گوش کن٬ نه صدای خمپاره و موشک نیست٬ وضعیت هم قرمز نیست٬ قلبت میلرزد اما شهر در امن و امان است٬ گوشهایت را نگیر٬ بشنو٬ من هم میشنوم٬ نسل من کودکیش را در رگبار باروت گذرانده است.
چهارشنبهسوری یا چهارشنبه آخر سال٬ نمیدانم چرا همیشه دوست دارید از واژههای نامتعارف و طولانی برای جایگزینی نامهای سنتی ما استفاده کنید٬ دیشب را گذراندیم٬ شبی که هر سال صداهایش بیشتر میشود٬ ترسهایش بیشتر میشود٬ قربانیهایش بیشتر میشود٬ و آتشهایش کمتر!
تعریف میکنه از بچهگیا٬ میگه بچه که بودیم بوته میفروختند برای آتیش زدن٬ توی کوچه یا وسط میدون بوتههایمان را روی هم میریختیم٬ آتیش میزدیم٬ و دختر و پسر از روش میپریدیم٬ کنار آتیش دست توی دست هم آواز میخوندیم و شادی میکردیم٬ بعد هم با چادر روی سر و قابلمه و قاشق در دست٬ میرفتیم در یکی یکی خونهها و کلی نخودچی و کشمش٬ شکلات٬ آجیل میگرفتیم٬ راستی فالگوش هم وایمیستادیم٬ فرهاد هم میخوند “فکر قاشق زدن دختر ناز چشمسیاه٬ شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور٬ برق کفش جفت شده تو گنجهها…”
اما دیشب چیزی شبیه به این نبود٬ صدا بود٬ دود بود٬ اما بوتههای آتش؟ این سالها برای چهارشنبهسوری دیگر بوته نمیفروشند٬ این سالها سیگارت میفروشند٬ کپسولی و هزاران واژه که هرکس به گونهای بیانش میکند٬ آری اگر جیبهای مرا هم بگردی٬ چیزهایی که میگویند پیدا میکنی٬ این سالها دیگر دختر و پسر دست در دست هم کنار آتش جمع نمیشوند بلکه پسرها خریدهای چهارشنبهشان را به شوق دخترها میترکانند٬ دخترها مسخره میکنند٬ کسی دیگر ترانه هم نمیخواند٬ صدای سیستمهای صوتی ماشینها بلند است٬ نه بازار دیجیها هم کساد است چون آهنگها همه غیرقانونی است و کپیرایتی دیده نمیشود٬ گرچه ساخته دیجیها شنیده میشود٬ اما در این میان صدای دیگری هم میآید “ای کوه پرغرور من٬ سنگ صبور تو منم٬ ای لحظهساز عاشقی٬ عاشق با تو بودنم…”٬ قاشقزنی؟ دیگر کسی در خانهاش آجیل و تنقلات اضافی دارد؟
نه چهارشنبهسوری سیاسی نیست٬ چهارشنبهسوری میتواند مثل گذشته باشد٬ اما وقتی نمیخواهند اینگونه میشود٬ بمبهای دستی خطرناک است٬ آسیب میرساند٬ این را همه میدانند٬ چه کسی چهارشنبهسوری شاد و بیخطر را دوست ندارد؟ حالا “شب دلهره” نشان بدهید٬ میدانی آن روزها چه کسی کوکتل مولوتوف درست میکرد؟ همانهایی که از روی بته آتش میپریدند و قاشقزنی میکردند٬ میدانی چه دستهایی که با انفجار کوکتل مولوتوف رفت؟
دیشب با انفجار هر بمب دستی٬ صدایی میشنیدم “انرژی هستهای حق مسلم ماست” و جواب که “بستهای دویست تومن!”٬ “حق ما بمب اتم هم هست” آنوقت توقع داری چهارشنبهسوری آرامی داشته باشیم و آسیبی به کسی نرسد؟ بچههای خشونت٬ خشن بار میآیند…
“لالالالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله…” (شهیار قنبری)
با شنیدن ترانه بالا بدجور میرم تو حال و هوای جنگ٬ با چهارشنبهسوری دیشب هم رفتم تو حال و هوای جنگ٬ هیچ دوست نداشتم٬ من چهارشنبهسوری خودم را میخواستم اما هیجان جایی برای تخلیه میخواست٬ آن هم هیجان یک ساله…٬ ولی خداییش خوفناک بود!!!
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال










