• ۸م خرداد, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی سیاست ۳ نظر »

    در شهر من کسی به کسی کاری ندارد، در شهر من هرکسی به خودش مشغول است، شهر من گداهایی دارد میلیونر، شهر من نویسندگانی دارد بی‌کتاب، شهر من دانشمندانی دارد دست‌خالی، شهر من نیروگاه‌هایی دارد اتمی، شهر من مردانی دارد مسئول نسبت به نجابت زن، شهر من مردانی دارد نانجیب، شهر من زنانی دارد زیبا که می‌چکند در مطبخ، شهر من زنانی دارد عجیب در پست‌هایی غریب، شهر من از دنیا جدا شده است، شهر من یک دنیا را می‌خواهد.

    در شهر من به مردمان شهرهای دیگر کمک می‌شود، اما همسایه‌ام را نمی‌دانم حال و روزش چگونه است، در شهر من گداخانه‌ایست که تبلیغ می‌کند اما اثری از کمک‌هایش نیست، در شهر من کسی کتاب نمی‌خواند اما همه نویسندگانش را می‌شناسند، در شهر من کار یعنی عرق ریختن، در شهر من مغز هیچ‌کاره است، در شهر من اگر کسی با مغزش کاری انجام داد آدم بی‌کاری‌ست، در شهر من دو قشر با حرف‌ها و صدایشان کار می‌کنند، روضه‌خوان و آوازه‌خوان، اما اولی هرچه دروغ می‌خواهد سرهم می‌کند، دومی برای بیان تصنیفش نیاز به اجازه دارد.

    در شهر من بی‌اجازه می‌توان مال مردم را خورد، اما بی‌اجازه نمی‌توان عاشق شد، در شهر من بی‌اجازه می‌توان عقل‌ها را تصرف کرد اما به دست آوردن قلب‌ها جرم است، در شهر من به بیگانه جسارت می‌شود اما نمی‌توان با خودی شوخی کرد، در شهر من قاتل‌ها کار دارند اما عاقل‌ها بی‌کارند، در شهر من شاعرها، نویسنده‌ها، روزنامه‌نگارها، کاریکاتوریست‌ها زندانی می‌شوند اما برج‌سازها به قتل درختان می‌روند.

    اینجا شهر من است، در شهر من به زبان توهین می‌شود اما به انسان توهین نمی‌شود، در شهر من مردم آن‌قدر مرفه هستند که زبان دغدغه‌ی اصلی‌شان است یا نام شیرینی دانمارکی! شهر من نماینده‌ای دارد که هر غلطی دلش خواست می‌کند اما مردمش هیچ حرکتی از خودشان ندارند یا توطئه بیگانه است یا همبستگی ملی، شهر من مردمی مرفه بی‌درد دارد که ترتیب زوج و فرد ماشین‌ها برایشان فرق ندارد اما سرخوردگانی دارد که یک روز کار دارند یک روز بی‌کار.

    شهر من پرجمعیت است، تعدد آدم‌ها و فرهنگ‌ها بی‌شمار است اما همه یگانه باید بپوشند و یگانه حرف بزنند، شهر من ساکنانی دارد در ینگه‌ی دنیا! آری همشهری‌هایی دارم که از نزدیک ندیدمشان، مهم است؟ در شهر من به سادگی به شخصیت تجاوز می‌کنند اما کسی اختیار بدن خودش را ندارد. در شهر من همه‌چیز درهم است، اما همه خواهان سربلندی یکدیگرند!

    در شهر من برای مؤذن‌هایش یادبود رسانه‌ای می‌گیرند اما شاعران، نویسنگان، هنرمندان، دانشمندان و ورزشکارانش گم و گورند، مردم شهر من پیشوایان دینی‌شان را می‌توانند تقدیس کنند اما پیشوایان فرهنگی و تاریخی‌شان سال‌هاست که مرده‌اند، در زندان‌های شهر من گنج پیدا می‌شود اما در جنگل‌هایش مجتمع‌های ساختمانی! در شهر من همه با هم برابر و برادرند، اما هیچ‌کسی دیگری را قبول ندارد، شهر من …

    شهر من سرش شلوغه، اینترنتش فیلتر می‌شود اما کیهان هرروز چاپ می‌شود، فوتبالیست‌های شهر من به جام‌جهانی رفته‌اند اما کسی تا قبل از جام‌جهانی تحویلشان نگرفت، به مردم شهر من برای تماشای بازی تیمش ویزا نمی‌دهند، شهر من سردرگم، گیج و منگ، در اوج قدرت و صلابت، انگار نه انگار که چه اتفاقاتی هرگوشه‌اش شکل می‌گیرد، شهر من ایران است، مگر شاعر نگفت که “همه جای ایران سرای من است”، بگذریم چه کسی حرف شاعرها را گوش می‌کند، به قول یکی “فقط یک جای از ایران سرای من است، اون می‌دونی یه تیکه قبریه که بهت میدن” گرچه برای همشهری‌های بیگانه‌ام همین یک‌ذره جا هم کنار گذاشته نمی‌شود.

  • ۶م خرداد, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی عاشقانه ۲ نظر »

    اگرچه مرا به تنهایی خو داده‌ای، اما من هنوز نام تو را می‌خوانم، برای ابرها وقتی نمی‌بارند از تو می‌گویم تا ببارند، تا بغض‌شان بشکند، تو را شعر می‌کنم تا آهنگ معنی بگیرد، تا داغ دلم تازه شود. اینجایی در یاد من، کنار من، وقتی حوصله سر می‌رود، شکسته‌ام اما تو را در خاطر نمی‌شکنم…
    با من مانده‌ای گرچه با من نیستی و ترانه می‌خواند:
    شب حوصله می‌سوزد، وقتی که تو در خوابی
    ظلمت همه‌ی دنیاست، وقتی تو نمی‌تابی
    تندیسه‌ی تنهایی، در خوابی و زیبایی
    مهتابی و بر پیکر، دوری و همین‌جایی
    در خانه‌ی ظلمت‌پوش

  • ۵م خرداد, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی سیاست ۳ نظر »

    خرمشهر رو که خدا آزاد کرد، جوونایی که پرپر زدن و رفتن رو هیچ‌کی ندید، ترکش‌هایی که کنار نخاع خونه کرد رو کسی ندید، گاز خردلی که اون‌همه آدم رو خونه‌نشین کرد کسی درک نکرد، وقتی خدا داشت خرمشهر رو آزاد می‌کرد، نمی‌دونم چرا پای اون پسرک رفت روی مین، چرا یکی سال‌ها تو بدترین زندونای صدام با خودش درددل می‌کرد، خاک ایران رو که خدا داشت پس می‌گرفت، مادری سجاده‌ی نمازش ترک نمی‌شد، آخه پسر ۱۵ ساله‌ش رو برده بودند جنگ، کدوم جنگ؟ جنگی که خدا همه کاره‌اش بود.

    هروقت سوم خرداد میشه، این جمله رو همه‌جا می‌بینم “خرمشهر را خدا آزاد کرد” دلم میشکنه، یکی از اون جمله‌هاییه که بدجور رو اعصاب من راه میره، می‌دونی مثل چی می‌مونه؟ مثل این‌که یه تیم توی فینال جام‌جهانی برنده بشه و قهرمان، اون‌وقت بگن سپ‌ بلاتر اونو قهرمان کرد! البته در مقیاسی خیلی سطحی، خیلی حرفه، تازه به اندازه‌ی حدیث هم تقدیس میشه.

    گوش کن، اگه خرمشهر رو خدا آزاد کرد، پس تو ایران هم خدا بود که انقلاب کرد، پس انقلاب شما انفجار نور نبود، شما هم کاره‌ای نبودید، هیچ کس هیچ کاری نکرد، همه نشستند و نگاه کردند ببینند خدا چه می‌کند. این خدا بود که باعث شد شوروی فرو بپاشه، آمریکا و گرباچف و مردم کاری نکردند، افغانستان و عراق را هم خدا گرفت، با خدا چه می‌توان کرد، خدا خداست.

    من که کفر می‌گویم، اما خرمشهر را چه کسی آزاد کرد، کاش چشمانم را که می‌بستم، می‌فهمیدم اون مادر با چشمای خیسش چه حالی داشت، اون زن جوون چگونه چشم‌انتظار شوهرش بود، اون بچه‌ی کوچیک از باباش چه تصویری داشت، چه کنم که دلبستگی‌هایم کمرنگ می‌شود لحظه به لحظه، آری زن‌ها هم بودند، اگر نبودند که خرمشهری آزاد نمی‌شد، سنگشان را به سینه نزنید، این‌همه آدم که آرمانشون یکی نبود، اما میشد به آرمان همه‌شون احترام گذاشت، نه نشد…

    چرا سوسوی ستاره، تو شب من نمی‌مونه، قدر این گلای سرخو، چرا هیچ‌کس نمی‌دونه…

  • ۴م خرداد, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی طنز ۲ نظر »

    تصمیم داشتیم برای افتتاحیه اینترنت‌نامه‌ی انتقادی-فکاهی زابغر، زحمت‌های زیادی بکشیم، در برنامه‌مان ایده‌های زیادی چیده بودیم، می‌خواستیم کاری بکنیم تا آلمانی‌های میزبان جام جهانی یاد بگیرند چگونه باید افتتاحیه از خود در کرد.

    دعوت کردیم از خواننده‌های معروفی نظیر جنیفر لوپز، کریستینا آگویلرا، بریتنی اسپیرز، مایکل جکسون، ۵۰ Cent، انریکو و الویس پریسلی!!! البته بعد از اینکه دعوتنامه‌ها را فرستادیم متوجه شدیم که این آخری یک زمانی یک جایی توسط عزرائیل کشته شده است! ای عزرائیل تروریست، گویا خواننده معروفی بوده است این الویس! به هر روی ما قصدمان بترکون بود، و از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کردیم، اما گویا تمام این‌هایی که نام بردم ملیتی غیرایرانی داشتند، و نمی‌دانستند که ما قرار است یک مجله طنز افتتاح کنیم نه نیروگاه اتمی! هرچه بود، با کمال مهربانی و خوشرویی دست ما را از لمسشان رد کردند و گفتند چه پررو! ما هم که غیرتی و ناسیونالیست، با خود گفتیم انگار آدم معروف قحطه! البته طوری گفتیم که حتی خود نیز نشنیدیم.

    متن کامل

  • ۳م خرداد, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی متن ترانه‌ی دیگران Comments Off

    گفتی برو، گفتم به چشم، این بود کلام آخرین
    گفتی خداحافظ تو، گفتم همین، گفتی همین
    گریه نکردم پیش تو، با اینکه پرپر می‌زدم
    با خون دل از پیش تو، رفتم و باز نیومدم

    بازی عشق تو رو، جانانه باختم
    مث بازنده‌ی خوب، مردانه باختم
    همه‌ی ثروت من، تحفه‌ی درویش
    نفسم بود که به تو، شاهانه باختم

    لبخند آخرین من، دروغ معصومانه بود
    برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
    من مات مات، از بازی شطرنج عشق می‌آمدم
    شاه‌مهره‌ی دل رفته بود، من لاف بردن می‌زدم

    قلعه‌ی دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
    دادم به ناز رخ تو، این‌همه یادگار عشق
    گفتم ببر هرچی که هست، رقیب جنگ چیره‌دست
    گفتی تو مغروری هنوز، با فتح این‌همه شکست

    بازی عشق تو رو، جانانه باختم
    مث بازنده‌ی خوب، مردانه باختم
    همه‌ی ثروت من، تحفه‌ی درویش
    نفسم بود که به تو، شاهانه باختم

    گفتی برو، گفتم به چشم، این بود کلام آخرین
    گفتی خداحافظ تو، گفتم همین، گفتی همین
    گریه نکردم پیش تو، با اینکه پرپر می‌زدم
    با خون دل از پیش تو، رفتم و باز نیومدم

    بازی عشق تو رو، جانانه باختم
    مث بازنده‌ی خوب، مردانه باختم
    همه‌ی ثروت من، تحفه‌ی درویش
    نفسم بود که به تو، شاهانه باختم
    ======================
    آهنگ: شطرنج
    خواننده: مهرداد
    ترانه‌سرا: زویا زاکاریان
    آلبوم: جادوی عشق

  • ۲م خرداد, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره ۴۴ نظر »

    خدای بد برداشت کردن، ایرانی‌های اصیل و متمدن! مانا نیستانی نمی‌دانی با “نمنه” می‌شود یک دنیا را تحقیر کرد، آری اینجا سرزمینی‌ست که به کسی نباید بر بخورد! دیگر عذرخواهی و اظهار پشیمانی ثمری ندارد، زیرا هرکار اشتباهی توطئه بیگانه است!!! نباید بگذاریم فرهنگ و هنرمان را بیگانگان به یغما ببرند، کسی در جمع هنرمندان این را گفت! تمام احادیث و سخنان گهربارشان تبلیغ است، گذشت؟ چه کسی بود صدا زد اسلام؟

    دوم خرداد را یادم می‌آید، حس ناسیونالیستی می‌گفت خاتمی باید پیروز شود، رای که نمی‌توانستم بدهم اما اسپانسر افتخاری شده بودم، من پسر ۱۸ خردادم، چرا؟ نمی‌دونم، اما می‌دانم برای بسیاری آن محمد چاخان هنوز هم دوست‌داشتنی‌تر از رئیس‌جمهور است، بگذریم برای من دورانش تمام شده است، آمد تا چراغی روشن کند، وعده‌اش را داده بود، اما ندانستیم چشم‌هایمان کور است، تلقین کردند، مگر این‌همه چراغ را نمی‌بینی؟ آری اینجا چراغی روشن است، اشکال از چشم‌های من است…

    حالا ۹ سال از آن اتفاق میمون و مبارک گذشته است، اوایل کلی مراسم و جشن تولد برایش گرفته می‌شد، اما حالا کسی حتی برای به خاطر داشتن تاریخ سررسید چک هم این مناسبت را به یاد نمی‌سپارد، بابا تاریخ چک دو خرداد بود نه پنج خرداد!!! گاهی که به روزنامه خوندن میفتادم ایران جمعه را دوست داشتم، به خاطر کاریکاتورهای کودکانه‌اش، مانا نیستانی حالا به خاطر یک اشتباه؟ (به نظر من که اشتباهی نشده است، باید خیلی سنگدل بود تا توهینی در این کاریکاتور دید) بازداشت شده است، جسارت به ملت ایران؟؟؟ SMSهای موبایل‌هایتان را چک کنید…

    شعاری که برای تیم ملی ایران انتخاب شده است:‌”ستارگان پارسی”، شما در این دو کلمه توهینی می‌بینید؟ وقتی کاپیتان تیم ملی آذری‌ست! یک شعار ساده و بی‌معنی، سرشار از جسارت به تمام اقوام ایرانی، انگار کسی نمی‌بیند…

    اینجور جاها که می‌رسد دولت خدمتگزار ملت می‌شود و احترام می‌گذارد به خواسته‌های آنها، روزنامه‌ی ایران ارگان دولت است، چرا دولت از کارمند خود حمایتی نمی‌کند؟ چرا مدیرمسئول شانه خالی می‌کند؟ خوب شد این “توطئه‌ی بیگانگان” هست که تا به مشکلی می‌خورند بر سر زبان‌ها میفتد، به امید روزی که خود اسیر توطئه‌ی بیگانگان شوند! آیا اگر روزنامه‌ی کیهان چنین کاریکاتوری را چاپ کرده بود، اینگونه پیش می‌رفت؟ آذری‌زبان‌های عزیز توهین‌های بزرگتری به ما می‌شود که به سادگی از کنارش می‌گذریم، شاید هم اعتراضات را بد منعکس می‌کنند؟!

    مثل پروانه‌ای در مشت، چه آسون میشه مارو کشت…

  • ۱م خرداد, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی طنز یک نظر »

    بعد از این که رئیس‌جمهور با کلی افتخار برای بوش نامه نوشت که احتمالآ در آن نامه متذکر شده بود که امسال سال چیه و همین‌طور اینکه این‌همه زندانی توی گوانتانامو چی کار می‌کنن، بعدش خودش به خودش جواب داده بود همون کاری که تو اوین می‌کنن؟ به هر حال باب نامه‌نگاری‌های اینگونه را باز کرد! اتفاقات جالبی قرار است بیفتد، پیش‌بینی می‌شود نامه‌های زیر به زودی نوشته شود:
    - نامه‌ی ابراهیم میرزاپور (دروازه‌بان تیم ملی ایران) به خاویر بورگتی (مهاجم تیم ملی مکزیک)!
    - نامه‌ی آرش (خواننده آهنگ تیم ملی) به حجت‌الاسلام علی‌پور (مسئول فرهنگی فدراسیون)!
    - نامه‌ی صدام حسین به رئیس دادگاه محاکمه‌اش!
    - نامه‌ی محمدرضا گلزار به برد پیت!
    - نامه‌ی خشایار اعتمادی به داریوش اقبالی!
    - نامه‌ی لاریجانی به کاندولیزا رایس!!!
    - نامه‌ی دوست‌پسری به دوست‌دخترش و بالعکس!
    - نامه‌ی موش به پیشی من!
    - نامه‌ی
    پادین به من!
    - افتتاح اینترنت‌نامه‌ی انتقادی-فکاهی
    زابغر!!!

    .
    .
    .

  • ۳۰م اردیبهشت, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی طنز ۴ نظر »

    انقده با اون ابروهات، الاکلنگ‌بازی نکن
    آخر دیوونه میشما، انقده هرزگی نکن!
    با اون بلوندرنگ موهات، دل ما رو نسوزون
    با تنگ مانتوی کوتات، دل ما رو نلرزون

    گرمه هوا، هلاکتم، فقط اینه گناه تو
    گفتم بهت چادر بپوش، تا که نسوزونی منو
    تا فهمیدی که دست من، از هوست چه می‌کنه
    چاک دادی توی مانتوتو کار خدا چه می‌کنه!

    انقده با اون ابروهات، الاکلنگ‌بازی نکن
    آخر یه کاریت می‌‌کنم، لااقل اون چادرتو سرت کن!
    جمله‌ی جریمت می‌کنمو شنیدی تو از زبون من
    حالا جوابم می‌کنی، هی میدی وعده! سر خرمن!!!
    (آخر جلوی بقیه‌ی مامورا مجبور بودم چرا نمی‌فهمی تو!!!)

    پی‌نوشت: شعر زیر را یکی از خوانندگان افسرده و شرمنده‌ی وبلاگ فرستاده است (دروغ تا چه حد؟!)، از آن یار شیرین سخن و عسل بدن درخواست لازم را داریم!!!

  • ۲۸م اردیبهشت, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی فوتبال ۴ نظر »

    سکته کردم دیشب از دست این داور و این رونالدینیو! آقایون منتقد حالا دیدن لارسن و اینیستا و بلتی هم میتونن بیشتر از رونالدینیو نقش داشته باشن؟ با همه احترام برای آرسن ونگر متاسفم که دلیلش برای باخت داور بود! اول مسئله گل اول بارسا که قبول نشد و همین طور گل مشکوک آرسنال رو حل کنه بعد، کاملآ هم مشخص بود که گلهای بارسا سالم سالم بود.
    در ضمن حالا رئالیها با قهرمانیاشون حال کنن ما با تیممون حال میکنیم گرچه تیم ما هم دو سه سالی توی بحران بود اما تحقیر نشدیم!
    استرس دیشب از استرس شبای امتحانم بیشتر بود؛ خدا رو شکر به خیر گذشت! ولی من هنوزم توی بحرانم امیدوارم تا شنبه مشکلم حل بشه!

  • ۲۰م اردیبهشت, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره ۲ نظر »

    خواستم یک عدد شعر خفن و توپ با مضمون “انقده با ابروهات الاکلنگ بازی نکن، آخر دیوونه میشما، انقده هرزگی نکن” بذارم توی وبلاگ که ناغافل این خط دیزلی تلفن نیز قطع شد!!! بنابراین بدانید که من هنوز زنده ام اما در کافی نت!

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics