“الهام افروتن، در زندان دست به خودکشی زد.”
بگذاریدش کنار تیترهای دیگری از این دست، دختر بیست ساله ای را به دلیل مقاله ای علیه رژیم به زندان انداخته ایم، تامل کنید، بیست سال؟ من هم بیست سال دارم، خیلی دیگر از بچه های این سرزمین بیست ساله اند، ما بچه های جنگیم؟ بچه های انقلاب؟ بچه های زیادی؟ بچه های خودتان هم همین حدودند، بیست تا سی، اگر قلم دختر بیست ساله ای توانست با نوشته اش مردم را علیه حکومتی بشوراند، باید قلمش را بوسید، باید مقاله اش را قاب گرفت بر دیوار، نمیدانم چه بلاهایی در زندان بر او رفته است، مطمئنآ از او با قهوه و کیک پذیرایی نکرده اید.
غیرتتان را در چادر انداختن بر سر خواهرانتان میبینید، بر امر به معروف و نهی از منکر کردن پیاپی این و آن؟ غیرتتان را در استغفراله گفتن میبینید؟ غیرتتان را دفاع از مرز و بوم ایران زمین میبینید؟ غیرتتان را در انرژی هسته ای و بمب اتم میبینید؟ به قهقرا رفته ایم با این غیرتمندی، فکر میکنید ویروس ایدز چه میکند، ویروس ایدز سیستم دفاعی بدن را از کار می اندازد، ویروس ایدز آدم میکشد، میفهمید؟ ویروس ایدز میکشد…
برای من که معتقدم حتی خون را با خون نباید جواب داد، دلخراش است که مقاله ای را با خون جواب داده اید، از این کارها کم نکرده اید، دستم به نوشتن نمیرود، نمیفهمم، سرم درد میگیرد از این رنگ و ریا، در گوانتانامو مگر چه میکنند؟ یاد وقتی میفتم که در مدرسه نمره ام کم میشد، برای بهانه آوردن میگفتم خب همه کم شدند، و میشنیدم که این دیگر چه دلیلی است؟
رضای خدا خون است؟ آیا الهام افروتن، حجت زمانی و دیگرانی از این دست را باید با یک قاتل در یک رده قرار داد؟ هنوز زهرا کاظمی را یادمان هست، اگر اینها با یک قاتل مساویند پس من چه دیوانه ام! پس من هم یک قاتلم؟ خدایا مرا ببخش…
باورم نمیشود که دختر بیست ساله ای در دوران زندگیش، خودش تصمیم به خودکشی گرفته باشد به خاطر گناهی که کرده است، یا کشته شده یا اینقدر فشار دیده است که مرگ برایش آسانتر بوده است، که اگر اینطور نبوده پس چقدر زندانهای ما درپیت اند که در آنها به راحتی میشود دست به خودکشی زد…
هنوز هم غیرتتان را در محبوس کردن خواهرانتان میبینید؟ هنوز هم وقتی دختر و پسری را برای رضای خدا کتک میزنید، احساس مردی بهتان دست میدهد؟ هنوز غیرتتان را در سینه سرخ کردن در هیئت های محرم میبینید؟ هنوز هم غیرتتان را در جانفشانی برای یک نفر میبینید؟ هنوز هم…
نون و پنیر و هق هق
سفره سرد عاشق
نون و پنیر و فندق
رخت عزا تو صندوق
نون بیات و حلوا
سوخته حریر دریا
نون و پنیر و گردو
قصه شهر جادو
نون و پنیر و بادوم
یه قصه ناتموم
نون و پنیر و سبزی
تو بیش از این می ارزی
پای همه گلدسته ها
دوباره اعدام صدا
دوباره مرگ گل سرخ
دوباره ها دوباره ها
حریق سبز جنگلا
به دست کبریت جنون
از کاشیهای آبیمون
سر زده فواره خون…
» نون و پنیر و سبزی با صدای داریوش و ابی
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











بهمن ۲۹م, ۱۳۸۴ در ۱۱:۰۴ ب.ظ
دیوونه فواد ،مطلبتو ،بردار ،میگیرنت هاا ..خر نشو
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۴ در ۱۱:۵۶ ب.ظ
فواد جان ناراحت نباش. می خوای زابغرشون رو بزنم؟ در ضمن ما این شعر نون و پنیر و سبزی رو نفهمیدیم یعنی چی. واسه ما تفسیرش کن بعداً. با تشکر…
اسفند ۲م, ۱۳۸۴ در ۱۰:۵۸ ق.ظ
با سلام
مودبانه بگم این … شعرها چیه که نوشتی.
حالا میتونی بنویسی اطلاعاتی ها تهدیدت کردن
باور کن مهم تر میشی احمق