• ۷م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سیاست, شعر یک نظر »

    دکترم می‌گفت همه‌ی حیوانات بیماری منتقل می‌کنند. چه نیازی هست وقتی قرار است
    از گربه‌ات توکسوپلاسموز بگیری + آن را نوازش کنی؟ بهتر است کم‌کم از او دل بکنی. و من
    وقتی او این حرف را می‌زد به این فکر می‌کردم که کور شدن به دلیل بیماری‌ای که از
    گربه منتقل می‌شود آیا انسانی‌تر از مردن در ایران نیست؟ که به قول شاملو در آن مزد
    گورکن از بهای آزادی آدمی افزون است.
    قاچاقچی، دزد، مزاحم، هتاک، حرامی و هر
    نام دیگری که برای آدم‌های بد می‌گذارید را ردیف می‌کنید و در مورد حیوان بودن یا
    نبودن آن‌ها قضاوت می‌کنید. بعد سردار رادان با شجاعت تمام رو به دوربین می‌نشیند و
    می‌گوید به شدیدترین شکل ممکن با این‌ها برخورد می‌کنیم تا بفهمند مردم‌آزاری چه
    نتیجه‌ای دارد. هیچ‌کس نمی‌پرسد آخر چگونه شد؟ چرا این‌همه موادفروش لعنتی مثل
    ویروس منتشر شدند؟ چه شد دانشجوی فلان رشته‌ی مهندسی دزد شد؟ چه شد که یکی قاتل
    زنجیره‌ای شد و بچه‌ها را به حیوانی‌ترین شکل ممکن آزار داد؟ ما که در ایران
    همجنس‌باز و همجنس‌گرا و عقده‌های فروخورده جنسی و مالی و تحصیلی و هزار کوفت و
    زهرمار دیگر نداریم.
    فکر می‌کنید مردم عادی می‌توانند این میزان سرسام‌آور مواد
    مخدر را وارد مملکت امام زمان کنند؟ بنزین را چه کسی قاچاق می‌کند؟ پس سربازان
    گمنام چه می‌کنند؟ فقط شهید می‌شوند؟ پدر و مادرها بچه بزرگ نکردند که شهید شدنشان
    را ببینند. ما هزینه نمی‌دهیم که بیایید در رسانه‌ی ملی بگویید چه رستگاری‌ای
    بالاتر از شهادت. خدا موقع آفرینش ماها چه فکری می‌کرد؟
    آری سردار رادان و دیگر
    سردمداران، مردم‌آزاری پیامد دارد. شما هم به پیامدهای این کارها فکر کنید. همه جای
    دنیا این مزاحمت‌ها و پلیدی‌ها مجازات دارد اما به چه قیمتی؟ خودتان بازپرس و قاضی
    و مجازات‌گر می‌شوید؟ قضاوت را هم که حتمآ مردم پیش خودشان می‌کنند. بنابراین
    می‌توان صحنه‌های خشونت‌بار را به وجود آورد بعد به مردم گفت که فیلم‌های هالیوودی
    نبینید که جنایتکار می‌شوید؟
    دی‌وی‌دی هم که کفر مطلق است، نه؟ پس این
    کارگردان‌های بزرگ ما فیلم‌های محبوبشان را از تلویزیون ملی دیده‌اند؟ شاید هم از
    کلوپ محله‌شان گرفته‌اند! حالا دی‌وی‌دی‌فروش می‌شود متهم و پدرش را درمی‌آورید؟
    خودتان فوتبال‌های اروپایی را برای پخش از رسانه‌ی ملی می‌دزدید و فیلم‌های روز را
    با بدترین کیفیت ممکن پخش می‌کنید به نسخه‌ی باکیفیت که می‌رسد فروشنده‌اش جنایتکار
    می‌شود.
    بله مردم هم که راضی هستند. کسی اصلآ صدایش درنمی‌آید. مجبورند راضی
    باشند اگر نباشند اوین برای همه‌شان جا دارد. راستی می‌گویید که در اوین هیچ
    نمی‌گذرد؟ چطور است آن را مثل برج‌العرب دبی در لیست بهترین هتل‌های دنیا ثبت کنیم.
    بعد رضا ولی‌زاده از سگ‌های محافظ رئیس جمهور می‌نویسد و بازداشت می‌شود، چه اشکالی
    دارد اصلآ؟ مگر خودتان نمی‌گویید مردمی‌ترین دولت همین دولت است؟ چرا فقط رئیس
    جمهور برود بر انتخابات آمریکا نظارت کند؟ ما هم می‌خواهیم بدانیم این سگ‌ها کنار
    رئیس جمهورمان چه می‌کنند، آخر سگ نجس است.
    اما در کوچه و بازار که راه می‌روی
    از این مردم متعجب می‌شوی. متعصب، بی‌خبر، بی‌خیال و بیهوده. انگار کسی برایشان
    سال‌هاست که قصه‌ی خوشی نگفته است. انگار اخبار خشونت را به گوش‌هایشان راه
    نمی‌دهند. شاید یکی هست که نمی‌گذارد حقیقت عریان شود. آن وقت تو این‌ها را گوش
    می‌کنی و زمزمه می‌کنی، دوست داری معنی واژه‌ها را نفهمی و لذت ببری:

    وقت از
    نی کر شدن
    وقت عریان‌تر شدن
    گم شدن پیدا شدن
    بی در و پیکر شدن
    رد شو از
    هر نابلد
    در عبور از فصل بد
    رو به این بی‌منظره
    این غزل‌کش این
    جسد
    این‌همه بی‌خاطره
    این‌همه بی‌پنجره
    خیل خودجلاد تلخ
    این زلال
    باکره*
    —————————-
    * بالای نی با صدای
    داریوش و کلام شهیار قنبری

  • ۵م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر من, شعر نو ۳ نظر »

    از لب تو غزل پرید
    از دست من هیچ
    چه خیالی!
    شعر هم زخم مرا سوزاند
    تو … شاعر بودی

    من به ناز کشیدن می‌آمدم
    تو … نقاشی بودی
    تو را خدا
    سال‌ها این‌چنین زیبا رقصیده بود

    من از دست می‌رفتم
    که چشم‌های تو صلح بود

    چه می‌شد اگر
    به نقاش تو ایمان می‌آوردم

    ۲۶/مهر/۱۳۸۶

  • ۴م آذر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حرف نظر بدهید »

    چند درصد از آدم‌های تحصیلکرده‌ای که داریم، می‌توانند آدم‌های فهمیده‌ای هم باشند؟

  • ۲۹م آبان, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ترانه, ترانه‌بازی, شعر من ۴ نظر »

    این روزها که نور را در پستوی خانه هم نمی‌توان نهان کرد اگر شاملوی بزرگ زنده بود چه می‌سرود؟ مریم حسین‌خواه هم مثل بقیه بازداشت می‌شود و باز هم به خود می‌گویم آیا من نوعی ارزش این همه فدارکاری این بچه‌ها را دارم؟ به قول شاعر اگر غم نان بگذارد، هان؟ این روزها از ترانه پر و خالی می‌شوم و گاه به این زبان فارسی دوست‌داشتنی لعنتی ناسزا می‌گویم که چرا اینقدر مهجور است اما زیبا. و خوش به حال مفاخری که مثل مغزها یکی یکی صادر می‌شوند تا اموالشان پس از مرگ مثل اموال شاملو حراج نشود.
    از این حال و هوا این ترانه می‌بارد و من می‌نویسم:

    » مهم نیست

    دیگه برام مهم نیست، کی مُرده و کی زنده‌س
    کی حبسه تو گذشته‌ش، کی غرق ِ تو آینده‌س
    همسایه‌مون زنش رو می‌زنه از رو مستی
    می‌گه چرا این درو پشت سرم نبستی
    دختره تو کوچه‌مون رگ زده با یه دشنه
    دیوونه‌ای هرزه‌گرد به تنش بوده تشنه

    (آبان ۱۳۸۶، این ترانه روز خاصی نوشته نشده هر تکه‌ای از آن در این ماه زاده شده، در این ماه بی‌خیالی من)

    ***
    همیشه دوست داشتم درباره‌ی خیانت یک مفهوم تازه بسازم، چیزی که با بقیه متفاوت باشد، نفرین نباشد و یک روز از این روزهای پاییزی این ترانه متولد شد البته نمی‌دانم کامل است یا جای کامل شدن را دارد اما دوست دارم آنچه را که نوشته شده اینجا بیاورم بدون هراس از دزدیده شدن یا هر چیز دیگر:

    » خیانت
    جام خالی بود وقتی می‌ریخت، بوسه‌هاشو روی لبات*
    بهت می‌گفت دوسِت داره به خاطر خیانتات*
    باهات می‌رفت عاشق‌کشون، تو قصه‌ی شاه‌پریون
    یادت می‌داد دیوونه شی به پای لحظه‌های اون

    جام خالی بود وقتی نگات، تو تن اون اسیر می‌شد
    عشق داشت تو زندون شما، غصه می‌خورد و پیر می‌شد
    تن به تن و نفس نفس، آخ که چه خوبه دلهره
    وقتی که شرمِ آدمو، غریبه با عشق می‌خوره

    جام خالی بود بهت بگم، دوسِت دارم خیلی زیاد
    بگم که این خیانتت، به رنگ چشمات نمیاد
    پیشم بمونی می‌میرم برای سرخی لبات
    واسه‌م مهم نیست چی می‌گن درباره‌ی خیانتات
    (پاییز ۱۳۸۶)

    نمی‌دانم شاید کامل‌تر هم شد، فعلآ “گلایه”ی اردلان سرفراز را با صدای داریوش می‌پرستم وقتی می‌گوید: “در حسرت دیدار تو آواره‌ترینم…”
    ————————-
    * لبات و خیانتات قافیه‌ی هم نیستند اما برای من هستند!

  • ۲۷م آبان, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره, شعر نظر بدهید »

    وقتی اسفندیار منفردزاده می‌گفت: “شرمنده‌ام، ما تمام آزادی‌ها را داشتیم
    می‌خواستیم آزادی سیاسی هم داشته باشیم اما آزادی سیاسی که به دست نیاوردیم هیچ،
    تمام آن آزادی‌ها را هم از دست دادیم، واقعآ از روی شما شرمنده‌ام.” در جمله‌هایش
    صداقتی بود که آدم می‌خواست پای صحبتش بنشیند. حدود دو ماه پیش بود که گفتگویش پخش
    شد.
    حالا “خاطره‌ی دلبرکان غمگین من” پایش را از تهران بیرون نگذاشته توقیف می‌شود تا
    باز هم من حسرت پایتخت را بخورم. اما اصلآ چگونه یک کتاب با مجوز به این سرعت
    بی‌مجوز می‌شود؟ چگونه یک برنامه‌ای که برایش وقت و هزینه گذاشته شده مثل مثلث در
    این بی‌برنامگی‌ها به این سرعت تعطیل می‌شود؟ همانگونه است که شخص معلوم‌الحالی چون
    حسین شریعتمداری جایزه‌ی منتقد طلایی دولت را می‌برد.
    کمی کلام ناب آدم را سر
    حال می‌آورد. کاری که هیچ سیاستمداری نمی‌تواند بکند، یک هنرمند به سادگی با چند
    واژه به رخ می‌کشد مثل شهیار که این سطرها را برای گوگوش می‌خواند:

    یکی بود،
    یکی نبود
    به جز صدا هیچی نبود
    صدا، صدای مخملی
    نه یک صدای بدلی
    به رنگ
    ناب خاطره
    دو ماهی و دو پنجره
    یه پل به روی رود گل
    هم‌بازی یه قل دو
    قل
    صدا، صدای قدغن
    فریاد جادویی زن
    نور عزیز شب‌شکن
    هق‌هق سرزمین
    من
    صحنه‌ی ما غزل‌پوش
    صدا، صدای گوگوش

    و من در جادوی واژه‌های ساده و
    دشوار او غرق می‌شوم. کلام شهیار را اواسط این ویدئو بشنوید.

  • ۲۴م آبان, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی عاشقانه ۴ نظر »

    به تو که فکر می‌کنم، لحظه می‌ایستد. شاعر می‌شوم. خیره شدن به نقطه‌های دیوار کار دیوانه‌هاست. به تو که فکر می‌کنم دیوانه می‌شوم. همیشه می‌گفتم شاعر لزومآ عاشق نیست. هنوز هم می‌گویم. اما شاعر لزومآ همیشه راست نمی‌گوید. به تو که فکر می‌کنم، می‌خندی و من در لبخندت می‌میرم. کاش چشم‌هایت همین‌جا بود، همین‌جا که باران گرفت. همین‌جا که ترانه شروع می‌شود، میان اشک هایم. لحظه ایستاده است و من به تو که فکر می‌کنم، زیبایی. مثل واژه وقتی که در شعرم جا می‌گیرد و من ذوق می‌کنم. اردلان سرفراز که به قول من آب مثلث ترانه است چقدر خوب حال مرا نوشته است: ‌”گل من، گوهر من، کاش اینجا بودی” و من به تو که فکر می‌کنم، می‌نویسم:
    بذار ببوسمت یاس، تو لحظه‌های پرواز…

  • ۲۰م آبان, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی کتاب ۲ نظر »

    رمان شب
    مادر
    اثر کورت ونه‌گات نویسنده‌ی سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج است. موضوع جنگ جهانی دوم است و
    اعترافات یک نمایشنامه‌نویس است که در زمان جنگ صدای ارتش نازی‌ها در رادیو بوده و
    جاسوس آمریکایی‌ها به نام هوارد دبلیو کمبل جونیور. توضیح مترجم ع.ا. بهرامی پشت کتاب گویای مضمون اصلی داستان است:

    … اما مضمون اصلی شب مادر مسأله‌ی هویت است. همه‌ی آدم‌های رمان
    دو یا بیش از دو شخصیت دارند: اینان کدام یک از این دو شخصیت‌اند؟ یکی؟ هر دو؟
    هیچ‌کدام؟ و با کدام ترازو؟ که پاسخ بدین پرسش‌ها باز می‌گردد به متن رمان و
    مقدمه‌ی ونه‌گات.

    و اما مقدمه‌ی خود ونه‌گات جذابیت این اعترافات را دو چندان می‌کند:

    من داستان زیاد نوشته‌ام؛ اما این داستان یعنی شب مادر تنها
    داستانی است که نتیجه‌ی اخلاقی آن را می‌دانم.

    البته این نتیجه‌ی اخلاقی چیز چندان مهمی نیست؛ جریان فهمیدن آن هم
    صرفآ اتفاقی است: ما همان چیزی هستیم که بدان تظاهر می‌کنیم. پس همیشه باید مواظب
    باشیم ببینیم به چه چیزی تظاهر می‌کنیم.

    و جنگ جهانی شروع می‌شود البته اعترافاتش شروع می‌شود از زندانی تمیز و تازه‌ساز
    در اورشلیم:

    اسم من هوارد دبلیو کمبل جونیور است.
    من از نظر محل تولد
    آمریکاییم، مشهور به نازی بودنم، اما ترجیح می‌دهم تبعه‌ی هیچ کشوری
    نباشم.
    اکنون که این کتاب را می‌نویسم سال ۱۹۶۱ میلادی
    است.

    باید رمان خوانده شود تا زیبایی‌های نوشته و تلخی‌های جنگ و آدم‌های درگیرش
    مانند یک فیلم برای شما تصویر شود.
    در بخش ۱۹ هوارد قصه‌ی آخرین دیدارش با رزی
    ناس خواهر کوچک همسرش را تعریف می‌کند. آن‌ها قرار است از خانه کوچ کنند و پدرزنش
    هوارد را مأمور کرده سگ رزی را بکشد.

    زیاد با رزی آشنا نبودم. یک بار در همان اوایل جنگ نوک‌زبانی به من
    گفت جاسوس آمریکا، که یخ کردم. و از آن روز به بعد تا جایی که برایم مقدور بود از
    نگاه خیره و کودکانه‌اش پرهیز می‌کردم. وقتی وارد اتاق موسیقی شدم یک‌دفعه جا
    خوردم؛ رزی شباهت حیرت‌انگیزی به هلگای من پیدا می‌کرد.
    گفتم، «رزی
    ـــ؟»
    نگاهم نکرد . گفت، «خودم می‌دونم، نوبت کشتن سگه.»
    گفتم، «یک وقت فکر
    نکنی از کشتن این سگ خوشم می‌آد.»
    گفت، «حالا خودت می‌خوای بکشیش یا می‌خوای
    بدیش یه نفر دیگه بکشتش؟»
    گفتم، «پدرت از من خواست بکشمش.»
    برگشت مرا نگاه
    کرد. گفت، «حالا سربازی دیگه.»
    گفتم، «بله.»
    گفت، «یونیفرمتو پوشیدی آمده‌ای
    این سگو بکشی؟»
    گفتم، «دارم می‌رم جبهه. اومدم خداحافظی کنم.»
    گفت، «کدوم
    جبهه؟»
    گفتم، «جبهه‌ی روسیه.»
    گفت، «اونجا می‌میری.»
    گفتم، «آره همه همینو
    می‌گن. شایدم نمردم.»
    گفت، «هر که هم نمرده، امروز و فردا می‌میره.» به نظر
    نمی‌آمد اهمیت چندانی به این موضوع بدهد.
    گفتم، «همه که نه.»
    گفت، « من که
    می‌میرم.»
    گفتم، «خدا نکنه. مطمئنم همه سالم می‌مونین.»
    گفت، «موقع کشته شدن
    دردم نمی‌آد. یک‌دفعه دیگه نیسّم.»

    این جنگ جهانی لعنتی هر چه بدی داشت یک خوبی دارد و آن آثار هنری‌ای‌ست که با
    موضوع جنگ جهانی خلق شده است. داستان، شعر، فیلم و … اگر این‌ها را جمهوری اسلامی
    تبلیغات یهودی‌ها هم بداند باز هم نمی‌تواند از زیبایی این آثار کم کند. در ضمن
    رمان شب مادر همان نتیجه‌ی اخلاقی را دارد که ونه‌گات به آن اشاره کرده است. رهبران
    جنگ هر چقدر هم که در باطن آدم‌های خوبی باشند آدم‌های جنایتکاری هستند یعنی چیزی
    که به آن تظاهر می‌کنند و این اصل، دین و مذهب سرش نمی‌شود.
    انتشارات روشنگران و
    مطالعات زنان این رمان را با ترجمه‌ی ع.ا. بهرامی منتشر کرده است و در سال ۱۹۹۶ هم
    فیلمی بر اساس
    این رمان ساخته شده است.

  • ۱۹م آبان, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی تلویزیون, موسیقی نظر بدهید »

    معمولآ شنبه‌ها به خاطر اینکه صبح زود بیدارم برنامه‌ی “مردم ایران سلام” رو
    نگاه می‌کنم، به نظرم به برنامه‌ای که سعی داره به مخاطب احترام بگذاره باید احترام
    گذاشت. این برنامه هم از معدود برنامه‌های ترکیبی جذاب تلویزیون در این ۱۵ سال
    بوده. مخصوصآ صبح‌های شنبه با فرهاد آییش ساده و دوست‌داشتنی و رامبد جوان شر
    برنامه جالب‌تر هم میشه.
    امروز خلاصه‌ی روز پنج‌شنبه رو داشت نشون می‌داد. جناب
    شهیدی‌فر با افشین یداللهی صحبت کرد و بعد از اون با آصفی سخنگوی پیشین وزارت امور
    خارجه و سفیر کنونی جمهوری اسلامی ایران در امارات متحده عربی و ای کاش که این
    قسمتش رو نمی‌دیدم. آقای شهیدی‌فر که از نظر من محترم بود پرسید که چه باید بکنیم
    که برخورد ما با مردم کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس بهتر بشه در حالی که با خیلی از
    سفرهای پرهزینه‌ای که به این کشورها می‌شه و این خوانندگان لس‌آنجلسی که میان اونجا
    ادا و اصول در می‌آورند مخالفیم اما به هر حال برخورد ما که فرهنگی اصیل داریم باید
    با مردم این کشورها بهتر باشه. جالب اینجا بود که آهنگ پس‌زمینه‌ی این خلاصه
    بازخوانی ترانه‌ی ماندگار خلیج فارس ابی با صدای قاسم افشار بود، خجالت هم خوب
    چیزی‌ست به خدا.
    آقای شهیدی‌فر اصلآ نمی‌دانم ترکیب ادا و اصول برای یک برنامه‌ی
    پربیننده‌ی تلویزیونی به‌جاست؟ این‌هایی که شما گفتی می‌آیند ادا و اصول درمی‌آورند
    ایرانی‌اند شما در رسانه‌ی ملی تحقیرشان می‌کنی بعد از رفتار درست با عرب‌ها صحبت
    می‌کنی؟ حالا آن ترانه‌ی ماندگار پس چیست که پس‌زمینه‌ی برنامه‌ات کرده‌ای؟ راستی
    همان مخاطبین زیاد برنامه‌ی شما، صبح تا شب آهنگ‌های این خواننده‌ها را گوش می‌کنند
    و همین‌ها هستند که به کنسرت‌های آن‌ها می‌روند.
    مجبور نیستید آنچه را اعتقاد
    دارید به مخاطبتان تحمیل کنید که از اول بنایتان بر این بود. انتظار این کلمه را در
    چنین برنامه‌ای نداشتم که دکتر افشین یداللهی عزیز خود برای عده‌ای از همین
    خواننده‌ها ترانه گفته است.
    همین‌ها که می‌آیند ادا و اصول به قول شما
    درمی‌آورند اسطوره شده‌اند چیزی که شما این سی ساله در موسیقی پاپ هنوز
    نتوانسته‌اید بسازید. یکی هم را داشتید می‌ساختید که خود محدودش کردید و رفت،
    شادمهر عقیلی را می‌گویم. شما کجا بعد از انقلاب توانسته‌اید بت‌هایی نظیر معین و
    اندی و منصور و غیره را در موسیقی پاپ این مملکت بسازید؟ نگویید که مخالفید،
    خواستید و نتوانستید.
    چه کار به برنامه‌ی شما داشتند جناب شهیدی‌فر که دلت
    می‌خواهد و می‌گویی می‌آیند در کنسرت‌هایشان ادا و اصول درمی‌اورند و تو را خوش
    نمی‌آید. این‌ها برای مردم شادی خلق می‌کنند با همین ادا و اصولشان، لااقل آن
    ترانه‌ی ماندگار خلیج فارس را روی برنامه‌ات پخش نمی‌کردی.
    بیخود نیست که داریوش
    پیش از آهنگ آهای مردم دنیا در کنسرت نون و پنیر و سبزی این دو بیت را از وحشی
    بافقی دکلمه می‌کند:
    ما اجنبی ز قاعده‌ی کار عالمیم
    دیوانه‌گرد کوچه و بازار
    عالمیم
    ما مردمان خانه‌بدوشیم و خوش‌نشین
    نی زان گروه خانه نگه‌دار
    عالمیم

  • ۱۷م آبان, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر یک نظر »

    گر من ز می مغانه مستم، هستم،
    گر کافر و گبر و بت‌پرستم، هستم،
    هر طایفه‌ای بمن گمانی دارد،
    من زان خودم، چنانکه هستم، هستم.
    خیام

  • ۱۳م آبان, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حرف ۸ نظر »

    لعنت به تمام مدرسه‌های ایران که بچه‌های پاک سرزمین را به جای کتاب، شعر و شعور به شعار معتاد می‌کنند آن هم شعار نابودی خاک‌های دنیا. لعنت به روز ۱۳ آبان و تمام روزهای شعار.

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics