باید خوب باشم؟ باید احساس کنم در ایدهآلترین موقعیت زندگی میکنم؟ جدآ که برای گفتن من٬ شعر هم به گل مانده!
هی مینویسم هی خط میزنم٬ اینقدر مشغولیت هست که ترانهها هیچ کدوم تکمیل نمیشن٬ مینویسم “وقتی که مهتاب خوابم رو دزدید٬ تا بستر عشق با تو سحر شه٬ وقتی که دستام٬ دستاتو میخواست تا فکر غصه با تو هدر شه” اما نه مهتاب خوابم رو دزدید نه دستام٬ دستاشو میخواست. هر لحظه بیتی برای گفتن به ذهن میاد اما در نطفه خفه میشه.
یاد چند ماه پیش میفتم که چه ساده مینوشتم “منو ببر به کودکی٬ به قصههای الکی٬ به دنیای خالی که توش٬ یکی بود و نبود یکی” و چقدر هم دلم میخواست به آنروزها برگردم٬ راحت و بیدغدغه٬ نه از قلم درکی داشتم و نه از شکستن قلم.
“از ریشه تا همیشه” را باز میکنم٬ چه اندیشهای داشتهاند این سه نفر٬ اردلان سرفراز٬ ایرج جنتیعطایی و شهیار قنبری٬ که اکنون دستنیافتنی شدهاند٬ “شب از سرم گذشته بود٬ در شب من شعله زدی٬ برای تطهیر تنم٬ صاعقهوار آمدهای”.
“سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم٬ هر لحظه جز این٬ دست مرا مشغلهای نیست”٬ پر از سوالم و همه بیجواب میماند٬ برای انتقام به خود زخم میزنم.
اینجا نان را بیش از انسان احترام میکنند٬ خداوندا تو به نان قسم خوردی؟ پس انسان و حیوان را چرا آفریدی؟ تکه نانی را از روی زمین برمیدارد و میبوسد و به کناری میگذارد٬ اما چند ساعت بعد جوانی را به باد کتک میگیرد٬ حرمت زن را نه فقط٬ که حرمت انسان را به اندازه تکه نانی نگاه نمیدارد.
“ای نازنین٬ ای نازنین٬ در آینه ما را ببین٬ از شرم این صدچهرهها٬ در آینه افتاده چین” چینها هر لحظه افزوده میشود٬ و من هر لحظه منزویتر میشوم.
بازهم بیتی آمده است٬ قصهای برای تحقیر٬ “اشک تو چشاته٬ شک تو نگاته٬ غمگینتر از اون٬ بغض صداته”
این یکی را کامل میکنم تا دردی را ترانه کنم٬ درد مشترکی که در چهره جنس مخالف بروز میابد٬ اما درد منم هست.
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











اسفند ۲۲م, ۱۳۸۴ در ۲:۵۹ ق.ظ
به نام مهربانترین
سلام:
فواد گرامی گرچه این روزها لحظه هایمان خاکستری است. اما باید هنگامه آمدن بهار از سر اجبار هم که شده برای اینکه روح مفلوک در این شهرآشوب نفسی تازه کند کمی احساسهایمان را از نگاه هایی چنین بتکانیم…..
مهرت هماره پایدار.
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۴ در ۸:۴۷ ق.ظ
سلام. منتظر شعرهایت هستم. در مورد نام و مشخص شدن هم فعلا لازم نیست ولی اگر برگزیده شوی که خواهی شد، لازم است. ببخشید دیر جواب دادم.
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۴ در ۱۰:۲۲ ق.ظ
شاعر میگه:
خسته شدم
بسکه دلم
دنبال یک بهونه گشت
بسکه ترانه خوندم و
برگ زمونه برنگشت.
ولی شاید چاره کار ترانه خوندن نباشه, نه؟
اسفند ۲۳م, ۱۳۸۴ در ۱:۳۵ ق.ظ
دوست عزیز
آن نون ی که خداوند به آن قسم خورده/ حرف نون است و برای احترام به قلم و تاکید حرمت دانش. البته نه اینکه این از درستی حرفت چیزی کم کند. فقط اینکه اینان که تو ازشان مینالی با مجوز خدایی این کارها را نمی کنند. از پلیدی درون خودشان است.
=======
پاسخ: منظور من هم قسم قرآنیش نبود٬ اشتباهی بود که اینها میکنند٬ ممنون.