از لب تو غزل پرید
از دست من هیچ
چه خیالی!
شعر هم زخم مرا سوزاند
تو … شاعر بودی
من به ناز کشیدن میآمدم
تو … نقاشی بودی
تو را خدا
سالها اینچنین زیبا رقصیده بود
من از دست میرفتم
که چشمهای تو صلح بود
چه میشد اگر
به نقاش تو ایمان میآوردم
۲۶/مهر/۱۳۸۶











آذر ۵م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۷ ب.ظ
چند جاش مبهمه که وقتی آنلاین دیدمت دربارش می گم …
آذر ۷م, ۱۳۸۶ در ۳:۳۴ ق.ظ
شعر خوبی بود به هر حال …
آذر ۸م, ۱۳۸۶ در ۴:۳۱ ب.ظ
سلام خوبی که..
عالیه مثه همیشه موفق و سبز باشی اقا فویی…