی و مسعود کیمیایی نوشته‌هایش را می‌خوانند اما ۳ سال پیش من تا صفحه‌ی ۵۲ بیشتر نتوانستم بخوانم و تا الآن هم ترغیب نشده‌ام که دوباره شروع به خواندنش کنم. شاید وقتی دیگر.

    ۲- تیمبوکتو (پل استر): سه بار شروع به خواندنش کرده‌ام در این چند ماهه و شرح حال سگ را که می‌خوانم دلم برای خودش و صاحبش می‌سوزد اما نمی‌دانم چرا ادامه نمی‌دهم. شب پیشگویی و کشور آخرین‌ها از پل استر را با علاقه ادامه دادم و تمام کردم اما تیمبوکتو هنوز با من آن ارتباط را برقرار نکرده است، شاید چون مترجمش خجسته کیهان نیست و ویراستارش هم سیدرضا شکراللهی نیست!

    ۳- پیکر فرهاد (عباس معروف): خواندن سمفونی مردگان و فریدون سه پسر داشت و همین‌طور علاقه‌ی خاص من به بوف کور صادق هدایت باعث شد در نبود سال بلوا از نمایشگاه کتاب امسال پیکر فرهاد را بخرم. اما هنوز به صفحه‌ی پنج کتاب هم نرسیده‌ام.

    ۴- طاعون (آلبر کامو): ناتمام ماندن این کتاب دلیل دیگری ندارد جز کمبود وقت و فراموشی، چون این شاهکار کامو را من تا صفحه‌ی ۱۰۰ در عرض دو شب پیش بردم اما مسافرتی که پیش آمد و فراموشی من باعث شد ناتمام بماند در اولین فرصت باید تمامش کنم.

    ۵- مجموعه آثار، دفر یکم: شعرها (احمد شاملو): چون در بین شرط‌های بازی حرفی از رمان و شعر و داستان کوتاه نبود، این را هم محض خنده آوردم مثل تمامی کتاب های شعری که دارم!

    - بچه‌ها از کجا می‌آیند؟ (روبی هریس): معرفی شده توسط جادی عزیز، هم جزء کتاب‌های ناتمام به حساب می‌آید به دلیل سطح بالای متن کتاب! ولی گذشته از شوخی وجود این کتاب‌ها حتی برای ما بزرگترها هم لازم است چون هیچ‌وقت آموزش مناسبی ندیده‌ایم چه برسد به بچه‌ها. کتاب را حتمآ دانلود کنید. (تبلیغ کتاب هم که در قانون بازی منع نشده بود!)

    خارج از بازی: این یکی روی دلم مانده بود چون نصفه نیمه خارج از قانون بازی است اینجا می‌نویسم، هنوز کتاب‌های تست اندیشه‌سازان و آیندگان و هزار کوفت و زهرماری که برای کنکور لعنتی گرفتم نو و دست نخورده است، جز چند صفحه‌ی اول یا قسمتی که تکلیف شده بود! خدا رو شکر تعدادشان زیاد نیست :)

    از طرف من هم سیدرضا شکراللهی، سیدیوسف منیری، پیمان، امین، مانامهر، سال‌های ابری و فری چاقوکش و ویدا دعوت‌اند امیدوارم بنویسند. (اگه درست بشمارید ۷ نفر می‌بینید!)

  • ۲م بهمن, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حقوق بشر, سیاست ۴ نظر »

    برای تلنگر به من و امثال من این مطلب نازلی لازم است. جدآ که راست می‌گوید وقتی می‌نویسد:

    شما ایرانی های همه جای این دنیای بزرگ یک مشت زباله انسانی هستید! نمونه اش هم این تفکرات عمداً مزخرفتان در وبلاگ های مزخرف ترتان است و این احساس سفید پوست بودن و جهان اولی بودن تان! نمونه دوم اش هم این وب سایت شدیداً آشغال بالاترین است که از آنجایی که همه شما از بیخ بلوند و سفید هستید نیاز می بینید سقوط هواپیما در فرودگاه لندن تبدیل به موضوع داغ شود اما اینکه اسراییل دارد زنده زنده مردم را در غزه می کشد، به شما ربطی ندارد و شما اصولاً طرفدار اسراییل هستید چرا که جمهوری اسلامی از ارث باباتان به فلسطین کمک می کند!

    البته اینکه نازلی می‌گوید همه زیاده‌روی است. در مورد بقیه نمی‌دانم. اما من از خودم متنفر شدم وقتی غزه اینگونه در ستم می‌سوزد و ککم هم نمی‌گزد. آهای اسرائیلی‌ها با همه‌ی شما هستم من هلوکاست را نفی نکرده‌ام. من تمام فیلم‌های هالیوودی درباره‌ی هیتلر و جنگ جهانی را ستوده‌ام. من از اینکه انسانیت به لجن کشیده شد در جنگ جهانی حالم به هم خورده است. این تا اینجا، اما دلیل نمی‌شود بی‌خیال این حرمت‌شکنی شما در نوار غزه باشیم. ما برای رسیدن به انسانیت و صلح در تمام نقطه‌های این زمین نوشته‌ایم و فریاد زده‌ایم. حالا سیب زمینی شده‌ایم. حالا فاشیست و نژادپرستیم. حالا گند زده‌ایم به تمام حرف‌ها و واژه‌ها و ترانه‌های مقدسی که سروده‌ایم و خوانده‌ایم. دلم گرفت از اینکه دلم برای غزه نسوخت در لحظه‌ی اول. دل سوزاندن برای غزه یک حس ترحم نیست، اینکه فاتحه‌ی انسانیت خوانده می‌شود دردآور است. حال می‌خواهد به دست جمهوری اسلامی باشد، می‌خواهد به دست آمریکا باشد یا به دست اسرائیل. بحث بر سر دین و ملیت و عقیده‌ها نیست، مرده‌شوی عقیده‌ای که اینگونه به جان بشریت می‌افتد را ببرند.
    اینکه دولت جمهوری اسلامی به فلسطین و حزب‌الله و هزار جای دیگر کمک می‌کند درست اما این وسط جان مردم در میان است. مرد و زن و بچه فرقی نمی‌کند. جان انسان عزیز است. اینکه از کمک‌رسانی سازمان ملل و سازمان‌های انسانی جلوگیری می‌کنید چه مفهومی دارد؟
    این شکنجه‌های انسانی باید از بین برود حتی اگر رؤسای جهان یهودی باشند، بحث ضدیت با یهودیت مطرح نیست بحث انسانیت است. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد به استیون اسپیلبرگ عزیزی که نماد سینمای قدرتمند است بگویم یک بار هم خارج از یهودیت به انسانیت ادای دین کن. با این انسانیت پایمال به یاد "سال ۲۰۰۰" اردلان سرفراز می‌افتم که چگونه این روزها را پیش‌بینی کرده بود:
    تو اون روزایی که میاد، کسی به فکر کسی نیست
    هرکی به فکر خودشه، به فکر فریادرسی نیست
    همه به هم بی‌اعتنا، حتی به مرگ همدیگه
    کسی اگه کمک بخواد کی می‌دونه اون چی میگه
    و یا "تراژدی" هاتف در تکمیل سال ۲۰۰۰:
    قرن انهدام گل، رعشه بر اندام پل
    سمفونی از مرگ عشق، تو کلید تلخ سل
    موسم حادثه‌ها، قرن توبیخ صدا
    دوره‌ی ترویج کفر، گریه در سوگ خدا
    مثل حسی ابدی، یا یه کابوس بدی
    قرن بیست و یکمه، اسم این تراژدی
    کاش برسد روزی که این کابوس بد خواب و بیداری انسان‌ها را شکنجه نکند.
    لینک‌های بالاترین:
    آشویتز … شصت سال بعد … غزه
    قطع طولانی مدت برق در غزه
    آنچه که این روزها بر غزه می‌گذرد
    مرتبط: انسانیت تابع مد روز نیست

    + عنوان مطلب قسمتی از ترانه‌ی "راه من" از شهیار قنبری

  • ۳۰م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ترانه‌بازی, پادکست ۱۱ نظر »

    دکلمه‌ی ترانه‌های خودم برای دل خودم شاید کاری‌ست که همیشه می‌کنم و همیشه هم از اینکه ذوق ترانه را با صدای خودم کور می‌کنم دلگیر شده‌ام. اما دغدغه‌ی پادکست رهایم نمی‌کرد. گفتم چه بهتر که پادکست را با ترانه‌بازی شروع کنم. ترانه‌ی هق هق شاید برای شروع تلخ باشد اما برای من دوست‌داشتنی‌ست. هق هق از آهنگ بغض بیژن مرتضوی شروع شد همین آهنگی که پس‌زمینه‌ی ترانه در پادکست است. اینکه ترانه‌ای بگویم که به آهنگ بغض بیاید هر چند کم در فکرم بود.
    جالب اینجاست که اتود اولیه‌ی ترانه اصلآ به این آهنگ نمی‌آمد و چیزی متفاوت‌تر از شکل فعلی‌اش بود:
    به چی داری فکر می‌کنی، به زخم کهنه رو دیوار
    یا به سقوط آسمون رو حجم سیم خاردار
    این ملودی یه عمره زخمه به تار ندیده
    یه تیغ بی‌ریشه زود، نتو از شاخه چیده
    فکر نکنی هیچ کسی، غم تو چشاش نمونده
    اتفاقآ همیشه تو اشک کفن پوسونده
    و گذشت تا آن چیزی شد که در پادکست اول می‌شنوید.
    و اما ترانه داستان ویژه‌ای ندارد، حال و هوای این سرزمین است جایی که می‌گوید:
    اینجا خدا غریبه با آدمای عاشق
    همیشه جرمه بوسه، همیشه داغه هق هق
    ترانه مقایسه می‌کند و دل آدم از آهنگ می‌گیرد.
    از بیژن مرتضوی هم بابت این استفاده‌ی بی‌اجازه از آهنگ عذرخواهی می‌کنم و تشکر برای این ملودی زیبایش.

     
    icon for podpress  Hegh Hegh: Play Now | Play in Popup | Download

    دوست دارم بازخورد اولین پادکست را بدانم، می‌دانم صدای خوبی برای دکلمه‌ی ترانه شاید نباشد. اما امیدوارم زیاد آزارتان ندهد این بی‌تجربگی من در دکلمه و تهیه‌ی پادکست.
    کانال پادکست‌های من در سایت Odeo اینجاست و می‌توانید آن‌ را از طریق خوراک (فید) دنبال کنید. فایل پادکست اول را از اینجا دانلود کنید.

  • ۲۷م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره, وبلاگ, وردپرس ۹ نظر »

    اونایی که این چند روز به راه من سر زدن متوجه شدن که اینجا کلی تغییر کرده، تغییر مدیریت محتوا از مووبل‌تایپ به وردپرس مهم‌ترینشون بوده و تغییر قالب هم در پی تغییر اول صورت گرفته. البته من هنوز هم معتقدم که ام‌تی یکی از گزینه‌های قدرتمند برای مدیریت سایت هست و اگر قرار به شکست خوردنش بود تا به حال از دور خارج شده بود. اما در این مدت وبلاگ‌نویسی به یک نتیجه‌ی مهم رسیده‌ام که در هیچ زمینه‌ای نباید تعصب بیش از حد داشت و خیلی از نقصان‌ها و عقب‌ماندگی‌هایی که من به شخصه دچارش می‌شوم به خاطر همین تعصب سفت و سخت است.
    و این ایده‌ی اوپن‌سورس (متن‌باز) همان چیزی است که برای راهنمایی بشریت لازم است (تقدیم به دکتر مزیدی و شرکاء) درست است که فعلآ در زمینه‌ی آی‌تی و کامپیوتر مطرح است اما می‌توان آن را به تمامی زمینه‌ها تعمیم داد چه از لحاظ سیاسی، فرهنگی، هنری، ورزشی، دینی و …
    اینکه ذهن انسان به تمامی جوانب یک موضوع خاص باز باشد و توانایی شنیدن و بررسی و استفاده‌ی تمامی نظرات را داشته باشد کار دشواری‌ست. تعصب را کنار گذاشتن و شنیدن و بررسی کردن تمامی دیدگاه‌ها سخت است به خصوص در جامعه‌ای که ما زندگی می‌کنیم. بگذارید بحث را زیاد فلسفی نکنم در اولین پست وردپرسی!
    اینکه شرکت بزرگی مثل sixapart برای ادامه‌ی رقابت با وردپرس رو به دنیای متن‌باز می‌آورد خود نشان‌دهنده‌ی اهمیت حرفی‌ست که من زدم. اما تعصب چیز خوبی نیست چه روی وردپرس، چه روی مووبل‌تایپ، چه اوبونتو و یا هر چیز دیگر. مهم این است که کاربر خود انتخاب کند و بر اساس نیازهایش از انتخاب خود لذت ببرد.
    جناب شیرازی مدیر بلاگفا در مورد مقایسه‌ی سیستم‌های خارجی وبلاگ مثل بلاگر و وردپرس با سیستم‌های ایرانی نظیر بلاگفا و پرشین‌بلاگ این مطلب را نوشته‌اند. باید از ایشان پرسید خب با این‌همه ضرر و زیان و مشقت چه لزومی به وجود سیستم‌های داخلی است وقتی می‌توان به راحتی وردپرس و بلاگر را فارسی کرد و از قدرت آن‌ها استفاده کرد؟ بحث دقیقآ به آن‌جایی می‌رسد که ما صنعت خودروسازی داخلی را با صنعت خودروسازی ژاپن و آلمان و آمریکا مقایسه کنیم. چه لزومی دارد وقتی یک خودروی کم‌مصرف و مدرن ژاپنی را می‌توان به مردم با قیمت پیکان فروخت ما کلی هزینه و ضرر بدهیم و یک دهم آن امکانات را هم نتوانیم فراهم کنیم؟ همه‌ی این اشکالات از تعصب وطن‌محور ما ایرانی‌ها می‌آید که هنوز به جهان به چشم یک غریبه نگاه می‌کنیم. شاید هم این ضرر و زیان فایده‌ای در پیشرفت سیستم‌های داخلی داشته است؟ من که به شخصه پیشرفتی ندیده‌ام.
    البته همین مقدار تعصب روی سیستم‌های خارجی هم غلط است در حالی که می‌دانیم هر روز می‌تواند روز بهتری نسبت به دیروز باشد از لحاظ پیشرفت و ارائه‌ی ایده‌های نو.

    اما من تصمیم گرفته‌ام پادکست خود را هم هوا کنم البته محتوای این پادکست ممکن است دکلمه‌ی ترانه‌های خودم باشد یا نمی‌دانم چه! نظر شما هم در این رابطه مهم است، شاید بعد از انتشار اولین‌اش شما بخواهید ادامه داشته باشد شاید هم اولین‌اش آخرین باشد.
    تشکر ویژه: از مهدی عزیز که در نصب و راه‌اندازی وردپرس اینجا شدیدآ زحمت کشید بسیار ممنونم.

  • ۲۳م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی طنز ۹ نظر »

    همدردی کلآ چیز خوبی است، عمومآ در مواقع سیل و زلزله و توفان کاترینا همدردی لازم الوجوب می‌شود. همه برای کمک سر و دست می‌شکنند همانطور که در حدیث ازلی-ابدی آمده است: «قد قامت الحضور فی المواقع الاحتضار».
    این رگ همدردی من هم چند روزی است که گل کرده، قصه از جایی شروع شد که به دلیل بارش برف دولت خدمتگزار با سلام و صلوات مملکت را تعطیل کرد و بسیار در جهت پیشبرد آرمان‌ها زحمت کشید و سخن راند و همدرد خواست. با خود گفتم: “مگه کفتر چه کم از زرد قناری دارد؟” و اینگونه بود که قدم در جاده‌ی همدردی گذاشتم. پس از مرگ چند هموطن بر اثر تنفس بیش از سهمیه‌ی گاز CO تصمیم گرفتم همدردی خود را اینگونه ابراز کنم که هم سوزش کمتر است و هم دردش. لوله‌ی بخاری را از جا کندم و با خیال آسوده سر به بالین نهادم. میانه‌های شب بود که احساس لرزش شدیدی را بر پهنه‌ی بدنم و احساس سوزش غریبی را در نقطه‌ی خاصی از بدنم حس کردم. قبل از اینکه بگویم: “حاجی شوخی نکن” فهمیدم که سهمیه‌ی گاز بخاری تمام شده و می‌رفتم که با درد و رنج از سرما بمیرم!
    پس از اینکه همدردی در تمام سوراخ‌های بدنم نفوذ کرد از آنجایی که رئیس جمهور مردمی فرموده‌اند مردم همراهی کنند، لباس گرم بپوشند و بخاری‌ها را خاموش کنند تا این بحران هم با حول و قوه‌ی الهی و درایت مسئولین و سربلندی دولت پشت سر بگذاریم. من هر چه می‌شد پوشیدم با اینکه گرم نشدم اما حس همدردی سراپای وجودم را می‌شکافت.
    به یاد کارتن‌خواب‌های شهرم افتادم و همه‌ی حس همدردی‌ام قلمبه شد. همانطور که می‌دانید پیشنهاد محمود فرجامی برای بازگشایی مساجد در این مواقع حساس در دستور کار صحن علنی مجلس قرار گرفته است و پس از تصویب بودجه‌ی سال آینده بررسی می‌شود. کاربری در بالاترین نوشته بود محمود فرجامی اگر راست می‌گویی در خانه‌ی خودت را باز کن لعنتی چرا از دولت انتظار همدردی داری؟ واقعآ این جمله تأثیر بسزایی در حس همدردی من گذاشت غیر از آن فهمیدم که مملکت هم ملک شخصی می‌باشد و می‌توان خانه‌ی خدا را با خانه‌ی مردم مقایسه کرد چون شخص خدا کلآ خیلی مردمی است.
    با این افاضاتی که کردم متوجه شدید که قلمبه شدن حس همدردی باعث شد من در خانه‌ی خود را بر کارتن‌خواب‌های شهرم بگشایم و از این خانه‌گشایی خویش شادمان گشتم. بعد از پخش کردن انواع پتو و ملحفه بین آنها با بیل به جان علمک گاز افتادم تا مبادا گاز وصل شود و این حس همدردی زایل شود.
    برای اینکه حس همدردی خود را با دولت خدمتگزار هم تقسیم کنم با شماره‌ی دفتر ریاست جمهوری تماس گرفتم. پس از چند بار شنیدن “این تلفن رسمآ تعطیل می‌باشد” و “لطفآ از سه‌شنبه تماس بگیرید” یک عدد شخصیت گویا فرمود: “رئیس جمهور محترم و محبوب و مردمی و همدرد در حال سرکشی به خانه‌ی اهالی ایران می‌باشند و تا سی چهل روز آینده ملت مسلمان و غیور با همراهی دولت خدمتگزار این مرحله از امتحان الهی را پشت سر گذاشته و وارد مرحله‌ی بعدی کنکور که همانا انتخابات مجلس شورای اسلامی است می‌شوند تا به آرمان‌های پیشرفته‌ی انقلاب هر چه بیشتر نزدیک شویم. لطفآ بعد از شنیدن بوق یقرأ فاتحة مع الصلوات”
    تلفن را با شادمانی گذاشتم و تلویزیون را روشن کردم، دیدم رئیس جمهور در حال سرکشی به اهالی است و هر جا که می‌رود دستی به لوله‌ی گاز می‌کشد و تبرک می‌کند و گاز وصل می‌شود. اهالی هم این ابیات کهن را فریاد می‌زنند که:
    صل علی محمد
    بوی رجایی آمد
    صل علی محمد
    گاز از لوله در آمد
    خدا را شکر کردم و به حرف خان جان فکر می‌کردم که می‌گفت: “زمان آن خدا نیامرز اینجور مواقع ننه! اصلآ به فکر مردم نبودند، خدا ازشون نگذره. خدا سایه‌ی این دولت را از سرمون نگیره.”

    پی‌نوشت: در طولانی بودن این مطلب شکی نیست، با شما ابراز همدردی می‌کنم!

  • ۲۱م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی اوبونتو, روزمره, طنز یک نظر »

    از حال و هوای برفی و درسی و نکبتی که بیاییم بیرون می رسیم به برف! تنها چیزی که به برف نمی‌رسد و یخ نمی‌زند سیستم عامل قشنگ لینوکس است که در هر برهه‌ای از زمان در حال دفاع از حال و روز نزار کاربر خود می‌باشد و چون رزمندگان دلیر و جان بر کف حتی اگر ایرادی چیزی در رادیاتورش به دلیل ندانم‌کاری حقیری چون من پیدا شود با همت اهالی محترم و تلاش کاربر سریعآ رفع خطر می‌کند. مثلآ در هنگام نوشتن این مطلب من خودم با دست‌های خودم layout فارسی کی‌بورد را از رده خارج کردم و به قول شاخ بچه‌های وبلاگستان که رسمآ به رتبه‌های بالای کنکور وردپرس دات کام رسیده‌ است ماتحت زبان فارسی در اوبونتو را به دست مراجع قانونی سپردم. آما با اینکه حتی مهندسین امر و دوستان جان در تمامی میعادگاه‌های رفع مشکل اوبونتو از کاربری من در این سیستم عامل ابراز پشیمانی و ندامت کرده بودند و سینه‌زنان از اینکه مرا به جمع خود راه داده‌اند، به سمت صفحه‌ی ورود ویندوز رهنمونم می‌کردند من نشان دادم که ایرانی می‌تواند و پس از کلی سر و کله زدن با دم و دستگاه‌های اوبونتو و ترکاندن انواع سنگرهای امنیتی و غیرامنیتی به شیوه‌ای انقلابی و ماندگار ایراد وارد کرده را رفع نمودم و مستحق دریافت یک ترمینال اختصاصی به نام خود شدم!
    نامبرده دقیقآ متوجه است که خیلی از خوانندگان این مطلب کاملآ از مرحله پرت می‌باشند و نمی‌دانند که منظور نویسنده چیست اما برای روشن شدن قضیه به این نکته بسنده می‌کنم که بمبی را که من در ابونتو منفجر کردم حتی اگر ترکشش به ویندوز خورده بود مجبور می‌شدم تا از دوباره این مزدور اجنبی را بر سیستم، بدون حقوق و مزایا نصب کنم.
    خیر سرم می خواستم از مزایای ویندوز و معایب ابونتو بنویسم که با گندی که وارد آمد مجبور شدم این مطلب کذا را بنویسم. اگر خدا بخواهد در آینده‌ای نزدیک یک مقایسه‌ی دشمن‌شکن و خودفروخته میان دو غول عرصه‌ی سیستم عامل یعنی لینوکس و ویندوز خواهم داشت.

    پی‌نوشت: از شیوه‌ی خنثی کردن بمب نپرسید که خودم هم نفهمیدم چه شد!

  • ۱۸م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر طنز, شعر من, طنز ۲ نظر »

    برف نو، برف نو، سلام، سلام!
    می‌چکد آب از ت‍رک‌های سقف و بام
    قطعی گاز و برق و اس‌ام‌اس
    برفی ای سپیدی یا که جذام؟

    می‌خورد زارپ بر زمین پیرزنی
    چکمه گفتند نپوش تو گام به گام
    یخ زده آب در دهان کارتن‌خواب
    جای نسکافه برف خورده خام خام

    شنبه چون دوشنبه چون امروز
    شده روزها جمعه این ایام
    آه! یاد آن وقت‌ها بخیر آدم برفی
    که نبودیم من و تو اسیر قسط و وام

    کام تلخی نکن ای عزیز با دولت
    که به فکر ماست از بام به شام
    هسته سوزیم و خوریم باد هوا
    تو فرود آی جای طیاره، برف، سلام!

    حالا که تا اطلاع ثانوی مجله‌ی طنز زابغر در حال چرخش ۱۸۰ درجه‌ای‌ست و من هم دستم به نوشتن نمی‌رود حضرت میخ لطف کرد و شعر بالا را نوشت، دلیلش هم این بود که چون تمام وبلاگ‌نویسان عالم برای برف نو فقط شعر احمد شاملوی بزرگ را داشتند که مزین شوند، خواست کمی حال و هوای شعری برف عوض شود، امیدوارم روح شاعر عزیز آزرده خاطر نشود.

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics