چند ماه پیش فکر میکنم حدود شش ماه پیش که خبر مسابقهی قلم زرین زمانه را لینک کردم با خودم فکر میکردم مینشینم مثل آدم ایدهای که در ذهن دارم را گسترش میدهم و یک داستان متفاوت و پرمعنی مینویسم. گذشت تا اینکه این روزها رسید و تاریخ نهایی ارسال داستان که امروز است و من هنوز چیزی ننوشته بودم!
تنها سه روز فرصت مانده بود می خواستم برای ثبت در تاریخ هم که شده یک گوشهی کوچکی از این مسابقه باشم حتی اگر در گزینش اولیه هم رد شوم. بامداد دوشنبه بود که نوشتم: “ساعت روی طاقچه چند سالی است که…”
دیگر داستانی که عجولانه تصمیم به نوشتنش گرفته شده باشد متوسط هم نیست! فقط امیدوارم که در آخرین فرصتها به دست رادیو زمانه و جناب معروفی رسیده باشد. به نظرم محک جالبیست.
به لطف این داستان پر از ترانه و موسیقی دوباره به مانیفست گوگوش و شهیار قنبری و مهرداد آسمانی رسیدم. دارم چیزهای تازهاش را کشف میکنم از صدا و ترانه و موسیقی. به نظرم یک بیانیهی کامل است از رنج زن شروع میشود، به عشق میرسد، عشقبازی میکند و با وطن تمام میشود.
بعد از دو سال هنوز تازه است…
به هر حال اگر این چند روز درست و حسابی نبودم به خاطر این داستان کذایی عجولانه بود، داشتم تایپش میکردم.
پینوشت: دو روز پیش هم که روز جهانی چپدستها بود، خیلی از نابغههای جهان از جمله خودم روزمون مبارک بود، دلتان بسوزد!











مرداد ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۹ ب.ظ
مانیفست واقعا یه کار هنریه خیلی دوست دارم وزیاد گوش میدمش…