روز جهانی زن نزدیک میشود، سالگرد فاجعهی هشت مارس از راه میرسد. این بار یک تجمع اعتراضی داریم قبل از آن تاریخ تا شاید کمی ملایمتر با قضیه برخورد شود. روز قبلش میدانی که امروز قرار است فعالین حقوق زنان ایران اجتماع کنند. صبح از خواب بیدار میشوی طبق معمول دیر، وقتی کاری نیست همین است، سراغ گوگلریدرت میآیی و میبینی که باز هم تجمع را برنتابیدند. باز هم به خشونت کشیدهاند. دخترانی را که گناهشان این است با انقلاب متولد شدهاند و با جنگ قد کشیدهاند.
دختران سرزمین من، نه! نمیگویم مادران آینده، چقدر از این جمله دلگیر میشوم. اینها الآن هم مادران مناند. آنها هم زجر کشیدهاند. این چند سال هم زجر ما را کشیدهاند هم زجر خودشان را.
میدانی یک عدهای را به نام ایران فرستادهاند برای همایش هشت مارس گویا در آمریکا، راهشان ندادهاند. آن زن یک چشمی (نمیخواهم مسخره کنم، اما به هر حال میدانم نمایندهی زنان من او نیست) برگشته است و میگوید از فعالیتهای حقوق بشری میگویند و از پذیرش نمایندهی زنان ایران سرباز میزنند. بگو ایرادی ندارد بگو، اما این را هم بگو که دختران را امروز صبح به کجا بردید؟ بگو، لااقل آمریکا جرأتش را دارد میگوید ما راه نمیدهیم. میگویی؟ میگویی چه شد که این حجاب اجباری شد؟ مگر حرکت رضاشاه در کشف حجاب زشت نبود؟ عقده میشود و مثل یک غدهی چرکی بیرون میریزد. وای بگو چرا مردان این کهن بوم و بر، زنان را میزنند؟ چه شد که یکباره اینچنین ظالم شدهاند.
برای دختران سرزمین من، حالا به جای اینکه گوگوش من آمدهام، همسفر و پل را بخواند، میخواند: “من زن ایرانی، اهل خودویرانی، آینهی دق کرده، بس که هقهق کرده، مثل یک کوه یخ، میچکم در مطبخ، از سپاه تسلیم، روز و شب بیتقویم”. گوگوش سنبل دختران ماست ببین چه میخواند: “از این سفرهی سرد و خالی، از این سرپناه خیالی، نجاتم بده، نجاتم بده”.
او همانیست که سی سال پیش عاشقانه میخواند: “تو از شهر غریب بینشونی اومدی، تو با اسب سپید مهربونی اومدی…” او ۲۵ سال با دردهای فصل جدید زنان زندگی کرده است و کلامی را میخواند که شهیار قنبری از جان میسراید.
مادر، زن، واژههای مقدسیاند که به بازی میگیرید در حرفهایتان، در دعاهایتان و در شوخیهای سیاسیتان. چه باحجاب و چه بیحجاب از ایرانند. برای ایرانی بودنشان زجر کشیدهاند. حتی از آنور آبها خواندهاند برای صدایی که اینجا مجبور به گنگیست.
کدام حافظ از زلف پریشانی گفت که در نقاب میسوزد. و کدام شاملو لبانی را بوسید که از رنج خشکیده بود؟
تبعیض قائل میشوید، تنها شما نیستید پدران من هم بین پسران و دخترانشان تبعیض قائل میشوند. میبینید بازگشتهاید به زمان قبل از صدر اسلام. آنقدر مسلمان شدهاید که از پیامبرتان هم مؤمنتر مینمایید. و چه کفری از این بالاتر است؟ دور بیندازید فاطمهها و خدیجههایتان را که تزئینی دروغ برای ظلم شماست. این اسامی مقدسی که شما به بازی گرفتهاید ایمان عدهایست. نخواهید اعتماد جامعهای به اعتقادش سست شود.
نه نمیتوانید زن را تحقیر کنید که نام زن در کنار تقدس خداوند همیشه نشسته است…
» لینکهای مرتبط (بالاترین)











اسفند ۱۳م, ۱۳۸۵ در ۱۰:۱۱ ب.ظ
کوه یخی که آب میشه ولی دوباره روزی یخ میزنه
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۵ در ۱۲:۴۵ ب.ظ
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد