نوشتن دو روزه خب نتیجهاش همین میشود که داستانت برگزیده نشود! البته که انتظار بیش از این هم نداشتم انگار، برای خودم مهم بود که نوشتم. نمیدانم اینکه عباس معروفی عزیز گفته است: “در لابلای داستانها میچرخیدم و میخواندم، گاه غمم میگرفت که چرا بعضیها کاغذ سیاه کردهاند” آیا شامل داستان من هم میشود یا خیر؟! به هر حال آرزو میکنم که داستانهای شاهکاری از مجموعهی برگزیده شده انتخاب شوند. در این زمانهی پر ساماندهی و سانسور قلم زرین زمانه میتواند اتفاق نیکویی باشد.
اما با توجه به اینکه داستان انتخاب نشده و دیگر نیازی به مخفی ماندن نام نیست و مشکلی در انتشارش نمیبینم قسمتی از داستان را اینجا میگذارم و باقیاش را در رادیو زمانه بخوانید. این گاهنوشتها هنوز راه زیادی تا پختگی دارند:
پنج و سیزده
ساعت روی طاقچه چند سالی است که عقربههایش روی پنج و سیزده دقیقه ماندهاند. مثل همهی عتیقههای این خانه که اگر از حرکت زمانی ایستادهاند، دیگر کسی تکانشان نداده است. نیما عاشق تکتک سلولهای مرده و زندهی خانهی پدربزرگ است و همه چیز را در حال و هوای خاطره میپرستد.
حسین آقای شریفی پدر نیما اگر چه یک تاجر ثروتمند یا یک سیاستمدار پرقدرت نیست اما آنقدر دارد که زندگی مجردی پسرش را اینجا، توی این خانه تأمین کند. اما نمیخواند. فکر پدر و پسر با هم نمیخواند و رباب هم برای همین اینجاست، که هم خانه را آب و جارو کند و هم نیما را تر و خشک. شریفیها جد اندر جد معتقدند تنها یک فرزند پسر کافی است چون با یک تیر چند نشان است. نه دردسر وراثتی میماند و نه دغدغهی بقای اسم و نسل. بیآبروییاش هم که حق است.
نیما عاشق لوازم قدیمی است اما حالش از افکار قدیمی به هم میخورد. فکر میکند چند جای کار زندگی با این خرافهها میلنگد. راستی چطور است که خانوادهی شریفی تا به حال فرزند دختری نداشته؟ متن کامل
پینوشت:البته فرمت نوشتاری رادیو زمانه کمی از قسمتهای داستان را مخلوط کرده است. اگر فرمت نوشتاری اصلی را خواستید بگویید بگذارم.









