قرار بود هجدهم تیر روز خوبی باشد. قرار بود دانشجو محترم باشد. قرار بود خوابگاه حریم دانشجو باشد. قرار بود جرات سخن گفتن باشد. نمیدانم چه کسی این قرارها را گذاشته بود. نمیدونم چه کسی گفته بود دانشجو حق حرف زدن دارد. نمیدونم به چه حقی دانشجو به سیاست دولت و حکومت معترض بود. اصلآ قرار نبود که هجده تیر روز خوبی باشد. قرار بود خدا از عدهای راضی باشد قرار نبود مردم از عدهای راضی باشند.
چه چیزی قرار بود و چه چیزی قرار نبود؟ چند سال گذشته است؟ چه کسی مقصر بود؟ اصلآ آیا اتفاقی افتاد یا نه؟
در خواب دانشجویی را دیدم که از پنجره به بیرون پرت شد. در خواب فریادی را شنیدم که از حس مقبولیت ناشی میشد “یا زهرا قبول کن!” در خواب دیدم که صورتی خونآلوده بود و کسی به سرخی این خون میرقصید. در خواب من قرار نبود شکنجه باشد. قرار بود ماهرویی خواب مرا آشفته کند اما این زجر بود که به استقبال قلب من آمده بود.
قرار نبود هجده تیر صحنهی اجرای سناریوی غمانگیز سلاخی آزادی باشد. قرار نبود انشای علم بهتر است یا ثروت به جواب قدرت ختم شود. قرار بود با قلم مغزها را متحول کنیم. اما این دستان مبتذل بود که مزد گورکن را بیش از بهای آزادی آدمی تعیین میکرد.
در خواب من قرار نبود تشویش حکومت کند قرار بود آرام بخوابم. قرار نبود داس دلهره گردن دقایق پراضطراب را ببرد. قرار بود قربانی ما وحشت باشد اما هجده تیر نه روز خوبی بود نه شب خوبی.
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمداراست
با ریشه چه میکنید
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجههای نشسته در آشیانه چه میکنید
گیرم که میزنید
گیرم که میبُرید
گیرم که میکشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید*
قرار نبود روز فینال جامجهانی از تلخی هجدهم تیر بنویسم اما اینگونه شد…
=======================
* بغض، اکبر آزاد












