دنیای قشنگیست، دستی که به قلم برود دشمن است و میشکند. اما همانهایی که قلم را بیاحترامی میکنند بمب را محترم میشمارند البته به شرطی که به تابعیت اسرائیلی برخورد کند. این وسط اگر خونی هم ریخته شود دستهایشان پاک و طاهر است.
اصلآ میدانی به من چه که یکی در اوین جان میسپارد یا در اورشلیم یا در قانا یا هرجای دیگر مهم نیست. اون چیزی که مهمه وجود نداره، مهمه. عزیزی میگفت زرنگ اونه که بیخیالش بشه. اگه درست شد که شد اگه نشدم به درک! بیخودی اعصابتو ناراحت نکن. اما مگه میشه؟ از نظر من میشه از زندگی لذت برد و بیخیالش هم نشد. میگه میدونی چقدر بیرحماند، میدانم که اینگونه آشفتهام.
فکرش را بکن در میان این تابلوهایی که سیدحسن نصراله اسپانسرش شده است یکی خود سیدحسن باشد آنوقت تهران است که حال و روزش بدتر از قانا و لبنان میشود. و دیگر میفهمی که بیخیالی این پیامدها را هم دارد. فصل بیست “جسدهای شیشهای” میگه فیلم وقتی ترسناک میشه که خودت خطر رو حسش کنی مثلآ فکر کن گودزیلا به جای خیابانهای فیلم از وسط همین لالهزار رد بشه…
دنیای قشنگیست واقعآ آدم از بوی خون و آتش لذت میبرد و با تحجر و عقبماندگی حال میکند. راستی کمک مالی وبه مردم لبنان با وجود آتش جنگ سودی هم دارد؟ وقتی مردمی در همین سرزمین بدون آتش جنگ گرسنه میخوابند و فرزندانی را دارند در زندان که خوب مینویسند و خوب حرف میزنند. جرم این است…
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











مرداد ۲۳م, ۱۳۸۵ در ۱۲:۳۸ ق.ظ
nemidoanm chi shod havas karadm biam sar bezanam
vali khobe