• ۷م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی خوراک, فایرفاکس, گوگل‌ریدر یک نظر »

    از وقتی گوگل‌ریدر امکان به اشتراک گذاشتن مطالب رو اضافه کرده دوستان مطالب زیادی نوشتند. از محسنات گوگل‌ریدر هر چی گفته بشه کمه البته هر چه به امکاناتش اضافه می‌شه توقعات کاربران هم بالاتر می‌ره و این یعنی عرضه و تقاضای
    تقریبآ متعادل و مفید.
    من از هفته‌ی پیش خوراک خوندنم ساده‌تر شده بین اون همه خوراکی که عضوم و همین‌طور خوراک‌هایی که عضو نیستم. بسته به دوستان بلاگری که باهاشون توسط جی‌میل در ارتباط بودم و حالا سعی می‌کنم که حتی اگه در ارتباط نیستم جی‌میلشون رو به لیست دوستانم اضافه کنم، هر روز که صفحه‌ی اصلی فایرفاکس من (گوگل‌ریدر) باز می‌شه اول می‌رم سراغ مطالبی که دوستان به اشتراک گذاشتند. بعد از اینکه این مطالب رو خوندم و مورد علاقه‌هام رو به اشتراک گذاشتم. می‌رم سراغ دسته‌ی وبلاگ‌های گوگل‌ریدرم و مطالب رو نگاه می کنم، می‌خونم و مورد علاقه‌هام رو به اشتراک می‌گذارم. بعد اگر فرصتی بود مطالب پوشه‌های دیگر گوگل‌ریدر را هم می‌خوانم. در این بین سایتگردی‌هایم محدود است به لینک‌های خوشمزه‌ی دوستان که در خوراکشان می‌آید، بالاترین و … و سایت خودروهایفرسوده!
    به همین سادگی از بلاگرولینگ که سهل است از خیلی از سایت‌ها بریده‌ام. البته تنها بدیش این است که نظرم را وقتی در مورد مطلب می‌دهم که خیلی خیلی ضروری باشد برایم، که امروز با این پیشنهاد روبو دیگر به راحتی می‌شود نظر خصوصی گذاشت!
    فقط کاش یکی یک لوگو مثل لوگوهای فایرفاکس برای گوگل‌ریدر درست می‌کرد تا ما عاشقان سینه‌چاک خوراک و خوراک‌خوانی بزنیم سر در وبلاگمان و تبلیغ کنیم!
    شما هم اگر هم‌چنان درجا زده‌اید هر چه سریع‌تر خوراکتان را بپیزید و منتشر کنید تا دیگر از آمار وبلاگتان لذت نبرید بلکه از این لذت ببرید که مطالب شما خوراک فلان تعداد آدم فرهیخته است.
    فقط از بین خوراک‌هایی که عضوم خوراک وبلاگ لیلی نیکونظر خیلی خیلی خیلی مشکل دارد که آن هم چون می دانم تقصیر از خودش نیست هر وقت به روز می‌شه به وبلاگش سر می‌زنم، این رو هم اینجا نوشتم بلکه یه فرجی بشه!

    راهنمایی:
    {فایرفاکسDrooling+استایل+ فارسی+گوگل‌ریدمان} فرمول استفاده از گوگل‌ریدر (این فرمول دقیقآ از وبلاگ شاخ به شاخ کپی/پیست شده!)
    دل کندن تدریجی از بلاگ‌رولینگ
    اگر هدفتان از کپی/پیست این نیست پس چیست؟!!! (این عنوان تدریجآ تصرف شده!)

    اگر فکر می کنید که دوست دارید مطالب اشتراکی من را بخوانید مطمئن باشد که من حتمآ دوست دارم مطالب اشتراکی شما را بخوانم پس به سبک دکتر مزیدی عزیز تقدیم می‌کنم:

    ای‌میل من: foadsa در جی‌میل (این ای‌میل در هیچ کجای یاهو مال من نیست!)
    شعار هفته: اول شما دوست عزیز!

  • ۴م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    دوستی که روان پریشانی
    دارد مرا به بازی گیک‌ها دعوت کرده است. من خوره‌ی
    چی هستم؟ خوره‌ی ترانه، شعر، داستان، موسیقی، فیلم؟ خب دیگر می‌شود گیک هنر.
    این
    هم آرزوهای یک گیک هنر:
    ۱- روزی برسد که در جامعه‌ی ما هنر را یک شغل محسوب کنند
    یعنی کسی هنرمندی را برای اینکه شغلش نویسندگی یا شاعری یا نقاشی‌ست به سخره نگیرد
    که این هم شد کار؟
    ۲- روزی ترانه‌هایم را با صدای خوانندگانی که دوستشان دارم
    بشنوم، ضمن اینکه بتوانم یک ترانه‌ی شش و هشت به قدرت شش و هشت‌های شهرام شب‌پره
    بنویسم!
    ۳- روزی بتوانم در ایران آثار هنری دلخواهم را از طریق اینترنت بخرم
    بدون هیچ دغدغه و ممیزی و البته با رعایت کپی‌رایت.
    ۴- روزی برسد که افرادی مثل
    سردار رادان فیلم‌های معتبر سینما را با فیلم پورنو اشتباه نگیرند. و همینطور عمو
    تبخیرچی وبسایت هنرمندان را با س.ک.س شاپ قاطی نکند.
    ۵- آنقدر وقت پیدا کنم که
    کتاب‌های کتابخانه‌ام را بخوانم و فیلم‌های آرشیوم را ببینم.
    ۶- از کنسرت‌هایی
    که دوست دارم برمم هیچی نگم بهتره! البته اگه می‌شد به صورت آن‌لاین و اینترنتی در
    کنسرت خواننده‌ی دلخواهم شرکت کنم چی می‌شد.
    ۷- این هویت لعنتی همه جا سرک
    می‌کشه! خدا کنه یه روز بیاد که هنر ایرانی در جهان هویت داشته باشد.
    ۸- روزی
    برسد که مسئولین مملکت قبل از اینکه کشورهای دیگر هنرمندان ایرانی را بدزدند به فکر
    حفظ ارزش‌های هنری هنرمند مذکور بیفتند.
    ۹- محدودیت دست از سر کچل و بحران‌زده‌ی
    هنر برداره و کاری به مضمون اثر هنری کسی نداشته باشه. اگه آثار هنری درجه‌بندی سنی
    داشته باشه دیگه محدودیت کیلو چنده؟
    ۱۰- همه این‌ آرزوها به این ختم می‌شه که
    روزی برسد که به قول سهراب واژه خود باران باشد…
    ۱+۱۰- چیزی به اسم مافیای هنر
    وجود نداشته باشد.
    بیشتر از این آرزو هم بی‌مزه می‌کنه بازی رو البته که من
    حالمم خوش نیست اگر می‌بینید طنز آرزوها کمه! خواستم بازی از دهن نیفته.
    این
    اهالی هم از طرف من دعوت اند: احسان مصلحی، فرشاد، همه گفتند دکتر مزیدی که هیچی اما من از دکتر به عنوان گیک وب ۲.۰ دعوت می
    کنم هر چند که باعث تبخیر جمع کثیری از سایت‌ها خصوصآ https وردپرس شد! در ضمن آخر
    دعوتنامه باز است هر کس خواست بگوید دعوتش کنم!

  • ۱م دی, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی اجتماعی ۱۸ نظر »

    سید خوابگرد ما را می‌شناسد؟ با این آقا که حرفی ندارم وقتی کیمیایی را زبان خودش می‌داند و نمی‌فهمد دغدغه‌ی کیمیایی، ما دهه شصتی‌ها هستیم وقتی با ما صمیمانه گفتگو می‌کند، وقتی این آقا نمی‌داند دستیار کیمیایی در “سرب” تهمینه میلانی بوده و در “سلطان” سامان مقدم، کارگردانان این روزهای قسمتی از نسل ما. با این به اصطلاح آقا قبلآ اتمام حجت کرده‌ام.
    قبل‌ترها از سید خوابگرد ایراد (+ و +) گرفته‌ام. از رضا شکراللهی وقتی کارهایی می‌کند و چیزهایی می نویسد دلم می‌گیرد. آن‌وقت است که می‌توانم پیرمرد دوست‌داشتنی وبلاگستان را بیشتر از پیش دوست داشته باشم.
    ما دهه شصتی‌های لعنتی خیلی زیادیم که یه دنیا جای ما نیست. همیشه سرکوفت جنگ را خورده‌ایم وقتی که میان خون و دلهره به دنیا آمدیم. وقتی ما آمدیم زمین دلتنگ بود و آسمان سیاه. می‌دانی سید، ما دهه شصتی‌ها مدیون مخترع هدفونیم و واکمن و آی‌پاد. وقتی که هدفون را در گوشمان می‌گذاریم و کارمان به کار کسی نیست، آنقدر سرخوشیم که صدای بوق ماشین‌ها را نمی‌شنویم و انسانیتی که به لجن کشیده شده را نمی‌بینیم. آنقدر خوشحالیم که کسی نمی‌داند در گوش‌هایمان صدای آواز شهیار قنبری می‌آید یا داریوش یا شجریان، کسی نمی‌فهمد که گوگوش ماه‌پیشونی تو قصه‌های ماست و شهرام شب‌پره ریتم قلبمان را تنظیم می‌کند. اصلآ خوش به حالمان است، به کسی چه که مایکل جکسون گوش می‌کنیم یا متالیکا، کریستینا آگیلرا بهترین آهنگ سال را در گوشمان می‌خواند یا به ابتذال امینم و فیفتی جواب مثبت می‌دهیم.
    ما دهه شصتی‌های لعنتی شاعر بودیم وقتی قیصر امین‌پور مرد. وقتی محمود دولت‌آبادی از وزارت ارشاد دلش خون شد ما اسطوره‌ی زنده‌مان را خواستیم. سیمین بهبهانی در رگ‌های ما جاری بود وقتی “دوباره می‌سازمت وطن” را نوشت. ما خیلی بچه‌ایم که دلمان آزادی جاری دوبی را می‌خواهد. هیچکس نمی‌داند چه بر ما می‌گذرد آخر آنچه بر ما می‌گذرد را کسی نمی‌داند. ما “ابله” داستایوسکی را در کتابخانه‌مان داریم و “طاعون” آلبر کامو را. خب عده‌ای هم “هری پاتر”های رولینگ را می‌خوانند. ما با “قیصر” کیمیایی “اعتراض” کرده‌ایم اما محمدرضا گلزار را هم دوست داریم شاید هم نداشته باشیم. به کسی چه که در این دل صاحب‌مرده‌ی ما چه می‌گذرد.
    می‌دانی این دهه‌ی شصت چه خوب که هست. ما برای ثبت در تاریخ آمده‌ایم. وقتی کسی شعرهای ما را نمی‌بوید. وقتی کسی عشق‌های ما را نمی‌فهمد. ما دهه شصتی‌های لعنتی نمی‌فهمیم چرا دنیا برای ما آوار است. چرا کوی دانشگاه ما را در خفقان کشته است. چرا حسین شریعتمداری بهترین منتقد دولت ما می‌شود. ما دلمان می‌خواست در خیابان که قدم می‌زنیم با افتخار بگوییم که دهه شصتی هستیم اما حالا انگار این ننگ بر پیشانی ماست. ما نه جنگی کرده‌ایم، نه انقلابی. ما دهه شصتی‌های لعنتی در یک کاباره مست نکرده‌ایم و با زن در باران نخوابیده‌ایم. ما “یه ماچ داد و دمش گرم” را گوش می‌کنیم، “آی مردم، مردم” را هم گوش می‌کنیم. بخشی از ما تندروی مذهبی‌اند و بخشی از ما در تویوتا کمری عشقبازی می‌کنند. اما ما دهه شصتی‌های لعنتی با همه‌ی این‌ها منزوی هستیم. نه کسی برای کتاب‌هایمان مقدمه می نویسد و نه کسی بوسه‌هایمان را ستایش می‌کند. ما در مراسم خواستگاری طلاق می‌دهیم. دلمان می‌خواهد برابر باشیم چون برابری را می‌بوسیم اما نابرابری را نمی‌فهمیم وقتی یک سنت غلط دیوانه‌مان می‌کند.
    ما دهه شصتی‌های لعنتی درهمیم. سر همه را درد می‌آوریم بی‌آنکه سودی داشته باشد. از نسل جدید اینترنت که می‌گوییم طوری با ما برخورد می‌شود که بدهکار هم می‌شویم از سوی شماها که اجتماعی بودن را از ما گرفته‌اید. ما دهه شصتی‌های لعنتی آنقدر جنم داریم که به خودمان می‌گوییم لعنتی اما به حرف ناحق پدر هم احترام می‌گذاریم. ما حتی به پدرهایمان بی‌احترامی هم می‌کنیم و طغیان می‌کنیم. می‌بینی هیچ چیز سر جایش نیست. دمدمی‌مزاج و تندخو و بی‌هویت.
    ما دهه شصتی‌های لعنتی خیلی زیادیم اما بیخود نیستیم. ما سید جان برای کارهایمان هیچ دلیلی نداریم اما هستیم. به حرف‌های تو فکر می‌کنیم و واکنش نشان می‌دهیم اما جنگ نمی‌کنیم. این را نه در مدرسه یاد گرفته‌ایم و نه در خانواده، این را ما دهه شصتی‌های لعنتی از تجربیات مضحک دهه قبلی‌هایمان به یادگار خریده‌ایم. البته ما اکثرآ نیم‌فاصله را رعایت می‌کنیم حتی اگر به ما بگویند دهه شستی!

    با دهه شصتی‌ها: (ترتیب: از جدید به قدیم!)
    شور و شر: نسلی که دلش به هیچ چیز خوش نیست (بالاترین)
    سیم آخر: اعترافات یک دایناسور (یا چگونه یاد گرفتم یک دهه پنجاهی پفیوز نباشم) (بالاترین)
    DeaDline: هر کی می‌گه پنیر … (بالاترین)
    دکتر مزیدی (یک دهه پنجاهی دوست‌داشتنی): دهه ۵۰ یا دهه ۶۰؟ (بالاترین) نکته: هیچ‌کس در بستر رادیکال هیچ نخواهد آموخت.
    تراموا: دهه‌ی لعنتی (بالاترین)
    شدیدآ پیشنهاد می‌شود، مجله‌ی طنز زابغر: کنکور دهه شصتی‌ها (شستی‌ها؟) (بالاترین)
    امید محدث: دهه شصتی ها ، قربانی اند ، باور کن (بالاترین)
    مجله‌ی طنز زابغر: من هم می‌خواهم مثل نفر آخر۶۰ باشم نه شـــســـت! (بالاترین)
    Silent Land: دهه ۶۰ ها … (بالاترین)
    مریم مهتدی: خودزنی دستِ جمعیِ ما دهه‌ی شصتی‌ها (بالاترین)/یه دهه شصتی اون‌طرفی، از نظر ما شصتی‌ها عقاید همه محترمه حتی اگه جناب خوابگرد برای ایشون شست رو با صاد بنویسه! (سند: بالاترین)
    روز خاکستری: وای از دست این دهه هفتادی‌ها (بالاترین)
    سورئالیست: No Country for Old Men (بالاترین)
    ملکیادس: پیش از قضاوت تاریخ، خود را نقد کنیم (بالاترین)
    آقای تایمز: دهه ی شستی ها (بالاترین)
    احسان مصلحی: نسل تو به فکر گم کردن من، نسل من به فکر پروانه شدن (بالاترین)
    فایزه: این دهه پنجولی‌ها (بالاترین)
    امین: بازی واکنشی (بالاترین) + پس‌نوشت + اعتراف
    جلال افشار: ما شصتی ها به متلک عادت کردیم (بالاترین)
    جلال سمیعی: سید جان بی‌خیال تربیت ما شو! (بالاترین)
    + لینک مطلب من در بالاترین

    نتوانستم موضوع داغ در بالاترین بسازم! اگر کسی مطلبی نوشت خبرم کند.

  • ۳۰م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر من, شعر نو یک نظر »

    مثل یلدا
    گیسوان تو
    پر از شب
    چشمان تو
    پر از مهتاب
    آغوش
    تو
    پر از بیداری
    بوسه‌های تو
    پر از عاشقانه

    همچون یلدا
    پاییزی
    می‌آیی
    و
    زمستانی می‌روی

    و من
    در حسرت یک یلدای
    جاودانه
    می‌میرم.

    (۲۸/آذر ماه/۱۳۸۵)

    عکس: corbis

  • ۲۹م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره, طنز نظر بدهید »

    منتظر ویژه‌نامه‌ی مجله‌ی طنز زابغر برای شب یلدا باشید. این ویژه‌نامه روز جمعه در دسترس شماست.
    برای دیدن واضح‌تر عکس بر روی آن کلیک کنید، کاری فضایی از احسان مصلحی نمک وبلاگستان!
    پی‌نوشت: بفرمایید ویژه‌نامه، نوش جان البته اگر کمی کسری داشت به فراخی نویسندگان ببخشایید!

  • ۲۳م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سینما ۴ نظر »

    پنج‌شنبه‌ی یک هفته پیش یعنی ۱۵ آذر ماه ۱۳۸۶ اتفاق بزرگی در دانشگاه آزاد اسلامی یزد افتاد. کیمیای سینمای ایران مسعود کیمیایی مهمان دانشجویان این دانشگاه بود تا یک نشست صمیمی سینمایی دوست‌داشتنی رقم بخورد.
    نشست با نمایش فیلم دندان مار آغاز شد. برای من که این فیلم را ندیده بودم جذابیت خاصی داشت اینکه مسعود کیمیایی در دوران جنگ و در فضایی خاص چنین فیلم محشری بسازد خودش یعنی اینکه نگاهش جنس سینمای رئال و برهنه است.
    فیلم که تمام شد مسعود کیمیایی و جواد طوسی وارد سالن شدند و به افتخارشان یک سالن غرق در تشویق شد و او با همان تیپ خاص خودش که پیش‌بینی می‌کردم با پالتو، کلاه شاپو و شالگردن قرمز آمد و به ابراز احساسات صمیمانه پاسخ داد.
    از اینکه دیسک کمرش مانع از شور و حال خاص خودش می‌شود عذرخواهی کرد و دوست‌داشتنی پاسخ گفت. اول خواست از پرده‌ی غیر استاندارد سالن ایراد بگیرد که بعد گفت وقتی هیچ چیز در این مملکت استاندارد نیست این هم غنیمت است. بار بیشتر صحبت‌ها را جواد طوسی بر عهده داشت، به دلیل کسالت مسعود کیمیایی. طوسی از نگاه واقع‌گرا و دلسوزانه‌ی سینمای کیمیایی گفت و پل منطقی سنت و مدرنیته‌ی کیمیایی را ستود.
    پاسخ کیمیایی به سؤالات با همه‌ی کسالتی که داشت پر از طنز بود. در جواب سؤالی که می‌پرسید: “به نظر شما اگر سانسور و خط قرمزها برداشته شود بهتر است و سینما پیشرفت می‌کند یا خط قرمزهایی باید باشد؟” گفت: “کسی که این سؤالو پرسیده در ایران زندگی نمی‌کنه؟ رؤیایی حرف می‌زنه!”
    در مورد سربازهای جمعه گفت آنچه در سینما و پخش خانگی آمد تنها قسمتی از فیلم بود و به دلیل بریده شدن صحنه‌هایی از فیلم، سردرگم بود. وقتی جواد طوسی انتقادهای مربوط به رئیس را می‌خواند و از کیمیایی پاسخ می‌خواست، گفت: “حالا جواد هم با این فیلم مخالفه، هر چی سؤال راجع بهش هست می‌پرسه! به نظر من یک بار دیگر رئیس را در شرایط استاندارد ببینید.” یکی پرسیده بود: “چرا همه از رئیس می‌ترسند؟” و جواب کیمیایی همان حرفی بود که من زده بودم: “همین دیگر باید از رئیس بترسید، ما از رئیس می‌ترسیم
    یکی نوشته بود: “شما که بعد از علی حاتمی بهترین دیالوگ‌نویس سینمای ایران هستید، چگونه دیالوگ‌هایتان را می‌نویسید؟” و کیمیایی گفت: “یعنی وقتی دارم دیالوگ می‌نویسم چجوریم؟ خب می‌نویسم دیگه! ضمن اینکه مقایسه‌ی دیالوگ‌های فیلم‌نامه‌نویسان با هم به خصوص من و زنده‌یاد علی حاتمی اصلآ کار درستی نیست چون شیوه‌ی نگاه او به سینما و دیالوگ‌ها یکجور بود و سینمای من شیوه‌ی دیگری دارد.” و حرف‌های تکمیلی‌ای که جواد طوسی داشت.
    در مورد زن در فیلم‌هایش گفت که باید واقع‌گرا بود در فیلم‌های من هم قهرمان مرد هست و هم زن مثل همین دندان مار یا فیلم‌های اخیرم. در مورد اینکه چرا در فیلم‌هایش زن‌ها هم معتادند و سیگار می‌کشند اکثرآ گفت: “ببخشید! چیزی که هست، اگر اشکالی دارد این واقعیت چشم دیگر می‌گویم سیگار نکشند!”
    کسی نوشته بود چرا از آثار ادبی اقتباس نمی‌کنید مثلآ شاهنامه یا مثنوی یا آثار معاصر، کیمیایی در پاسخ گفت: “اقتباس از شاهنامه و مثنوی پول می‌خواهد و قدرت که من هیچ‌کدامش را ندارم، آثار معاصر ادبی هم که عمومآ توسط خانم‌ها نوشته شده بیش از حد رمانتیک و در جامعه‌ی ما غیرواقعی است.”
    در بخش دوم نشست کیمیایی به خاطر دیسک کمرش بالا نیامد. کمی شلوغ شد و چند دانشجوی راست و تندرو سؤالات بی‌موردی را پرسیدند که جواد طوسی با دانش بالایش جواب داد. اما در آخر دانشجویی پرسید: “دلیل این سیر قهقرایی که در سینما می‌بینیم و در سینمای شما هم هست چیست؟ درسته که محدودیت‌ها بالاست اما همیشه ثابت شده که در محدودیت خلاقیت‌ها بیشتر شکوفا می‌شه.” کیمیایی اینجا بود که بالای سن اومد و گفت: “اول یک چیز را برای من روشن کن تا من جواب دقیق‌تری بتوانم بدهم، اینکه می‌گویی محدودیت خلاقیت را شکوفا می‌کند بر چه اساسی‌ست و ماهیتش از کجا می‌آید؟” دانشجو گفت: ” ما در بین وبلاگ‌نویس‌ها و روزنامه‌نگارها می‌بینیم هر چه محدودیت بیشتر می‌شود آن‌ها حریص‌تر می‌شوند و انسان از هر چه منع شود به آن حریص‌تر می‌شود.” کیمیایی گفت: “نه من مثال نمی‌خواهم. آیا این یک اصل است؟ در کدام فرهنگ و هنر و تمدن، محدودیت خلاقیت می‌آورد؟ آیا شخصی که هدفی دارد آیا در محدودیت به هدفش می‌رسد؟” پاسخ شنید که: “نه کامل و صد درصد اما به هر حال تا شصت درصد ممکن است!” و کیمیایی اینگونه بود که گفت: “خیلی ممنون!”
    در خلال نشست هم جواد طوسی قسمت‌های پایانی رمان جدید کیمیایی “عین‌القضات” یا “حسد” را خواند و همه را به تحسین وا داشت.
    خبرنگار نیستم و می‌دانم نوشته‌ام ناقص است. قصدم از نوشتن این مطلب یادگاری بود که از این دیدار دوست‌داشتنی و دیدنی بماند. کیمیایی از آن آدم‌هایی‌ست که از نزدیک که ببینی‌اش بیشتر شیفته‌اش می‌شوی. مخصوصآ برای من که با واژه‌هایش زندگی می‌کنم. موقعی که خواستم برایم به یادگار “جسدهای شیشه‌ای” را امضا کند در ماشین صدای فرهاد می‌آمد.

    پی‌نوشت خیلی مهم: از او در مورد بهترین کارگردان و بهترین بازیگر سینمای ایران سؤال شد که پاسخ‌های او قابل تأمل بود. در مورد بهترین کارگردان گفت: “هر کارگردانی دید خاصی دارد و تکنیک خاصی و در حال حاضر کارگردان خوب زیاد داریم چه قدیمی و چه جدید، اما قوی‌ترین (توضیح من: روی قوی‌ترین دقت کنید!) کارگردان ایران در حال حاضر از نظر من داریوش مهرجویی است.” در مورد بهترین بازیگر هم جواب هوشمندانه‌ای داد: “بهترین بازیگر را نمی‌شود تعیین کرد چون هر بازیگری توانایی‌های منحصر به فردی دارد و جنبه‌های بازیگری بسیار زیاد است اما با استعدادترین بازیگری که با من کار کرده است بهروز وثوقی است.” پاسخ او به این دو سؤال تشویق شدید دانشجویان و حاضرین را در پی داشت.

  • ۱۷م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شخصی, طنز ۴ نظر »

    درباره‌ی حضرت میخ:
    دوستانی که از همان اوایل آغاز به کار
    راه من وبلاگ را می‌خوانند می‌دانند که درصد بالایی از نوشته‌های من طنز بود که بعد از آمدن
    زابغر دیگر تک و توک در اینجا
    طنز نوشتم. با آمدن زابغر حضرت میخ هم متولد شد. خب عده‌ای هویت واقعی حضرت را
    می‌دانند و عده‌ی دیگری خیر. فکر می‌کردم بودن این شخصیت مجازی و جدا بودنش از
    شخصیت جدی من ابتکار جالبی‌ست و حتی در توییتر هم اکانت حضرت را ساختم که طرفداران
    خاص خودش را داشت گرچه بسته به حال و روز من گاهی فعال بود و مواقعی غیرفعال. بعضی
    از دوستان توییتر هم هویت واقعی حضرت میخ را فهمیدند. البته من هیچ اصراری مبنی بر
    پنهان بودن هویت حضرت نداشتم و ندارم، چون بالاخره عده‌ی زیادی از خوانندگان مطالبش
    می‌شناختنش. کامنت گذاشت حضرت میخ هم به فراخور مطلب بود که برای بار طنزی که داشت
    از او استفاده می‌کردم. اما یک سوء تفاهم به وجود آمده دیشب مرا بر این داشت که این
    توضیحات تکمیلی را بدهم. احساس می‌کنم یک اشتباه کرده‌ام. از دوست عزیزی که مطمئن
    است من قصد سر کار گذاشتنش را داشته‌ام صمیمانه عذر می‌خواهم و امیدوارم این
    عذرخواهی مرا بپذیرد. من در زندگیم از وقتی که سر عقل آمده‌ام نه قصد اذیت و آزار
    کسی را داشته‌ام و نه خواسته‌ام کسی را به بازی بگیرم. حس می‌کردم حضور مجازی حضرت
    میخ لازم است که شاید اشتباه می‌کردم. حالا منطقی‌تر بررسی می‌کنم و می‌پرسم که آیا
    از نظر شما خوانندگان اینجا که خوانندگان احتمالی زابغر هم هستید حضور مجازی حضرت
    میخ به عنوان کامنت‌گذار و پیغمبر توییتر و نه در جاهای دیگر مشکلی دارد یا خیر؟
    پاسخ شما برای این شخصیت مجازی مهم است، ممنون می‌شوم بنویسید.

    قرار بود
    دیروز پیش از این سوء تفاهم یک مطلب کلی در مورد زابغر بنویسم که فرصت نشد حالا
    بخوانید:

    درباره‌ی زابغر:
    زابغر در لغت با استناد به فرهنگ
    دکتر محمد معین اینگونه معنی شده است: آن باشد که کسی دهان خود پر باد کند و دیگری
    چنان دستی بر آن زند که باد از دهان وی با صدا خارج شود.
    بر اساس همین معنی
    درخور و استثنایی و با توجه به اینکه شنیده‌ایم ایرانیان مردمانی فرهنگ‌دوست و
    انتقادپذیر می‌باشند مجله‌ی طنز زابغر شکل گرفت که البته هر از گاهی توقف‌هایی در
    فعالیت داشته است. دکتر شنگول و حضرت میخ از بنیان‌گزاران این عرصه‌ی تلاش و خلاقیت
    هستند که فعالیت‌های عظیمی در شاد کردن مردم داشته‌اند هر چند که نتیجه‌ی چندانی
    نگرفته‌اند. در جامعه‌ای که مشکلات و نابرابری‌ها خندیدن را سخت و ممتنع نموده است
    نشاندن لبخند بر لب مردمانش مسئولیت سنگینی‌ست. بنابر همین اصل از پیش تعیین‌شده در
    دوره‌ی جدید فعالیت زابغر طراحی سایت دستخوش تغییر شد و دو نویسنده‌ی گرامی و
    همچنین درپیت به نویسندگان محترم و بیخود قبلی اضافه شدند با نام‌های جغور بغور و
    آقای ویبره که ترتیب نام‌ها عکس حروف الفباست.
    قصد نویسندگان این مجله فقط خنداندن
    شماست و لاغیر حالا اگر اتفاق دیگری افتاد و از خنده ریسه رفتید و سکته کردید دیگر
    تقصیر بی‌جنبگی خودتان است وگرنه چنان آش دهن‌سوزی هم نیست مطالب. تا حد ممکن خط
    قرمزها رعایت نمی‌شود بنابراین از ورود کودکان بالای شش ماه استقبال می‌شود. برای
    شما راسته‌های متنوعی در نظر گرفته شده است که توضیح هر کدام در جلوی گزینه‌ی مورد
    نظر آمده است خوراک راسته‌ی انتخابی را به خوراک‌خوان خود اضافه کنید و برای
    اطلاعات بیشتر از صفحه‌ی ارتباط استفاده کنید. سؤال‌های بی‌مورد تقلب محسوب شده و
    به آن نمره‌ی شنیع ۰/۲۵ تعلق می‌گیرد.
    امیدواریم تلاش همکاران ما در هر راستایی
    که صورت می‌گیرد شما بخندید در غیر اینصورت حسابشان با حضرت میخ است. هر گونه
    پیشنهاد، انتقاد، فحش (اعم از ناموسی و بی‌ناموسی)، شعار و گوجه‌فرنگی پوسیده به
    شورای امنیت و همینطور بیت حضرات ارجاع داده می‌شود. کمک‌های مالی خود را به
    نمایندگی از کمیته‌ی امداد حضرت میخ به پمپ بنزین، قصابی، بقالی و ایران‌خودرو
    تحویل بدهید.
    از اینکه وقت شریفتان را در اختیار ما گذاشتید صمیمانه شرمنده‌ایم
    به ادامه‌ی زابغر توجه فرمایید.

  • ۱۴م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی تلویزیون, روزمره, سیاست ۲ نظر »

    این روزها به قول جادی عزیز در شهر خبر خوشی نیست و هر چه هست نحسی‌ست. و بدتر از
    آن اینکه ما نشسته‌ایم و فقط نگاه می‌کنیم. یک شبه سازمان اطلاعات آمریکا پیغمبر
    می‌شود. یک شبه خلیج فارس عربی می‌شود. هر شبه کلی دانشجو بازداشت می‌شوند. فعالین
    زن به جرم برابرخواهی در اوین‌اند بعد مجلس بین‌القضای اسلامی تشکیل می‌شود و کسی
    چون قاضی مرتضوی از آزادی بیان و مطبوعات و عقیده حرف می‌زند.
    طرح مبارزه با
    مردم همچنان ادامه دارد. زمستان و تابستان را می‌بینید که فرقی ندارد. یادتان هست
    می‌گفتید فقط تابستان سخت می‌گیرند؟ این هم از زمستان. حالا هر که در خیابان راه
    می‌رود مصداق فسق و فجور است. کسی خواست اعتراض کند؟ تا سردار رادان و نوچه‌ها به
    این سادگی ما را به بازی نگیرند. وای که با این‌همه وبلاگ و حضور پررنگ اینترنتی
    دردآور است که فردا روز در تاریخ از ما به عنوان پخمه‌ترین مردم دنیا یاد شود. چادر
    که اجباری می‌شود هیچ برای راه رفتن در خیابان هم باید مجوز داشت آن هم مجوز
    الکترونیکی!
    اما در این بین یک اتفاق خوب افتاد و یکی هم برای من قرار است
    بیفتد. دوشنبه شب رضا میرکریمی مهمان برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح صالح‌علای جان
    بود و چه حرف‌های خوبی زد. می‌گفت مشکل سینمای ما و در کل جامعه‌ی ما این است که به
    همدیگر اعتماد نداریم و بدتر اینکه همه‌ی مسئولین هم حسن ظن دارند. اصلآ کار مؤمن
    این نیست که در ایمان دیگران دخالت کند و راجع به آن تصمیم بگیرد. این ضرب‌المثل را
    هم به جا گفت که “مؤمن همه را به کیش خود پندارد” لزومی نیست که من حرف‌های او را
    تکرار کنم. امیدوارم که شما هم این برنامه را دیده باشید گرچه باز هم زمانش با نود
    و حضور علی دایی تقریبآ یکی بود که البته من از همزمانی نود فیروز کریمی و دو قدم
    مانده به صبح کیمیایی یکبار ضرر کرده‌ام. در کل اینکه شخصیت رضا میرکریمی برایم
    جالب بود و حرف‌های خوبش.
    و اما اتفاق خوب دیگر حضور مسعود کیمیایی در دانشگاه
    ماست. تقریبآ ۷ ساعت نشست سینمایی با مسعود کیمیایی و جواد طوسی می‌تونه لذت‌بخش
    باشه. امیدوارم فردا بتونم لذتم از این نشست رو دو چندان کنم.

  • ۱۰م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی متن ترانه‌ی دیگران یک نظر »

    عزیز بومی، ای هم‌قبیله
    رو اسب غربت، چه خوش نشستی
    تو این ولایت، ای با اصالت
    تو مونده بودی، تو هم شکستی
    تشنه و مؤمن، به تشنه موندن
    غرور اسم دیار ما بود
    اونکه سپردی به باد حسرت
    تمام دار و ندار ما بود

    کدوم خزون خوش‌آواز، تو رو صدا کرد ای عاشق
    که پر کشیدی بی‌پروا، به جستجوی شقایق
    کنار ما باش که محزون، به انتظار بهاریم
    کنار ما باش که با هم، خورشیدو بیرون بیاریم

    هزار پرنده مثل تو عاشق، گذشتن از شب به نیت روز
    رفتن و رفتن، صادق و ساده، نیامدن باز اما تا امروز
    خدا به همراه ای خسته از شب، اما سفر نیست علاج این درد
    راهی که رفتی رو به غروبه، رو به سحر نیست، شب‌زده برگرد

    کدوم خزون خوش‌آواز، تو رو صدا کرد ای عاشق
    که پر کشیدی بی‌پروا، به جستجوی شقایق
    کنار ما باش که محزون، به انتظار بهاریم
    کنار ما باش که با هم، خورشیدو بیرون بیاریم

    هزار پرنده مثل تو عاشق، گذشتن از شب به نیت روز
    رفتن و رفتن، صادق و ساده، نیامدن باز اما تا امروز
    خدا به همراه ای خسته از شب، اما سفر نیست علاج این درد
    راهی که رفتی رو به غروبه، رو به سحر نیست، شب‌زده برگرد
    ======================================
    شب‌زده
    خواننده: ابی
    ترانه‌سرا: زویا زاکاریان
    آهنگساز و تنظیم‌کننده: واروژان

    + ببینید داریوش چه با احساس این ترانه را می‌خواند.

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics