• ۲۴م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی ساماندهی ۸ نظر »

    گرچه چند روزی هست که اینجا در بعضی مناطق و در بعضی آی‌اس‌پی‌ها فیلتره اما برای خودم تا دیروز سایت باز بود تا اینکه آدرس رو زدم و نوشت “مشترک گرامی می‌باشید!” که البته سریعآ (همون کند خودمون) صفحه با تُر لود شد و مشکلی نبود اما در همون لحظه بر وزن دیالوگ ماندگار بهروز وثوقی در گوزن‌ها که: “نمردیم و گوله هم خوردیم” منم گفتم: “نمردیم و فیل هم خوردمون!”
    بنابراین تصمیم گرفتم یه راهنمایی کوچیک واسه شمایی که حوصله‌ی فیلترشکن رو نداری بنویسم.
    اول از همه باید از اینترنت اکسپلورر دل بکنید، کاری نداره فقط کافیه یه روز از فایرفاکس استفاده کنید. الآن دیگه تقریبآ اکثر سایت‌ها هم استاندارد شدند و با مرورگر فایرفاکس مشکلی ندارند البته به لطف آی.ای.تب از اون لحاظ هم مشکلی نیست.
    بعد باید فید تموم سایت‌ها و وبلاگایی که سر می‌زنید رو سریعآ وارد گوگل‌ریدرتون بکنید تا مبادا یه دفعه فیلتر بگیردشون و شما یادتون رفته باشه! البته مشکلی هم نیست. آدرس سایت‌هایی که می‌دونید فیلتر شدند رو وارد گوگل‌ریدر کنید خودش واستون فید رو کشف می‌کنه و اضافه می‌کنه. مثلآ اگه وارد کنید www.rah-e-man.com اون خودش فید اینجا رو که http://feeds.feedburner.com/myway هست رو اضافه می‌کنه البته اگه به صورت خودکار در صفحه موجود باشه.
    گوگل‌ریدر انواع سایت‌ها رو براتون باز می‌کنه چه فیلتر شده و چه نشده! توضیحات بیشتر هم اینجاست.
    برای سایت‌هایی که فید ندارند و همینطور برای نوشتن مطلب و نظر دادن این راهنمای نیما یعنی اینکه ما پیشرفته‌تر از اونی هستیم که فکرشو بکنید.
    خیلی بده که واسه نوشتن مطلب توی وبلاگی که فیلتره از Windows Live Writer نمی‌شه استفاده کرد، کسی راه‌حل جدیدی داره؟
    مرتبط: نیم‌سوز می‌شویم! (کارپه‌دیم)

    پی‌نوشت: ببخشید که حوصله‌ی گذاشتن عکس واسه راهنمایی نداشتم!
    پی‌نوشت۲: منتظر اسم‌های پیشنهادیتون واسه وب‌سال ۱۳۸۶ هستم.
    پی‌نوشت۳: اگه دیدید دیگه چیزی ننوشتم بدونید سال نوتون مبارک! رفتم مرخصی.
    پیشنهاد: هیس!

  • ۲۳م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی فیلم یک نظر »

    طرح: پندار یوسفی از نوشته‌ی نیما شروع شد و بعد با پیشنهاد پندار ادامه پیدا کرد. و نظرات موافق و مخالف بلافاصله زاده شد. قصه چه بود از روی کمیک‌استریپی با مضمون نبرد سپاهیان عظیم خشایارشا در برابر سپاه سیصد نفره‌ی یونان یک اثر هنری با معجزه‌های سینمایی و قدرتمند خلق شده بود. گرچه من علاقه‌ای به اینگونه فیلم‌ها ندارم اما درصد عظیمی از جامعه‌ی جهانی اینگونه فیلم‌ها را می‌پسندند. ظاهر قضیه چندان بد نمی‌نمود اما تحریف بخشی از تاریخ و از همه مهم‌تر چهره‌ی زشت ایرانیان و پادشاهش در این فیلم آزارمان داد. تا وقتی کمیک‌استریپ بود مشکلی نداشتیم چون مخاطبانش نسبت به سینما ناچیز بود اما وقتی ماجرا به غول هالیوود رسید تلخ شد.
    پیشنهاد بمب گوگلی پندار یوسفی با هدف اینکه اشکالات تاریخی این فیلم نشان داده شود و برای نشان دادن چهره‌ی واقعی ایرانیان یکی از بهترین گزینه‌ها بود، چرا؟ چون به هر دلیل ما توان برخورد متقابل با این حرکت را نداریم نه ابزارش را داریم نه حامی‌اش را. اما حرکت ما آنگونه خشن و تحقیرآمیز مثل برخورد عده‌ای با کاریکاتورهای دانمارکی نیست. ما می‌خواهیم بخشی از مخاطبین این فیلم را با این طرف ماجرا هم آشنا کنیم. فیلم سیصد دیگر نه کاریکاتور است که کشیدنش حق باشد نه فیلمی کمیک است که برای خنده باشد. ما به پیروی از آیین صلح دوستانه پیشنهاد دیدن قصه از این سو و تصاویرش را می‌دهیم و برای این کار نیاز به دیده شدن داریم.
    تقصیر چیست که بعضی به تاریخشان اهمیت نمی‌دهند، آیا هنر است؟ تاریخ و تمدن مهم است وقتی حتی آمریکای شماره‌ی یک دنیا هم به دنبال این است که تاریخ بزرگی داشته باشد. تاریخ بی‌گناه است اگر ما اینجا ایستاده‌ایم تقصیر خودمان است. کوروش و داریوش در اینکه ما به این فلاکت افتاده‌ایم نقشی نداشته‌اند پس افتخار به آن‌ها چیزی از این وضع لجن کم نمی‌کند اما به هر حال پشتوانه است. درست است که از هر تیره و طایفه‌ای به این کشور حمله شده است اما به هر حال ما ایرانی متولد شده‌ایم حتی اگر نسبمان به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
    مگر مولانا ایرانی نیست؟ دلیل آن نه محل تولد و نه محل مرگ اوست، دلیل آن اشعاری است که تنها اندیشه‌ی ایرانی قادر به سرودن آن است. حالا اگر ترکیه می‌خواهد مولوی را در تاریخ و فرهنگش زورچپان کند می‌گوییم به ما چه؟ یا بقیه‌ی نویسندگان و مشاهیر. می‌توانید بگویید به ما چه که شعر حافظ فارسی است؟ یا جدآ شما به شعر سعدی بر سردر سازمان ملل افتخار نمی‌کنید؟
    تاریخ هم از این قاعده مستثنی نیست، چه خوب چه بد تاریخ این سرزمین است که در آن متولد شده‌ایم. اگرچه گذر سالها درصد تحریف تاریخ را بالا می‌برد اما از روی کتیبه‌ها می‌دانیم که خشایارشای فیلم سیصد پادشاه ما نبوده. حتی آغامحمدخان سنگدل هم اینگونه کریه نبوده است. اگر دولتمردان امروز چهره‌ای جنگ‌طلب از ایرانی ساخته‌اند دلیل نمی‌شود که چهره‌ی خشایارشا قربانی بشود. باز هم می‌گویم اگر این فیلم کمیک بود و یا کاریکاتور یا مطلبی طنز مشکلی نداشت اما این فیلم یک فیلم کاملآ جدی‌ست. برخورد با این فیلم نه خشن است نه کورکورانه. ما راهنمایی می‌کنیم. اگر متولیان فرهنگ و هنر ما به تاراج آن می‌تازند ما که نباید به تاریخمان بتازیم و بی‌اعتبارش کنیم. ما از ابزار خودمان برای روشن کردن حقایق استفاده می‌کنیم. اینکه تاریخ مهم نیست پاک کردن صورت مسئله است، چه کوروش، چه داریوش، چه خشایارشا، چه نادر شاه، چه آغامحمدخان، چه چنگیز و اسکندر، چه خاندان پهلوی و چه خمینی جزئی از تاریخ این سرزمین‌اند. و سرزمین مهم است.

  • ۲۲م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی وب‌سال ۲ نظر »

    خب درگیری من با دومین وب‌سال هنوز ادامه داره و به خاطر همین یه کم از این طرح دور افتادیم، با اینکه داریوش جان لطف کردن و هاست رو در اختیار من گذاشتن اما اشتباه من باعث شد این طرح طول بکشه و شاید به سال بعد هم کشیده بشه. به هر حال تصمیم گرفته بودم طرح رو مستقل کنم اما این مشکلات باعث شد ادامه‌ی طرح رو هم فعلآ اینجا داشته باشیم. به نظرم یک ماه نظرسنجی بسه و حدود ۷۲۰ تا رأی که ۳۶ درصدش به مخالفت با فیلترینگ داده شده کافیه برای اینکه همین موضوع برای سال آینده هدف اصلی باشه. جالب اینجاست که وبلاگ خود من هم قربانی فیلترینگ شده در بعضی جاها. بنابراین از همین الآن تا یک هفته فرصت دارید نام‌های پیشنهادی خودتون رو برای وب‌سال ۱۳۸۶ با موضوع مخالفت با فیلترینگ به foadsa[at]gmail[dot]com بفرستید و یا در نظرات همین مطلب بنویسید. در ضمن اگه نظر دیگه‌ای هم هست در خدمتم
    منتظر نام‌های پیشنهادیتون هستم…

  • ۲۱م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره ۲ نظر »

    زنانی تجمع کردند و باتوم خوردند و بازداشت شدند و راهی اوین شدند. در این میان همه آزاد شدند غیر از دو نفر، شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده. تعیین کردن اینکه کار این زنان اشتباه بوده یا نه و اصلآ تحلیل این حرکت شجاعانه، کار من مرد و امثال من نیست. من یک مردم که در این جامعه‌ی پر از مشکل زندگی می‌کنم و می‌بینم که چه بر زنان می‌رود. اما هر چقدر هم که ببینم اصلآ صلاحیت تحلیل حرکت زنان را ندارم. از درد باید دردمند بنویسد و از تصمیم، تصمیم‌گیرنده.
    حالا یک آقایی به نام حسین درخشان که این روزها به شدت به سیم آخر زده با واژه‌های قلمبه سلمبه دوست دارد این واقعه را تحلیل کند. البته که من نه او را عامل جمهوری اسلامی می‌بینم و نه وابسته به هیچ جناح و حزبی، البته او می‌گوید یک فمنیست تمام عیار است و اصولآ عیار او با حرف‌هایش کاملآ مشخص است.
    اما نثر حسین درخشان نکات جالبی دارد. او همه چیز را با هم قاطی می‌کند و دوست دارد که ایده و نظریه بدهد. دوست دارد بگوید سر منشأ حرکت کجاست و اشتباه شادی صدر چه بوده و فلان شخص پشت ماجراست! می‌دانیم که این طرز فکر در ایران توسط جناب حسین شریعتمداری حق کپی‌رایت دارد. اما خب مرد می‌خواهد که به این عقاید برسد و به بن‌بست اطلاعات و نظریات برسد که حالا حسین درخشان هم به این درجه رسیده است.
    حسین درخشان مردی‌ست که در سرمای کانادا، سختی را به جان خریده است تا بگوید حکومت جمهوری اسلامی ارزش ماندن را دارد. او همه‌چیز را می‌داند اینکه زنان معترض از کجا تغذیه می‌شوند. اینکه احمد باطبی حالا بعد از پنج سال غلط کرده که پیراهن خونی دستش بوده. اینکه انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست.
    گیریم کار همه‌ی ما اشتباه، ناسلامتی تو که طرفدار سازمان امنیتی و اطلاعات ایران هستی برخورد حکومت با یک اشتباه که باید درست باشد آیا حق یک حرکت حتی اشتباه آرام ضربه‌ی باتوم و کتک و خوابیدن در بند ۲۰۹ زندان اوینه؟ آقای حسین درخشان در مورد آن‌هایی که زندانی هستند خوب نظر می‌دهی و داستان می‌بافی، در مورد آن‌هایی که بیرون هستند هم بگو، جای دوری نمیره!
    یک نصیحت به حسین درخشان دارم، جان من بخاری را روشن کن، پشت کامپیوتر بنشین و راه‌به‌راه از دولت کانادا حمایت کن در مورد کشوری که پنج سال است از آن رفته‌ای لطف کن ننویس که اینگونه شایعه‌ بشود مشکل روانی داری. آیا به نظر تو جمهوری اسلامی بهتر است یا کانادا؟ اگر هم جنگ بشود نیازی به تو نیست که از بین رفتن مردم را به مسالمت ترجیح می‌دهی…

    + قرار بازداشت یک ماهه‌ی شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده با تفهیم پنج اتهام صادر شد.

  • ۲۰م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی شعر Comments Off

    یه روزی یه روزگاری
    حرف بین ما نگاه بود
    عشقو نقاشی می‌کردیم
    نقش ما خورشید و ماه بود
    بعد از اون واژه نوشتیم
    جمله‌مون ستاره‌چین بود
    مثل دریا آبی بودیم
    معنی زندگی این بود
    ====================
    قسمتی از ترانه‌ی “عروسک” با صدای محمدرضا اعرابی

    پی‌نوشت: گویا در بعضی نقاط وبلاگ مرا با جناب فیل مزدوج کرده‌اند همین‌جا عرض کنم که این ازدواج اجباری بوده و از مدافعین حقوق تقاضای عاجل دارم! به زودی وبسال رو راه می‌ندازم و خودم استاد می‌کنم این فیل رو:دی

  • ۱۹م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی سینما ۵ نظر »

    مسعود ده‌نمکی می‌نویسد: “از چهارشنبه برق خوشحالی در چشمان سینمادارها درخشیدن گرفته” دلیل حرفش شروع اکران اخراجی‌ها و فروش فوق‌العاده‌ی آن در روزهای اول است. به نظر کارشناسان شرکت‌های پخش با این فیلم رکورد فروش در تاریخ سینمای ایران شکسته خواهد شد و او می‌گوید اگر تؤطئه‌ای صورت نگیرد.
    دیدگاه چنین کارگردانی را باید قاب گرفت و به دیوار طلاکوب کرد. کسی که دوست دارد دیده شود. دوست دارد معروف شود. دوست دارد در هر زمینه‌ای که وارد می‌شود سر و صدا به پا کند.
    شرایط پرفروش‌ترین فیلم ایران، آتش‌بس را با اخراجی‌ها بررسی می‌کنم. کارگردان آتش‌بس تهمینه میلانی است که یک زن است و برای احقاق حقوق زنان تلاش می‌کند و تا به حال فیلم‌های زیادی ساخته است و در مقابل او یک مرد قرار دارد که اولین فیلم بلند سینمایی‌اش را تجربه می‌کند. ژانر هر دو فیلم کمدی است با این تفاوت که کمدی آتش‌بس بین یک زوج جوان اتفاق می‌افتد و کمدی اخراجی‌ها در جبهه‌ی جنگ. بحث من موضوع و مضمون این دو فیلم نیست قرار است شرایط پخش این دو فیلم را بررسی کنم. آتش‌بس از بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر سال قبل کنار گذاشته شد و مورد کم‌لطفی قرار گرفت. خیلی از فیلم‌های خوب دیگر هم از دید داوران جشنواره بد بوده‌اند اما بعدآ شاهکار شده‌اند. اما بازیگران و کارگردان آتش‌بس تنها ابراز نارضایتی کردند. برعکس آتش‌بس، اخراجی‌ها همه‌ی ابزار را برای مورد توجه قرار گرفتن از همان اول ساختش داشت. از سرمایه‌ای که گذاشته شد، از امکاناتی که برایش فراهم شد، از نویسنده‌ی فیلمنامه‌ای که داشت و از تیم بازیگری‌ای که در نظر گرفته شد.
    اتفاقات جشنواره را هم که حالا همه می‌دانند. از کسی که حرفش نخواستن سیمرغ بود و در دلش برای سیمرغ گرفتن سر و دست می‌شکاند. کارگردانی مثل داریوش مهرجویی با آن همه سابقه و درخشش دیگر می‌داند که جشنواره‌ی فیلم فجر چیزی نیست که او و هم‌نسلانش می‌خواستند کسانی مثل کیمیایی، بیضایی، زنده‌یاد حاتمی و عباس کیارستمی‌ای که بین‌المللی شده است. فرق کارگردان با کارگردان همین است. یکی قیصر و گوزن‌ها را می‌سازد، یکی آقای هالو، گاو و هامون را و دیگری هم اخراجی‌ها را. یکی در ساخت فیلمش آن‌همه محدودیت دارد و دیگری در ساخت اخراجی‌ها همه‌ی امکانات را دارد.
    و اما نکته‌ی مهم ماجرا نه عدم حضور آتش‌بس در جشنواره است و نه سر و صدای جناب ده‌نمکی برای فیلمش، نکته‌ی دیگر اینجاست که آتش‌بس در حضور رقیبی چون جام‌جهانی فوتبال اکران شد و اخراجی‌ها در بهترین فصل اکران نمایش پیدا خواهد کرد و مردم هم که کنجکاو، همچون سریال سطح پایین نرگس که دنبال کردند از روی کنجکاوی اخراجی‌ها را هم خواهند دید. و به قول بچه‌ها به تیکه‌های جلفش هم خواهند خندید و خواهند گفت عجب فیلمی بود!
    و عقیده‌ی مسعود ده‌نمکی این است که اگر تؤطئه‌ای در کار نباشد اخراجی‌ها رکورد فروش تاریخ سینمای ایران را خواهد شکست ادعایی که به غیر از قسمت اولش بقیه‌اش چندان دور از ذهن نیست چون مردم کنجکاو این‌همه سر و صدا هستند و تشنه‌ی خنده. اما حرف از تؤطئه شد لازم است بگوییم که آن‌ها که سینما را زندگی می‌کنند اصلآ به فکر تؤطئه نیستند کاری که برای فیلم آدم برفی انجام شد. فیلمی که حتی بعد از سه سال توقیف و آن‌همه ماجرا رکورد فروش آن سال را شکست. جالب اینجاست که دو ستاره‌ی آن فیلم در اخراجی‌ها هم هستند اکبر عبدی و محمدرضا شریفی‌نیا! می‌بینید سینمایی‌ها تؤطئه نمی‌کنند. این شما نبودید که به سینمای اکران کننده‌ی آدم برفی ریختید؟
    به فیلم‌های پرفروش تاریخ سینمای ایران نگاه کنید: آتش‌بس، مارمولک، کلاه‌قرمزی و کما، دو فیلم اول با رقبای بسیاری جنگیده‌اند تا پرفروش شوند. آتش‌بس با جام‌جهانی، جشنواره‌ی فیلم فجر و فروش‌های خیابانی فیلمش جنگیده و مارمولک هم با تعداد روزهای کم اکران و بسیجی‌هایی که هنر سینما را درک نمی‌کردند. حالا یک فیلم بدون این رقبا و با سر و صدایی زیاد می‌آید تا جای این دو را بگیرد. فصل اکرانش عالی‌ست، رقیب جهانی ندارد، در جشنواره تبلیغ شده است و حامیانش بسیجی‌ها هستند. پس آقای ده‌نمکی که مثل بچه‌ها که عروسکی را به دست می‌آورند و خوشحال می‌شوند از توجهی که به فیلمت شده خوشحالی و بشکن می‌زنی، با این سطح فکر کوتاهت نه کیمیایی خواهی شد نه مهرجویی نه بیضایی نه کیارستمی و نه حاتمی مرحوم شما همان ده‌نمکی هستی که فیلم‌های سینمایی را تؤطئه می‌کردی و از رونق می‌انداختی. مطمئن باش برای فیلم تو تؤطئه نمی‌شود چون کسی مثل خودت پیدا نمی‌شود.
    =====================
    توضیح: عکس، پوستر آتش‌بس در بالاست و پوستر اخراجی‌ها در پایین، نمادش دستی خالکوبی شده با بازوبند یا ابوالفضل است، که روی پوستر آدم برفی افتاده است!

  • ۱۷م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره ۲ نظر »

    همیشه روز جهانی زن که تمام می‌شود تا سال آینده تمام روزها، روز مرد می‌شود. اما ای کاش از این به بعد به احترام روز زن تا اتفاق مقدس بعدی به انتظار بمانیم.
    روز زن بر تمامی موجودات زمین که زن را مثل خدا محتاجند گرامی و مبارک…

    + تبریک روز زن با باتوم (عروسک کوکی)
    + هشتم ماه مارس = خشونت (زن‌نوشت)
    + روز جهانی زن (بالاترین)

  • ۱۶م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی شعر من, شعر نو ۴ نظر »

    اهل ایرانم.
    روزگارم خوش نیست.
    تکه جایی دارم، خرده حرفی، سر سوزن حقی.
    عالمی دارم بدتر از سنگ سیاه.
    دشمنانی سخت‌تر از آهن و سرب.

    و خدایی که کمی گم شده است:
    پشت آن تاریکی، پای یک قلب یخی.
    روی آوار ستم، روی قانون‌شکنی.

    من مسلمان بودم.
    قبله‌ام شعر سپید.
    جانمازم خورشید، مهر من باران بود.

    ولی افسوس مسلمان بودند.
    چکه کردند به تیمار زمین.
    قبله‌شان خون خدا.
    حرفشان آیت زور.
    و شکستند دل نازک شب‌بوها را.

    اهل ایرانم.
    پیشه‌ام آدمیت.
    گاه‌گاهی می‌نویسم از درد، می‌سپارم به شما
    تا به رنجی که از آن می‌جوشد
    دل تنهایی من، ما بشود.

    آرزویم کم نیست.
    حوض من بی‌ماهی‌ست.
    نگذارید که بی‌آب شود…

    (فؤاد/۱۶ اسفند ۱۳۸۵)

    * به یاد سهراب که سراسر صلح بود و آسمان

  • ۱۴م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی حقوق بشر Comments Off

    همه‌چیز از مرگ فاطی شروع شد. نه! خیلی قبل از آن شروع شد اما نه به دست فاطی. از آب‌منگل‌ها شروع شد. برادران آب‌منگل بزرگ و کوچکشان فرقی نمی‌کرد، هر کدام بود همین کار را می‌کرد. ذاتشان همین بود آن‌ها مردار زنان را می‌پرستیدند نه برای تقدسش برای رنجی که به او تزریق می‌کردند. تجاوز یک کلمه بود. رد گم‌کنی بود. تجاوز یک رنج بود. تجاوز به بکارت نبود. تجاوز به حق بود. حق دوست داشتن، حق ابراز عقیده، حق رهایی، حق آبرو، حق زن بودن…
    همه‌چیز در قلم کیمیایی بود. روح فاطی سپید بود. یک فرمان بود که به زیارت رفته بود. خونریزی را بوسیده بود. قصاب بود اما قصاب نبود. فرمان بود. دایی هم بود که جمشید مشایخی نقشش را بازی می‌کرد. فرمان قسم خورده بود. چاقو بود که نامردی بود. فرمان بی‌تیزی بود. انگار مسعود فردمنش بود که دکلمه‌ی تختی می‌خواند: “نبرد نابرابر، نیست کار ما برادر”
    اما برادران آب‌منگل جنسشان انسان نبود. اگر مرد بودند، زن را می‌بوییدند. چاقو بود و نامردی و فرمانی که برادرش را خواند. برادران آب‌منگل باید می‌ترسیدند.
    سوپراستار نمی‌شد اگر این قصه نوشته نمی‌شد. بهروز وثوقی بود. قیصر رسید. قیصر زن را می‌بویید. قیصر زن را تقدس می‌کرد. چاقو غیرتش نبود، چاقو فریادش بود. فریاد آزادی. حالا قیصر باید می‌جنگید. با غصه‌های مادرش، با مظلومیت فاطی، با مرگ مردانگی فرمان، با خاطره‌های دایی و با عشق اعظم. قیصر سر بلند کرد. او که بلند شد، برادران آب‌منگل دیگر زنده نبودند. قصه‌ی این مردی دخلی به جنسیت ندارد. این مردی چیز دیگری‌ست. فاطی مرد بود، فرمان مرد بود، قیصر مرد بود، اعظم هم مرد بود که اگر مرد نبود قیصری نبود.
    بچه‌ها مردانه ایستاده‌اند. اگر دیگر قیصری نیست بچه‌ها هستند. یک قانونی نوشته‌اند، هیچ چیز سر جای خودش نیست. انرژی هسته‌ای روی اسکناس است و مردانگی در زندان. یک ایرانی بود نه آن سال‌های دور که کوروش بود و داریوش. یک ایرانی بود همین سال‌هایی که ندیدیم. یک فرهاد و یک داریوش داشت که می‌خواندند، یک شهیار قنبری داشت که می‌نوشت: “جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه” و “تو آخه مسافری، خون رگ اینجا منم” ایرج و اردلان هم بودند.
    یک ایرانی بود. یک تختی داشت که دنیا جلوی خاکی بودنش چیزی کم داشت. تختی غلامرضا بود. مردم را مثل مادرش احترام می‌گذاشت. مقدس بود چون مقدس می‌داشت.
    یک ایرانی هست که سخته. مردانی مانده‌اند که مرد نیستند. چشمان‌شان با بدن زن هم‌خوابه می‌شود. اما زنانی مانده‌اند که مردانه‌اند. حکم را که صادر کردند انگار که فاطی خودکشی کرد. ما دایی شدیم با خاطره‌هایمان. فرمان عذاب می‌کشد. حالا قیصرها ایستاده‌اند. مردم در خیابان قیصرهایشان را می‌ستایند اما قیصرها به بند ۲۰۹ اوین می‌روند. انگار که باز هم شهیار نوشته است و داریوش خوانده است: “منم که جنگلی بی‌زمین بودم، به جرم کشف گل در اوین بودم”.
    آخر قصه هنوز نرسیده است. آخر قصه اما قیصر نمرد. خواستند که بمیرد. فیلم بود دیگر. خواستند و شد. اما بچه‌ها چیز دیگری می‌خواهند. قیصرانه می‌خواهند. اینجا اما کسی فیلم‌نامه را تلخ تمام نمی‌کند. قیصرها پای هدفشان مردانه‌اند. برادران آب‌منگل قانون شده‌اند اما زنده نخواهند ماند. و ما باز هم زن را خواهیم خواند و خواهیم نوشت.
    =========================
    * با احترام به استاد کیمیایی که نوشته‌ی فوق وامدار نثر اوست.

    + امضا کنید همیشه روزنه‌ی امیدی هست.

  • ۱۳م اسفند, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی حقوق بشر ۲ نظر »

    روز جهانی زن نزدیک می‌شود، سالگرد فاجعه‌ی هشت مارس از راه می‌رسد. این بار یک تجمع اعتراضی داریم قبل از آن تاریخ تا شاید کمی ملایم‌تر با قضیه برخورد شود. روز قبلش می‌دانی که امروز قرار است فعالین حقوق زنان ایران اجتماع کنند. صبح از خواب بیدار می‌شوی طبق معمول دیر، وقتی کاری نیست همین است، سراغ گوگل‌ریدرت می‌آیی و می‌بینی که باز هم تجمع را برنتابیدند. باز هم به خشونت کشیده‌اند. دخترانی را که گناه‌شان این است با انقلاب متولد شده‌اند و با جنگ قد کشیده‌اند.
    دختران سرزمین من، نه! نمی‌گویم مادران آینده، چقدر از این جمله دلگیر می‌شوم. این‌ها الآن هم مادران من‌اند. آن‌ها هم زجر کشیده‌اند. این چند سال هم زجر ما را کشیده‌اند هم زجر خودشان را.
    می‌دانی یک عده‌ای را به نام ایران فرستاده‌اند برای همایش هشت مارس گویا در آمریکا، راهشان نداده‌اند. آن زن یک چشمی (نمی‌خواهم مسخره کنم، اما به هر حال می‌دانم نماینده‌ی زنان من او نیست) برگشته است و می‌گوید از فعالیت‌های حقوق بشری می‌گویند و از پذیرش نماینده‌ی زنان ایران سرباز می‌زنند. بگو ایرادی ندارد بگو، اما این را هم بگو که دختران را امروز صبح به کجا بردید؟ بگو، لااقل آمریکا جرأتش را دارد می‌گوید ما راه نمی‌دهیم. می‌گویی؟ می‌گویی چه شد که این حجاب اجباری شد؟ مگر حرکت رضاشاه در کشف حجاب زشت نبود؟ عقده می‌شود و مثل یک غده‌ی چرکی بیرون می‌ریزد. وای بگو چرا مردان این کهن بوم و بر، زنان را می‌زنند؟ چه شد که یکباره این‌چنین ظالم شده‌اند.
    برای دختران سرزمین من، حالا به جای اینکه گوگوش من آمده‌ام، همسفر و پل را بخواند، می‌خواند: “من زن ایرانی، اهل خودویرانی، آینه‌ی دق کرده، بس که هق‌هق کرده، مثل یک کوه یخ، می‌چکم در مطبخ، از سپاه تسلیم، روز و شب بی‌تقویم”. گوگوش سنبل دختران ماست ببین چه می‌خواند: “از این سفره‌ی سرد و خالی، از این سرپناه خیالی، نجاتم بده، نجاتم بده”.
    او همانی‌ست که سی سال پیش عاشقانه می‌خواند: “تو از شهر غریب بی‌نشونی اومدی، تو با اسب سپید مهربونی اومدی…” او ۲۵ سال با دردهای فصل جدید زنان زندگی کرده است و کلامی را می‌خواند که شهیار قنبری از جان می‌سراید.
    مادر، زن، واژه‌های مقدسی‌اند که به بازی می‌گیرید در حرف‌هایتان، در دعاهایتان و در شوخی‌های سیاسی‌تان. چه باحجاب و چه بی‌حجاب از ایرانند. برای ایرانی بودن‌شان زجر کشیده‌اند. حتی از آن‌ور آب‌ها خوانده‌اند برای صدایی که اینجا مجبور به گنگی‌ست.
    کدام حافظ از زلف پریشانی گفت که در نقاب می‌سوزد. و کدام شاملو لبانی را بوسید که از رنج خشکیده بود؟
    تبعیض قائل می‌شوید، تنها شما نیستید پدران من هم بین پسران و دخترانشان تبعیض قائل می‌شوند. می‌بینید بازگشته‌اید به زمان قبل از صدر اسلام. آن‌قدر مسلمان شده‌اید که از پیامبرتان هم مؤمن‌تر می‌نمایید. و چه کفری از این بالاتر است؟ دور بیندازید فاطمه‌ها و خدیجه‌هایتان را که تزئینی دروغ برای ظلم شماست. این اسامی مقدسی که شما به بازی گرفته‌اید ایمان عده‌ایست. نخواهید اعتماد جامعه‌ای به اعتقادش سست شود.
    نه نمی‌توانید زن را تحقیر کنید که نام زن در کنار تقدس خداوند همیشه نشسته است…

    » لینک‌های مرتبط (بالاترین)

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics