• ۲۷م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی گاهنوشت ۸ نظر »

    رضا رو جلوی کافی شاپ پیاده کردم، با خنده بهم گفت: “حالا بیا بریم، شاید اونم پیداش شد”، گفتم: “حالم از هرچی والنتاینه بهم میخوره، حالم از اونم بهم میخوره، یه روز تو هم میفهمی” گفت: “برو بابا دلت خوشه” درو بست و رفت، حوصله هیچ کسو نداشتم، همین یه هفته پیش داشتیم واسه امروز نقشه میکشیدیم، نفهمیدم چی شد، به چه بهونه ای منو ترک کرد، دیگه برام مهم نبود، داریوش میخوند: “رو میکنم به آینه، رو به خودم داد میزنم، ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم” به سمت خونه میرفتم، سعی میکردم بهش فکر نکنم، میخواستم امروز رو واسه خودم حال کنم، به کنار خیابون نگاه کردم، امروز شلوغتر از روزای دیگه بود، زنا وایساده بودن و هیچ کسی سوارشون نمیکرد، به چهره هاشون نگاه کردم، یه جور احساس ترحم بهم دست میداد، واسه من که میخواستم والنتاینمو خیابونی سر کنم گزینه های زیادی بودن، اگه ترمز میکردم معلوم نبود چند نفر سوار ماشین میشدن، با خودم گفتم کاشکی میشد واسه همشون یه خرس کوچولو و یه جعبه شکلات میخریدم، اما نه مشکلشون مطمئنآ خرس و شکلات نبود، چجوری بین اینا واسه امشب یکیو انتخاب میکردم، خیابونو دور زدم، برگشتم، تصمیم گرفتم اولین کسی که بهم لبخند زد رو سوار کنم، نگاه کردم، کلکسیونی بود واسه خودش، سبز، سفید، صورتی، بنفش، آبی، چقدر آرایش کرده بودند، ولی پشت این آرایشها چقدر معصوم به نظر میومدن، یه لحظه دیدم یکیشون خندید، مانتوی کوتاه و تنگ آبی روشنی پوشیده بود، موهای مشکیش رو از زیر روسریش بیرون داده بود و چشمای روشن داشت، ترمز کردم، شلوغ شد:
    - من ده تومن بیشتر نمیخواما…
    - ده تومن چیه بابا، پنش تومنم بدی میگیم خدا برکت بده…
    - اصن من مجانی میام، مشتری میشیا…
    - باز ک… و شعر گفتی، مجانی به چه دردت میخوره؟
    - …
    به همشون لبخندی زدم و به مانتو آبیه اشاره کردم بیاد بالا، قهقهه ای زد و گفت ما که بارمونو بستیم، واسه همتون دعا میکنم، نشست تو ماشینو گفت: “را بیفت عسل، که الان ماشینت لوله میشه ها”، بهش نگاهی کردم، خندیدمو راه افتادم، “مرده شور این خارجیا رو ببرن با این والنتاینشون، تاسوعا، عاشورا هم انقده بیکار نمونده بودیم، این پسرای قرتی هم که روزای دیگه پدر ما رو سر چونه زدن در میارن، امروز با دوست دختراشون رفتن عشق بازی، نمیدونم این دخترای ساده چجوری با این پسرا دوست میشن”
    - تو چرا هیچی نمیگی فدات شم؟
    : چی بگم مثلآ؟
    - اسم من شادیه، اسم تو چیه؟
    : سیاوش.
    - بذار ببینمت، آره شبیهش هستی.
    : شبیه کی؟
    - سیاوش شمسو میگم نه قمیشی ها!
    : آهان از اون لحاظ!
    - نه از این لحاظ، ببین ما امروز میخوایم عشقولاین کنیم، داریوش سرور ماست، اما الآن حالگیریه، بذار ببینم چیا داری…
    داشبورد رو باز کرد که عکس هما افتار رو پاش، ” اوکی، ایشون جی اف شمان؟ پس الآن کجان خانوم خوشگله؟”
    : اصلآ حرفشو نزن، عکسشم پاره کن بریز بیرون.
    - بگو پس، قهرین، وگرنه که منو سوار نمیکردی، الان داشتی تو کافی شاپ بستنی میزدی، وای چقده دوست داشتم الان تو کافی شاپ بستنی بخورم و یه بسته شوکولات کادو بگیرم، بیخیال بابا ما رو چه به حرفای عشقولانه، عکس این دختره رو هم پاره نمیکنم، یه دفه دیدی آشتی کردین، خب ببینم بیژن مرتضوی بد نیست، آهان بیا…
    “ای مطرب دلخسته عاشق، بزن زخمه بزن تار، که عاشق شدم انگار”
    جلوی خونه ماشینو پارک کردم و گفتم رسیدیم، گفت: “آها، بدک نیست، تو هم اخماتو وا کن که حوصله ندارم، ببین چه مامان شدم من، خب بریم” رفتیم تو، مانتو و روسریشو دراورد، تاپ نارنجی تنگی تنش بود با شلوار لی، بد نبود، سرو زبون داشت اما بدنش نشون میداد هنوز تازه کاره، “خب تو بشین، من به خاطر فداکاری سیاوش گونت همه کارا رو میکنم، اول بذار ببینم تو یخچالت چی پیدا میشه، ای بابا دریغ از یه سی سی آبجو، خب عب نداره من با همین آب خوردنم مست میکنم”، پارچ و لیوان آب رو گذاشت رو میز، نشست کنارم، دستاشو رو دستم حس کردم، “اه بابا تو چه بیحالی، ولی همچین سانفرانسیسکویی ببرمت که تا آخر عمرت یادت بمونه” لباشو گذاشت رو لبام، چشمام به چشمای روشنش افتاد، چقدر دوست داشتنی و معصوم بود، “صبر کن، پیشگیری یادمون رفت، کاندومات کجاست” “تو کشوی میز” “اوکی، من میرم بیارم” “اوه، همه کلکسیون تمبر و کبریت دارن، این رفیق ما رو ببین، بابا اینکاره ای ها” “با اسانس توت فرنگی، خوش به حال…” کم کم داشتم با حرفاش حال میکردم، از این حرفش چنان خنده ای کردم که گفت: “اه، شما خنده ام بلدی جیگر، بازم از این حرفا میخوای بزنم؟”
    : آره، منو حرفات داره سر حال میاره، چقدر خوبی تو
    - تازه کجاشو دیدی، میخوام حالت بیارم اساسی، که دیگه همش واسه سفر به سانفرانسیسکو به من زنگ بزنی
    : نه بابا، یه خورده خودتو تحویل بگیر
    - نه عزیز، تو این دنیا غیر خودمون هیش کی تحویلمون نمیگیره، ولی مشک آن است که خودش حال بده، بعدش میفهمی
    : خب، دیگه اینقدر پر حرفی نکن، بیا اینجا
    - من که از خدامه، تویی که حرف میکشی از من، ولی وقتی سرحالی چه باحالی!
    باز تو چشاش نگاه کردم، چه حسی بود نمیدونم، حتی توی اوج صمیمیت با هما هم این حس بهم دست نمیداد که الآن، “الآن همه دخترا از دوست پسراشون یه خرس کوچولو کادو گرفتن، ولی خوش به حال منه که تو بغل خرس گنده ای مث توام” اومد تو بغلم، دکمه های پیرهنم رو باز کرد، بازوهاشو گرفتم، تب همه بدنمو گرفت، “اوف، تو چقده یخی” “آره دیگه، من خیلی خونسردم” “پس غورباقه ای دیگه” بازم خندم گرفت، یه چیزی بیشتر از همخوابه شدن باهاش بهم لذت میداد، دست کشیدم توی موهای مشکیش، لبش رو لبم بود، پیرهنم رو در اورد، “خب زود باش دیگه، منو ببین”، به بدنش نگاه کردم، از بالا به پایین، از پایین به بالا، باز به چشماش رسیدم، “خیلی کندیا، میخوای خودم درآرم؟” شیطنت توی وجودش موج میزد، نمیدونم چرا دیگه نمیخواستم ازش لذت مادی ببرم.
    : شادی
    - چیه عزیزم، تو که منو کشتی، یه چند هزار تومن که انقده معطلی نداره
    : شکلات دوست داری؟
    - آره، چه جورم، مخصوصآ که شکلات سیا جون باشه!
    : جدی میگم، میخوای والنتاین داشته باشی؟
    - چی میگی بابا، ما رو چه به این حرفا، بیا سفرمونو بریم!
    : عروسکم دوست داری؟
    - نه مث اینکه جدی جدی یه چیزیت شد یه دفه، آره عزیزم، من شکلات دوست دارم، عروسکم دوست دارم، کادو هم دوست دارم، دوست دارم مث همه دخترا والنتاین داشته باشم، یه دوست پسر فدایی داشته باشم، دوست دارم عاشق باشم، که چی؟
    : خب حاضر شو پس، بریم کافی شاپ!
    - سیاوش چی میگی؟ من و تو، حالت خوبه؟
    : معلومه که حالم خوبه، بهتر از این نمیشه.

    حالا توی ماشین بودیم و بیژن مرتضوی میخوند:
    میون خواب و بیداری، تو رو میدیدم انگاری
    به من گفتی نشو عاشق، که عشق داره گرفتاری
    گذاشتی سر روی شونم، به من گفتی نمیدونم
    چگونه میشه عاشق شد، تو این دنیای بیزاری
    نشو عاشق، نباش عاشق، نگو حتی دوسم داری
    ولی بی عشق چه خواهی کرد…

  • ۲۶م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی طنز ۷ نظر »

    از آنجاییکه کشورهای غربی دیگر همگی میدانند که انرژی هسته ای صلح آمیز حق مسلم مردم مسلمان ایران است، اما قرار نیست به این حق مسلم توجهی بکنند، خواهشمند است که شعار “انرژی هسته ای حق مسلم ماست” را که تاثیر خودش را از دست داده است از این به بعد با شعار “انرژی هسته ای آزاد باید گردد” عوض کنید تا بفهمند که هدف ما چیست، در ضمن به دلیل اینکه حکومت دیگر از شعار “زندانی سیاسی آزاد باید گردد” هراسی ندارد و با سر دادن آن خود بیشتر خسته میشویم بنابراین بعد از این بیایید بگوییم “زندانی سیاسی حق مسلم ماست”!
    همچنین این فرهنگستان بعد از اتفاقاتی که در این چند وقت اخیر افتاده است، تصمیم به تغییر دادن چندین واژه کلیدی را دارد که به اطلاع میرساند:
    » از آنجاییکه چندیست شاهد سقوط شهادتگونه هواپیماها و مسافرانشان هستیم، زین پس به جای واژه “هواپیما” بگویید “تابوت”، مثلآ تابوت شماره ۲۵۸ به مقصد کلیمانجارو!
    » بعد از اینکه جمعی از اتوبوسرانان به دلیل درخواست حق و حقوق خود دستگیر شدند و به زندان افتادند و همینطور ممنوع از ادامه کار شدند، به کاربرد منفی جمله “حق ما را بدهید” پی بردیم، بنابراین زین پس به جای “حق ما را بدهید” بگویید “حق ما را کف دستمان بگذارید” چون لااقل اینگونه معنی جمله خراب نمیشود!
    » بنابر سخنان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که فرمودند تعداد زیادی از کتابهای مجوز داده شده در دوره قبل را نمیتوان با صدای بلند در جمع خواند بنابراین باید مجوز آنها را لغو کرد، تصمیم گرفتیم از واژه “نوار” از این به بعد به جای “کتاب” استفاده کنیم، مثلآ نوار “فریدون سه پسر داشت” به دلیل استفاده از واژه های بد و نامهای سیاسی مجوز چاپ نگرفت!
    » حمله چند روز پیش طلاب فرزانه به محل عبادت صوفیان در قم، همچنین حملات سالهای پیش به جامعه بهاییت و همین طور هتک حرمت کاریکاتوریست مرتد دانمارکی به ساحت مقدس، و دشمنی مسلمانان با یهودیان ما را واداشت تا واژه “دین” را به “اسلام” تغییر دهیم، مثلآ اسلام شما چیست؟ شیعه یا سنی!
    » از آنجاییکه کشیدن کاریکاتور از ساحت مقدس ریاست جمهوری آزاد است و دکتر از دیدن آن خوشحال هم میشوند، و در ضمن تا به حال معادل فارسی مناسبی برای واژه بیگانه “کاریکاتور” نداشتیم، تصمیم گرفتیم آنرا به “محموداتور” تغییر بدهیم، بنابراین زین پس به جای واژه “کاریکاتور” بگویید “محموداتور”!
    » بعد از توهین جامعه دانمارک به جامعه مسلمانان و زمزمه هایی مبنی بر تغییر نام شیرینی دانمارکی به شیرینی گل محمدی، تصمیم گرفتیم پیش از وقوع توهین هایی از این دست نام چند شیرینی را تغییر دهیم، بنابراین زین پس به جای “شیرینی ناپلئونی” بگویید “شیرینی علوی”، به جای “رولت” بگویید “عمامه”، به جای “شیرینی تر” بگویید “شیرینی گلاب” و همینطور به جای “قطاب” بگویید “چماق”؟!!!
    » رییس جمهور فرزانه واقعه هلوکاست و سوزاندن یهودیان توسط هیتلر افسانه ای بیش ندانسته و خواستار حذف این واقعه از تاریخ شده اند، در همین راستا تصمیم گرفتیم زین پس به جای واژه افسانه ای “هلوکاست” بگویید “پشمکاست” که ترکیبی از دو کلمه “پشمک” و “است” میباشد، بنابرین واقعه هلوکاست پشمک است یا همان “پشمکاست”!
    با امید به اینکه واژه های پیشنهاد شده جوابگوی نیازات شما باشد، توصیه ای نیز برای سایتهای سیاسی که مستهجن هستند و از طرف مخابرات بسته میشوند داریم، اگر بالای سایت خود (۱۸+) را درج کنند، احتمال بسته شدنشان تا حد زیادی پایین می آید، از ما گفتن!

  • ۲۵م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی شعر من, شعر نو ۲ نظر »

    مرا ببین،
    به احترام بودنت،
    چه صادقانه شعر شدم،
    چه شاعرانه عشق شدم،
    چه عاشقانه سوختم.

    روز عشاق یا همون والنتاین خودمون، به عشاق زیرزمینی! و غیر زیرزمینی مبارک باشه.

  • ۲۴م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی حرف ۳ نظر »

    به کشورهایی که خدای ناکرده قصد تحریم علیه ایران را دارند، پیشنهاد میکنم دست به سرمایه گذاریهای کلان نزنند، راه ساده تری هم هست! همین الآن کاغذ و قلم را بردارید و یک کاریکاتور توهین آمیز بکشید، نتیجه اش باورنکردنیست!

  • ۲۳م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی طنز ۶ نظر »

    لیلی عزیز تر از جانم سلام
    امیدوارم روزگار به کام باشد، از احوالات اینجانب اگر خواسته باشی ملالی نیست جز دوری حق مسلم، آری چندیست که انرژی صلح آمیز هسته ای خاطر مرا به خود معطوف نموده است، تا حال جرات نوشتنش را برای تو نداشتم اما اینبار دل به دریا زده ام و مینویسم، آنچنان مرا عاشق خودش کرده است که کم کم تو را از خاطرم فراموش میکنم، مرا معذور بدار اما اگر تو هم جای من بودی عاشقش میشدی، در این چند وقت که در این قرن به سر میبرم همه جا صحبت از انرژی صلح آمیز هسته ایه، من هم که علاقه خاصی به هسته و ترکاندن آن دارم خود میدانی، مخصوصآ وقتی حرف از آمیزش هم باشد، دوری از تو مرا نافرم! عاشق آمیزش با هسته صلح انرژی دار کرده است. این چند روزه که حرف از او بسیار است، دیروز مشغول پیاده روی و فکر آمیزش با صلح هسته ای بودم که جمعی را دیدم که با عصبانیت میگفتند “انرژی هسته ای حق مسلم ماست” وای که دیوانه شدم، درست است که ندیده عاشقش شدم، اما این چه معشوقه عزیزیست که اینهمه دلباخته دارد، جالب اینجا بود که عاشقان در کنار هم ابراز عشق دسته جمعی میکردند، اول احساس کردم باید غیرتی شوم اما با دیدن اینهمه فداکاری تصمیم گرفتم منم عشقم را فریاد کنم، فقط جمله شان یه کم مشکوک بود مگر میشود یک نفر معشوق اینهمه آدم باشد، به هر روی من نیز فریاد کردم “انرژی هسته ای حق مسلم ماست” در حال و هوای عشق بازی خیالی بودم که ناگهان چشمم به دسته ای نسوان افتاد که آنها هم همین را میگفتند، جل الخالق این دیگر چه اوضاعی است، مگر میشود هم معشوق زن باشی هم مرد! در تعجب بودم که ناگاه شعار عوض شد! “مرگ بر آمریکا” “مرگ بر اسراییل” با ذهن کندم به دنبال رابطه مرگ این دو نفر و معشوق میگشتم که یاد مشکلاتم در به تو رسیدن افتادم، گویا آمریکا و اسراییل انرژی هسته ای صلح آمیز را زندانی کرده اند و مانع ابراز عشقش به دلباخته های فدایی خود میشوند، پس من نیز فریاد کردم “مرگ بر آمریکا” “مرگ بر اسراییل” گاهی در این میان شعاری میشنیدم که “بیست و دوی بهمن ماه، یوم الله، یوم الله” در عجب شدم مگر روزهای دیگر مال کیست؟ چیزهایی مبنی بر انقلاب چند سال پیش در این سرزمین شنیده بودم، به هر حال مهم برای من رسیدن به معشوق بود، در خیالم امیدوار بودم انتهای راه در کنار آن میدان که نامش آزادی بود انرژی عزیزم را آزاد در کنار خود ببینم، به جلو میرفتم که ناگاه صدای زنگی مرا آشفت، نمیدانی تکنولوژی چه چیز خوبیست، چیزهایی هست که به آن تلفن همراه یا موبایل میگویند، دوستی یکی از انها را برایم تهیه کرده است، پیامی رسیده بود آن را باز نمودم “ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را” با خود گفتم مگر انقلاب هم با آدم کاری دارد؟ گفتم شاید شعار جدید بود، خوشحال از اینکه شعاری به دستم رسیده بلند گفتم “ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را” که فردی ریشدار شبیه به خودم اما اندکی بد قیافه تر با خشونت داد زد خفه شو حیوون! احتمالآ گناه بزرگی در بلند گفتن شعار مرتکب شده بودم، داشتم میرفتم که کنار خیابان دختر و پسری را دیدم خوش قیافه و مدرن در حال لیلی و مجنون بازی، همان کارها که خودمان میکردیم، گفتم بگذار به انرژی عزیز برسم، پسره داشت میگفت “بخورمت جیگر” یادم نمیاید من به تو از این حرفها زده باشم! خب حالا میگویم “بخورمت جیگر”، بعد هم فحشی نثار کسی کرد و گفت “بابا مامانمون چه جوری حال میکردن، ما چه جور”
    سرت را درد نیاورم نازنین، بدجور عاشق این انرژی صلح آمیز هسته ای شده ام شبیه آن اوایل که عاشق تو شده بودم، از خوبیهایش هرچه بگویم کم است، اصلآ بدی ندارد همه اش لطف است و صفا، میگویند همه باید داشته باشند، مرا ببخش اگر فراموشت میکنم اما امیدوارم تو هم یکروز انرژی صلح آمیز هسته ای داشته باشی…

    “عاشق و دیوانه سابقت مجنون”

  • ۲۲م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی عاشقانه ۶ نظر »

    بلندتر بگو، نمیشنوم، میگویی دوستت دارم، از لبهایت میخوانم اما نمیشنوم، دوستم داری؟ اینکه حرف تازه ای نیست، از بس گفته ای و گفته ام تکراری شده است، از چهره معصومت خسته شده ام، از عشق صادقانه ات کلافه ام، دیگر رغبتی برای آغوشت ندارم، نگاه کن این بانوی صورتی را، چشمان خمارش دوستانه فریاد میزند “میخوامت”، جویدن آدامسش را ببین چگونه سحر میکند، سرخی لبهایش واژه بوسه را مفهوم میدهد، گریه نکن، به من حق بده، دیگر آغوش ساده تو برای من لذتی ندارد، افسون این بانوی صورتی را ببین، ساقهای سفیدش از زیر آن شلوار جین، مرا به همبستر شدن فرامیخواند، آیا اشتباه میکنم؟
    آری اشتباه میکنم، بستر مبتذل این بانوی صورتی مرا چگونه جادو کرده بود، مرا ببخش، من به آغوش یکرنگ و دوست داشتنی تو محتاجم نه به بستر هزاررنگ این بانوهای رنگین کمان، مرا در آغوش بگیر و نگذار زرق و برق آنها تو را لحظه ای از بغلم جدا کند.

  • ۲۱م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی سیاست ۳ نظر »

    خب به سلامتی، نزدیکیای نیروگاه و تشعشعات اتفاق خاصی نیفتاد و من سالم موندم، فقط باد شدیدی دیروز میومد که دیوار سست همسایه رو توی حیاط ما خراب کرد ولی خوشبختانه تلفات جانی نداشت!
    هرروز بحث کاریکاتورها داغتر میشود و روابط بین المللی تیره تر، سفارت دانمارک قربانی آتشی میشود که به نام دانشجویان تمام میشود، جالب اینجاست که سردار طلایی میگوید، اگر من مسئولیتی نداشتم پا به پای دانشجویان معترض به سفارت دانمارک حمله میکردم، قراردادهای اقتصادی با دانمارک فسخ میشود به خاطر چند کاریکاتور؟ تاوان ضررهای مردمی را چه کسی میدهد؟
    همه وقایع به هم پیوند خورده است، راهپیمایی فردا را آقای م.ا.ن رفراندوم هسته ای میخواند! یکی نیست بگوید آیا معنی رفراندوم را میدانی؟ بله جناب حق هر کشوری است که پیشرفت کند، هیچ احدالناسی حق ندارد جلوی پیشرفت کشوری را بگیرد، هر شخصی حق پیشرفت دارد، هیچ کس حق ندارد جلوی پیشرفت کسی را بگیرد، اما وقتی آن شخص و کشور شعارش نابودی است، آن هم نابودی انسانها، آیا میشود به چنین شخص و کشور اعتماد کرد؟
    دولت قبلی هر چقدر هم که اشتباه کرد، در این مسئله داشت با مذاکره و کدخدامنشی پرونده را پیش میبرد، چرا در طول این سه سال موضع آمریکا و دولتهای اروپایی اینقدر قوی نبود، شاید دلیل قانع کننده ای برای نشان دادن هدف خشن ایران نداشتند، اما اکنون…
    آقای بعضیها که چاپ کاریکاتورهای توهین آمیز را توطئه اسراییلیها میخوانی، و اعتراض مسلمانان را واجب میدانی، میشود بگویی تکلیف آنهایی که تو به شعورشان توهین میکنی چیست؟ میشود بگویی چرا تو ولی امر مسلمین خوانده میشوی؟ اما خواندن نام محمدرضا پهلوی به شاهنشاه آریامهر گناه کبیره بود؟
    اتوبوسرانی که حقوقش را نگرفته است، آیا باید بمیرد تا مردم در تشییع جنازه او لااله الاالله بگویند؟ این درست است کسی که سالها در شهر شلوغ تهران با آن ترافیک اعصاب کشش مردم را جابجا میکرده، به خاطر اعتراض به حقوق عقب افتاده اش به زندان بیفتد و از کار محروم شود؟
    جواب سوالها را بدهید، آقای لاریجانی که در تبلیغات انتخاباتیتان میگفتید نویسنده و شاعر و فیلمساز نباید وارد سیاست شوند! میشود بگویید سیاست مشخص ما برای دستیابی به انرژی صلح آمیز هسته ای چیست؟
    چرا سایتهای اینترنتی بسته میشوند؟ مگر میترسید؟ مگر همین مردم انقلاب نکردند؟ مگر همین مردم شما را بزرگ نکرده اند؟ از چه میترسید که سایت
    بی بی سی فارسی را هم میبنددید؟ بلاگرولینگ چه خطری به مرزهای نظام وارد میکند؟

    چه انتظاری دارید از ما؟ وقتی سوالهایمان را بی جواب میگذارید؟ وقتی علنآ از تریبونهایتان حرفی را میزنید که حرف دل اکثریت مردم نیست؟ وقتی مرگ انسانها آرزوی شماست؟
    مگر هیروشیمای ژاپن نبود که قربانی بمبهای انسان کش و ویرانگر آمریکا شد، هنوز که هنوزه تنفر باید در قلب مردم ژاپن باشد، اما ژاپن پیشرفت کرد، رقیب آمریکا در تکنولوژی شد، مرگ بر آمریکا و اسراییلی هم نگفت، از حذف کردن هیچ کشوری از نقشه زمین حرف نزد، فرق تکنولوژی خواهی ما و آنها در همین به ظاهر جزئیات است.
    هانس کریستین اندرسون نویسنده دوست داشتنی بچه ها و حتی بزگترهاست، روز جهانی کودک به نام اوست، از یک نویسنده متعجبم که به خاطر کاریکاتور های روزنامه ای هموطن اندرسون، از حذف نام این نویسنده بزرگ از تقویم حرف میزند، نمیدانم چرا در حالی که میگوییم غربیها دشمن اسلامند، اما همه اش ما از حذف کردن حرف میزنیم! هیچ ایرانی دوست ندارد، نام کوروش کبیر و منشور حقوق بشرش از سازمان ملل حذف شود، هیچ ایرانی دوست ندارد شعر جاودانه سعدی از نظر مردم جهان محو شود، هیچ ایرانی دوست ندارد نام حافظ از مقدمه کتابهای گوته حذف شود، هیچ ایرانی دوست ندارد شعرهای مولانا از کتابخانه های نیویورک جمع آوری شود…
    میشود بگویید انقلاب سال ۵۷ فقط به رهبری یک نفر بود، میشود بگویید چرا عده ای از انقلابیون اعدام شدند؟ میشود بگویید چرا عده ای از انقلابیون راهی غربت شدند؟ میشود بگویید چرا اینها که از دموکراسی حرف میزنند دروغ میگوییند و خیالات واهی دارند؟ میشود بگویید عدالت را کجای این سرزمین میشود کشف کرد؟
    در قرآن نوشته است بزرگترین دشمن مسلمانان کفار و یهودیانند، اما دوستان که از خاطراتشان با اسراییلیها میگویند متعجب میشوم که آنها چقدر کوروش و داریوش ما را دوست دارند، چقدر فرهنگ کهن ما را دوست دارند، چقدر ایرانیها را دوست دارند، به راستی آیا نمیتوانستیم مردمان خوبی باقی بمانیم؟

    آقایان از زبانبازیهایتان خسته شدم، از دروغهایتان، کلافه میشوم که هنوز دروغهایتان باور میشود، نمیدانم چرا…

  • ۱۸م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۵ نظر »

    تو این بستر پاییزی مسموم
    که هرچی نفس سبزه بریده
    نمیدونه کسی چه سخته موندن
    مث برگ روی شاخه تکیده

    دانشجویان اعتراض میکنند، به هتک حرمت مسلمانان، آتش میزنند، پلیس را ضرب و شتم میکنند، نمیدانم این اعتراض است یا تخریب، یاد آنروزهایی میفتم که لباس شخصی ها دانشجویانی را به خاک و خون کشیدند به خاطر اینکه حق خودشان را میخواستند، تفسیر کنید، بگویید، فقط انرژی هسته ای حق مسلم ماست، پس حقوق پیش پا افتاده شهروندی کجا میرود؟ تفسیر کنید، بگویید، فقط برای کور کردن چشم دانمارکیها و اتریشیها و فرانسویها و دیگر کفار حق داریم مشت گره کنیم و خیابان به آتش بکشیم، در این مواقع اموال بیت المال نیست که دود میشود؟
    بازی شما کابوس شبهای من شده است، نه، من که شبهای آتش و گلوله جنگ را به یاد نمی آورم، به یاد نمی آورم که در عرض چند ثانیه چراغ سفید به چراغ قرمز تغییر رنگ میداد، نمیدانم چه میکشند آنهایی که مرگ عزیزانشان را در آن روزها تجربه کرده اند، فقط میدانم که برای من غیر قابل تحمل است.
    دارم به مرخصی میرم واسه دو سه روز، حوالی تشعشعات! اونجا هم نه امکانات هست نه فرصت، خیلی ناراحتم که این دو سه روز دسترسی به اینترنت ندارم، خب گاهی آدم جایی میره که قحطی تکنولوژیه، امیدوارم اتفاق زیاد خاصی نیفته ولی حدس میزنم که میفته! اما چه کنم که مجبورم، نظراتتون رو هم وقتی برگشتم پابلیش میکنم.

    کجاست مریم ناجی، مریم پاک
    چرا به یاد این شکسته تن نیست
    تو رگبار هراس و بی پناهی
    چرا دامن سبزش چتر من نیست…

  • ۱۷م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی وبلاگستان ۸ نظر »

    بزرگمهر شرف الدین مطلبی را نوشته بود در مجله چلچراغ که آنرا بعد در وبلاگش گذاشت، وبلاگی که برای حمله به وبلاگها ساخته است، جالب اینجاست که احتمالآ مقاله اش قبل از پست شدن در وبلاگ بازتابی در بین وبلاگنویس ها نداشت، حتی بعد از آمدن روی وبلاگ هم بازتاب زیادی نداشت تا اینکه در بلاگ نیوز به آن لینک داده شد! میبینید بزرگمهر جان شما برای اینکه خوانده شوید و مطلبتان مورد توجه قرار گیرد، نیاز به لینک در وبلاگ یا سایتی دیگر دارید، پس لینک چیز بدی هم نیست، بی دلیل نیست که وبلاگها گوشه ای از خودشان را به لینکهای دیگران اختصاص میدهند، دیدم شما از کنتور هم برای آمارگیری استفاده میکنید، پس مهم است که چند نفر مطلب شما را میخوانند.
    از عنوان خوبی استفاده نکرده اید، “حمله به وبلاگها” یا “من از این وبلاگهای لعنتی متنفرم” پس منتظر نقد و جواب وبلاگها نباید مینشستید، مطمئنآ اگر به شخصی بگویید از شما متنفرم یا به شما حمله میکنم، آن شخص سعی میکند دیگر با شما رابطه ای نداشته باشد نه اینکه جواب شما را بدهد و به رابطه اش ادامه بدهد، دیگر دوران مقابله به مثل سرآمده است، پس وقتی میگویید از وبلاگها متنفرم، وبلاگها سعی میکنند در دید شما قرار نگیرند، یعنی اینکه اگر متنفرید نخوانیدشان، برای جستجوی مطالبی که شما را به وبلاگها میرساند از گوگل و یاهو و موتورهای جستجو شکایت کنید.
    مطلب انتقادیتان بیش از حد طولانیست و خواننده را خسته میکند، شاید یکی دیگر از دلایل مورد توجه قرار نگرفتن نظرات شما، طولانی بودن مطلب است، وبلاگ مانند روزنامه و مجله نیست که خواننده اش فرصت زیادی داشته باشد، آمده وبلاگ بخواند تا وقت کمتری صرف کند و مطالب بیشتری دستگیرش شود، مطلب اول وبلاگی در سرویس خارجی
    بلاگر مطمئنآ خواننده ای نخواهد داشت، علاوه بر اینکه مطلب اصلی شما همان مطلب اول است و چقدر هم طولانی، میگوییم وبلاگشهر، در شهری به این گستردگی مسلمآ اگر شخصی از پنجره خانه ای که تازه اجاره کرده است فریادی بکشد، جز همسایه هایش کسی صدایش را نمیفهمد، همسایه ها هم که هنوز با صاحبخانه آشنا نشده اند توجه زیادی نخواهند کرد.
    به قول
    مهدی حکیمی عزیز اینجا همه نوع آدمی هست، دسته بندی انسانهای یک شهر کار آسانی نیست که شما اینگونه آنها را تقسیم کرده اید، قانون وبلاگستان آزادی است، هر کس هر چه خواست میتواند بنویسد، دیگر جایی نیست که آنها را توقیف کند، فقط ممکن است فیلتر شوند که این هم از ناتوانی بعضی هاست. وبلاگی که خوب بنویسد و منطقی مطمئنآ بازدیدکننده بیشتری خواهد داشت و نظرات پربارتری، برای مطلب بابک هزاوه نظری گذاشته بودم مبنی بر اینکه وبلاگها زیاد شده و مطالب خواندنی کم، منظور من نسبت این دو بود، تعداد وبلاگهای خواندنی اصلآ کم نیست و همانطور که گفتم من به شخصه خواندن وبلاگ را به روزنامه و مجله و حتی سایتهای خبری فارسی زبان ترجیح میدهم، اما در این میان حضور سرویس دهنده های رایگان وبلاگ، که کاملآ مفید بوده اند و باعث افزایش منابع فارسی اینترنت شده اند، امکان این را داده است که هر کس دلش میخواهد وبلاگی درست کند و تعداد هرزوبلاگها بالا برود و همین افزایش باعث میشود که درصد وبلاگهای مفید و خوب پایین بیاید، اما این دلیل نمیشود که وبلاگ چیز بدی باشد و مورد تنفر قرار گیرد.
    مطمئنآ هرزوبلاگها زیاد خوانده نمیشوند، شاید شما به هرزوبلاگها بیشتر از وبلاگها علاقه دارید، برای کوبیدن وبلاگها نمیشود از برهان خلف پیش رفت که اگر یکی بد بود یعنی همه مطرودند.
    نظرات خوانندگان به خوانندگان مربوط است نه نویسنده وبلاگ، تقصیر نویسنده نیست که خواننده ای کامنتی میگذارد به مضمون “وبلاگ خوبی بود، به من هم سر بزن”، مطمئنآ شما فرصت این را نداشتید که نظرات مطالب خیلی از وبلاگها را بررسی کنید، گاهی نظرات مطالب یک وبلاگ خیلی پرباتر از مطلب میشود، من در نظراتی که برایم گذاشته میشود به این موضوع پی برده ام.
    آقای شرف الدین، وبلاگنویسی هم مثل روزنامه نگاری عالمی دارد، برای کسی که بدون جیره و مواجب وبلاگ مینویسد، خانه اینترنتیش ارزش زیادی دارد، همانطور که برای روزنامه نگار مقالات و گزارشهایش ارزش زیادی دارد، در میان وبلاگنویسها روزنامه نگاران زیادی هستند که وبلاگشان خواندنی تر از مقالاتشان در روزنامه هایشان است، راستی با وجود مجلات و روزنامه های زرد زیاد، و همین طور روزنامه های توقیف شده فراوان، و روزنامه های تندروی بی منطق موجود، وبلاگنویسی را ندیدم بنویسد “من از این روزنامه های لعنتی متنفرم” با اینکه شاید گاهی روزنامه ها چند ساعت وقت آدم را بگیرند تا یک مطلب به دردبخور پیدا شود، اما همان مطلب به دردبخور میتواند این تنفر را از بین ببرد.
    وبلاگ را نمیتوان در جمله ها تعریف کرد، مثل شعر نو، مثل طنز، مثل فیلم، مثل ترانه و آهنگ، چون میتوانند قالبهای متفاوت و موضوع های گوناگونی را دربر بگیرند و مخاطب های مختلفی داشته باشند که هر یک سلیقه ای دارند و سلیقه هر کدام هم محترم، تنفر یک نفر نسبت به یک شاعر، نویسنده، کارگردان، بازیگر، خواننده، نظر شخصی اوست، دلیل نمیشود که دیگران هم متنفر باشند.
    راستی ایمیل قابلیت بلاک کردن را هم دارد، آقای بزرگمهر، ایمیلهایی را که دوست ندارید به عنوان اسپم گزارش کنید، در خبرنامه ها هم عضو نشوید بهتر است.

  • ۱۶م بهمن, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی سیاست ۳ نظر »

    به سلامتی ارجاعمان دادند، یا به هر حال تصویبش کردند، با سه رای مخالف کوبا، سوریه و ونزوئلا، باید با فیدل کاسترو، بشار اسد و هوگو چاوز یه عکس یادگاری بگیریم! آقای م.ا.ن هم که سریعآ دستور دادند هرچی بسته بوده باز بشه، کارها اونور آب روی روال انجام میشه، اینجا روی زوال! آخه یکی نیست بگه اگه انرژی صلح آمیز و خیلی چیزای دیگه دلتون میخواد لااقل با برنامه ریزی و هماهنگی پیش برین، رئیس جمهور یه چیز میگه، وزارت امور خارجه یه چیز میگه، رئیس مجلس یه چیز میگه، هیئت مذاکره کننده یه چیز میگه، حضرات امام جمعه هم که متخصصین امور داخلی و خارجیند، این وسط مردم چه کاره اند؟ مردم فعلآ توسری خور تصمیماتند.
    ناصر خالدیان حرفهای خوب و منطقی نوشته بود که پاک شد!، دلایلش هم قانع کننده بود، برعکس دلایلی که رئسا برای رسیدن به اهدافشون مطرح میکنن، و شاید هیئت ایرانی اینقدر مقاومت نمیکرد، مذاکره ها دوستانه تر پیش میرفت و میشد مهلت گرفت برای استاندارد کردنی که خیلی زیاد طول میکشد و شاید ایرانیها حوصله اش را نداشتند.
    به هر حال بعد از دو سال بحث ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت، این مسئله با تصویب ارجاع وارد مرحله سختی شد، این وسط همه دارند استفاده میکنند به جز مردم ایران، عده ای که کورکورانه هرچه دولت بگوید عمل میکنند، عده ای هم منتظر بوش و سربازانش نشسته اند، عده ای هم که منزوی شده اند.
    پ.ن: مطلب پاک شده ناصر خالدیان با عنوان جدید “انژی هسته ای؛ بهشت، دوزخ، برزخ” برگشت!

جی‌میل

Gmail

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics