• ۲۴م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره | نوشته شده توسط foadsa در ۱:۱۳ ب.ظ

    چند ماه پیش فکر می‌کنم حدود شش ماه پیش که خبر مسابقه‌ی قلم زرین زمانه را لینک کردم با خودم فکر می‌کردم می‌نشینم مثل آدم ایده‌ای که در ذهن دارم را گسترش می‌دهم و یک داستان متفاوت و پرمعنی می‌نویسم. گذشت تا اینکه این روزها رسید و تاریخ نهایی ارسال داستان که امروز است و من هنوز چیزی ننوشته بودم!
    تنها سه روز فرصت مانده بود می خواستم برای ثبت در تاریخ هم که شده یک گوشه‌ی کوچکی از این مسابقه باشم حتی اگر در گزینش اولیه هم رد شوم. بامداد دوشنبه بود که نوشتم: “ساعت روی طاقچه چند سالی است که…”
    دیگر داستانی که عجولانه تصمیم به نوشتنش گرفته شده باشد متوسط هم نیست! فقط امیدوارم که در آخرین فرصت‌ها به دست رادیو زمانه و جناب معروفی رسیده باشد. به نظرم محک جالبی‌ست.
    به لطف این داستان پر از ترانه و موسیقی دوباره به مانیفست گوگوش و شهیار قنبری و مهرداد آسمانی رسیدم. دارم چیزهای تازه‌اش را کشف می‌کنم از صدا و ترانه و موسیقی. به نظرم یک بیانیه‌ی کامل است از رنج زن شروع می‌شود، به عشق می‌رسد، عشق‌بازی می‌کند و با وطن تمام می‌شود.
    بعد از دو سال هنوز تازه است…
    به هر حال اگر این چند روز درست و حسابی نبودم به خاطر این داستان کذایی عجولانه بود، داشتم تایپش می‌کردم.

    پی‌نوشت: دو روز پیش هم که روز جهانی چپ‌دست‌ها بود، خیلی از نابغه‌های جهان از جمله خودم روزمون مبارک بود، دلتان بسوزد!

  • یک نظر برای “داستان کذایی”

    WP_Modern_Notepad

    نظر بدهید

    توجه: مدیریت نظرات فعال است و ممکن است انتشار نظر شما با تاخیر صورت بگیرد. نیازی به فرستادن مجدد نظر نیست.

جی‌میل

Gmail

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics