در شهر من کسی به کسی کاری ندارد، در شهر من هرکسی به خودش مشغول است، شهر من گداهایی دارد میلیونر، شهر من نویسندگانی دارد بیکتاب، شهر من دانشمندانی دارد دستخالی، شهر من نیروگاههایی دارد اتمی، شهر من مردانی دارد مسئول نسبت به نجابت زن، شهر من مردانی دارد نانجیب، شهر من زنانی دارد زیبا که میچکند در مطبخ، شهر من زنانی دارد عجیب در پستهایی غریب، شهر من از دنیا جدا شده است، شهر من یک دنیا را میخواهد.
در شهر من به مردمان شهرهای دیگر کمک میشود، اما همسایهام را نمیدانم حال و روزش چگونه است، در شهر من گداخانهایست که تبلیغ میکند اما اثری از کمکهایش نیست، در شهر من کسی کتاب نمیخواند اما همه نویسندگانش را میشناسند، در شهر من کار یعنی عرق ریختن، در شهر من مغز هیچکاره است، در شهر من اگر کسی با مغزش کاری انجام داد آدم بیکاریست، در شهر من دو قشر با حرفها و صدایشان کار میکنند، روضهخوان و آوازهخوان، اما اولی هرچه دروغ میخواهد سرهم میکند، دومی برای بیان تصنیفش نیاز به اجازه دارد.
در شهر من بیاجازه میتوان مال مردم را خورد، اما بیاجازه نمیتوان عاشق شد، در شهر من بیاجازه میتوان عقلها را تصرف کرد اما به دست آوردن قلبها جرم است، در شهر من به بیگانه جسارت میشود اما نمیتوان با خودی شوخی کرد، در شهر من قاتلها کار دارند اما عاقلها بیکارند، در شهر من شاعرها، نویسندهها، روزنامهنگارها، کاریکاتوریستها زندانی میشوند اما برجسازها به قتل درختان میروند.
اینجا شهر من است، در شهر من به زبان توهین میشود اما به انسان توهین نمیشود، در شهر من مردم آنقدر مرفه هستند که زبان دغدغهی اصلیشان است یا نام شیرینی دانمارکی! شهر من نمایندهای دارد که هر غلطی دلش خواست میکند اما مردمش هیچ حرکتی از خودشان ندارند یا توطئه بیگانه است یا همبستگی ملی، شهر من مردمی مرفه بیدرد دارد که ترتیب زوج و فرد ماشینها برایشان فرق ندارد اما سرخوردگانی دارد که یک روز کار دارند یک روز بیکار.
شهر من پرجمعیت است، تعدد آدمها و فرهنگها بیشمار است اما همه یگانه باید بپوشند و یگانه حرف بزنند، شهر من ساکنانی دارد در ینگهی دنیا! آری همشهریهایی دارم که از نزدیک ندیدمشان، مهم است؟ در شهر من به سادگی به شخصیت تجاوز میکنند اما کسی اختیار بدن خودش را ندارد. در شهر من همهچیز درهم است، اما همه خواهان سربلندی یکدیگرند!
در شهر من برای مؤذنهایش یادبود رسانهای میگیرند اما شاعران، نویسنگان، هنرمندان، دانشمندان و ورزشکارانش گم و گورند، مردم شهر من پیشوایان دینیشان را میتوانند تقدیس کنند اما پیشوایان فرهنگی و تاریخیشان سالهاست که مردهاند، در زندانهای شهر من گنج پیدا میشود اما در جنگلهایش مجتمعهای ساختمانی! در شهر من همه با هم برابر و برادرند، اما هیچکسی دیگری را قبول ندارد، شهر من …
شهر من سرش شلوغه، اینترنتش فیلتر میشود اما کیهان هرروز چاپ میشود، فوتبالیستهای شهر من به جامجهانی رفتهاند اما کسی تا قبل از جامجهانی تحویلشان نگرفت، به مردم شهر من برای تماشای بازی تیمش ویزا نمیدهند، شهر من سردرگم، گیج و منگ، در اوج قدرت و صلابت، انگار نه انگار که چه اتفاقاتی هرگوشهاش شکل میگیرد، شهر من ایران است، مگر شاعر نگفت که “همه جای ایران سرای من است”، بگذریم چه کسی حرف شاعرها را گوش میکند، به قول یکی “فقط یک جای از ایران سرای من است، اون میدونی یه تیکه قبریه که بهت میدن” گرچه برای همشهریهای بیگانهام همین یکذره جا هم کنار گذاشته نمیشود.











خرداد ۸م, ۱۳۸۵ در ۱۱:۰۷ ب.ظ
متاسفانه بسیار واقعی بود. دیگه چی میشه گفت.
خرداد ۸م, ۱۳۸۵ در ۱۱:۱۰ ب.ظ
سلام
چقدر بد و ناراحت کنند و در عین حال واقعی واقعی.
خرداد ۱۲م, ۱۳۸۵ در ۱۱:۰۰ ب.ظ
ما همه درد را میشناسیم اما با دانستن درد به تنهایی درمان حاصل نمیشه میباید درمان کرد