درها را به روی رؤیا میبندم که تو خود حقیقتی، میخواهم در حقیقت تو غرق شوم و در آغوش پر مهرت گرم. مرا در آغوش میگیری و میگویی برایم بخوان، پیشانیت را میبوسم و تمام تنم را تب تو میسوزاند، میگویی بخوان و من هنوز مبهوت زیبایی توام. زمزمه میکنم: کوچ میکنی از عشق من، چه بی گناه و بی صدا، پر از ترانه سکوت، و من نگاه میکنم. گرمی دستانت را به روی لبهای من میگذاری، دلم گرفت، و من بازهم غرق عطر تو میخوانم: من به تو محتاجم، دعوتم کن به یک بوسه مرا، تا فراموش کنم که چه آمد به سرم. لبخند میزنی و انگار که دنیا در لبهای توست. مرا به خود میفشاری و آرام مرا به طعم بوسه ات دعوت میکنی، چشمهایم را باز میکنم، عکس تو در دستان من است و روی لبهای من، و من آرمیده ام در آغوشی که سالهاست رؤیاست.
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











دی ۳۰م, ۱۳۸۴ در ۱۱:۱۲ ب.ظ
ولی من که اسیر رویایم ….دنیای رویا بهتر تا واقعیت !!!!
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۴ در ۵:۲۹ ق.ظ
اندر خم این کوچه تنهایی ، چه شبهایی که به امید فردایی بهتر و آرزوی چشیدن از چشمه گوارای وجود تو سر کردم که تو بیایی و ببنی که من هنوز همان تشنه سرگشته و حیرانم ! می آیی ؟