• ۸م شهریور, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی گاهنوشت ۳ نظر »

    نوشتن دو روزه خب نتیجه‌اش همین می‌شود که داستانت برگزیده نشود! البته که انتظار بیش از این هم نداشتم انگار، برای خودم مهم بود که نوشتم. نمی‌دانم اینکه عباس معروفی عزیز گفته است: “در لابلای داستان‌ها می‌چرخیدم و می‌خواندم، گاه غمم می‌گرفت که چرا بعضی‌ها کاغذ سیاه کرده‌اند” آیا شامل داستان من هم می‌شود یا خیر؟! به هر حال آرزو می‌کنم که داستان‌های شاهکاری از مجموعه‌ی برگزیده شده انتخاب شوند. در این زمانه‌ی پر ساماندهی و سانسور قلم زرین زمانه می‌تواند اتفاق نیکویی باشد.
    اما با توجه به اینکه داستان انتخاب نشده و دیگر نیازی به مخفی ماندن نام نیست و مشکلی در انتشارش نمی‌بینم قسمتی از داستان را اینجا می‌گذارم و باقی‌اش را در رادیو زمانه بخوانید. این گاهنوشت‌ها هنوز راه زیادی تا پختگی دارند:

    پنج و سیزده
    ساعت روی طاقچه چند سالی است که عقربه‌هایش روی پنج و سیزده دقیقه مانده‌اند. مثل همه‌ی عتیقه‌های این خانه که اگر از حرکت زمانی ایستاده‌اند، دیگر کسی تکانشان نداده است. نیما عاشق تک‌تک سلول‌های مرده و زنده‌ی خانه‌ی پدربزرگ است و همه چیز را در حال و هوای خاطره می‌پرستد.
    حسین آقای شریفی پدر نیما اگر چه یک تاجر ثروتمند یا یک سیاستمدار پرقدرت نیست اما آنقدر دارد که زندگی مجردی پسرش را اینجا، توی این خانه تأمین کند. اما نمی‌خواند. فکر پدر و پسر با هم نمی‌خواند و رباب هم برای همین اینجاست، که هم خانه را آب و جارو کند و هم نیما را تر و خشک. شریفی‌ها جد اندر جد معتقدند تنها یک فرزند پسر کافی است چون با یک تیر چند نشان است. نه دردسر وراثتی می‌ماند و نه دغدغه‌ی بقای اسم و نسل. بی‌آبرویی‌اش هم که حق است.
    نیما عاشق لوازم قدیمی است اما حالش از افکار قدیمی به هم می‌خورد. فکر می‌کند چند جای کار زندگی با این خرافه‌ها می‌لنگد. راستی چطور است که خانواده‌ی شریفی تا به حال فرزند دختری نداشته؟ متن کامل

    پی‌نوشت:البته فرمت نوشتاری رادیو زمانه کمی از قسمت‌های داستان را مخلوط کرده است. اگر فرمت نوشتاری اصلی را خواستید بگویید بگذارم.

  • ۷م شهریور, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حرف یک نظر »

    تعداد افراد با فرهنگ ایرانی و مسلمان مساوی‌ست با تعداد لیوان‌های یک بار مصرفی که در جشن‌های آیینی و مذهبی به زمین نمی‌ریزند.

  • ۶م شهریور, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی وبلاگ یک نظر »

    با معرفی یک پزشک عزیز من هم به اینجا رفتم و یک تست اعتیاد به وبلاگ‌نویسی دادم. البته این تست مثل آزمایش اعتیاد یا دوپینگ نیست! چند سؤال خیلی خیلی ساده که در آخر شما را متوجه درصد اعتیادتان به وبلاگ‌نویسی می‌کند.
    اینم نتیجه‌ی آزمایش من:

    ۷۲%How Addicted to Blogging Are You? Mingle2 - Dating Site

  • ۵م شهریور, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ورزش یک نظر »

    نوجوانان ایران که قهرمان والیبال جهان می‌شوند باید کلاهمان را بالا بیندازیم. سال‌ها پیش وقتی می‌گفتی والیبال ایران به تو می‌خندیدند مثل بسکتبال. انگار که جوک باشد اما حالا وقتی والیال ایران را می‌گویی قدرت می‌آید. حالا بر بام دنیا ایستاده‌یم. چه فرقی می‌کند چه نوجوانان چه جوانان چه بزرگسال مهم آن بام دنیاست.
    این قهرمانی‌ها یک شبه به دست نیامده که سریع مقایسه‌اش می‌کنیم. با فوتبال و هزینه‌هایی که مصرف می‌شود متفاوت است. والیبال طبق برنامه پیش رفته است. سالن‌های استاندارد دارد. باشگاه‌های قانونمند دارد هر چند دولتی. با دنیا ساخته است. با قوانین بین‌المللی حرکت کرده است. برای همین مسابقات والیبال هر چند سال یک بار اینجا هم برگزار می‌شود.
    بچه‌های والیبال، دعا نمی‌کنم که توجه سیاستمداران به سمت شما جلب شود. کاش والیبال و بسکتبال بتواند در همین مسیر بدون توجه پیش برود اما طبق برنامه. چون اگر توجه دولت به سمت ورزش‌هایی که کلی زحمت کشیده‌اند تا به این نقطه رسیدند جلب شود فاتحه خوانده است.
    تنها نگاهی به فوتبال ایران که همیشه قدرت برتر آسیا بوده است نشان می‌دهد. هیچ چیز برنامه ندارد. نه لیگ حرفه‌ای، نه ورزشگاه‌ها، نه سرمایه‌گذاری‌ها. تا آخر خود فیفا مجبور می‌شود دست دولت را کوتاه کند از این ورزش مورد توجه و پول‌ساز.
    چطور است دولت و جناب علی‌آبادی همین ورزش‌هایی که بدبخت کرده است را حمایت کند و این جدیدها را بی‌خیال شود. اگر فکر می‌کنند با آمدن آن‌ها این مقام‌ها به دست آمده باید بدانند که والیبال ایران سال‌هاست مسابقات بین‌المللی را میزبانی می‌کند و به شایستگی چون روی اصول پیش رفته است. بسکتبال مدت‌هاست لیگ حرفه‌ای دارد با بازیکنان سطح اول.
    ما به والیبال و بسکتبال همین‌طور که هست افتخار می‌کنیم. نه حمایت مسئولین را می‌خواهیم نه توجه دولت را. به ورزش‌هایی که مورد توجه دولت قرار گرفته‌اند نگاه کنید: فوتبال، کشتی، تکواندو و در آخر فاجعه‌ی وزنه‌برداری! این‌ها مورد توجه و نفوذ قرار گرفتند چون در سطح اول بودند و پرطرفدار. امیدوارم والیبال و بسکتبال و دو و میدانی و دیگر ورزش‌های جدیدآ مطرح به سرنوشت توجه سیاست دچار نشوند.

  • ۲م شهریور, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    بالاترین سایتی است که یک سال از پدید آمدنش می‌گذرد و چند روز پیش هم مراسم تولدش را پشت سر گذاشت. اما بیشتر پیشرفت خودش را مدیون کاربران است مگر اشکالات فنی که توسط مدیران رفع شده است. اما مدیریت بالاترین بعضی تغییرات و امکانات را بدون توجه به نظر کاربران در سایت ایجاد می‌کند و همین‌طور خیل عظیمی از پیشنهادات کاربران را مورد بررسی و استفاده قرار نمی‌دهد. بسیاری از این پیشنهادات که کاربران در طول استفاده‌ی خود از سایت متوجه کاربردی بودن آن شده‌اند با بی‌توجهی مدیران تا به حال عملی نشده است. این درست که کمبود وقت هم یکی از مشکلات مدیران است اما با توجه به دموکراسی‌ای که قرار است در بالاترین تمرین شود می‌شود خیلی از ایرادات فنی را به کمک کاربران حل کرد و به پیشنهادات آن‌ها احترام گذاشت. کاربران بالاترین بی‌توجهی مدیران به نظرات کاربران را به سبک قابل‌ احترامی مورد اعتراض قرار داده‌اند:

    ۱. از مدیران بالاترین می خواهیم که وقت بیشتری را به توسعه‌ی بالاترین و بررسی و اجرا کردن پیشنهادات کاربران اختصاص دهند.
    ۲. ضمن مخالفت با هرگونه انحراف از قوانین سایت و تایید آن قسمت از نظرات مدیران سایت که مخالف باندبازی و تقلب در بالاترین هستند لحن مدیران بالاترین را در مخاطب قراردادن کاربران در آخرین پست وبلاگ بالاترین مناسب نمی دانیم . کاربران بالاترین داوطلبانه در جهت توسعه و پیشرفت این سایت فعالیت می کنند ولی انتظار دارند به نظرات آنها توجه شده و قبل از اتخاذ تصمیماتی که مستقیما با نحوه فعالیت آنها در سایت در ارتباط است نظرات آنها مورد توجه قرار گرفته و در صورت امکان نظرخواهی شودکاربرانی که با این دو بند موافق هستند ضمن اعلام اینکه از قطع فعالیت خود در سایت هر چند به صورت کوتاه مدت اکراه دارند ولی به دلیل بی توجهی مدیران سایت :
    از ساعت ۱۲ ظهر روز جمعه ۲ شهریور ۸۶ به مدت ۲۴ساعت از ارسال لینک، رای دادن و کامنت گذاشتن(به جز لینک های مربوط به این موضوع داغ) در بالاترین خودداری می‌کنند.
    امیدواریم این عمل نمادین باعث جلب توجه مدیران سایت به خواسته های کاربران شده و بالاترینی ((با)) و ((برای)) کاربران داشته باشیم (منبع)

    » زرشک طلایی روابط عمومی به بالاترین

  • ۱م شهریور, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی متن ترانه‌ی دیگران یک نظر »

    بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ، روی آب، توی دفتر موج، رو دریا
    بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه‌س
    مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه‌س
    با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
    اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
    با صدام میام همه جا تو رو می‌نویسم
    روی آینه‌ی گریه‌هام، گونه‌های خیسم
    ای که معنی اسم تو، آسمون پاکه
    ریشه‌ی صدا، نبض عشق، زیر پوست خاکه
    بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ، روی آب، توی دفتر موج، رو دریا

    توی خواب خاک، ریشه‌ها موسم شکفتن
    همصدای من می‌خونن، وقت از تو گفتن
    چشم بسته‌مو تو بیا به سپیده وا کن
    با ترانه‌ی نفسات باغچه رو صدا کن

    با صدام میام همه جا تو رو می‌نویسم
    روی آینه‌ی گریه‌هام، گونه‌های خیسم
    ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
    ریشه‌ی صدا، نبض عشق، زیر پوست خاکه
    بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ، روی آب، توی دفتر موج، رو دریا

    با ترانه‌ی نفسات، من ترانه می‌گم
    اسمتو مث یه غزل، عاشقانه می‌گم
    بیا که دیگه وقتشه، وقت برگشتنه
    بوی پیرهنت که بیاد، لحظه‌ی دیدنه
    با صدام میام همه جا تو رو می‌نویسم
    روی آینه‌ی گریه‌هام، گونه‌های خیسم
    ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
    ریشه‌ی صدا، نبض عشق، زیر پوست خاکه
    بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
    بیا بنویسیم روی برگ، روی آب، توی دفتر موج، رو دریا
    ================================
    بیا بنویسیم
    خواننده: مهستی
    ترانه‌سرا: اردلان سرفراز
    آهنگساز: ؟
    آلبوم: سپیده دم

    » گوگوش و مهستی فردای خاکسپاری
    » ویدئوی خاطره‌انگیز همیشه سبز کار ماندگار دیگری از شهبال شب‌پره

  • ۳۱م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی اجتماعی یک نظر »

    ما اصولآ آدم‌هایی هستیم که قرار نیست نگاه‌مان را انسانی کنیم. دوست داریم انسان‌ها مطابق نگاه ما رفتار کنند. نمی‌دانم حس بدی‌ست که می‌بینی دائم از فضل و ادب و هنر ایرانی و اسلامی! برایت سرهم می‌کنند اما یک جو شرف توی وجودشان نیست. همه‌ی ما مصداق این ضرب‌المثلیم:‌”مرگ حقه برای همسایه”.
    به تمام ابعاد وجودی آدم‌ها بند می‌کنیم. خودمان سرتاپا مزخرفیم. یک صحنه در فیلم سربازهای جمعه‌ی مسعود کیمیایی هست که اندیشه فولادوند میگه: “ما وقتی تو خودمون حرف می‌زنیم، گندمون در میاد”.
    این ما شامل همه نمی‌شود البته، بین این ما هستند عده‌ای که آنقدر دوست‌داشتنی به دنیا نگاه می‌کنند که می‌خواهی این دنیا با همه‌ی بدی‌هایش بماند. واقعآ احترام به شخصیت آدم‌ها را کجا می‌توان آموخت؟ مثلآ اینکه رئیس‌جمهورِ به گفته‌ی اخبارگو محبوب می‌گوید: “زمین زیر پای مردم مؤمن نمی‌لرزد” به نظر شما توهینی از این بزرگتر به نه من و شما و هر انسان روی زمین، توهینی از این بزرگتر به خدا می‌توان کرد؟
    با این دیدگاه‌های سطحی به هیچ جا نخواهیم رسید هرچقدر هم که عالم و ادیب و دانشمند باشیم باید مقبول بیفتیم که نیستیم.
    کسانی که از فرهنگ و مردم ایران تعریف می‌کنند در ایران نه که همه‌اش از روی اجبار است، آن سوی مرزهای پرگهر چقدر با ما زندگی کرده‌اند؟ چرا نمی‌فهمند این روزها ما غریبه‌نوازیم اما به خودی رحم نمی‌کنیم. از مردم عادی‌مان بگیر تا مثلآ دولتمردان.
    نمی‌دانم کابوس بدی‌ست…

  • ۲۸م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی حرف ۳ نظر »

    به سبک قصه‌های عامه‌پسند:
    - به نیت پنج تن خونه‌ی شماره‌ی پنج رو انتخاب میکنم.
    - پوچ.

  • ۲۷م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی ترانه‌بازی, شعر ۳ نظر »

    اولین ترانه‌ی را که از تو شنیدم احساس می‌کنم “نون و پنیر و سبزی” داریوش و ابی بود. نمی‌دانستم مال توست اصلآ چیزی از ترانه نمی‌فهمیدم اما همیشه برای شنیدن دوباره و داشتن این آهنگ دلتنگ بودم. کم‌کم بزرگ می‌شدم و شعر و قافیه را می‌فهمیدم. برای من که در ایرانم ترانه سال‌ها فقط با خواننده‌اش شناخته می‌شد. در خانواده‌ای نبودم که اهل اعتیاد به موسیقی و ترانه باشد. حق بده اگر تا همین چند سال پیش نمی‌دانستم که معجزه‌گر ترانه کیست یا اصلآ مثلث جادویی ترانه یعنی چه؟
    عاشق داریوش می‌شدم نه اینکه خوره‌ی جمع کردن آهنگ‌هایش باشم. من ابهت صدایش را می‌پرستیدم و شیوایی کلامی را که می‌خواند. اگر یک ترانه‌ی اعتراضی بس بود آن “بوی خوب گندم” بود. می‌دانستم گوگوش اینجاست، دیگر نمی‌خواند. وقتی آهنگ‌هایش را می‌شنیدم انگار که سال‌ها با آن‌ها زندگی کرده‌ام. آری به قول تو “ستاره آی ستاره” هنوز سر و ته نواره. از فرهاد هم چیزی نگویم بهتر است که بغض می‌آید. بگذریم، می‌رسم به تو. منصور که “انتظار” را خواند انگار که یک دنیا در کلامش جمع شده است. هنوز هم تو را نمی‌دانستم اما بی‌آنکه بشناسمت عاشق کلامت می‌شدم. چقدر ترانه‌ی “خودی” را نفهمیدم و لذت بردم انگار که طلسم می‌کرد.
    نمی‌خواهم گذشته را دوره کنم چون تو برای من همین جایی، الآن. در همین جمله‌ای که می‌گوید: “ترانه مال مردم نت به نت، پیدا ولی گم بود”.
    فکر می‌کنم یک نیروی ماورایی پشت آن ذهن نشسته است که چنین با واژه‌ها شعبده‌بازی می‌کند. برای من ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز هم اسطوره‌اند اما تو مهره‌ی مار داری. از بزرگی کلامت و وقارش هر چه بگویم بیهوده است چون خود گواه این مدعاست. به این آخری‌ها که نگاه می‌کنم می‌فهمم چقدر ترانه می‌تواند هنوز تازه باشد:

    اشکای من گوله گوله، می‌چکن رو ماهیتابه
    همه دود می‌شن، می‌سوزن، شام من گریه کبابه
    اشکای من قطره قطره، می‌چکن روی کتابام
    داره باز بارون می‌باره، اول و آخر حرفام (۱)
    یا
    خوشم خوشم، چنان خوشم، که غصه‌هامو می‌کُشم
    خوشم که از تو بُت شدم، جایی که دستا خالیه
    وقتی که رؤیا می‌بافم، اسم تو نقش قالیه
    خوشم که تا تو می‌رسم، صاحب این ضیافتم (۲)

    آقای شهیار قنبری واژه‌های تو آنقدر بزرگند که کلام در ستایشش ناچیز می‌نماید، بگذار اعتراف کنم که:
    من به شعری که تو حرفاته حسادت می‌کنم
    من با حرفی که تو شعراته عبادت می‌کنم (۳)
    این‌ها را نوشتم تا یادم بماند چقدر معتاد تو بودم و هستم و …
    راستی، بین خودمان بماند:

    آهای معلم بد، چقدر جریمه باید..
    چند تا ستاره بسه برای جمع و منها
    برای ضرب و تقسیم تا کشف این معما (۴)
    =========================
    ۱- ترانه‌ی شب سپید با صدای گوگوش
    ۲- ترانه‌ی خوشم با صدای راستین
    ۳- بر وزن ترانه‌ی یه تیکه نور با صدای مهرداد
    ۴- ترانه‌ی معلم بد با صدای ابی

  • ۲۴م مرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    چند ماه پیش فکر می‌کنم حدود شش ماه پیش که خبر مسابقه‌ی قلم زرین زمانه را لینک کردم با خودم فکر می‌کردم می‌نشینم مثل آدم ایده‌ای که در ذهن دارم را گسترش می‌دهم و یک داستان متفاوت و پرمعنی می‌نویسم. گذشت تا اینکه این روزها رسید و تاریخ نهایی ارسال داستان که امروز است و من هنوز چیزی ننوشته بودم!
    تنها سه روز فرصت مانده بود می خواستم برای ثبت در تاریخ هم که شده یک گوشه‌ی کوچکی از این مسابقه باشم حتی اگر در گزینش اولیه هم رد شوم. بامداد دوشنبه بود که نوشتم: “ساعت روی طاقچه چند سالی است که…”
    دیگر داستانی که عجولانه تصمیم به نوشتنش گرفته شده باشد متوسط هم نیست! فقط امیدوارم که در آخرین فرصت‌ها به دست رادیو زمانه و جناب معروفی رسیده باشد. به نظرم محک جالبی‌ست.
    به لطف این داستان پر از ترانه و موسیقی دوباره به مانیفست گوگوش و شهیار قنبری و مهرداد آسمانی رسیدم. دارم چیزهای تازه‌اش را کشف می‌کنم از صدا و ترانه و موسیقی. به نظرم یک بیانیه‌ی کامل است از رنج زن شروع می‌شود، به عشق می‌رسد، عشق‌بازی می‌کند و با وطن تمام می‌شود.
    بعد از دو سال هنوز تازه است…
    به هر حال اگر این چند روز درست و حسابی نبودم به خاطر این داستان کذایی عجولانه بود، داشتم تایپش می‌کردم.

    پی‌نوشت: دو روز پیش هم که روز جهانی چپ‌دست‌ها بود، خیلی از نابغه‌های جهان از جمله خودم روزمون مبارک بود، دلتان بسوزد!

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics