• ۵م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر من, شعر نو | نوشته شده توسط foadsa در ۴:۲۱ ب.ظ

    از لب تو غزل پرید
    از دست من هیچ
    چه خیالی!
    شعر هم زخم مرا سوزاند
    تو … شاعر بودی

    من به ناز کشیدن می‌آمدم
    تو … نقاشی بودی
    تو را خدا
    سال‌ها این‌چنین زیبا رقصیده بود

    من از دست می‌رفتم
    که چشم‌های تو صلح بود

    چه می‌شد اگر
    به نقاش تو ایمان می‌آوردم

    ۲۶/مهر/۱۳۸۶

  • ۳ نظر برای “ایمان”

    WP_Modern_Notepad

    نظر بدهید

    توجه: مدیریت نظرات فعال است و ممکن است انتشار نظر شما با تاخیر صورت بگیرد. نیازی به فرستادن مجدد نظر نیست.

جی‌میل

Gmail

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics