در خانوادهای وبلاگنویس متولد شد٬ آنروزها که هیچکس نمیدانست دابلیو برای چه در حروف انگلیسی وجود دارد٬ جایی از نوشتههایش خواندم مجری تلویزیون هم بوده است دورهای٬ به سن من که قد نمیدهد٬ اگر سلمان پیشدستی نمیکرد٬ الآن او عنوان اولین وبلاگنویس را هم بکسل میکرد٬ آری از او سخن میگویم٬ پدرخوانده وبلاگهای فارسی٬ که در انگلیسی او را “The Blogfather” میخوانند و در زبان عربی به او ابوالبلاغر میگویند٬ در زبانهای دیگر هرچه میگویند بگویند!
همسری داشت و دارد؟ که کاش من هم مانند او یکی داشتم٬ اگر همسرش نبود معلوم نیست که وبلاگستان بدون پدرخوانده به کدام بیراههای میرفت٬ شایعه است که همسرش او را به آنجا برد.
وبلاگنویسی را از همانجا شروع کرد٬ کجایش مهم نیست٬ مهم اینست که شروع کرد٬ از همان اول سعی در گسترش زبان فارسی در دنیای مجازی اینترنت داشت٬ پس برای کمک به این امر مقاله ای نوشت به اسم “چگونه یک وبلاگ فارسی بسازیم” بر وزن عنوان کتاب “چگونه پولدار شویم”!
نام وبلاگش را “سردبیر: خودم” گذاشت٬ به این دلیل که وقتی سردبیر خودش بود٬ دلیلی نداشت که نام وبلاگش را بگذارد “سردبیر: یکی دیگه”٬ اسمش حسین درخشان بود٬ و نام هودر را از مخفف کردن نامش کشف کرده بود٬ در اینکه چرا با غلط املایی٬ زیرا!
زیاد از اوایل وبلاگنویسیش چیزی در خاطرم نیست٬ به دلیل اینکه اون موقع هنوز نمیدونستم مانیتور تلویزیون نیست! اما بعدآ که من هم به این دنیای مجازی کوچ کردم٬ فهمیدم که بله اگر پرشینبلاگی هست٬ کمی مدیون پدرخواندهایم٬ گاهآ سری به وبلاگش میزدم اما سردرنمیآوردم٬ خب آخر هنوز به بلوغ وبلاگنویسی نرسیده بودم٬ فقط میدانستم معروفترین اوست.
صبحانه را هم او آماده کرده بود٬ مهمترین وعده غذایی؟! لینکهای خوبی داشت٬ اما نمیدانم چرا هیچوقت نتونستم توش عضو بشم؟!
از بعضیها خیلی بدش میآید٬ خب حق دارد٬ من هم از بعضیها بدم میآید٬ نمیشود که سلیقه آدم را محکوم کرد٬ سایدبار وبلاگش تشکیل شده است از فتوبلاگ هودر که قبلترها عکسهای خوبی داشت٬ اما چندگاهیست که خوابش برده است٬ یک سری نقل و نبات هم توی وبلاگش دارد که من هیچگاه نچشیدهام! و لیست بلاگرولینگش٬ گفتم بلاگرولینگش٬ داغ دلم تازه شد٬ وقتی طوفان را مینوشتم٬ او هم مینوشت! آن موقعها خوب هم مینوشت٬ کامنت هم برایش میگذاشتم٬ همیشه دوست داشتم در این لیست بلندبالایش جایی داشته باشم٬ ایمیل هم زدم٬ اما شاید به دستش نرسید!
دروغ سیزده نوروزش٬ حکومت را به لرزه انداخت! اما بعدآ مشخص شد صحنهسازیای بیش نبوده است٬ چون اگر ایران بود حتمآ یک نفر او را میدید!!!
یک بار هم گذری برنامه بهزاد بلور را میشنیدم که صدای دلنشین پدرخوانده به مشامم خورد؟! محو تماشای رادیو بودم که برنامه تموم شد٬ حیف شد که زودتر نرسیدم٬ آخه برنامه رادیویی تماشاییای شده بود٬ حیف!
هنگام انتخابات که رسید٬ کل دنیا منتظر بودند موضعگیری پدرخوانده وبلاگ فارسی را بدانند که آخرش هم نفهمیدند! طرفدار شرکت در انتخابات بود٬ از فعالیتهای حزبی معین خوشش میآمد٬ عاشق هوش و مغز لاریجانی بود٬ از احمدینژاد دل خوشی نداشت! رفسنجانی را گزینه اول میدانست٬ بقیه را هم که حساب نمیکرد٬ البته تقصیر من بود که شرکت نکردم!
این ارادتش به لاریجانی به همانجا ختم نمیشود٬ هماکنون هم دوست دارد لاریجانی را دوست داشته باشد٬ البته به شرطی که لاریجانی هم او را دوست داشته باشد٬ که فکر نکنم.
چندی پیش سفری داشت به اسرائیل٬ سفری که تمام شبکههای خبری دنیا آنرا حتی بیشتر از سفر رئیسجمهور ایران به نیویورک پوشش دادند٬ به جز وبلاگهای فارسی٬ کارهای مهمی کرد٬ با همه هم دیدار کرد٬ مهمترین کارش وبلاگنویس کردن چند ایرانی مقیم آنجا بود٬ هدفی که همیشه در صدر برنامههای خود قرار میدهد٬ ترویج عمل مستهجن وبلاگنویسی به زبان فارسی٬ و یکی از دلایل اف آی ال تی آر شدن تمام آدرسهای اینترنتیش همین است! گلهمند بود از وبلاگهای فارسی که سفرش را پوشش گسترده ندادند٬ من برایش نوشتم به این میماند که من اینقدر تقاضای لینک کردم اما …٬ چه بیربط! البته بعد وبلاگنویسها درآمدند که امکانات نبود و از این حرفها٬ تازه چرا وبلاگنویس اختصاصی نبرده بودی و گلههایی از این دست بچهگانه٬ وگرنه بر همه مبرهن بود که پوشش سفر او از نان شب هم واجبتر است.
گاهی بیتجربگی میکند٬ چند وقت پیش ایمیلی را منتشر کرد از عباس معروفی٬ که اله و بله! منظورش را از این کار را نفهمیدم.
کلکل نیکآهنگ و پدرخوانده هم از آن ماجراهای دوستداشتنی وبلاگشهر است٬ نیکی جان وبلاگی راه انداخت با اسم “خردبیر: خودش” بر وزن همان٬ کاریکاتورهایی هم کشید اما توهینآمیز نبود٬ در ضمن پدرخوانده مثل یک پدرخوانده بافرهنگ حتی به آن لینک هم داد٬ وگرنه کاری نداشت که کلاه نیکی را آتش بزند و کاریکاتورهای نیکی را تحریم کند!
راستی یادم رفت بگویم که روزی از همان روزها که وبلاگستان دست به تشویش اذهان عمومی! میزد و عدهای از آن مشوشان دستگیر شدند٬ پاپا نوشت که “اگر من هم در ایران بودم٬ یا از گل و بلبل مینوشتم٬ یا اینکه در وبلاگ را میتخدیدم و میرفتم وبلاگی میساختم با نام مستعار و آی فعالیت میکردم!” از آن حرفها بود ولی به هر حال او زد.
بعضی وقتها کارهایی میکند که مرا به یاد حسن شماعی زاده دوستداشتنی میاندازد که روی کاور آلبومش هم مینویسد “King Of Pop“٬ کاری که داریوش٬ ابی٬ شهرام شبپره و گوگوش نمیکنند! حتی مایکل جکسون هم نمیکند!
لیک! پدرخوانده دوستداشتنی وبلاگستان حسین درخشان است ولاغیر! جنبه هم دارد کمی؟٬ لینکدونیش هم تقریبآ پربار است٬ گاهی دلخوریهایی پیش میآید اما مهم نیست!
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











اسفند ۳م, ۱۳۸۴ در ۸:۴۷ ق.ظ
برای ما تازه کارها، فواد همین حکم را دارد!
اسفند ۳م, ۱۳۸۴ در ۸:۴۸ ق.ظ
ای بابا…حالا هودر و ولش کن! بیا خودم میفرستمت توی بلاگرولینگم! اینطوری از شکایتات کم میشه!؟:))
اسفند ۳م, ۱۳۸۴ در ۱۲:۲۹ ب.ظ
…
اسفند ۳م, ۱۳۸۴ در ۱۲:۴۰ ب.ظ
منم حسین رو خیلی دوست داشتم و حتی یه بار مصاحبه اش رو با بی بی سی تو مجله دانشگاه چاپ کردم!!
اسفند ۳م, ۱۳۸۴ در ۲:۱۸ ب.ظ
سلام. خوب بود. اما بهتر اینه که هودر تکثیر شود،در همه جای ایران. یه خورده احساس مسئولیت می خواد و وقت گذاری، مشابه وضعیتی که تو داری. راستی ! دلیل اینکه لینک ندادم، مسئولیتم در روزنامه خاتم یزد است و بدبختانه تو این مملکت هم همه دنبال شبکه پشت پرده می گردند و فکر می کنند مثلا همه کسانی که من لینک می دهم ، اجزای شبکه پشتیبان روزنامه هستند و بعد سراغ پشتیبانان خیالی این اجزا می روند و الی آخر و یک دفعه روزنامه را می چسبانند به ضد انقلاب و دلارهای آمریکایی. امیدوارم دلیلم برای تو قانع کننده باشد. در هر صورت من به تو سر می زنم . امیدوارم تو هم چنین کنی. سربلند باشی .
اسفند ۴م, ۱۳۸۴ در ۱۲:۴۵ ق.ظ
اقا کلی حال کردم با وبلاگت…موفق باشی…منتظرت هستم…