دوست داشتم، موهایت
مشکی باشد، بلند
باد در موهایت، به یاد بید مجنون
در امواج گیسویت
فانیان چشمپرست
با حسرت همخواب شوند.
شاید،
دوست داشتم، موهایت
طلایی باشد، گوگوشی
تابوشکن و رؤیایی
به رسم طغیان و تنفس
چتر موهایت، آنقدر کوتاه
تا مزاحمی میان بوسههایمان نپیچد.
میخواستم، بتی از تو
در تمامی میدانهای سرد شهر بسازم
تا همهی مردم شهر
به خداوند ببالند.
میتوانستم
در آغوشت بگیرم
گرمای تنت
مرگ را از چشمان من
بدزدد.
کاش میشد
بیهراس
به میهمانی لبانت میآمدم
و بشریت
از این عاشقانه لبریز میشد.
حیف،
موهایت نه بلند است و مشکی
نه طلایی و گوگوشی
آن دیوار
چون ستم
زیباییت را میخورد
و سپیدارت را
مبارزه میکند.
کدام معمار بیهنر
شاهکار خلقت را
انکار دوخته است…
(فؤاد/۵ اردیبهشت ۱۳۸۶)
پینوشت: از اینکه سیستم نظرات مشکل داشت این چند روز عذر میخوام، ممنونم که اطلاع ندادین!
منبع عکس: my flickr (جستجو شده در کوربیس به تاریخ خیلی پیشترها)











اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۳ ب.ظ
آنارشیسم اعتقادی…
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۰۲ ب.ظ
این معمار بیهنر همان آنارشیسم اعتقادی هست…
اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۶ در ۴:۵۱ ب.ظ
اخطار!
من داتآیار شدهام ملت! مرا عوض کنید!
جلال سمیعی و غیره! http://joonomi.IR/
اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۸ ب.ظ
چه کپی رایت شدیدی رعایت میکنینا;)
شعر خیلی قشنگی بود خوشمان آمد :)
ولی دنیا بالا بره پایین بیاد من یکی عاشق و آواره موهای فرفریم !!
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۶ ق.ظ
سلام عکس خیلی قشنگی بود
همین طور شعر تشکر