ما اصولآ آدمهایی هستیم که قرار نیست نگاهمان را انسانی کنیم. دوست داریم انسانها مطابق نگاه ما رفتار کنند. نمیدانم حس بدیست که میبینی دائم از فضل و ادب و هنر ایرانی و اسلامی! برایت سرهم میکنند اما یک جو شرف توی وجودشان نیست. همهی ما مصداق این ضربالمثلیم:”مرگ حقه برای همسایه”.
به تمام ابعاد وجودی آدمها بند میکنیم. خودمان سرتاپا مزخرفیم. یک صحنه در فیلم سربازهای جمعهی مسعود کیمیایی هست که اندیشه فولادوند میگه: “ما وقتی تو خودمون حرف میزنیم، گندمون در میاد”.
این ما شامل همه نمیشود البته، بین این ما هستند عدهای که آنقدر دوستداشتنی به دنیا نگاه میکنند که میخواهی این دنیا با همهی بدیهایش بماند. واقعآ احترام به شخصیت آدمها را کجا میتوان آموخت؟ مثلآ اینکه رئیسجمهورِ به گفتهی اخبارگو محبوب میگوید: “زمین زیر پای مردم مؤمن نمیلرزد” به نظر شما توهینی از این بزرگتر به نه من و شما و هر انسان روی زمین، توهینی از این بزرگتر به خدا میتوان کرد؟
با این دیدگاههای سطحی به هیچ جا نخواهیم رسید هرچقدر هم که عالم و ادیب و دانشمند باشیم باید مقبول بیفتیم که نیستیم.
کسانی که از فرهنگ و مردم ایران تعریف میکنند در ایران نه که همهاش از روی اجبار است، آن سوی مرزهای پرگهر چقدر با ما زندگی کردهاند؟ چرا نمیفهمند این روزها ما غریبهنوازیم اما به خودی رحم نمیکنیم. از مردم عادیمان بگیر تا مثلآ دولتمردان.
نمیدانم کابوس بدیست…
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











شهریور ۱م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۱ ق.ظ
این جملهی این آقا اون روز صبح سر صبحانه، مثل پتک خورد تو سرم! با خودم گفتم مغز … همینه که میگند… به قولی پس این پاکستانی ها و ترکیه ای های بیگناه و الجزایری ها هیچکدوم مومن نبودند؟ آصلا چرا راه دور بریم؟ مردم خودمون توی بم که دیگه از همه کافر تر بودند اگر نه که زمین زیرپاشون نمیلرزید! جالبه بگم از همون مردم عادی تو ایران (بعضی هاشون) شنیدم که در بم زلزله اومد از بس که توش قاچاقچی بود و اونا تقاص گناهانشون و معتاد کردن بچههای مردم رو دادند… وای وای سرم سوت کشید…