انقده با اون ابروهات، الاکلنگبازی نکن
آخر دیوونه میشما، انقده هرزگی نکن!
با اون بلوندرنگ موهات، دل ما رو نسوزون
با تنگ مانتوی کوتات، دل ما رو نلرزون
گرمه هوا، هلاکتم، فقط اینه گناه تو
گفتم بهت چادر بپوش، تا که نسوزونی منو
تا فهمیدی که دست من، از هوست چه میکنه
چاک دادی توی مانتوتو کار خدا چه میکنه!
انقده با اون ابروهات، الاکلنگبازی نکن
آخر یه کاریت میکنم، لااقل اون چادرتو سرت کن!
جملهی جریمت میکنمو شنیدی تو از زبون من
حالا جوابم میکنی، هی میدی وعده! سر خرمن!!!
(آخر جلوی بقیهی مامورا مجبور بودم چرا نمیفهمی تو!!!)
پینوشت: شعر زیر را یکی از خوانندگان افسرده و شرمندهی وبلاگ فرستاده است (دروغ تا چه حد؟!)، از آن یار شیرین سخن و عسل بدن درخواست لازم را داریم!!!











اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۵ در ۷:۵۹ ب.ظ
به شخصیت هر چی خانومه توهین شده! واه واه :)
شما چرا اینو گذاشتید تو وبلاگتون؟ موافقید با این شعر؟
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۵ در ۱۰:۱۲ ب.ظ
شعر خوبی بود
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۵ در ۲:۳۸ ب.ظ
خدایا توبه!!
خرداد ۱م, ۱۳۸۵ در ۸:۵۵ ق.ظ
سلام. خیلی متاسف شدم ولی فکر کنم چون هویت و شماره تلفنت را اعلام نکرده بودی در لیست قرار نداشتی. در هر صورت تو برنده ای و برترین. موفق باشی.