• ۱۵م مهر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی شعر من, شعر نو نظر بدهید »

    * به یاد عمران صلاحی
    =============
    شب که از نیمه گذشت
    تو بودی و
    سپیدی و
    یک خواب
    تو بودی و
    مرگ در آستانه و
    مهتاب
    شب که از نیمه گذشت
    تو بودی و
    چشمان پر از اشک و
    لبخند
    تو بودی و
    دوستان رفته و
    بهشت.
    شب که از نیمه گذشت
    حکایت تو تمام بود
    نوبت حکایت ما بود
    و تو به زمزمه طعنه میزدی آخر
    “ما که رفتیم،
    این نیز بگذرد.”

    *(این نیز بگذرد/پنجشنبه سیزدهم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج)

  • ۱۳م مهر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی طنز نظر بدهید »

    اصلآ عمران جان میدونی چیه؟ اصلآ هم حکایت ما نیست حکایت این مرگ دوست داشتنیه! بی هوا میاد تو میشینه بغل دست آدم. همین پریشب که اومد بغل دست تو نشست قبلش اومد بشینه بغل من بهش گفتم این شناسنامه من ببین دلت میاد؟ بعد گفت که نه خدایی هنوز خیلی بچه ای!
    اصلآ نگفت که قراره سراغ تو هم بیاد وگرنه خفتش میکردم. چه کنم که بی خبر از در میاد و میره. میگن تو رفتی من که باورم نمیشه پس اینهمه مطلب نخونده از من که امضای شکرچیان پاشه مال کیه؟
    دلم نمیاد گریه کنم آخه آدمایی مثل تو اشک غم و غصه رو دوست نداشتن. اصلآ شاید مصلحت این بوده که هارد من بترکه که خبر رفتنتو دیر بشنوم.
    حالا من اینجا توی شهرستون دستم از همه جا کوتاهه! اصلآ همه امکانات مال این پایتخت بی در و پیکره حتی مرگ عمران صلاحی. تقصیر من نیست خودت میگفتی باید خندید اصلآ مگه آدم گریش میگیره از این کارای خنده دار روزگار؟
    ببین این رضا ساکی نوشته که امروز طنز بنویسیم آخه خنده داره عمران صلاحی و مرگ؟
    میخوام زنگ بزنم بهشت ببین خودت گوشی رو بردار کس دیگه اگه برداره معلوم نیست چه بلایی سرش میاد اگه خودت برداشتی بهت میگم ناقلا همه کارات ما رو میخندوند خواستی ببینی مرگتم ما رو میخندونه؟ بهت میگم آره دارم میخندم اما نه به مرگ تو به این “حالا حکایت ماست”. بهت میگم ایندفه رو که مردی دفه بعد از این شوخیا با ما نکن.
    اگه کس دیگه برداشت میگم یعنی بهشت فقط همین یه عمران صلاحی رو کم داشت؟ نه اگه کس دیگه برداشت گوشی رو میذارم میترسم بغضم بترکه تو ناراحت بشی.
    دیگه نمینویسم بیشتر پیش برم اشکم در میاد آخه ناسلامتی تو مردی…

    * زندگی از دم در، قصد رفتن دارد… (گل آقا)
    * عمران صلاحی شاعر و طنزپرداز، درگذشت. (بلاگچین)

  • ۱۱م مهر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره ۲ نظر »

    نمیدونم چه مشکلی داره اگر از کسی مثل خوابگرد و بعضی کارهایش انتقاد میکنیم (البته به اطلاع برسونم که به دلیل ترکیدگی هارد بنده در کافی نت از امکانات تایپ صحیح فارسی بهره مند نیستم) مشکل ما خوابگرد یا هرکس دیگری نیست مشکل ما برخورد متناقض او و دوستانش با پدیده هایی مشابه است. گفتگو بهترین راه حل است و برای دست یافتن به این راه حل باید نقدها را مطرح کرد. ناسلامتی میخواهیم انتقادپذیری را در خودمان افزایش بدهیم.
    غیر از مسائلی که سورئالیست و مازی و دیگران در مورد حسین جاوید و امیرمهدی حقیقت مطرح کردند من یک بحث دیگر را هم باز میکنم.
    قضیه بر میگردد به اواخر مرداد و نمایش پر از سانسور “کافه ترانزیت” کامبوزیا پرتوی، فیلم باورپذیر و دوست داشتنی بود گرچه با برشهای صدا و سیما چیزی از آن نماند اما این نمایش خوابگرد را وارد یک مقایسه کرد و آن مقایسه “آفساید” جعفر پناهی با “کافه ترانزیت” بود آن هم با لحنی تند.
    آفساید یک فیلم ایرانی دوست است و موفقیت آن برای دوستداران کافه ترانزیت مزاحمتی ایجاد نمیکند. مطلب خوابگرد را که میخوانید مطمئن میشوید یک خصومت شخصی با جعفر پناهی دارد. حال آنکه آفساید یک فیلم جوان پسند است و مشکلات را در حالی مطرح میکند که همه خوششان بیاید. خب درست که مشکل اصلی زنان ما ورود به ورزشگاه نیست اما این مشکل یک نماد است از تمام مشکلات بزرگ آنها. برای یک دختر اروپایی غیرقابل باور است که یک دختر ایرانی نتواند ستاره های ملی پوش فوتبالش را در ورزشگاه ببیند و این نماد تمام مشکلات غیرقابل باورتر زنان ایرانی است.
    خب مگر جعفر پناهی و کامبوزیا پرتوی مشکلی دارند؟ که از معروف شدن آفساید خوابگرد عصبانی میشود. جالب اینجاست که مریم مهتدی با این مطلب خوابگرد هم به شدت موافق است!
    به هر حال از اینکه خوابگرد از اثری خوشش نیاید به هیچ کس برنمیخورد اما اینکه یک اثر را به شدت میکوبد ناراحتی می آورد. این مطلب هم تکمیلی بود برای انتقاداتی که به خوابگرد وارد است. خوابگردی که انگار آثار مورد علاقه اش خیلی شاهکارند و آثار دور از علاقه اش به شدت چندش آور.
    پ.ن: همیشه از اینکه وبلاگستان خوابگرد را داشته است خوشحال بوده ام. اما همان خوابگردی که دلسوزانه آداب نوشتن را آموزش میداد و کسی که هفتان را بنا نهاد. خوابگردی که روابط به قول خودش و دوستان خاله خشتک بازی (از مریم مهتدی عزیز عذر میخوام) در محدوده نقدها و نظرهایش وارد نشده بود و کاش اینقدر بیرحمانه به نقد قلم نمیزد.

  • ۱۰م مهر, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    هارد دیسک شما با کلی اطلاعات ترکیده بود مثل من دیوانه نمیشدید؟
    حالا باید بیست روز صبر کنم شاید اطلاعات بیاید یا نیاید! خوب شد ضمانت داشت والا درجا سکته میزدم.

جی‌میل

Gmail

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics