• ۱۰م دی, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی سیاست Comments Off

    آقای دیکتاتور، شنیدم اعدامتان کرده‌اند. شنیدم به جرم قتل دسته‌جمعی یک سری آدم فرستادنتان آن دنیا. آقای دیکتاتور وقتی داشتند طناب دار را به گردنت می‌انداختند به چه چیز فکر می‌کردی؟ یادت بود قرار گذاشته بودی سه روزه تهران را فتح کنی؟ یادت بود که آخر تابستان ۵۹ روزی که بچه‌های اهواز برای مدرسه رفتن خودشان را آماده می‌کردند مرگ را برایشان معنی کردی؟ یادت بود آبادان که آن روزها برای خودش دبی بود را چگونه ویران کردی و هنوز که هنوزه هیچ‌کدام از دولت‌مردان ما به فکر بهشت جنوب نیستند. یادت بود چه مغزهایی را فراری دادی؟ مغزهایی که هر کدام می‌توانستند یک دانشمند یا یک سیاستمدار قوی باشند تا کشور اینگونه تحت سلطه‌ی داخلی و خارجی قرار نگیرد.
    یادت بود که به خاطر جاه‌طلبی‌های تو، شکم‌پرستان بی‌درد از طرف مقابل مردم کشور خودشان را تحت فشار فرار دادند. احتکار کردند تا اسلام خودشان را به رخ بکشند.
    ببین برای ما چه جا گذاشتی و رفتی، انسان‌های واقعی را گرفتی و یک مشت لاابالی مثل خودت برایمان گذاشتی. اندیشه را فراری دادی و جهل را در میهن کوروش تثبیت کردی.
    هر چقدر هم که با اعدام مخالف باشم نمی‌توانم از مرگ تو خوشحال نشوم که نفرین بزرگان کودکی‌ام مردن تو بود. دیکتاتور باید سقوط کند حالا هر که می‌خواهد باشد از هر آئین و عقیده‌ای. خواه هیتلر و موسولینی، خواه نرون و اسکندر، خواه صدام و پینوشه یا هر بنی‌بشر دیگری. من به انتظار سقوط تمام دیکتاتورهای زورگوی احمق نشسته‌ام و بعد از رفتن تو امیدوار شده‌ام.

    » آی آدم‌ها!/عباس معروفی
    » لایه‌های پنهان جنگ (همراه با “زمین سوخته”ی احمد محمود)/شرتو
    » اعدام دیکتاتور/جلال افشار
    » سال بد بد دیکتاتورها/الپر
    » مرگ هیولا/حاجی واشنگتن
    » شبح صدام می‌ماند/حاجی کنسینگتون
    » دیکتاتوری که تحقیر شد/جمهور
    » اما دل آرام نمی‌گیرد/ندا دهقانی
    » سرپوش روی حقایق؟/خورشید خانوم
    » شبی با اعدام صدام/شب‌نامه‌ها
    » اعدام صدام، رهایی از تحقیر مدام/علی‌اصغر سیدآبادی
    » آخر همه‌ی دیکتاتورها مرگ است …/زیتون
    » پشت پرده چی بود و چی گذشت؟/لوا زند
    » و این عدالت است/میرزا پیکوفسکی
    » دیکتاتورها به بهشت نمی‌روند/حذفیات
    » از کجا باید خسارت بگیرم؟/جلال سمیعی
    » دنیا با اعدام صدام، جای بهتری برای زندگی‌ست؟!/دیده‌بان

  • ۸م دی, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره ۵ نظر »

    اگه کل ترم رو تو دانشگاه ول چرخیده باشید و حالا در یک چشم‌ بهم‌زدنی آخر ترم تلپ از راه رسیده باشد و شما بفهمید که تحقیق و ترجمه آن‌هم برای یک استاد دور از جون شما … چقدر افتضاح و مشکل است آن‌وقت مغزتان موضوعی را برای نوشتن پیدا می‌کند که در وبلاگتان بچسبانید یا اصلآ این بحث تحریم و دولت دوست‌داشتنی‌مان ارزش نوشتن را دارد؟
    در ضمن داره از صدای خشایار آذر هم خوشم میاد که فرزند همون سندی (شهرام آذر) خودمونه، بدک نمی‌خونه.

  • ۲م دی, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی عکس ۳ نظر »

    بازی یلدا نگذاشت از فالم بنویسم و از یلدایم بگویم، خب حالا از فالم می‌نویسم و عکس میز یلدایمان را می‌گذارم!
    زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
    ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم
    رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
    قد برافراز که از سرو کنی آزادم
    عجب فال شیطونی!

  • ۱م دی, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره ۹ نظر »

    بازی یلدا هم مثل پروژه‌ی افتخارات چیزک جالبی شده است، داستان از این قرار است.
    به دعوت سال‌های ابری عزیز که لطف کرد ما رو هم بازی داد می‌نویسم!
    ۱- از نماز خواندن زورکی به شدت تنفر دارم و مادر نیز به شدت مرا مجبور می‌کند، برای همین در هنگام دعوت اجباری مادر به زمین و زمان انواع فحش‌های اخلاقی و غیراخلاقی می‌دهم.
    ۲- به شدت تیپ و قیافه‌ی گلزار را دوست دارم و دروغ چرا که خود می‌خواهم همچین قیافه‌ای به هم بزنم که هرچه بیشتر تلاش می‌کنم مزخرف‌تر می‌شوم اصلآ تر زده‌ام به تیپ.
    ۳- موسیقی را دوست دارم از همه نوعش و هنوز هم که هنوزه در حسرت یاد گرفتن یکی از آلات موسیقی مانده‌ام دریغ از یک نت و یک ساز. هرچه آهنگ به دستم می‌رسد گوش می‌کنم و مسخره هم اگر باشد حال می‌کنم.
    ۴- می‌خواهم رمان بنویسم اما بعد از پیدا کردن موضوع قفل می‌کنم. دوست دارم بدون خواندن در مورد بزرگان ادبیات همه را به خوبی بشناسم. در ضمن هنوز راهی برای رساندن ترانه به خوانندگان پیدا نکرده‌ام و فکر می‌کنم آخرش ناشناخته بمیرم.
    ۵- گاهی اوقات در گرفتن معانی تیکه‌های دوستان دوزاریمان عمرآ نمیفتد و به شدت ..خل می‌شویم و بسیار تعطیل.
    ۶- هنوز در پیدا کردن یک دوست‌دختر عشقولانه و فابریک و از این حرفا ناکام مانده‌ام، البته بوده‌اند دوره‌های کوتاهی اما برعکس مغز پر از عاشقانه‌ام زندگی تک و تنهایی دارم.

    و دوستانی که می‌خواهم بازی را ادامه دهند: نوشین، مهدی حکیمی، گناهکار، جلال افشار، مرضیه، سید یوسف منیری
    راستی اگر این دو هم می‌نوشتند بدک نبود: عزیزدوردونه و مارمولک

    پی‌نوشت: به جای پنج تا شش تا نوشتم، شش نفرم دعوت کردم اشکالی داره؟
    پی‌نوشت۲: دعوتیام بیشتر از شش نفر نیست به جان حضرت میخ

  • ۳۰م آذر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی موسیقی ۲ نظر »

    اگر این سال نحس بگذارد لذت ببریم لحظه‌های ناب زیاد است و شرایط فراهم است. وقتی هنر یکی‌یکی لذت‌هایش را از ما می‌گیرد و آخریش همین ناصر عبداللهی آدم دیگر هراسش می‌گیرد از هنر بنویسد اما به هر حال شب یلدا را باید لذت برد و این لذت با رسیدن علیرضا عصار و موسیقی ناب شهرداد روحانی دوچندان می‌شود.
    صبح آلبوم “نهان مکن” با صدای “علیرضا عصار” و موسیقی بی‌نظیر “شهرداد روحانی” را گرفتم با عکس‌ها و نوشته‌هایی از علیرضا عصار، شهرداد روحانی و ارکستر سمفونیک لندن البته بماند که قاب سی‌دی آنقدر سست بود که درش جدا شد و جای سؤال از پخش‌کننده است که اثری به این ارزشمندی چرا اینگونه سهل‌انگاری می‌شود.
    علیرضا عصار از معدود خوانندگانی‌ست که شعر را می‌فهمد و موسیقی‌اش به شعر و صدا متکی‌ست چیزی مثل داریوش و گوگوش و این‌بار قطعات این آلبوم با اشعار احمد شاملو، مولانا، دکتر شفیعی کدکنی، دکتر افشین یداللهی، دکتر شاهکار بینش‌پژوه و افشین مقدم تزئین شده است.
    خواستم از یلدا بنویسم دیدم یلدا آنقدر دوست‌داشتنی‌ست که سکوت در مورد قدمت و سنتش زیباییش را دو چندان می‌کند.

    قسمتی از شعر “نهان مکن” مولانا:
    دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
    چون خموشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
    باده‌ی خاص خورده‌ای، جام خلاص خورده‌ای
    بوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن…

  • ۲۷م آذر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی متن ترانه‌ی دیگران یک نظر »

    من انقدر خواب بودم
    نمی‌دیدم، چی داره میگه نگات، چی میگن اون چشمات
    من انقدر خواب بودم
    نمی‌فهمیدم، معنی حرف تو رو، از توی گریه‌هات

    تا به خودم بیام، یکی تو رو دزدید
    چشمای خمارم، دیگه هیچ‌وقت تو رو ندید

    شبهای تنهای تنهای من
    پر شد از درد حسرت‌های من
    سرمای شبهامو، دستای تنهامو، گرم کن
    امشب تو برگرد به دنیای من
    بگذر از درد گناهای من
    فریاد دل میگه، بهم یکبار دیگه، رحم کن

    بارون اشکاتو ای کاش یکبار می‌دیدم
    معنای حرفاتو ای کاش من می‌فهمیدم

    من انقدر خواب بودم
    نمی‌دیدم، چی داره میگه نگات، چی میگن اون چشمات
    من انقدر خواب بودم
    نمی‌فهمیدم، معنی حرف تو رو، از توی گریه‌هات

    تا به خودم بیام، یکی تو رو دزدید
    چشمای خمارم، دیگه هیچ‌وقت تو رو ندید

    شبهای تنهای تنهای من
    پر شد از درد حسرت‌های من
    سرمای شبهامو، دستای تنهامو، گرم کن
    امشب تو برگرد به دنیای من
    بگذر از درد گناهای من
    فریاد دل میگه، بهم یکبار دیگه، رحم کن

    من انقدر خواب بودم
    نمی‌دیدم، چی داره میگه نگات، چی میگن اون چشمات
    من انقدر خواب بودم
    نمی‌فهمیدم، معنی حرف تو رو، از توی گریه‌هات
    خواب بودم، نمی‌دیدم
    خواب بودم، نمی‌فهمیدم
    خواب بودم، نمی‌دیدم
    خواب بودم، نمی‌فهمیدم
    ===========================
    آهنگ: خواب بودم
    خواننده: فرشید امین
    آلبوم: گرفتار
    پی‌نوشت: موزیکش خداست، به خصوص قسمت پررنگش

  • ۲۵م آذر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی حرف ۲ نظر »

    انگشتت را بالا بیاور آری، می‌خواهم به زندانی راضی از قفس افتخار کنم.

  • ۲۲م آذر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی اجتماعی ۳ نظر »

    آنچنان درگیر ائتلاف‌ها و انتخابات شده‌ایم دیگر یادمان رفته پیش رویمان چه انتخاباتی‌ست و مشکل ما از کجاست. چنان دم از تحریم و شرکت می‌زنیم که گم کرده‌ایم روی اصلی سکه را. مجلس خبرگان را که همه بی‌خیال شده‌ایم اما به هر حال شرکت ما در صف‌های آن هم نوشته می‌شود مهر بر مشروعیت چنین مجلسی خواهیم زد، مهم نیست. مهم چیز دیگری‌ست. شوراها کارش چیست و نیاز ما به آن چیست و چه هدیه‌هایی دارد؟ شما آن‌جا در تهرانید با نامزدهایتان حال می‌کنید و شور و حال به راه انداخته‌اید. شورای شهر ما؟ بد کار نکرده است مگر چه باید بکند شهرداری آورده‌اند که صدها با از استاندار تک بعدمان بهتر است. شهر ما را دو طبقه می‌کند. تمیزتر شده‌ایم گرچه هنوز هم که برف و باران می‌آید آب در خیابان‌هایمان جمع می‌شود اما ترافیک شهری‌مان بهتر شده است. قرار نیست شوراها برایمان دموکراسی بیاورد قرار است ساختار شهرمان را بهبود ببخشد. قرار نیست شورا وزیر استیضاح کند یا وکیل مجلس شهرم را توبیخ کند قرار است نیازهای شهرم را رفع کند. خودمان را به کدام راه می‌زنیم؟
    برنامه‌های رسانه‌ی ملی مردم را از صندوق‌ها دور می‌کند و حرف‌های اصلاح‌طلبان مردم را به سمت صندوق می‌کشاند و حوصله‌ی من سرمی‌رود. خواستم بگویم انتخابات باید دغدغه‌ی اصلی باشد تا مهم شود و برای من نیست اما برای خیلی‌ها هست و مرا چه؟ برای من مهم نیست که شورای شهرم از چه کسانی‌ست چون نمی‌دانم کدامیک مدیریت شهری را می‌فهمد و مشکلات روانی شهر را توان رفع دارد حال می‌خواهم موافق نظام باشم یا که مخالف نیازی به حضور من نیست چون نمی‌دانم اما یکی می‌داند شهرش چه می‌خواهد و چه کسانی دوای دردش هستند خب برای او مهم است و حضور حق او.
    می‌شود طرفداری‌هایتان را بکنید و اجبارهایتان را در خود نگه دارید؟
    دیده‌اید کسی را که بخواهد در سرما با ماشین به خانه برود و جیب‌هایش فقط کلید خانه‌اش را دارد؟ جای شخصی بوده‌اید که برای تلفن به درمانگاه هم باید به خانه‌ی همسایه‌اش برود؟ شاید دوستی داشته‌اید که وصله‌های شلوار جین قدیمی‌اش بیشمار شده باشد. به خاطر همه‌ی این کمبودها دست از اجبارها بردارید. من صلاح خود را می‌دانم و یقین که حق من است.
    فقط می‌توانید به من بگویید اگر هادی ساعی طلا می‌آورد آیا دل مردمش شادتر نبود تا اینکه بخواهد مشکلات تهران را حل کند؟ شوراها از اولش هم برای سیاست نبود چرا شکست در انتخابات ریاست‌جمهوری اصلاح‌طلبان باید به انتخابات شوراها کشیده شود؟ آقای نجفی یک زمان وزیر آموزش و پرورش نبود؟ ضررهایی موقع وزارتش خورده‌ام کاستی‌های تمام ائتلاف‌ها زیاد است اما حق هنوز هم با شخص است بگذارید خودش راهش را انتخاب کند.
    خواستید مقاله‌ی فرخ نگهدار با عنوان “با این انتخابات غیرآزاد چه باید کرد؟” را هم بخوانید.

  • ۲۰م آذر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    گویا موافقین و مخالفین نظام در تفسیرشان از دموکراسی و انتخابات دچار انحراف شده‌اند، به نظرم طی فرآیند دموکراسی شرکت کردن در انتخابات و رای دادن یک حق است و نه یک وظیفه (چه کسی وظیفه‌ی شرعی‌اش رای دادن است و آن‌وقت می‌گوید ما دموکراتیم؟) و در مقابله با سیاست‌های خصمانه دولت شرکت نکردن و رای ندادن هم یک راه است و یک حق نه این‌طور که مخالفین می‌گویند تنها راه نجات ملت!
    براین اساس من برای هرکس که چه در این انتخابات و چه در انتخابات دیگر رای می‌دهد و نمی‌دهد احترام قائلم فقط در حد احترام و نه کسی را مجبور به رای ندادن می‌کنم و نه وظیفه‌اش را رای دادن می‌دانم بروید هرکاری می‌خواهید بکنید هیچ خصومتی هم با این‌هایی که تحریمیان را با حرف‌هایشان نیش می‌زنند ندارم و هیچ ایرادی هم به رای‌دهندگان نمی‌گیرم که هرکس برای خودش معیار و دلیلی دارد این است بوی خوش احترام به عقاید و دموکراسی…

  • ۱۸م آذر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی عاشقانه ۴ نظر »

    اشتباه از من بود در آن هنگام که نیلوفرانه‌ی نگاهت از آن من بود. وقتی نوازش دستانت جز دستان من دیگری را نمی‌خواست. شب‌هنگام وقتی هرم نفس‌هایت بر گونه‌های من می‌تابید. سپیده‌دم که لبانت نفرتش را از صبح به لبان من می‌آمیخت من تو را از یاد برده بودم و کورسوی ناامید نگاهم به سراب چشم دوخته بود و تو چه بی‌گناه مرا بخشیدی و رفتی…
    و ترانه‌خوان حال مرا ملودی می‌بخشد: “کاشکی برای قلبت یه آسمون می‌ساختم، روح بزرگ تو رو چرا نمی‌شناختم”

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics