به تو که فکر میکنم، لحظه میایستد. شاعر میشوم. خیره شدن به نقطههای دیوار کار دیوانههاست. به تو که فکر میکنم دیوانه میشوم. همیشه میگفتم شاعر لزومآ عاشق نیست. هنوز هم میگویم. اما شاعر لزومآ همیشه راست نمیگوید. به تو که فکر میکنم، میخندی و من در لبخندت میمیرم. کاش چشمهایت همینجا بود، همینجا که باران گرفت. همینجا که ترانه شروع میشود، میان اشک هایم. لحظه ایستاده است و من به تو که فکر میکنم، زیبایی. مثل واژه وقتی که در شعرم جا میگیرد و من ذوق میکنم. اردلان سرفراز که به قول من آب مثلث ترانه است چقدر خوب حال مرا نوشته است: ”گل من، گوهر من، کاش اینجا بودی” و من به تو که فکر میکنم، مینویسم:
بذار ببوسمت یاس، تو لحظههای پرواز…
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











آبان ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۱۸ ب.ظ
جای هیچ نظری باقی نمی مونه … بسیار بسیار عالی و شاعرانه و عاشقانه و مخاطب دار و باحال…
آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۴:۲۵ ب.ظ
سلام عزیزم.عالی بود خیلی خوب..
امیدوارم هرروزشاعرتروعاشقتر از دیروزت باشی..بای
آذر ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۰ ب.ظ
good …movafagh bashi ya hagh
بهمن ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۴:۵۰ ب.ظ
[...] ناب. فکرش را هم نمیکردم که دیگر به تو فکر نکنم چون به تو که فکر میکردم… عاشقانهی من به نفریننامه قد نمیکشد. قد که نه، [...]