سعی میکنم بنویسم، قلم را در دست میگیرم و بر کاغذهای سفیدم ناشیانه مینویسم “تو صدای من یه بغضه که شکستنش گناهه، مرهم سنگینی بغض تک سرودی از یه آهه” اما هرچه فکر میکنم نمیتوانم به اندازه بیت اول در بیتهای بعدی حس یک زن را بیان کنم. شاید چون امیدی ندارم که کسی را پیدا کنم تا بغضش را بشکند.
فکرم شلوغ است، مصاحبهی یغما را میخوانم. دلم برای “تصور کن” تنگ شده است. یغما میگوید تصور کن از نهنگا خودکشی کردن شروع شد. اما فکر من همچنان شلوغ است. ترانههای خاک خوردهی دفترم را مرور میکنم. کسی پیدا میشود اینها را بخواند؟
کسی گوگوش را میبیند؟ بگوید تا نسخهی دوم “دو پنجره” را با “دیوار سنگی” تقدیم کنم به او، اردلان و واروژان وقتی میگوید: ”توی این دیوار سنگی نه دیگه پنجرهای نیست، همه خاموشن و خسته صدا تو حنجرهای نیست”
آری دلم خوانندهای میخواهد تا مرا بخواند، تا ما را بخواند. گاهی زمزمه میکنم “تو از متن کدوم رؤیا رسیدی، که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد، که از رنگ صدات دریا شکفت و نگاه من پر از رنگینکمون شد” و جنتیعطایی احساس را قلقلک میدهد. و من مینویسم “بذار که تنها بمونم کنار شبگریهی تو، فرصت بده عاشق بشم یه بار دیگه از سر نو”
حس نوشتن ندارم اما همچنان مینویسم. من برای تکتک راویان موسیقیام ترانه دارم چه بر روی کاغذ و چه در ذهن قلم. داریوش جان به نظر تو این ترانه با صدای تو میخواند: “وقتی به صبح پل میزدم سحر چه خاکستری بود، چشمای خورشیدک من اسیر یک روسری بود”
برای خودم اسپانسر میشوم و تبلیغ میکنم. اگر شادمهر را میدیدم شاید این را برایش میگفتم:
با کدوم قصه شروع شد رفتنم از آسمونت
منی که دل بسته بودم به تمام خاک و خونت
اشتباه از اون شبی بود که از صدای من میترسید
آخه جز رنگ سیاهش رنگ دیگهای نمیدید
چرا نمیتوانم بگویم، نمیدانم. شاید هنوز وقتش نرسیده است. شاید میترسم. شاید…
عجب فکرم شلوغ است. بماند دغدغههای زندگی که مثل خوره روح مرا در انزوا میخورد و دم نمیزنم. دوست دارم اعتصاب غذای گستردهای که اکبر گنجی شروعش کرده است نتیجه بدهد. دوست دارم دیگر دروغهای این سخنرانهای تکراری تلویزیون را نشنوم. دوست دارم فقط کتاب بخوانم…
باز هم کاغذهایم حرف میزنند با سیاهمشقهای من:
مرا دریاب از این وحشت، از این سردی و خاموشی
از این کابوس وهمآلود، از این بی تو همآغوشی
مرا پیدا کن از تقدیر، بکش از خواب من تصویر
نجاتم ده مرا از شب، بکن قلب مرا تسخیر











تیر ۲۴م, ۱۳۸۵ در ۸:۵۴ ب.ظ
سلام!
خوب شعر هایی خوبی بودند برای خوندن. بهتر از خیلی شعرهای دیگه که خونده می شه و براش آهنگ ساخته می شه!
فعلاً!