خواهرم، طاووس، زندان پر از شاعرانی است که یک لحظه غافل و قاتل شدند. شهر پر از قاتلانی است که حتی یک لحظه شاعر نبودهاند. اما خواهر، شاعر غافل نمیشود.
“مسعود کیمیایی/جسدهای شیشهای(نشر اختران)/جلد دوم/فصل ۶۳/صفحهی ۶۳۸”
آتشبس را دو ماهی بود میخواستم ببینم آن هم در سینما اما فرصت نمیشد. در شهر خودم از سر بدشانسی روزی که خواستم به سینما بروم فیلم اکرانش تمام شده بود. توی دلم دوستم را کلی نفرین کردم که به خاطر او فیلم را در سینما از دست دادم. وقتی به تهران آمدم میدانستم که بالاخره فیلم را در سینما میبینم. دوستم میگفت غصه نخور همین روزا سیدیش میاد تو بازار. عجیب که در پیادهروهای تهران سیدیهای آتشبس با کیفیت بالا ریخت و پاش کپیرایت را برایم مسجل کرد.
از من اصرار بود که در سینما فیلم دلخواهم را ببینم و همه میگفتند بابا سیدیش که ریخته. راضیشان کردم و خود به سینمای درجهی سه و چهار هم راضی بودم. فیلم را دیدم و از ساخت قویاش لذت بردم از محمدرضا گلزار که بالاخره منتقدان بیشمار و بیرحمش را ساکت کرد. با دیالوگهایش خندیدم و فرهنگسازیش را ستودم گرچه هر فیلمی ایراداتی دارد اما آنقدر نقطهی قوت در این فیلم بود که نقاط ضعفش سکوت کنند.
برایم جالب بود فروش بالای فیلم با توجه به پخش غیرمجاز آن. مطمئنآ فرهنگ کپیرایت به زیبایی از بین رفته است چون میدانم قبلترها وجود داشته است. نمیشود گفت چه کسی مقصر است مردم فیلم را دوست دارند که میخرند و تماشایش میکنند. دیگر صبرش را هم ندارند که چند ماه دیگر به ویدیوکلوپها بیاید و کرایهاش کنند وقتی میبینند همزمان با سینما بر روی سیدی!
در مورد تمام فیلمها صادق است. مردم دیگر دل و دماغ سینما رفتن را ندارند اما میخواهند از سینما لذت ببرند آن هم درست در دورهی اکران فیلمها وقتی تلویزیون ملی خود حق کپیرایت سرش نمیشود و اندک فیلمهای دلخواهش را با بیشترین برش و سانسور نمایش میدهد. خواب سفید، کافه ترانزیت و خیلی دور، خیلی نزدیک را دیدید؟ تازه اینها فیلمهای مجاز تلویزیون بود.
فیلمسازان عزیز در این دوران تاریک کپیرایت که بیشتر تقصیرها گردن دولت است من از شما عذر میخواهم اگر گاهی وسوسه میشوم و فقط نامهای دستفروشها را مرور میکنم: آتشبس، ازدواج به سبک ایرانی، آفساید و …
یک چیز دیگر هم هست و آن لیست همشهری جوان در مورد پرفروشترین فیلمهای ایرانیست که منتشر کرده است. آماری که هیچ سند و مدرکی نمیتواند داشته باشد و همچنان هم نخواهد داشت میتوانیم فروش فیلمها را داشته باشیم و میدانیم که آتشبس رکورد مارمولک، کما و کلاهقرمزی و پسرخاله را شکسته است اما نمیتوانیم پرمخاطبترین و پرتماشاگرترین و محبوبترین فیلمها را داشته باشیم چون آمار همین تهرانمان دقیق نیست چه رسد به کل ایران. ضمن اینکه هیچ چیز سینمای ایران و هر صنعت دیگری روی روال استاندارد نیست راستی به جمع فروشها باید این سیدیها را هم اضافه کنید مطمئنآ وقتی کلاهقرمزی و عقابها روی پردهی سینما بود شاهکارهایی از این دست اگر بود هم خیلی ناچیز بود.
فقط میتوانم بگویم متاسفم برای سینمایی که به خاطر ندانمکاری فرهنگی عدهای خراب میشود این چیزی است که در کل فرهنگ و هنر اتفاق میافتد و به این دلیل است که مسندنشینان این کارهای فرهنگی را شغل نمیدانند و آن وقت فرهنگساز اهلبیتشان دست گل به آب میدهد.
راستی شما از بخشهای سینمایی تلویزیون خسته نشدید؟ آنقدر بعضی از فیلمها را نشان دادهاند که نوارهایش از فرسودگی پاره شده آخر تلویزیون آرشیو مناسبی ندارد در حالی که فیلمهای قدیمی آمریکایی با بالاترین کیفیت در دسترس است!
===========================
* به سبک “همزمان با تهران در شهرستانها”
وقتی نمینویسم یعنی سردرگمم، یعنی نمیدونم که چی بنویسم در ضمن به جای اینکه تابستون بر ساعات نوشتاری من اضافه کنه ازش کم کرده تا حد صفر! این هم از معضلات پایتخت.
میخواهم از نرگس بنویسم که چیزی جز اتلاف وقت و یک فیلمنامهی ضعیف پر از آب نیست فرصت نمیشه. میخواهم از شعبان جعفری (بیمخ خودمان) بنویسم و لباسشخصیهای بیفکر اما دردآور است وقتی کسی در سالروز جنایتش بمیرد.
و یک هفتهای که فکر میکنم از تیم ملیمان چه چیزی مانده است به جز مشتی لقب و نام و کینه که آرزویی جز عدم موفقیت در دل نمیانگیزد! وقتی ادعا میکنیم تفکراتمان حرفهایست اما پشیزی اجرایش حرفهای نیست.
از برکناری رئیس فدراسیون تا تغییر کادر فنی با اتوبوس نفراتش و لیست بازیکنان. فکر کنم تمام این حرکات را از شکستها آموختهایم و عبرت گرفتهایم! این همان حرفهاییست که از روز بعد از بازی با آنگولا شروع شد. باید تجربه اندوخت. به برانکو و دایی ودادکان تاختید و خود بر مسند نشستید و باز از زیر صفر شروع کردید یک گروه دیگر با نفرات جدید همان کاری که در تمام زمینهها کردهایم چه در کابینه دولت و حکومت و مجلس و غیره.
گروه را آوردیم و یکماه اردو زدیم و بازی دوستانه انجام دادیم. هیچ ندیدیم. با سوریه مساوی کردیم در حالی که تساوی با آنگولا را فاجعه میدانستیم. اما میگوییم هنوز اول راه است و بچهها آماده نبودند مگر خودتان نمیگفتید آمادهها باید دعوت شوند؟! انتقاد نکنید و حمات کنید. گفتیم باشد با اینکه نشانی از تیم ملی ایران نمیبینیم بگذار طرفدارش باشیم تا به راحتی به جام ملتها صعود کند اما ما قبلآ با آماتورهایمان سوریه را میبردیم. یادتان است همین برانکو که مربیان داخلی چشم دیدنش را ندارشتند تیم را به راحتی به جامجهانی برد و هیچگاه درست حمایت نشد اما امیر قلعهنویی با سوریه مساوی میکند و حمایت همهجانبه میشود. قصد و غرضی ندارم اما ببینید شمایی که به کنایهی برانکو بعد از بازی با مکزیک خرده گرفتید که گفته میخواستید به مکزیک ۵ گل بزنیم. امیر قلعهنویی میگوید بازی عالی بود در حالی که ما بازیای ندیدیم!
بخیل که نیستیم این تیم ملی ماست. ژنرال عزیز که استقلال را قهرمان کردی کمی با ما روراست باش تا قبولت کنیم ایرادها را بگو و برطرفش کن مشکلی نیست که یک روز دایی گل میزند یک روز عنایتی یک روز هم یکی دیگر اما لااقل ایرادهایی که خودتان به برانکو و تیمش میگرفتید را نداشته باشید. پیروزیهایی که به دست میآوری هم نوش جان تو و هم ما اما حرفهایت غیرقابلتحمل است و اجرا مدیران تحقیرآمیز انگار دوست داری اینگونه پیش بروی با لیستی که برای بازی کره و سوریه دادهای. این اول راه نیست باید همه چیز را گفت که اگر شکست بخوریم فاجعهای رخ میدهد صدبرابر دلخراشتر از نیمهی دوم بازی با مکزیک و آن حذف برای اولین بار از جام ملتهای آسیا است. با رفتارهایتان به آن سمت میروید. هرچه پیشآمد حقیقت است به هر حال نوش جانت ژنرال!
گفت: وبلاگ خوبی داری!
گفتم: میدونی مرا یاد چی انداختی؟
: نه، چی؟
- یاد تلفنایی که به صدا و سیما و برنامههاش میشه و میگن برنامهی خیلی خوبی دارید! و من از این قسمتش یه جوریم میشه! اما عاشق کامنتم که همون تلفن میشه به شرطی که نظر و تلفن راجع به مطلب و برنامه باشه.
: خب، باشه. حالا این زابغر چی میشه؟
- دس رو دلم نذار! به زودی با طرح و برنامه جدید و خفن میاد. به جون خودم نباشه به جون حضرت میخ خیلی دارم رو قالبش کار میکنم!
…
دنیای قشنگیست، دستی که به قلم برود دشمن است و میشکند. اما همانهایی که قلم را بیاحترامی میکنند بمب را محترم میشمارند البته به شرطی که به تابعیت اسرائیلی برخورد کند. این وسط اگر خونی هم ریخته شود دستهایشان پاک و طاهر است.
اصلآ میدانی به من چه که یکی در اوین جان میسپارد یا در اورشلیم یا در قانا یا هرجای دیگر مهم نیست. اون چیزی که مهمه وجود نداره، مهمه. عزیزی میگفت زرنگ اونه که بیخیالش بشه. اگه درست شد که شد اگه نشدم به درک! بیخودی اعصابتو ناراحت نکن. اما مگه میشه؟ از نظر من میشه از زندگی لذت برد و بیخیالش هم نشد. میگه میدونی چقدر بیرحماند، میدانم که اینگونه آشفتهام.
فکرش را بکن در میان این تابلوهایی که سیدحسن نصراله اسپانسرش شده است یکی خود سیدحسن باشد آنوقت تهران است که حال و روزش بدتر از قانا و لبنان میشود. و دیگر میفهمی که بیخیالی این پیامدها را هم دارد. فصل بیست “جسدهای شیشهای” میگه فیلم وقتی ترسناک میشه که خودت خطر رو حسش کنی مثلآ فکر کن گودزیلا به جای خیابانهای فیلم از وسط همین لالهزار رد بشه…
دنیای قشنگیست واقعآ آدم از بوی خون و آتش لذت میبرد و با تحجر و عقبماندگی حال میکند. راستی کمک مالی وبه مردم لبنان با وجود آتش جنگ سودی هم دارد؟ وقتی مردمی در همین سرزمین بدون آتش جنگ گرسنه میخوابند و فرزندانی را دارند در زندان که خوب مینویسند و خوب حرف میزنند. جرم این است…
با آتشبس دو روزهای که داده شد میتونیم به بدبختیهای خودمون برسیم البته اگر بدبختیای جا گذاشته باشن برامون. اینجور که بوش میاد ملتی خوشبختتر از ایران پیدا نمیشه. این خوشبختی سند و مدرک داره. ملتی که حکومت بتونه با وعدهی مالی اونا رو به استقبال مرگ بفرسته در انتهای خوشبختی به سر میبره.
بنابراین مرگ اکبر محمدی به اندازهی مرگ یک شهروند لبنانی درد و تاسف نداره. لابد حقش بوده است! گویا فقط اسمش ایرانی بوده است خودش ایرانی نبوده در حالی که تمام استشهادیون حزباله ایرانی هستند.
والا ما در این چند روزهای که در پایتخت به سر میبریم چیزی جز اخلاق ندیدهایم البته آن هم بر بالای خیابانها: تهران شهر اخلاق!
آنقدر شیفتهی این اخلاق شدهام که دل کندن از آن برایم ناممکن است. اصلآ این اخلاق دیگر به من اجازه نمیدهد هرچیزی را بنویسم.
فعلآ تصمیم دارم در این آتشبس که به نظر میرسد برگرفته از پرفروشترین فیلم ایران است بروم میدان نبوت (هفتحوض فعلی) و کمی برادرانه کمک بکنم شاید که خدا خواست و ما هم عاقبت به خیر شدیم.
این تابستان هم بدجور بر روی مغز و قلم آدم تاثیر میذاره، مغز که قفل میکنه قلم هم که نمینویسه!




