• ۹م تیر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی عکس ۴ نظر »

    وسیله‌ای را که مشاهده می‌کنید احتمالآ یکی از ارکان موفقیت پادشاهان هخامنشی‌ست که از گزند تاراجگران در بنای ویران‌ تخت‌جمشید باقی مانده است.

    پی‌نوشت: می‌خوام بدونم توریستای فرانسوی که همزمان با من و خانواده اونجا بودن و بقیه‌ی راه‌یافتگان بیگانه به سرای پارسه بعد از دیدن این چیز در دل‌شان چه کرده‌اند؟ مطمئنآ از هوش سرشار متولیان میراث فرهنگی تعجب کرده‌اند.

  • ۶م تیر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره, سینما ۲ نظر »

    ببین داداش بذار روشنت کنم. بذار به سبک کیمیایی برات دیالوگ بگم. دو آتیشه‌ی آرژانتین و پرسپولیس و بارسا هستی درست (متأسفم). یه زمونی گذرمون به هم خورد و یه رفاقت کوچیکی بود، گذشت، چه خوب. یه‌جوری می‌خوام تو گوشت فرو کنی که دیگه نبینم به این و اون بد و بیراه می‌گی. منو می‌گی هنوز نفهمیدم تو مرامت چیه. خوبیش اینه که خودتم انگار با این سن و سال نفهمیدی کجای کاری. نباف، این‌همه کلمات قلمبه سلمبه به هم نباف که گوشمون تاب ورداشت از این نُتای بی‌معنی که وسط ملودی میای.
    یه کم صب کن. نه، ببین گروه خونی ده‌نمکی و کیمیایی تو هیچ آزمایشی یکی نمی‌شه. مسعود هستن که باشن اما هر مسعودی که داش آکل نمی‌شه. خودتو اذیت نکن. درگیری می‌دونم. هممون درگیریم. مصاحبه کیمیایی با امیر قادری رو بخون. داره می‌گه آشفته شدیم. سر و ته زندگی‌مون کجا بنده خدا می‌دونه. کج فهمیدی، نوشته‌ی احمدرضا احمدی رو بخون می‌فهمی چی شد. فرقت باهاش تو ردیف کردن جمله‌س. هیچ دخلی به هم نداره. مگه هر چی دیدی همونه که دیدی؟
    تند میری. کم‌کم دور برمی‌داری. میفتی تو یه سرازیری بعد می‌بینی ترمزت برید. اشهدتو نخون. دنده رو برگردون. هنوز میشه نگه داشت احمدی‌نژاد رو نه اما تو امثال هودر رو می‌شه نگه داشت.
    کیمیایی نگفت زن‌ها فقط دو دسته هستند، تو بد شنیدی. جسدهای شیشه‌ای رو صد بار دوره کن. نه همون یه بارم اگه بخونی بسه. با خودت مشکل داری. نه با فمنیست‌ها مشکل داری نه با به قول خودت دختر و پسرهای نئولیبرال و نئوکان، راستی معنی‌ش چی میشه؟ بی‌خیال بزن به سلامتی انصار. پاتو بذار رو ما و رد شو. کی واسه‌ش فرقی می‌کنه. تو هم بشین با شریعتمداری فیلمنامه بنویس.
    آره ما انگار نفهمیدیم وطن چی بود. بدمصب مست بودیم. وقتی داشتن خاکریز عراقیا رو تخریب می‌کردن ما داشتیم تو رَحِم معلق می‌زدیم؟ اما وقتی یکی گفت “خرمشهر را خدا آزاد کرد” انگار که دنیا آوار شد رو سرمون. پس اونا که سرشون پیدا نشد چی‌کاره بودن. توی معارف اسلامی هم بهمون گفتن همه‌چی دست خداست ولی دست خودشون بود.
    تاب‌ورداشته شنیدی. ناموسی که کیمیایی می‌گفت واسه‌ش جون بدیم واسه این بود که حالا این ناموسه بتونه حقشو بگیره. واسه اینکه برسه به فیلم “حکم” نه اینکه با باتوم بزنن تو سرش.
    کیمیایی همونیه که مثل امثال ده‌نمکی اجازه‌ی فیلمسازی نداره، می‌دونی چرا چون مشاور فرهنگی احمدی‌نژاد می‌گه نشد که تو مسیر انقلاب بیفته.
    تو این یه سال بعد از جام جهانی چیزایی ازت دیدم که درکش برام فلسفه بود. اصلآ من با اینجور فلسفه‌هایی که مثل عقیده‌های تو صد تا هزارتو دارن مشکل دارم.
    نه آدما دو دسته نیستن، من نه از کیمیایی متنفرم نه آنقدر کیمیایی‌بازم که عموم فکر می‌کنند. من در کیمیایی گم شده‌ام. من دنبال کیمیایی می‌گردم. امثال کیمیایی کم پیدا می‌شن که مغزشون پر از واژه و ترکیب و دیالوگ و لحظه باشه. شهیار قنبری هم یکی از اون‌هاست.
    باید می‌گفتم تا بفهمی مهمل بافتن اگه کنتور نداره اما خجالت داره. دلم بیشتر از اینا پر بود اما چون راجع به کیمیایی نوشتی خواستم ثبت بشه که بدونن اونایی که یه جوری سمت کیمیایی رفتن درست و غلط توشون زیاده مثل اون مردی که زن و دخترشو تو خونه حبس می‌کنه اما می‌دونی چی گوش میده؟ داریوش! واقعآ چگونه است که امثال احمدی‌نژاد اینقدر متناقض‌اند؟ حمیدرضای علاقه‌بند از سهمیه‌بندی بنزین واسه‌مون قصه بگو، رئیس که نیازی به تبلیغ تو ندارد.

    مرتبط:
    » گفتگوی امیر قادری با مسعود کیمیایی به بهانه‌ی اکران رئیس
    + قسمت دوم
    + قسمت سوم
    » گفتگوی امید روحانی با مسعود کیمیایی
    + قسمت دوم
    » … و مرگ ما را از هم جدا خواهد کرد (نوشته‌ی احمدرضا احمدی درباره‌ی یار دیرینش مسعود کیمیایی به بهانه‌ی رئیس)
    » من متولد دهه‌ی ۶۰ (تقدیم به گنده‌لات چپ)

  • ۵م تیر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی موسیقی یک نظر »

    از همان آلبوم همیشه سبز باید می‌فهمیدیم که منتظر خبری ناگوار از تو هستیم. وقتی بغضت در این جمله آشکار بود: “می‌دونم موندنم همیشگی نیست…”
    اما همچنان تو بودی و ما به همین شنیدنت دلخوش. هیچ‌کس از ما نمی‌دانست چه چیز بانوی آواز ایران را آزرده می‌دارد. اصلآ نگذاشتی که بفهمیم. روحیه‌ات ستودنی بود. تازه این سال‌ها انگار جوان شده بودی. آهنگسازهایت جوان بودند. این آلبوم آخری سراسر معنی بود. شادمهر عقیلی با آن ملودی‌ها و تنظیم‌های محشرش و ترانه‌های مریم حیدرزاده‌ی عزیز که سراسر احساس است. از خدا خواسته که آمد انگار لحظه‌ی خبر نزدیک می‌شد. ترانه‌ها بوی رفتن داشت و ملودی‌ها رنگ خاطره. و به ناگاه بغض خانواده‌ی موسیقی ترکید. این سال‌ها زخمی به قول صادق چون خوره روح تو را در انزوا می‌خورد اما دم نمی‌زدی. چه کسی فکرش را می‌کرد مه هستی ما یک غده‌ی سرطانی داشته باشد و باز هم لبخند و آواز بر لبش دلبری کند.
    تو نه یک صدا و سیما در اختیارت بود و نه دستور به مرگ کسی داده بودی. تو انقلاب نکردی اما قربانی شدی مثل تمامی خاطره‌سازانی که غربت‌نشین‌اند. گناه دیگری هم داشتی، تو زن بودی. اما هنوزم که هنوزه آن‌ها که غیرت‌شان را غداره می‌کشند با صدای تو و امثال تو روز را شب می‌کنند.
    عید نوروز که آخرین ویدیوی تو پخش می‌شد هنوز هم آن لبخند بر لبانت بود اما اشک را در تمامی نگاهت می‌شد لمس کرد. حالا دیگر همه می‌دانستند آن رفتن نزدیک است. امیدها دروغی بیش نبود که تو سال‌ها پیش وقتی مردم را به خودت ترجیح دادی این ثانیه‌های درد را به جان خریده بودی. دیدن یک لحظه شادی مردم کشورت، کشوری که این‌گونه با همه‌تان بی‌رحم است تو را نگه می‌داشت.
    و حالا رفته‌ای، ۱۷ سال بعد از هایده‌ی دوست‌داشتنی. مثل تمامی آن‌هایی که در غربت رفته‌اند اما از دل نرفته‌اند. به راستی خداوندا یک چیزی هست که مرگ هر هنرمند قطره‌های اشک را می‌آفریند کاری که با هزار روضه و منبر شاید نشود. یکی باید جواب این سال‌های ما را بدهد وقتی که بانوی آواز ایران می‌رود اما هیچ روزنامه‌ای در این سی سال عکسی از او نداشته است.
    دلمان برایت تنگ می‌شود. اشکم مجال نمی‌دهد این سطور را تمام کنم. دوره‌ات می‌کنم، می‌گویی: “بسه دنیا دیگه بسه، تو دیگه کار نده دستم”، می‌گویم: “بسه دنیا دیگه بسه، چقده کار میدی دستم”، می‌خوانی: “خودم میرم، عکسم ولی تو قابه”، می‌نویسم: “خودت رفتی، یادت ولی تو دلهاست…”
    » مهستی، خواننده‌ی ایرانی، درگذشت.
    منبع عکس: بی‌بی‌سی فارسی، روز هفتم

  • ۳م تیر, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی روزمره, سیاست ۳ نظر »

    به راستی در کلمه‌ی حماسه چه چیزی نهفته است که به همین سادگی گم می‌شود؟ حماسه با حماسه چقدر تفاوت دارد. چگونه است که سوم خرداد حماسه می‌شود و سوم تیر هم حماسه؟ خیلی بیشتر از کمی توهم ما را نگرفته است؟
    فرقی نمی‌کند اصلآ مگر دوم خردادش هم حماسه بود؟ شاید شاهنامه‌خوانی‌هایمان را کنار گذاشته‌ایم. آیا تمام جوامع بشری ملت‌های حماسه‌سازی هستند چون در انتخابات‌شان شرکت می‌کنند؟
    برای واژه‌هایی که تحریف می‌شوند دهخدا و معین هم دیگر به کار نمی‌آیند در کشوری که رئیس مجلسش واژه می‌سازد و برای دولت انگلیس تعیین تکلیف می‌کند و تعیین تکلیف آن‌ها را زور می‌خواند.
    این هم از دومین سوم تیری که گذشت. هه! حماسه، آدم دلش برای رستم‌های هشت سال جنگ می‌سوزد. اصلآ دلش برای حماسه می‌سوزد که اینچنین دست‌مایه می‌شود.

    پی‌نوشت:
    خداحافظ گل پونه، که بارونی نمی‌تونه
    طلسم بغضو برداره، از این پاییز دیوونه
    *خداحافظ/شعر: بابک صحرایی/خواننده: حامی

  • ۲۷م خرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی موسیقی ۲ نظر »

    من اینجام، کنار این‌همه زیبایی و تو تنهایی
    دلم برای تنهایی تو می‌سوزد، و خود آشفته‌ام از این خوش‌گذرانی
    با من باش، با من بیا و بمان، که من بدون تو
    به روزگار، تلخ، سرد، اندوه‌وار
    فقط نگاه می‌کنم. (۱)

    بالاخره بعد از چند هفته که آلبوم جدید حامی ریلیز شده بود سی‌دی‌ش به یزد رسید (خدایی عصر تکنولوژی رو می‌بینید، اون‌وقت با چه رویی رعایت کپی رایت رو از ما می‌خواهند؟) تنها نکته‌ی شوکه کننده قیمت سی‌دی است و بعد از پرداخت مبلغ، کم‌کم مجذوب این آلبوم می‌شوید، بسته‌بندی شیک و بدون ایراد. طرح جلد ملایم و حامی خان خوش‌تیپ.
    بعد پشت پک رو نگاه می‌کنید اسم آهنگ‌ها و متعلقاتشون رو می‌خونید: افشین یداللهی، بابک صحرایی، داوود بصیری، فردین خلعتبری، بامداد بیات و بهرام دهقانیار همه آشنا هستند تا اینکه به ترانه‌ای می‌رسید که غریبه آشناست:

    ماهی دلتنگ/آهنگ: پرویز مقصدی/شعر: اردلان سرفراز/تنظیم: واروژان
    دستتان می‌لرزد، بعد از سی سال، نام‌های ماندگار جلوی چشمتان رژه می‌روند. فکر می‌کنید اشتباه است؟ توضیحات آهنگ را می‌خوانید:
    ترانه‌ی ماهی دلتنگ ساخته شده در دهه‌ی ۱۳۵۰ که تا امروز دست‌نخورده باقی مانده بود و به پیشنهاد ناصر فرهودی و بازنویسی علی موثقی به اجرا درآمد.
    دلتان می‌خواهد اشک بریزید اما یادتان می‌آید ملودی‌های پرویز مقصدی را: به من نگو دوست دارم، ستاره آی ستاره …، ترانه‌های اردلان را: شقایق، دو پنجره … و واروژان همیشه را که این موسیقی وامدار اوست…

    هم‌زبون خوب من یه ماهی قشنگ بود
    ولی امروز می‌دونم دلش همیشه تنگ بود
    ماهی تُنگ بلور سنگ صبور من بود
    زندون تَنگ ماهی، تُنگ بلور من بود

    و یک آلبوم آرام دوست‌داشتنی که می‌خواهی تمام ترانه‌هایش را بیت به بیت بنویسی و صدایی که بابک بیات را لحظه به لحظه در خاطرت می‌آورد و جمله‌ای که سراسر هق‌هق است: آلبوم “فقط نگاه می‌کنم” تقدیم به روح بلند بایک بیات.

    خداحافظ گل پونه، گل تنهای بی‌خونه
    لالایی‌ها دیگه خوابی، به چشمونم نمی‌شونه (۲)

    نمی دانم این مدت طولانی چه میزانش به وسواس حامی مربوط می‌شود و چه میزانش به انتظار برای مجوز ساماندهی. نام سیروان خسروی هم جالب توجه است کسی که می‌توان به عنوان یک دی‌جی حرفه‌ای از او یاد کرد و حضور او در آلبوم حامی را به فال نیک گرفت. یک فایل هم به همراه سی‌دی هست که شامل قطعه‌ی ویدیویی خداحافظ است و عکس‌هایی از آن و نیز اطلاعاتی از محصولات شرکت آوای باربد که از نکات جالبش آلبوم “یه شاخه نیلوفر” با صدای محسن چاوشی و آلبوم “ترنج” با صدای محسن نامجو است که هر دو به تازگی مجوز خواندن گرفته‌اند.

    حرف آخر:
    از نگاه این شب خیس دل چرا نمی کنی تو
    تن چرا به این سیاهی بی‌گلایه می‌زنی تو
    دل چرا نمی‌کنی تو از نگاه این شب خیس
    بی‌گلایه جون سپردن آخه اسمش زندگی نیس… (۳)
    =====================================
    ۱- فقط نگاه می‌کنم (مقدمه)/آهنگ:سیروان خسروی/شعر: حامی
    ۲- خداحافظ/آهنگ:حامی/شعر: بابک صحرایی/تنظیم بامداد بیات
    ۳- ستاره/آهنگ: حامی/شعر: داوود بصیری/تنظیم: بهرام دهقانیار
    پی‌نوشت: این روزها امتحانات نزدیک است اما حس‌اش نیست، چیزی جز موسیقی و شعر و ترانه اگر نمی‌نویسم حوصله‌اش نیست.

  • ۲۶م خرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر ۲ نظر »

    باز باید از جادوی زن گفت
    باز باید از عاشق شدن گفت
    باز هم باید در سایه گم شد
    باز باید ساده شد لابد
    تو، به سادگیِ یک جشن مدرسه
    جشن تولد
    گل کن مثل یه هدیه
    سرخوش و خود به خود

    سرخوش و خود به خود

    دست تو کو بگو دست تو کو
    دو دست گم شده دست بی‌آرزو
    وقت یکی شدن، وقت تو، وقت من
    وقت دل‌نازکی، ساعت سر رفتن
    آره خودشه
    خود خودشه
    ================
    قسمتی از ترانه‌ی “خودی” از آلبوم “زندگی” با صدای “منصور” با کلام “شهیار قنبری”

    پی‌نوشت: به راستی روی ترانه‌سرای شهیار این ترکیب‌های ناب را چگونه می‌آفریند؟ همیشه تازه و تابوشکن…

  • ۲۴م خرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر نظر بدهید »

    ۱
    توی کوچه قد کشیدم، توی گردُ دودُ سوزن
    با شبُ دشنه گره خورد، همه‌ی زنده‌گیِ من

    یه خیابون سرِ رام بود که نمی‌رسید به آخر
    من فقط هفت‌تیرِ تنهامُ صدا زدم: برادر!

    سایه به سایه‌ی من بود ترسِ مسمومی همیشه
    این‌جا با گلوله ختمِ قصه‌ها نوشته می‌شه

    تو رسیدیُ تو دستت برگِ آزادیِ من بود
    برای رد شدن از شب راهمون عاشق شدن بود

    وقتی آغوش رفاقت یه تله‌س،
    حرفِ هفت‌تیرِ پُرُ باور کن!
    وقتی هر نفس می‌شه شکلِ قفس،
    حرفِ هفت‌تیرِ پُرُ باور کن!

    ۲
    چمدونم پُرِ غربت، پُرِ عکسایی که تارَن
    پُرِ تقویمای کهنه که چهارشنبه ندارن

    روی پرده‌ی گذشته‌م، بختکِ سرخِ یه پنجه‌س
    دیگه هر بسترِ خوابی تخته‌بندِ یه شکنجه‌س

    تحتِ تعقیبِ گلوله، تحتِ تعقیبِ عذابم
    اما باز فکرِ شکارِ چهره‌ی پشتِ نقابم

    همه‌ی خونِ تو رگ‌هام دُنگمه تو این ضیافت
    تنها با خون شُسته می‌شه از دلم داغِ خیانت

    وقتی آغوش رفاقت یه تله‌س،
    حرفِ هفت‌تیرِ پُرُ باور کن!
    وقتی هر نفس می‌شه شکلِ قفس،
    حرفِ هفت‌تیرِ پُرُ باور کن!

    رییس
    تصور کن/یغما گلرویی/نشر نگاه
    *به بهانه‌ی نزدیکی اکران “رئیس” مسعود کیمیایی

    پی‌نوشت: سبک علامت‌گذاری ترانه را وفادار به کتاب تایپ کردم، چندان موافق آن نیستم! در ضمن از کیفیت صحافی کتاب باید گلایه کنم که هنوز دو هفته از خریدش نگذشته بود که جلدش وا رفت.

  • ۲۲م خرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی فوتبال یک نظر »

    به همین سادگی، مثل تمام خبرها اول یک جمله است و بعد فاجعه. باشگاه پاس تهران به شهدای الوند همدان واگذار می‌شود. فقط به عنوان یک طرفدار فوتبال به این حرکت دقت کنید. نه طرفدار تیم پاسم نه منکر کم هوادار بودن این تیم اما به عنوان یک تماشاگر سال‌هاست از فوتبال این تیم لذت برده‌ام حتی امسال که جایگاهش پایین جدول بود، بازی پاس-سایپا و پاس-استقلال از بازی‌های جذاب لیگ بود. قطب سوم فوتبال ایران که می‌گویند حرف کمی نیست، پاس افتخاراتی که یک باشگاه بزرگ می‌تواند در آسیا داشته باشد را کسب کرده بود. و حالا نتیجه‌ی یک ۴۴ سال خاطره‌ی فوتبال تنها در ذهن بازیکنان بزرگ این تیم خاک حواهد خورد.
    خصوصی‌سازی و اصل ۴۴ را با همان نام پاس و در همان تهران باید انجام داد هر چیزی در ملک خودش باید خصوصی شود. باید دیشب برنامه‌ی نود را می‌دیدید واقعآ لقب احمق برای بعضی از مدیران اجرایی ما کم است. اصلآ رئیس هیئت مدیره‌ی پاس نمی‌داند بزرگی در فوتبال یعنی چه! صد تا فردوسی‌پور هم نمی‌توانند او را قانع کنند که این حرکت یعنی نابودی!
    پاس طرفدار ندارد؟ قدمت که دارد در همین تهران خصوصی می‌کردید طرفدار هم پیدا می‌شد مگر صباباتری تهران و سایپای کرج کم طرفدار پیدا کرده‌اند؟
    اصلآ به چه حقی همدان باید در لیگ برتر نماینده داشته باشد؟ بروند از پایه تیم درست کنند و به لیگ بیاورند مگر شهرهای دیگر چه می‌کنند؟ کرمانشاه بعد از سال‌ها زحمت و سرمایه گذاری شیرین فراز را به لیگ آورد، همین یزد مگر نبود یا کرمان؟ وقتی از بین تیم‌های بزرگی مثل راه‌آهن و فولاد خوزستان و تراکتورسازی تبریز و تیم نوپای شهرداری بندرعباس تنها یک نماینده در لیگ می‌ماند بر اساس آموزه‌های دینی خودتان حق ضایع‌شده‌ی این‌ها را چگونه جواب می‌دهید؟
    این‌همه مجوز تأسیس تیم در تهران ندهید نه اینکه تیم‌هایی که سال‌هاست هستند را سر ببرید به خاطر اینکه سهم شهرستان‌ها کم است شهرستانی که تیمش در دسته‌ی سوم است حتمآ حقش همانجاست که سرمایه‌گذاری پایه‌ای نمی‌کند.
    پاس تیم بزرگی است دلیلش حضور وحید هاشمیان در آلمان است و بازیکنان بزرگی که رقیب استقلال و پرسپولیس بودند. اصغر شرفی با آن‌همه بزرگی چقدر دلش شکسته بود و از خاطراتی که نابود می‌شود می‌گفت. حالا نام قهرمان یک‌دوره‌ی باشگاه‌های آسیا و لیگ برتر ایران را باید در تمرین دستگرمی کارمندان نیروی انتظامی جستجو کرد.

    یکجوری باید جلوی این حرکت را گرفت وگرنه بعید نیست که فردا پرسپولیس سر از سمنان در بیاورد و استقلال سر از زاهدان!

  • ۲۱م خرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی سینما ۲ نظر »

    به تکاپو افتاده‌اند، جنبش درست می‌کنند برای مبارزه با قاچاق زیرزمینی فیلم‌های سینمایی روی پرده، جالب اینجاست که تمام فشارهای دولت تحمل شده اما این یکی پدیده‌ای است که سینما را نابود می‌کند!
    نیما خوب نوشته است دیگر نیازی نیست من از امکانات سینما بگویم و چه زجرهایی که موقع دیدن فیلم در سینما نصیبمان می‌شود و به جای دیدن فیلم شهید می‌شویم.
    از لاس زدن‌هایی که باید در یک دیسکو و کاباره و پارک باشد ولی در سالن‌های تاریک سینماست و من هم از آن جدا نیستم شاید. از کنترل‌چی‌ای که با وجود آن‌همه صندلی خالی تو را به جلوترین ردیف ممکن می‌برد تا با آن پرده‌ی غیر استاندارد و صدای نامفهوم یک فیلم ایرانی تماشا کنی که خودش هم با کلی مصیبت از لحاظ امکانات مواجه بوده است.
    چقدر نوشتم قرار بود چیز دیگری بنویسم، قرار بود بنویسم عزیزان سینماگر که کلی محدودیت و محرومیت دارید، شما دیگر چرا مثل دولت به مردم زل زده‌اید؟ دزدیم! چاره‌ای هست؟ آیا شده درست بعد از اتمام اکران فیلم، سی‌دی (نمی‌گویم دی‌وی‌دی) فیلم در دسترس باشه اونم اوریجینال؟ کو؟ چه کسی پخش فیلم حکم را بر عهده گرفته است که بعد از گذشت قریب به دو سال هنوز هیچ‌جا پیدایش نیست؟ آری ما دزدیم! مردم کپی‌رایت را رعایت نمی‌کنند چون صدا و سیما با آن بودجه‌ی سرسام‌آورش شاه‌دزد است، فوتبال‌ها، فیلم‌های آمریکایی و فیلم‌های ایرانی را می‌دزدد آن‌وقت شما می‌گویید آی مردم؟
    شده اعتراض کنید که چرا بعد از این‌همه تاریخ و فرهنگ و هنر ما ته چاه کپی‌رایتیم؟ چه کسی جز خود شما و مردم ضرر کرده است؟ دولت که ککش هم نگزیده است. چرا ایران قانون جهانی کپی‌رایت را امضا نمی‌کند که هنرش بیش از این‌ها در جهان دیده شود؟ وقتی قانون جهانی را قبول ندارید چه انتظاری از مردم دارید که با کپی‌رایت غریبه‌اند؟
    مسعود کیمیایی در سکوت فیلم‌نامه را بارها بازنویسی می‌کند، داریوش مهرجویی صد بار به فیلمش ور می‌رود تا مجوز بگیرد، بهرام بیضایی اصلآ فیلمش را نمی‌سازد، عباس کیارستمی از اکران فیلم‌هایش تنها احترام مسئولین را می‌بیند، جعفر پناهی به امید اسکار آینده نشسته است بعد از اکران جهانی آفساید، مخملباف و دخترش حالا تیپشان هم شبیه آمریکایی‌ها شده است چون در کشور خود مقبول نمی‌افتند و علی حاتمی در گور خدا را شکر می‌کند بابت رفتنش.
    شد به نصفه شدن فیلم‌هایتان در تلویزیون مثل مهرجویی اعتراض کنید و صدا و سیما را تحریم کنید؟ شد بگویید زن را در خانه روسری چه کار؟ شد از فیلم‌هایی که سال‌هاست در نوبت اکران خاک می‌خورند حمایت کنید؟ چرا نورسیده‌ای چون ده‌نمکی که معلوم نیست چه کسی مسیر سینما را یادش داد همه‌ی امکانات و جنجال‌ها را صاحب می‌شود تا فیلمش بفروشد و از توهین و افترا ابایی ندارد آن‌وقت یک قطار کارگردان روشنفکر و باتجربه برای مجوز گرفتن به هزار ارگان متوصل می‌شوند؟ چه کسی این‌ها را حمایت می‌کند مگر نباید پشت هم باشید؟ وقتی مشاور فرهنگی رئیس جمهور می‌گوید کیمیایی کارگردان خوبی بود اما در مسیر انقلاب قرار نگرفت، آن‌وقت کیمیایی چگونه از خود دفاع کند؟ فقط اسم در می‌کنید، کانون کارگردانان و چه و چه!
    یکبار دیگر درست نگاه کنید، مشکل شما کپی ارزان فیلم‌هایتان است؟ خانم میلانی مگر فیلم خوبتان آتش‌بس با این همه رقیب کپی و جام جهانی فوتبال کلی نفروخت؟ پس مشکل مردم نیستند. مشکل جای دیگری‌ست.
    شد به دولت اعتراض کنید؟ راست می‌گویید در اعتراض به سیاست‌های غلط دولت در مورد فرهنگ و هنر اعتراض کنید و تهدید به تعطیلی سینما. تا وقتی سینما دولتی است نصیب ما همین کپی‌های بی‌کیفیت و بی‌همه‌چیز فیلم‌های ایرانی است و نصیب شما کپی‌رایتی که امضا نشده است.
    برای ما بر اساس همین کپی‌رایتی که اینجا نیست دی‌وی‌دی فیلم‌های درجه‌ یک آمریکایی با کیفیت بالا و حتی زیرنویس فارسی و بعضی با پشت‌صحنه‌ی فیلم دنیایی از لذت و دیالوگ و صحنه‌های ناب بصری‌ست. پس تهدیدتان را جای دیگری خرج کنید.

  • ۲۰م خرداد, ۱۳۸۶ | در دسته‌ی شعر یک نظر »

    اگر یک بار دیگر آزادی دست دهد،
    خیال را از آن بیرون خواهم کرد.
    آزادی می‌داند،
    خیال دشمنِ ماست.

    اگر یک بار دیگر آزادی دست دهد،
    به شاعر خواهم گفت
    خیال دشمنِ فردا است.

    اگر یک بار دیگر آزادی دست دهد،
    به نظامی خواهم گفت
    بر طبل‌ها بکوبد
    خیال، دشمن سرزمین است.

    اگر آزادی دست ندهد،
    در گوشه‌ی هواخوری زندان
    برای زندانیان خواهم گفت
    فقط به اندازه‌ی خیال آزادید.

    خیال تنها راه زنده ماندن است

    خیال
    زخم عقل/مسعود کیمیایی/نشر ورجاوند

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics