• ۲۱م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ترانه‌بازی ۵ نظر »

    شب رسید و من چکیدم، از سه قطره خون بی‌رنگ
    همه‌ی قصه همین بود، گم و گیج و خسته و منگ

    ۳/مرداد/۱۳۸۶

    قرار بود تمام ترانه با شب رسید شروع شود اما جادوی ترانه همین است دیگر وقتی به سراغت می‌آید اینگونه می‌شود ترانه‌ی “شب” با کلمه‌ی صبح شروع می‌شود و با شب تمام. و شب تمام زندگی این روزهای من است سه قطره خون‌اش از صادق هدایت می‌آید و بی‌رنگش از خودکشی‌ای که هیچ‌گاه نیست برای همین بی‌رنگ است و قصه‌ی زندگی که گم و گیج و خسته و منگ است. این ترانه دو سالی بود که چرکنویس‌اش در دفتر من بود اما تا به ترانه تبدیل شود حس و حال خودش را می‌خواست که پیدا کرد.

    پی‌نوشت: اگر ترانه را کامل نمی‌نویسم برای این است که نه جایی ثبت شده است و نه فعلآ کسی قرار بر خواندنش دارد. کپی‌رایتی هم که نه در رسانه‌های کاغذی ما رعایت می‌شود و نه در این فضای سایبر. به هر حال جسارت مرا ببخشید.

  • ۱۸م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ادبیات, حقوق بشر, شعر ۷ نظر »

    دوستانی که اخلاقیات را پیش می‌کشند و چون شاید خودشان از همجنس‌گراها متنفرند می‌گویند مصاحبه با ساقی قهرمان به دلیل گرایشات جنسی او نباید صورت می‌گرفته چند لحظه ساقی را از معادله کنار بگذارند. فرض کنید عمر خیام زنده بود و در این دوران زندگی می‌کرد. اصلآ بگذریم از اینکه آیا در چنین حالتی همین عده‌ای که شاعر بودن کسی را تعیین می‌کنند او را شاعر خطاب می‌کردند یا خیر. گیریم که همین محبوبیت را هم داشت و رباعی‌هایش زبانزد همه بود. با اینکه تمام این فرض‌ها بعید است چون در چنین جامعه‌ای که خودش را درگیر اعتقادات و اخلاقیاتش کرده اگر حافظ هم متولد می‌شد جان سالم به در نمی‌برد چه رسد به خیام.

    حالا یک روزنامه‌ای مثل شرق با عمر خیام مصاحبه‌ای ترتیب می‌داد و با او در مورد زبان شعری‌اش گفتگو می‌کرد و درصد بالایی از عوام و حتی خواص از زبان شعری خیام چیزی دستگیرشان نمی‌شد. در هر صورت حتی اگر شعر شاعر قابل فهم باشد زبان شاعر چیزهایی دارد که مختص خود شاعر است و همه‌فهم نیست و برای همین است که شاعر شده است.
    فکر می‌کنید فردای این مصاحبه پیر شریعت و مذهب، حسین شریعتمداری در کیهان با روزنامه‌ی شرق چه برخوردی می‌کرد. شک نداشته باشید که می‌نوشت: “شاعر مورد بحث ع.خ. که یکی از کافرین به نام است و از روانپریشی ذهنی رنج می‌برد. در اشعارش ترویج شرب خمر و کفر را می‌کند و به اسلام و سایر ادیان الهی به دیده‌ی تمسخر نگریسته است. این شاعر که شواهدی مبنی بر گرایش ذهنی‌اش به صهیونیسم در دست است در اشعارش به علمای دینی توهین کرده و علاقه دارد شأن زنان را پایین بیاورد و بی‌ناموسی را رواج دهد که در رباعی زیر کاملآ مشخص است:
    شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی
    هر لحظه به دام دگری پا بستی

    گفتا: شیخا، هر آنچه گویی هستم،
    اما تو چنانکه می‌نمایی هستی؟
    قابل ذکر است که ع.خ. هیچ‌گونه اعتقادی به بهشت و جهنم ندارد و دائم‌الخمر است و معشوقه‌باز است.”
    بعد عده‌ای که گویا از احترام به عقاید و آزادی‌های شخصی فقط ذکر نامش را یاد گرفته‌اند و به جای بحث پیرامون موضوع اصلی به پایبندی به اعتقادات خودشان رجوع می‌کنند می‌نوشتند که هرچند که پرونده‌ی روزنامه از پیش بسته بود اما نباید بی‌احتیاطی می‌کردند و کاملآ مشخص است که روزنامه از سوابق عقیدتی شاعر اطلاعی نداشته است وگرنه چون از نظر شرع مقدس آن اعتقادات را گناه می‌داند تن به چاپ این گفتگو نمی‌داد!
    به جان خودم اگر می‌شد با خیام و حافظ هم اینگونه برخورد می‌کردند چنانکه با شاملو و فروغ و دیگران صورت دادند. حالا برمی‌گردیم سراغ ساقی قهرمان. مصاحبه در مورد زبان زنانه‌ی او در شعر است و به حق که گفتگوی سنگینی‌ست. هیچ‌کجای مصاحبه بحث به اعتقادات جنسی شاعر کشیده نمی‌شود و این از نکات مثبت گقتگو است چون حوزه‌ ادبیات است نه جامعه یا هرچیز دیگر. اینکه آیا شعرهای ساقی قهرمان شعر است یا نه، آیا اصلآ ارزش بحث را دارد هم نکته‌ای‌ست که مطمئنآ مجتبی پورمحسن درک کرده است. هیچ‌کس حق ندارد اگر از شعری خوشش نمی‌آید آن‌را ضعیف بخواند مگر اینکه تعریف جامعی از شعر بداند که یقینآ بزرگترین شاعران هم نمی‌دانند. مگر ادبا و بزرگان فرهنگ نبودند که به مبارزه با زبان نیما برخواستند اما حالا ما نیما را می‌پرستیم؟ قصدم مقایسه نیست فقط تفاوت دیدگاه‌ها در شعر است پس نوشته‌های ساقی قهرمان شعر است و حتی یک خط از یک شعر هم ارزش بحث دارد.
    اما جالب اینجاست که بعد از این گفتگو تنها چیزی که مطرح نشد همان مطلب مورد بحث بود یعنی شعر ساقی و زبان زنانه‌ی او! جمعی ساقی را به خاطر اعتقاداتش کوبیدند و جمعی مجتبی پورمحسن را مسئول این واقعه نامیدند و این همان هدف حسین شریعتمداری‌ست. هیچ‌کس در مقابل این کیهان و حسین شریعتمداری نمی‌ایستد که فرهنگ و هنر و اندیشه‌ی ما را یکجا به فاک فنا داده است. از همه افتضاح‌تر عذرخواهی روزنامه‌ی شرق بود که کفه‌ی ترازو را به سود کیهان سنگین کرد. همین‌طور عذرخواهی مجتبی پورمحسن به خاطر گناهی که نکرده و ارائه‌ی نظراتش در مورد عقیده‌ی جنسی شاعر. اگر از ساقی قهرمان و همجنس‌گراییش اطلاعی نداشتید، متأسفم حتمآ آرشام پارسی‌پور را هم نمی‌شناسید! خود من برای آگاهی هم که شده هفت شماره‌ی آخر نشریه‌ی چراغ را دارم. مطمئنآ یک جای کار شما که وظیفه‌تان اطلاع‌رسانی است می‌لنگد مگر اینترنت ندارید؟
    چرا طفره می‌روید؟ برای رسیدن به آزادی باید همه‌چیز را در نظر گرفت. اگر دوست دارید آزادی بیان داشته باشید باید بدانید که آزادی جنسی و هویتی هم جز‌ء آزادی‌هایی‌ست که حکومت‌های دموکرات باید برای مردم‌شان فراهم کنند. اخلاقیات را بیخود به رخ نکشید که اخلاق این است که به عقاید هم احترام بگذاریم تا جایی که به آزادی شخصی دیگران آسیبی نرساند به قول نازلی کاموری چه کسی قرار است شهید راه آزادی جنسی ما باشد؟
    جناب شکرالهی شما که اینگونه به خوبی می‌توانید این مسئله را تفسیر کنید چه نیازی است که تنفر خود از همجنس‌گرایی شاعر را به خواننده تلقین کنید؟
    به هر حال بازخوردهای این مصاحبه با شاعر همجس‌گرا به طور واضح نشان داد که فاصله‌ی زیادی بین به اصطلاح روشنفکران و مردم عادی نیست و امید ما به اینکه روزی بدون بحث در مورد اعتقادات و حوزه‌ی شخصی فرد به کارهای باارزشی که ممکن است انجام داده باشد یا نه پرداخته شود آرزویی محال است که به این زودی‌ها میسر نمی‌شود. موقع عمل که می‌شود همه‌مان سروته یک کرباسیم.

    پی‌نوشت: روزی که گفتگوی هم‌میهن با رضا براهنی + را می‌خواندم با خود فکر می‌کردم چقدر خوب است که بدون توجه به اعتقادات و ذهنیت شخصی شاعر با او به مناظره‌ای چنین مفید آگاه‌کننده نشست و ای کاش که همین‌طور که می‌شود در مورد ادبیات مهاجرت بحث کرد می‌شد در مورد موسیقی مهاجرت هم بحث کرد و با آهنگسازها و خواننده‌هایی که روزی در ایران محبوب بودند و حالا به دلایلی مهاجرند مصاحبه کرد. به هر حال زیاد فاصله‌ای بین ادبیات و موسیقی و شاید سینمای مهاجرت نباید باشد اما این‌روزها می‌فهمم که همین ادبیات هم دردسرساز است چه رسد به موسیقی و خوانندگانی که از نظر حاکمان مستهجن و ضدانقلابند.

    پی‌نوشت۲: اینجاست که متوجه می‌شویم چطور است که در جایی از دنیا فیلم‌های زیبایی چون Loving Annabelle و Brokeback Mountain در حمایت از همجنس‌باز‌ها ساخته می‌شود یا در فیلمی چون Gia زندگی یک مدل لزبین به تصویر کشیده می‌شود. بماند که اینجا هنوز دگرجنسگراها هم زندگی عادی خود را نمی‌توانند داشته باشند نمی‌گویم مردم عادی که در اکثر نقاط دنیا دیگر همجنس‌گراها را جزء مردم عادی به حساب می‌آورند.

  • ۱۷م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی فیلم ۵ نظر »

    اگر می خواهید ببینید یک دیکتاتور چگونه ملت کشورش را به نابودی می‌برد، Downfall یا سقوط را حتمآ ببینید. روزهای آخر زندگی هیتلر است. در طول این فیلم متوجه می‌شوید که چقدر دیکتاتورها به هم شبیه‌اند. چقدر فکر می‌کنند تمام کارهایی که می‌کنند برای مردم‌شان است و چقدر هم ترحم‌ برانگیزند. اطرافیان هم به راحتی فرمان می‌برند. انگار که دستورات سرورشان از سوی خداوند وحی شده است.
    نمی‌توانید تصور کنید چه اتفاقات تاریخی و رقت‌انگیزی در روزهای آخر این دیکتاتور آن‌هم در پناهگاه مخصوص‌شان افتاده است.
    برونو گانز در نقش آدولف هیتلر یک شخصیت چندگانه را به تصویر می‌کشد و به خوبی از عهده‌ی این کار برآمده است. شاهدش هم نامزدی اسکار برای بهترین فیلم خارجی‌زبان است. هیتلر همینگونه بوده است. بعضی اوقات آنچنان دلتان برایش می‌سوزد که انگار یک انسان درمانده است. شاید هم اینگونه است آن‌ها که قدرتشان را به رخ سایرین می‌کشند اغلب انسان‌های درمانده و عقده‌ای هستند که می‌خواهند با خفه کردن دیگران بر همه چیز حکم بدهند. حالا در روزهای آخر قدرتش با اینکه می‌داند دیگر توان مقابله با ارتش شوروی را ندارد اما باز هم یکه‌تازی می‌کند و دستور می‌دهد و کشورش را با خاک یکسان می کند و ملتش را آواره و جالب اینجاست که همچنان سرور خوانده می‌شود از سوی افسران و همراهیان و دست آخر خودکشی و مرگی به نظر خودش سربلند. یکی از سرگذشت این دیکتاتورها عبرت بگیرد. می‌توانید تصور کنید مادری به دلیل نبود هیتلر و پایان حکومت ملی‌گرایانه‌اش حق زندگی را از فرزندان کوچکش بگیرد؟

    غم‌انگیزتر از فیلم سقوط، فیلم Black Book یا کتاب سیاه است. سرنوشت یهودیان هلندی در طول جنگ جهانی دوم است. کاش یکی این فیلم را به آن‌هایی که کشتار یهودیان را نفی می‌کنند نشان می داد. گرچه آن‌ها باز هم مدعی می‌شوند که این‌ها همه‌اش تبلیغات صهیونیسم است و حمایت‌های آمریکا. اینجاست که حسرت می‌خوریم کاش قوانین سینمایی ما منطبق بر قوانین بین‌المللی بود و سینمای آزادی داشتیم تا بتوانیم برای خودمان تبلیغ مثبت بکنیم.
    وقتی فیلم شروع می‌شود نمی توانید پیش‌بینی کنید که چه حوادثی قرار است در ادامه اتفاق بیفتد. راحیل استین یک دختر زیباروی یهودی‌ست که با دیدن یکی از دوستان گذشته‌اش خاطرات تلخ حضور نازی‌ها در هلند را به یاد می‌آورد و کشتاری که بر سر یهودیان خراب می‌شود. همه چیز در یک دفترچه‌ی سیاه نهفته است. در میان افسران آلمانی که حکم به شکنجه و تیرباران یهودیان می‌دهند افسری پیدا می‌شود که عاشق راحیل که نام خود را به الیس تغییر داده است می‌شود با آنکه می‌داند او یهودی‌ست. تؤطئه‌هایی که در این فیلم اتفاق می‌افتد هیجان‌انگیز اما ظالمانه است.
    اگر این فیلم را شب ببینید از اتفاقاتی که بر این دختر رفته است خوابتان نمی‌برد، ضمن اینکه اول فیلم یادآور می‌شود که اتفاقات فیلم واقعی و مستند است.

    جنگ جهانی دوم دربرگیرنده‌ی اتفاقات تلخ و وحشتناکی‌ست که گوشه‌ای از آن‌ها شامل سرزمین ما هم می‌شود. دو فیلم ذکر شده از دو سوی متفاوت این اتفاقات را بررسی می‌کند اولی اتفاقاتی که در آخرین روزهای عمر بانی این جنگ است و اردوگاه خود ناز‌ها را به تصویر می‌کشد و ویرانی را اما فیلم دوم عمق کشتار و زجری که به یهودیان در قسمتی از جنگ وارد شده است را نشان می‌دهد. امتیاز کاربران سایت معتبر imdb نشان می‌دهد که از نظر ساخت و داستان دو فیلم قوی را شاهد هستیم. دیدن این دو فیلم را به شما توصیه می‌کنم.

  • ۱۵م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی تلویزیون, روزمره ۵ نظر »

    مسابقات اس‌ام‌اسی تلویزیون که کم نیست. خدا رو شکر استفاده‌ی درست از همه‌چیز رو که بلدیم اینم روش. اما این چند وقته درصد مسابقات قرآنی و اعتقادی بالا رفته. مسابقه‌های تلفنی کم بود اینا هم اضافه شدن.
    یه مسابقه هست که می‌گه “از تو می‌پرسند” معلوم نیست کیا می‌پرسند، کی می‌پرسند، واسه چی می پرسند. این دنیا به درد می خوره، اون دنیا می‌پرسند، کی به کیه؟ تازه جدیدآ که جایزه‌شو هم کردن ۲۴ تا! کتابا هم که فقط مال مطهریه. یکی نیست بگه چرا واسه این انقده پارتی‌بازی می‌کنین؟
    از همه بیخودتر دیگه مسابقه‌ی سینما گلخانه‌س که هیچی‌ش به هم نمی‌خوره. نمی‌دونم اون فیلمای آمریکایی با اون آیه‌ای که ازش سؤال طرح می‌کنن مربوطه یا کلآ سینما مدیونه به تعلیمات اسلامی؟ حالا جایزه‌ش چیه؟ یک عدد دوربین دیجیتال لومیکس! دیدین این برنامه سه عنصر داره که هیچ ربطی به هم ندارن: فیلم سینمایی، سؤال قرآنی و جایزه دوربین دیجیتال!

  • ۱۴م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حقوق بشر ۳ نظر »

    چقدر لذت‌بخش است برای حاکمان ایران‌زمین این کلمه‌ی آزادی. ۱۰۱ سال است که ما دموکراسی داریم و چقدر انسان دلزده می‌شود از این خیابانی که همیشه یکطرفه است.
    همیشه آن‌ها آزاد بوده‌اند و ما در بند، زندانش مگر فرقی هم می‌کند؟ به جای اینکه دولت‌هایمان پاسخگوی ملت‌ها باشند این مردم بوده‌اند که به ساز منتخبینشان رقصیده‌اند.
    تو همانی که امید این سرزمین است و به تعالی وطنش می‌اندیشد، دانشجو! همه‌اش شعاری بیش نیست وگرنه زندان را با تو چه کار؟
    عقیده‌ی ما نه قصدش آزار انسانیت است نه تطهیر بشریت. اگر این حاکمان سال‌هاست آزادند من و تو سال‌هاست که آزاده‌ایم.

    پی‌نوشت: ۱۰۱ کلمه برای همبستگی

  • ۱۲م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سینما ۸ نظر »

    در اینکه داریوش مهرجویی یکی از بزرگان سینمای ایران است شکی نیست. اینکه سنتوری می‌تواند یکی از اتفاقات خوب سینمای ایران باشد هم مسلم است. اما غیر از تنگی نظر مسئولین وزارت ساماندهی در مواجهه با علی سنتوری اتفاقات دیگری هم به سرعت این بحران که کشتی شکسته سینما را به گرداب می‌برد کمک می‌کند.
    طرفداران سینمای مهرجویی می‌توانند هر طور که دوست دارند از کارگردان هنرمند و محبوبشان حمایت کنند و ما هم به عنوان یک علاقمند سینما از سنتوری لذت ببریم، از سینمای کارگردان فیلم‌های “گاو” و “آقای هالو”.
    اما برخورد هواداران مهرجویی مشکلات سنتوری را اضافه می‌کند. سنتوری یک داستان سرراست دارد که می‌تواند هر بدخواهی را علیه خودش بشوراند و سردسته‌ی آن‌ها امثال روزنامه‌ی کیهان است. سنتوری مثل رئیس کیمیایی پر از نماد و نشانه نیست که بعد از چند بار بازنویسی فیلم‌نامه و فاصله گرفتن از داستان اصلی با زیرکی از دیوار مجوز رد شده باشد. سنتوری یک حقیقت مسلم است. از همان روزهای جشنواره‌ی فیلم فجر که فیلم برای نمایش آماده می‌شد با تمام مشکلات پیش از آن، حدس می‌زدم که این مشکلات پایانی نخواهد داشت. تقدیس سنتوری از سوی دوستداران مهرجویی آن هم با شدت زیاد شک ارشادی‌ها را به یقین تبدیل کرد که این فیلم برای آن‌ها مشکل دارد. در حالی که رفتار همین هواداران با رئیس کیمیایی به سود ما طرفداران کیمیایی انجامید. مزخرف خواندن رئیس موجب اکران آن شد. اما سنتوری مفقودالاثر شد. کیمیایی بعد از چهل سال مواجهه با سانسور دیگر متوجه شده است چگونه حتی در یک سکانس حرفش را بزند. قبل از اکران عمومی هم فیلم به گونه‌ای‌ست که جنجال‌هایش پیرامون کیمیایی است نه خود فیلم.
    برخورد هواداران مهرجویی با دیگر فیلم‌ها و کارگردانان هم این روزها شدید شده است چیزی که برای سینمای ایران فاجعه است. این همانی‌ست که قاتلین فرهنگ و هنر می‌خواهند. اینکه بهرام رادان با بازیگران دیگر از لحاظ قابلیت مقایسه می‌شود. اینکه محسن چاوشی لقب بهترین خواننده را می‌گیرد. همه و همه آرامش کم مهرجویی را به هم می‌زند.
    واقعآ متأسفم که ایرج قادری که شما فیلم‌هایش را فیلفارسی می‌خوانید ولی کلی خاطره است قربانی خشمی می‌شود که مشکلش جای دیگری آب می‌خورد. حالا چون نوبت اکران “محاکمه” بعد از سنتوری بوده و به دلیل توقیفش جایگزین می‌شود مقصر این توقیف ایرج قادری‌ست؟ چرا باید به خاطر مقصری که جواب درستی نمی‌دهد فیلم‌ها و کارگردانان دیگر قربانی شوند؟ درست برخورد نکرده‌ایم. اگر فیلم‌های کارگردانان کوچک را حمایت می‌کردیم اینگونه فیلم کارگردان بزرگمان را قربانی نمی‌دیدیم.
    به نظرتان چند فیلم سال‌هاست که منتظر مجوز اکران‌اند؟ چند کارگردان و بازیگر مستعد قید این سینما را به دلیل عدم اکران فیلم‌هایشان زده‌اند؟ به جای کوبیدن بعضی از بازیگران و کارگردانان کمک کنید این محدودیت‌ها کم شود. مثلآ چرا حمید نعمت‌اله بعد از شاهکاری مثل “بوتیک” با بازی درخشان محمدرضا گلزار و گلشیفته فراهانی دیگر فیلمی نساخته است؟ چرا “یک شب” نیکی کریمی اکران نمی‌شود مثل خیلی از اکران نشده‌های دیگر؟
    هنر با این وزارت ارشاد خواهد مُرد، به جای قربانی کردن خودی‌ها بیایید به اصل ماجرا اعتراض کنید.
    پی‌نوشت: فعلآ از پوسترهای قشنگ سنتوری و آنونس زیبایش لذت ببرید.

  • ۱۱م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حقوق بشر ۳ نظر »

    همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند
    ۱۴ امرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

    اما

    هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

    ۱۴ امرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.

    به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به “۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس های ایرانی با دانشجویان دربند” تغییر دهیم.

    به امید آزادی تمامی دوستان دربندمان.

  • ۱۰م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی عاشقانه ۳ نظر »

    از این خواب‌آلودگی در جوهر خودنویس رهایی پیدا نمی‌کنم. تو را گم کرده‌ام، نه اینجا، همه‌جا نیستی. نم‌نمک فراموشت می‌شوم. تکراری نیستی، همیشه‌ای. وقتی تنفست می‌کنم و عطرت نیست نمی‌دانی چقدر دلتنگ است هوا، انگار که ابر باشد اما باران نبارد. هرچه ترانه و شعر به نامت هست، تویی. گوش می‌کنم. انگار تمام آهنگ‌ها تو را می‌نوازند و چقدر حسودی می‌کنند به من که چشم‌هایت را با لبانم بوسیده‌ام. بغض می‌آید و با بغضم باران می‌گیرد. ببین هنوز هم می‌توانی معجزه کنی، می‌توانی مرا حتی در خاطره دوباره خلق کنی. مرا بیافرین، معجزه کن.

جی‌میل

Gmail

تبلیغات

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics