بازی یلدا هم مثل پروژهی افتخارات چیزک جالبی شده است، داستان از این قرار است.
به دعوت سالهای ابری عزیز که لطف کرد ما رو هم بازی داد مینویسم!
۱- از نماز خواندن زورکی به شدت تنفر دارم و مادر نیز به شدت مرا مجبور میکند، برای همین در هنگام دعوت اجباری مادر به زمین و زمان انواع فحشهای اخلاقی و غیراخلاقی میدهم.
۲- به شدت تیپ و قیافهی گلزار را دوست دارم و دروغ چرا که خود میخواهم همچین قیافهای به هم بزنم که هرچه بیشتر تلاش میکنم مزخرفتر میشوم اصلآ تر زدهام به تیپ.
۳- موسیقی را دوست دارم از همه نوعش و هنوز هم که هنوزه در حسرت یاد گرفتن یکی از آلات موسیقی ماندهام دریغ از یک نت و یک ساز. هرچه آهنگ به دستم میرسد گوش میکنم و مسخره هم اگر باشد حال میکنم.
۴- میخواهم رمان بنویسم اما بعد از پیدا کردن موضوع قفل میکنم. دوست دارم بدون خواندن در مورد بزرگان ادبیات همه را به خوبی بشناسم. در ضمن هنوز راهی برای رساندن ترانه به خوانندگان پیدا نکردهام و فکر میکنم آخرش ناشناخته بمیرم.
۵- گاهی اوقات در گرفتن معانی تیکههای دوستان دوزاریمان عمرآ نمیفتد و به شدت ..خل میشویم و بسیار تعطیل.
۶- هنوز در پیدا کردن یک دوستدختر عشقولانه و فابریک و از این حرفا ناکام ماندهام، البته بودهاند دورههای کوتاهی اما برعکس مغز پر از عاشقانهام زندگی تک و تنهایی دارم.
و دوستانی که میخواهم بازی را ادامه دهند: نوشین، مهدی حکیمی، گناهکار، جلال افشار، مرضیه، سید یوسف منیری
راستی اگر این دو هم مینوشتند بدک نبود: عزیزدوردونه و مارمولک
پینوشت: به جای پنج تا شش تا نوشتم، شش نفرم دعوت کردم اشکالی داره؟
پینوشت۲: دعوتیام بیشتر از شش نفر نیست به جان حضرت میخ











دی ۱م, ۱۳۸۵ در ۵:۳۹ ب.ظ
ok من پایه ام ولی کجا بنویسیم اینجا تو کامنت دونی یا تو وبلاگ خودم ؟
دی ۱م, ۱۳۸۵ در ۵:۵۵ ب.ظ
افتاد الان
ولی عجب کار سختیه :-S
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۱:۳۷ ق.ظ
فواد گرامی!
من بی تقصیرم…
شما محبت فرموده زودتر نگاشته بودی نام منو!:(
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۷:۵۶ ق.ظ
یعنی پس تا حالا اون همه عشقولانه رو از کجات در میاوردی؟ نکنه در وصف خودت میسرودی؟ شایدم در وصف گلزار؟ :ی
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۸:۵۹ ق.ظ
سلام
خدا قوت
تلاش ارزنده تان در وبلاگ را ارج می نهم
موفق باشین
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۵:۰۱ ب.ظ
نوشتمش ببینین چه جوری از آب دراومد
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۶:۵۱ ب.ظ
سلام. جالبه
دی ۳م, ۱۳۸۵ در ۸:۴۵ ق.ظ
به خودت حتما امیدوار باش هم گلزار میشی هم از انگشتت با کمی صبر هنر میباره/ ما تو پیرمردی زدیم تو خط ساز و آواز شما جوونا جای خود !وقتی گلزار بشی و ساز بزنی به طور قطع یک هلو تو سفره شما میوفته و حالشیو میبری / خوش باشی
دی ۴م, ۱۳۸۵ در ۹:۴۹ ب.ظ
مرسی فواد جان از دعوتت اگه حال و حوصله ای بود چشم می نویسم فعلا کمی اوضاعم بهم ریخته است