• ۸م فروردین, ۱۳۸۵ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    استراحت ده روزه بد نبود، این نبودن به چند دلیل فنی بود، یکی این که من توی شلوغی تمرکزم رو از دست میدم و خوشم نمیاد بدون تمرکز بنویسم.
    دوم اینکه کامپیوتر خود آدم یه چیز دیگس! و کیبوردی که فارسی نداشته باشه کار آدم رو سخت میکنه!
    سوم اینکه گاهی وقتا ترک اعتیاد لازمه!
    به هر حال دیروز بعد از ده روز ای میل ها رو چک کردم، و امروزم اولین پست سال جدید رو مینویسم، اتفاق زیاد افتاده، اکبر گنجی آزاد شده و …
    حرف زیاده سر فرصت مینویسم، فقط بدونین زنده ام هنوز که روایت کنم…، سال نوی همگی مبارک

    همه را دوست دارم
    سبزی تابستان را
    برگریزان پاییز را
    لرزیدن زمستان را
    اما بهار چیز دیگریست
    همه را دوست دارم
    زنده بودن را
    ضعیف شدن را
    شکستن را
    اما تولد چیز دیگریست
    آری، بهار چیز دیگریست…

  • ۲۵م اسفند, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۱۳ نظر »

    بهار می‌آید اما هوا بهاری نیست
    در سفره‌سین ما نشاط جاری نیست
    بهار می‌آید اما دلتنگ پاییزم
    برای ظلمت فردا اشک می‌ریزم
    بهار می‌آید…
    دلم می‌خواست یه مطلب طنز می‌نوشتم٬ اما چون به احتمال زیاد آخرین پست من در سال ۱۳۸۴ خورشیدیه خواستم دلم بگیره٬ شعر رو هم از سر دلتنگی نوشتم٬ نمیشه بهش گفت شعر٬ یه چیزی که یه دفعه نوشته بشه.
    به هر حال٬ اگه توی نوروز اومدین و چیزی اینجا ندیدین٬ زیاد نگران نشین٬ من زنده‌ام!
    دیگه براتون سال خوش آرزو نمی‌کنم چون این آرزوهای من شوره! تبریک هم نمی‌دونم باید گفت یا نه؟ هنوز اکبر گنجی آزاد نشده در حالی که وقتشه٬ یعنی صدای ما رو هیچ‌کس نمی‌شنوه؟
    بهار می‌آید؟

  • ۲۴م اسفند, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره Comments Off

    گوش کن٬ نه صدای خمپاره و موشک نیست٬ وضعیت هم قرمز نیست٬ قلبت می‌لرزد اما شهر در امن و امان است٬ گوش‌هایت را نگیر٬ بشنو٬ من هم می‌شنوم٬ نسل من کودکیش را در رگبار باروت گذرانده است.
    چهارشنبه‌سوری یا چهارشنبه آخر سال٬ نمی‌دانم چرا همیشه دوست دارید از واژه‌های نامتعارف و طولانی برای جایگزینی نام‌های سنتی ما استفاده کنید٬ دیشب را گذراندیم٬ شبی که هر سال صداهایش بیشتر می‌شود٬ ترس‌هایش بیشتر می‌شود٬ قربانی‌هایش بیشتر می‌شود٬ و آتش‌هایش کمتر!
    تعریف می‌کنه از بچه‌گیا٬ میگه بچه که بودیم بوته می‌فروختند برای آتیش زدن٬ توی کوچه یا وسط میدون بوته‌هایمان را روی هم می‌ریختیم٬ آتیش می‌زدیم٬ و دختر و پسر از روش می‌پریدیم٬ کنار آتیش دست توی دست هم آواز می‌خوندیم و شادی می‌کردیم٬ بعد هم با چادر روی سر و قابلمه و قاشق در دست٬ می‌رفتیم در یکی یکی خونه‌ها و کلی نخودچی و کشمش٬ شکلات٬ آجیل می‌گرفتیم٬ راستی فالگوش هم وای‌میستادیم٬ فرهاد هم می‌خوند “فکر قاشق زدن دختر ناز چشم‌سیاه٬ شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور٬ برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها…”
    اما دیشب چیزی شبیه به این نبود٬ صدا بود٬ دود بود٬ اما بوته‌های آتش؟ این سال‌ها برای چهارشنبه‌سوری دیگر بوته نمی‌فروشند٬ این سال‌ها سیگارت می‌فروشند٬ کپسولی و هزاران واژه که هرکس به گونه‌ای بیانش می‌کند٬ آری اگر جیب‌های مرا هم بگردی٬ چیزهایی که می‌گویند پیدا می‌کنی٬ این سال‌ها دیگر دختر و پسر دست در دست هم کنار آتش جمع نمی‌شوند بلکه پسرها خریدهای چهارشنبه‌شان را به شوق دخترها می‌ترکانند٬ دخترها مسخره می‌کنند٬ کسی دیگر ترانه هم نمی‌خواند٬ صدای سیستم‌های صوتی ماشین‌ها بلند است٬ نه بازار دی‌جی‌ها هم کساد است چون آهنگ‌ها همه غیرقانونی است و کپی‌رایتی دیده نمی‌شود٬ گرچه ساخته دی‌جی‌ها شنیده می‌شود٬ اما در این میان صدای دیگری هم می‌آید “ای کوه پرغرور من٬ سنگ صبور تو منم٬ ای لحظه‌ساز عاشقی٬ عاشق با تو بودنم…”٬ قاشق‌زنی؟ دیگر کسی در خانه‌اش آجیل و تنقلات اضافی دارد؟
    نه چهارشنبه‌سوری سیاسی نیست٬ چهارشنبه‌سوری می‌تواند مثل گذشته باشد٬ اما وقتی نمی‌خواهند اینگونه می‌شود٬ بمب‌های دستی خطرناک است٬ آسیب می‌رساند٬ این را همه می‌دانند٬ چه کسی چهارشنبه‌سوری شاد و بی‌خطر را دوست ندارد؟ حالا “شب دلهره” نشان بدهید٬ می‌دانی آن‌ روزها چه کسی کوکتل مولوتوف درست می‌کرد؟ همان‌هایی که از روی بته آتش می‌پریدند و قاشق‌زنی می‌کردند٬ می‌دانی چه دست‌هایی که با انفجار کوکتل مولوتوف رفت؟
    دیشب با انفجار هر بمب دستی٬ صدایی می‌شنیدم “انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست” و جواب که “بسته‌ای دویست تومن!”٬ “حق ما بمب اتم هم هست” آن‌وقت توقع داری چهارشنبه‌سوری آرامی داشته باشیم و آسیبی به کسی نرسد؟ بچه‌های خشونت٬ خشن بار می‌آیند…
    “لالالالا دیگه بسه گل لاله
    بهار سرخ امسال مثل هرساله
    هنوزم تیر و ترکش قلبو می‌شناسه
    هنوز شب زیر سرب و چکمه می‌ناله…” (شهیار قنبری)
    با شنیدن ترانه بالا بدجور میرم تو حال و هوای جنگ٬ با چهارشنبه‌سوری دیشب هم رفتم تو حال و هوای جنگ٬ هیچ دوست نداشتم٬ من چهارشنبه‌سوری خودم را می‌خواستم اما هیجان جایی برای تخلیه می‌خواست٬ آن هم هیجان یک ساله…٬ ولی خداییش خوفناک بود!!!

  • ۲۳م اسفند, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی طنز ۵ نظر »

    : الو٬ سلام علیکم٬ منزل …٬ شاعر؟
    - سلام٬ بله بفرمایین؟
    : خسته نباشید٬ تقاضایی داشتم.
    - در خدمتم.
    : طبق تصمیم اخیر وزارت ارشاد مبنی بر شفاف‌سازی قوانین٬ و راحتی کار شاعران برای مجوز گرفتن٬ مسئول شدم تا تعدادی قافیه در اختیار شما قرار بدهم تا هنگام تقاضای مجوز برای چاپ٬ دچار مشکل‌های عدیده نشوید!
    - بله؟!
    : یادداشت بفرمایید…٬ در ضمن از واژه های بوسه٬ زلف٬ لطیف و از این دست استفاده نشود که پیگرد قانونی دارد!
    - اما این قافیه‌ها نه عاشقانه‌س نه اجتماعی!
    : توهین به ساحت مقدس می‌کنید؟
    - ای آقا٬ اصلآ کی گفته من شاعرم؟
    ============
    : الو٬ سلام علیکم٬ منزل …٬ نویسنده؟
    - سلام٬ بله بفرمایین؟
    : خسته نباشید٬ تقاضایی داشتم.
    - در خدمتم.
    : طبق تصمیم اخیر وزارت ارشاد مبنی بر شفاف‌سازی قوانین٬ و راحتی کار نویسندگان برای مجوز گرفتن٬ مسئول شدم تا تعدادی موضوع در اختیار شما قرار بدهم تا هنگام تقاضای مجوز برای چاپ٬ دچار مشکل‌های عدیده نشوید!
    - بله؟!
    : یادداشت بفرمایید…٬ در ضمن در داستان بانوان باید محجبه باشند و هرگونه برخورد لمسی و غیرشرعی قهرمانان داستان پیگرد قانونی دارد!
    - اما این موضوع‌ها جذابیتی برای خوانندگان ندارند٬ چون نه عشقی توش هست نه مسائل اجتماعی!
    : ایجاد اغتشاش و توهین به نظام؟
    - بله؟ اصلآ شما تا حالا از من کتابی خوانده‌اید؟ تشابه اسمی بوده!
    ============
    : الو٬ سلام علیکم٬ کانادا٬ شادمهر عقیلی؟
    - سلام! بفرمایین؟
    : از وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران تماس می‌گیرم!
    - ببخشید من تقاضای مجوز نکردم و نخواهم کرد!
    : طبق تصمیم اخیر ریاست محترم جمهور مبنی بر مشارکت دادن ایرانی‌های مستعد در هر زمینه‌ای و تصمیم وزارت ارشاد بر شفاف‌سازی قوانین٬ تصمیم گرفتیم به آلبوم اخیر شما “پف فیل!” با نام “ذرت!” اجازه پخش بدهیم٬ البته با شرایطی!
    - مجوز؟ با چه شرطی؟
    : به شرطی که آهنگهای خلاف شئون اسلامی “بیا اینجا” “انگیزه” “آغوش” “اونه اونه” و “پاپکرن” از آلبوم حذف شود٬ واژه “محال” به “ممکن” تغییر یابد تا برداشت سیاسی نشود!٬ ریتم “می‌خواستمت” کندتر شود٬ آهنگ‌های “بی تو” و “ماندگار” مشکلی ندارند و تداعی‌کننده انتظار منتظرند!
    - ببخشین٬ این چه جور مجوزیه؟
    : ما که سال‌های قبل هم با شما صحبت کرده بودیم!
    - من که اصلآ تقاضای مجوز نکردم٬ اصلآ من در زمینه موسیقی استعدادی ندارم و نمی‌خوام مشارکتی داشته باشم…
    : چون اونطرف آبی از اشتباهت می‌گذرم! شماره این خواننده‌ها را داری: داریوش اقبالی!٬ ابراهیم حامدی!٬ شهرام شب‌پره٬ … و گوگوش!!!

    ============
    : الو٬ سلام علیکم٬ منزل فواد٬ وبلاگ‌نویس؟
    - سلام٬ بله بفرمایین؟
    : خسته نباشید٬ تقاضایی داشتم.
    - در خدمتم.
    : طبق تصمیم اخیر وزارت ارشاد مبنی بر قانونمند کردن وبلاگ‌ها…
    - ببخشید٬ اشتباه گرفتید!

  • ۲۲م اسفند, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی سیاست ۹ نظر »

    چند روزی بیشتر نمانده به روزی که قرار است بیایی٬ شش سال نبوده‌ای٬ خیلی‌ها فراموشت کرده‌اند٬ خیلی‌ها خسته شده‌اند٬ خیلی‌ها هنوز هم می‌گویند حقت بوده است٬ جای تعجب ندارد٬ با آن برنامه‌سازی‌های صدا و سیمای وقت آدم‌ها سنگدل می‌شوند٬ اما هنوز هستند بچه‌هایی که همیشه اسم تو را می‌آورند٬ هنوز هستند کسانی که غیر از انتظار سال نو٬ منتظر اتفاق دیگری هم هستند و آن آمدن توست.
    می‌آیی٬ در را که باز می‌کنند آفتاب چشمانت را دقیقه‌ای می‌زند٬ پلکهایت را ببند٬ تنفس کن٬ با اینکه آلوده است٬ با اینکه بوی دود می‌دهد اما آزاد است که هوای زندان را از خاطر می‌برد٬ لبخندت کجا رفته است٬ چهره‌ات خسته است٬ اما امید عمق چشمانت خانه کرده است.
    کمربندت را محکم کن٬ شش سال پیش کمربند می‌بستی یا نه؟ آخرین باری که خودت را وزن کرده‌ای٬ کی بود؟ لاغر شده‌ای اما محکم‌تر قدم برمی‌داری.
    شهر را نگاه کن٬ شلوغ است٬ شیشه‌ی مغازه‌ها پر است از درصدهای تخفیف و حراج ویژه‌ی نوروز٬ شیرینی‌فروشی‌ها پر است و آجیل‌فروش‌ها وقت سرخاراندن ندارند٬ شش سال پیش با بچه‌ها می‌آمدی٬ قیمت‌ها پایین‌تر بود٬ نبود؟
    بساطی‌ها فروش ویژه‌ی عید خودشان را شروع کرده‌اند٬ هفت‌سین‌های فانتزی٬ سبزه‌های جورواجور٬ لباس‌ها و شلوارهای روی زمین٬ قیمت‌هایش نسبت به مغازه‌ها غیرقابل باور است.
    خیابان هم مثل همیشه پر از ماشین است با این تفاوت که شماره ماشین‌ها یا فرد است یا زوج٬ راستی قیافه‌ی آدم‌های زوج و فرد با هم فرقی دارد؟ پسر جوانی پشت فرمان سرش را بالا و پایین می‌برد٬ صدای موزیکش هم نسبتآ بالاست٬ گوش کن٬ انگلیسی‌اش واضح است:
    “Protect Your Ears”

    قدم بزن٬ چه خوب است که کسی حواسش به تو نیست یا تو را نمی‌شناسد٬ با خیال راحت می‌توانی نگاه کنی٬ دختر جوانی کنار خیابان ایستاده است٬ غوغایی‌ست٬ ماشین‌های جورواجور به او که می‌رسند ترمز می‌کنند٬ قیافه‌شان را به خاطر بسپار٬ همه هم جوان نیستند٬ میانسال و پیر هم بینشان پیدا می‌شود٬ کدام یکی را سوار می‌شود؟ مهم است؟ کنار پیاده‌رو چند جوان ایستاده‌اند٬ میان انگشت‌هایشان سیگاری می‌سوزد٬ خارجی است یا ایرانی؟ مهم است چون بودجه‌اش فرق می‌کند!
    دو کاسب هم مشغول صحبت‌اند٬ معلوم است شغلشان خلوت‌ترین شغل این روزهاست٬ یکی می‌گوید:‌ “اوضاع به هم ریخته٬ با حرفایی که این می‌زنه خدا به ملت رحم کنه”٬ دیگری در جوابش می‌گوید: “خب راست میگه٬ چرا ما نباید از این انرژی‌ها داشته باشیم٬ میگن همه مشکلات کشور باهاش حل میشه٬ خدا رو چه دیدی٬ شاید سال دیگه نزدیک عید جیبامون پر از اسکناس شد٬ راجع به اون قضیه‌ی اسراییلی‌ها هم اگه راست میگن ثابت کنن”٬ لحظه‌ای نگاهشان به تو میفتد که نگاهشان می‌کنی٬ می‌گذری و می‌شنوی: “اکبر گنجی بود؟” “نه بابا٬ اون هنوز تو زندونه٬ معلوم نیست زنده‌س یا مرده”

  • ۲۱م اسفند, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۴ نظر »

    باید خوب باشم؟ باید احساس کنم در ایده‌‌آل‌ترین موقعیت زندگی می‌کنم؟ جدآ که برای گفتن من٬ شعر هم به گل مانده!
    هی می‌نویسم هی خط می‌زنم٬ اینقدر مشغولیت هست که ترانه‌ها هیچ کدوم تکمیل نمیشن٬ می‌نویسم “وقتی که مهتاب خوابم رو دزدید٬ تا بستر عشق با تو سحر شه٬ وقتی که دستام٬ دستاتو می‌خواست تا فکر غصه با تو هدر شه” اما نه مهتاب خوابم رو دزدید نه دستام٬ دستاشو می‌خواست. هر لحظه بیتی برای گفتن به ذهن میاد اما در نطفه خفه میشه.
    یاد چند ماه پیش میفتم که چه ساده می‌نوشتم “منو ببر به کودکی٬ به قصه‌های الکی٬ به دنیای خالی که توش٬ یکی بود و نبود یکی” و چقدر هم دلم می‌خواست به آن‌روزها برگردم٬ راحت و بی‌دغدغه٬ نه از قلم درکی داشتم و نه از شکستن قلم.
    “از ریشه تا همیشه” را باز می‌کنم٬ چه اندیشه‌ای داشته‌اند این سه نفر٬ اردلان سرفراز٬ ایرج جنتی‌عطایی و شهیار قنبری٬ که اکنون دست‌نیافتنی شده‌اند٬ “شب از سرم گذشته بود٬ در شب من شعله زدی٬ برای تطهیر تنم٬ صاعقه‌وار آمده‌ای”.
    “سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم٬ هر لحظه جز این٬ دست مرا مشغله‌ای نیست”٬ پر از سوالم و همه بی‌جواب می‌ماند٬ برای انتقام به خود زخم می‌زنم.
    اینجا نان را بیش از انسان احترام می‌کنند٬ خداوندا تو به نان قسم خوردی؟ پس انسان و حیوان را چرا آفریدی؟ تکه نانی را از روی زمین برمی‌دارد و می‌بوسد و به کناری می‌گذارد٬ اما چند ساعت بعد جوانی را به باد کتک می‌گیرد٬ حرمت زن را نه فقط٬ که حرمت انسان را به اندازه تکه نانی نگاه نمی‌دارد.
    “ای نازنین٬ ای نازنین٬ در آینه ما را ببین٬ از شرم این صدچهره‌ها٬ در آینه افتاده چین” چین‌ها هر لحظه افزوده می‌شود٬ و من هر لحظه منزوی‌تر می‌شوم.
    بازهم بیتی آمده‌ است٬ قصه‌ای برای تحقیر٬ “اشک تو چشاته٬ شک تو نگاته٬ غمگین‌تر از اون٬ بغض صداته”
    این یکی را کامل می‌کنم تا دردی را ترانه کنم٬ درد مشترکی که در چهره جنس مخالف بروز میابد٬ اما درد منم هست.

  • ۲۰م اسفند, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۴ نظر »

    به سلامتی با تلاش سربازان گمنام و به برکت لطف باریتعالی٬ پس از چند روز تحریم استکبار جهانی و صهیونیسم! برگشتم٬ با این حرکت ناشایست و غیراخلاقی! ابرقدرت جهان بنده تصمیم گرفتم موضع خود را تغییر بدهم٬ و همسو با سیاست‌های متدبرانه دولت محبوب شوم٬ بنابراین:
    زنده‌ام که انرژی هسته‌ای داشته باشم.
    زنده‌ام که اسراییل را از نقشه‌ی دنیا محو کنم.
    زنده‌ام که هلوکاست را به سخره بگیرم.
    زنده‌ام که سقوط کنم.
    زنده‌ام که منتظر پول نفت بمانم.
    زنده‌ام که راهپیمایی کنم.
    زنده‌ام که به روسیه تکیه کنم.
    زنده‌ام که امیدوار به بودجه‌ی محرومین باشم.
    زنده‌ام که شعرهای مستهجن و غیر مجاز بگویم.
    زنده‌ام که وبلاگم قانونمند شود مثل فیلم٬ کتاب و شعر.
    زنده‌ام که تعیین تکلیف شوم.
    زنده‌ام که …
    زنده‌ام که چی بشه؟
    با این تغییر رویه انتظار دارم به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین٬ جناب رئیس‌جمهور لطفی کرده و یک عدد سرور امن و امان داخل ایران برای این وبلاگ‌نویس قانونمند و حامی ترتیب بدهند تا آمریکا بداند که تحریم هیچ ضرری برای ما ندارد که مفید هم هست٬ تازه به زودی ما تحریمش می‌کنیم!
    پ.ن: از روی بدشانسی! دیتابیس قاط زد و من مجبور شدم دوباره بسازم! بنابراین لینک نوشته‌ها همش عوض شد! ضمن اینکه یکی از مطالب این وسط پاک شده که نمی‌دونم کدومه! به هر حال بدجور ضدحال خوردم ولی بعد از ده روز برگشتم!

  • ۱۰م اسفند, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره Comments Off

    از این مطمئنم که هیچ کسی نمی‌تونه بخشی از تاریخ این سرزمین رو انکار کنه٬ مهم اینه که ما این دو روز رو باید حفظ کنیم٬ اگر خواستید از این لوگو استفاده کنید:

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics