مسیح متولد شد، جهان بار دیگر جاری شد، در آنسوی دنیا نیز صلح معنی شد، نام عیسی کنار کورش قرار گرفت، پیام آور صلح در قحطی انسانیت، پیامبر دوست داشتنی خدا، فرزند مریم، آینه غربی گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک.
مهم نیست اعتقاد هرکس چیست، مهم نیست که هرکس خداوند را در کدام آینه میبیند، مهم نیست که هرکس خدا را به چه شکلی تصور میکند، مهم اینست که برای اعتقاد دیگری نیز احترام قائل باشد، مهم اینست که از لذت بردن دیگران لذت ببرد، و در غصه نیز همدرد باشد، مهم انسان است.
عیسی را به عنوان پیام آور صلح میشناسیم، کورش را به عنوان بانی حقوق بشر، چه لذتی دارد از صلح صحبت کردن، چه خوب است که خون در رگهای انسان جاری باشد نه روی زمین…
برای من مهم نیست به چه نام مرا صدا کنند، مسلمان، مسیحی، یهودی، زرتشتی و …
یادم می آید، روزهای مدرسه، درس بینش اسلامی؟! پیغمبری را به من نشان دادند که تاریخ زندگیش پر از خشونت بود، پر از جنگ، رنگ دورانش قرمز بود، جالب اینجاست که آنهایی که اینگونه پیغمبرشان را تصویر میکردند، چه سرشان را بالا میگرفتند، یادم می آید ۱۲ امام را به من نشان دادند، که چند تای آنها را پررنگ تر نام میبردند، و در زندگی آن چند تا بازهم جنگ نقش مهمتری داشت، برای من زنان قبیله دینم را آنقدر پایین برده بودند که انگار خداوند در آفرینش آنها مرتکب گناهی شده است، گرچه واقعیت ها را از من پنهان کرده بودند.
یکی از دروسی که برای من نمره می آورد همین درس بود اما یک ذره هم باورش نمیکردم، نمیدانم چرا، از صحبتهای خودخواهانه معلمهایش خسته میشدم، و از عقیده هایی که به زور به مغزم تزریق میکردند.
و حالا میبینم زیبایی چیز دیگریست، زیبایی یعنی انسانیت، یعنی صلح، یعنی دوست داشتن، در میان امامان دو سه نفری کمرنگ کمرنگ بودند، انگار که موجب سرخوردگی شده اند، اما آنها را بیشتر میپسندم…
زادروز مسیح گذشت و سالگرد سال میلادی نزدیک است، از روزهای اول سال خوشم می آید اگر رنگ شادیش زیاد باشد.
سعید حاتمی مطلبی نوشته بود در مورد عید ما و عید اونا، که عید اونا چه تر و تمیز و خوشگل است و عید ما چه خشن و کمرنگ، جدآ که راست میگه، سالهای زیادی است که تاریخ و فرهنگمان را افتخار میکنیم اما فرهنگمان را از یاد برده ایم، تقصیر مهران مدیری و شبهای برره اش نیست، اینم از فراموشی فرهنگیه که مقصر رو چند برنامه تلویزیونی و عده ای آدم میدونیم، در مورد تاریخ میتونیم ادعا کنیم، ولی دیگه از فرهنگ کمرنگ شدمون بهتره تمجید نکنیم، مقصر کیه نمیدونم، ولی تو رو خدا دیگه نگیم چه مردم با فرهنگ و اصیلی هستیم، حرفی که باورش سخته، کاش که فرهنگ بیگانه میومد و کل ایران رو میگرفت، کاش یه خورده خون فرهنگی خارجی به رگهای خشکیده فرهنگ ما تزریق میشد، ولی اینطور نیست، همیشه دوست داریم تقصیر رو گردن آدمهایی که حاضر نیستن بندازیم، یه کم به خودمون نگاه کنیم، چه قدر به خودمون احترام میگذاریم؟ چه قدر برای هم ارزش قائلیم؟ وقتی از شادیهای آخر سال و اول سال مسیحیت میشنوم من هم به عید اونا حسودیم میشه، چه مراسم خوشگلی، چه شادیهای شیرینی.
به نام ژانویه سال نوی همه مبارک باشه، شادی که متعلق به همس، سعی کنیم شادی همدیگه رو دوست داشته باشیم.
-
-
۱- آهای داری حوصلمو سر میبری، لااقل یه ذره یواش تر صحبت کن میخوام صدای پای بابانوئل رو بشنوم…
۲- خاتمی مینویسد؟ خاتمی نمینویسد؟ اصلآ ما را چه مربوط که کسی را یک جایی یک لحظه ای انتخاب کردیم!
۳- شش روز از این زمستون لعنتی هم گذشت، وای گفتم لعنتی، نه زمستون دوست داشتنی، انگار خدا هم در آفرینش شهر ما دچار تردید و بحران هویتی شده، میدونم اگه بارون بیاد سقف اتاقم چکه میکنه، میدونم اگه برف بیاد سنگینیش اتقاقمو رو سرم خراب میکنه، ولی چی کار کنم دوست دارم دیگه، تو پاییز یه بار بارون اومد اما زمستون یه چیز دیگس، خدا جون کل دنیا رو آب برد، پس این یزد لعنتی! کی تو آب غرق میشه؟!
۴- سال ۲۰۰۵ داره تموم میشه؟ حتمآ بعدشم میخواد ۲۰۰۶ بیاد؟ این وسط من چه کاره ام؟ آها باید تبریک بگم؟ پس بذار وقت خودش تبریک میگم!
۵- این آقاهه که واسه خودش خیال میکنه خیلی بزرگ شده، یه جایی دهم هم شده، که بقیه رو فراری میده از لیست! میشه بگین قدش چند سانت و چند میلیمتره؟
۶- موندم چه جوری درسا رو واسه امتحانا بخونم، راستی نتیجه مذاکرات رئیس دانشگاه ما با همون آقاهه چی شد، نون توش هست یا نه؟
۷- میگم این مریم حیدرزاده هم عجب شعری واسه خودش گفته، اگه به جای مریم میذاشت مردم عجب امید باحالی میشد، “من همونم که میسازم قصر رؤیاهاتو مریم، اشکای سرختو بس کن، کم نکن دعاتو مریم…”
۸- این پیام ف ی ل ت ر ی ن گ رو نمیخوان عوض کنن؟ فکر کنم یه خورده زیادی تکراری شده…
۹- سبک این مطلب چی بود، خود نیز نفهمیدم! -
از نامه قبلیم مدت زیادی میگذره، فرصت نشد بنویسم، به هر حال عذر میخوام که طول کشید، گفتم که قرار عقد و عروسی رو گذاشتیم، بعد از چند هفته من و محمد به اصطلاح بزرگترا رفتیم خونه بخت، ولی اگه میدونستم این خونه بدبختیمه عمرآ اگه با اجازه بزرگترایی از دهنم در میومد، سعی کردم احساسی که به محمد ندارم رو پیدا کنم، سعی کردم دوستش داشته باشم، سعی کردم به عشقی که میگن بعد ازدواج به دست میاد و خیلی هم قویتره برسم، کم کم داشتم به این حس میرسیدم، کم کم داشتم عاشقش میشدم، با اومدن آیدین زندگیمون شیرین تر هم شد، درآمد محمد خوب بود و دست به خرجشم همین طور، احساس کمبودی نداشتم اما این خوشی همش به دو سال اول ختم شد، کم کم اخلاق محمد عوض شد، خشن تر شد، چیزی که تا اون موقع ازش ندیده بودم، هر مشکلی که براش پیش میومد سر من خالی میکرد، داد و فریاد میکرد، اگه کسی ناراحتش میکرد، همه عصبانیتش رو سر من خالی میکرد، منم فکر میکردم اشکالی نداره و زود میگذره ولی هرچی بیشتر پیش میرفت بدتر میشد، گاهی به داد و فریاد هم راضی نمیشد و دست هم بلند میکرد، گاهی حس میکردم دو سال اول خواب و خیال بوده، محمدی که من میشناختم اینجوری نبود، تا میومدم حرفی بزنم داد و فریاد و سر و صدا، اصلآ تصورش رو هم نمیکردم اینجوری بشه، مشکل مالی نداشتیم، اما دیگه کم کم داشتم ازش متنفر میشدم، اصلآ نمیدونستم چرا اینقدر اخلاقش عوض شده، رابطمون کم کم سرد میشد، گرچه گهگاهی مهربون میشد، گرچه همیشه منو عزیز صدا میکرد اما من خشونتش هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیرفت، حتی گاهی انقدر احساس تنفرم شدید بود که نمیخواستم پهلوش بخوابم، اصلآ هرچی سعی کرده بودم تو دو سال اول دوستش داشته باشم از بین رفته بود.
نمیدونم چی شد، چطور گذرم به اونجا افتاد، کی خبرم کرد، یه روز توی پاسگاه نیروی انتظامی محمد رو دیدم با سمیرا، دوست دختر قدیمیش، اصلآ به چشام مطمئن نبودم، یه دفعه چشمام سیاهی رفت، اومدم خونه اصلآ هیچی نمیفهمیدم، قدرت تفکرم رو از دست داده بودم، چرا با من اینجور رفتار میکرد، مگه ما چی کم داشتیم؟ که الآن اونو باید با دوست قبل از ازدواجش ببینم، تصور همچین چیزی هم برام سنگین بود، اشک ریختم، اما جلوی خودش به روم نیووردم، شاید اخلاقش بدتر میشد، شاید اصلآ به من توجه نمیکرد، شاید… -
آن مرد آمد، آن مرد با وبلاگ آمد، آن مرد در فیلترینگ آمد، آن مرد با عبای شکلاتی آمد…
بالاخره رئیس جمهوری منتخب ما و سابقآ خیلی محبوب و اکنون محبوب، هم به جمع وبلاگنویسان پیوست، جمعی که زمانی به نام باند عنکبوت از آن یاد میشد! به هر حال محمد خاتمی هم به لطف بچه های چلچراغ صاحب وبلاگ شد، ولی اگر این ابطحی اینترنت بازی و وبلاگنویسی را به خاتمی یاد بدهد، البته مطمئنآ خاتمی زود یاد میگیرد!
توقع زیادی نداشته باشید که خاتمی از مسائل اتفاق افتاده در ۸ ساله ریاستش بنویسید، نه توقع عذرخواهی هم نداشته باشید، اصلآ وبلاگ که جای عذرخواهی نیست، نه جانم خاتمی جان تو بنویس عذرخواستنت پیش کش، کی عذرخواهی کرده که خاتمی دومیش باشد، فقط دوست دارم حالا که مسئولیتی ندارد روشنتر و واضح تر بنویسد و نظراتش را رک بگوید، ما همونطور که برای همه وبلاگنویسا احترام قائلیم، برای خاتمی نیز قائل میشویم به عنوان شهروند محترم وبلاگشهر.
یک پیشنهاد وبلاگی دارم برای خاتمی، مطمئنآ تعداد بازدیدکننده ها و کامنترها! خیلی زیاد و غیرقابل کنترله، پس بهتره مثل ابطحی خودمان این کامنتدونی را ببندد، و ایمیلها را جواب بدهد، اینگونه راحت تر است، البته به من چه!
اگر بخواهم در مورد دوران خاتمی حرف بزنم مطلبی میشود پر از حرفهای پراکنده و سردرگم، که آخر نمیفهمیم باید از او دفاع کرد یا انتقاد، باید هنوز دوستش داشت یا متنفر بود، خیلی کارها کرده است و در مقابلش خیلی کارها نکرده است، خیلی کارها را نیمه کاره پیش برده است، خیلی کارها اصلآ به فکرش هم خطور نکرده است، خیلی کارها را نگذاشته اند انجام دهد، چه کنم که همشهری هستی و چهره ات دوست داشتنی، هر چه میخواهم دوستت نداشته باشم اما نمیتوانم.
یک چیز را مطمئنم و آن این است که به خاطر کم کاریهای تو، حال یک نفر هر چه مثبت در ۸ سال انجام داده ای دود میکند و به ابد میفرستد، نگرانم…
به گهگاه نوشتنهای تو هم خوشیم همانطور که داریوش گاهی مینویسد، پس لطف کن همان گهگاهی هم بنویس، راستی من نقش آدمین را متوجه نمیشوم! گرچه خاتمی فرصت ندارد…
پ.ن: بدجور این ترانه صیاد منو گرفته، از آلبومش فقط این آهنگو روزی زیاد بار گوش میدم، به شما هم پیشنهاد میکنم، ترانه انتقام قیصر هم قشنگه: “شبیه تو، مثل خودت تو کوچه ها کسی نبود، لعنت به این کوچه سرد تو رو از این خونه ربود، …، این منم به انتقام رفتنت بی تو این خونه رو آتیش میزنم، نامه هاتو پاره پاره میکنم، آینه با شمعدونیا رو میشکنم.” -
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دوصد تیر پرانی، بر دل بنشانی
چون پرتوی خورشید اگر رو بکشانی وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی، خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی، تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند، جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم
============
ترانه: صیاد
خواننده: علیرضا افتخاری
آلبوم: صیاد -
امشب یلداست، بلندترین شب دنیا، تبریکی به بلندای تمام شبهای یلدا باید گفت.
پس مبارک باشه شب یلداتون، خدا کنه که امشب جمعتون جمع باشه، و یک امشب غمی به سراغتون نیاد، همه راجع به یلدا نوشتن، منم گفتم که اگه ننویسم حتمآ به یلدا برمیخوره، پس یلدا جون ( شب یلدا ) دیگه از دست من ناراحت نباش که منم رسیدن تورو تبریک گفتم.
تاریخچه یلدا رو همتون بهتر از من میدونین، چون من انگار که هیچی نمیدونم، فقط میدونم بعد از یلدا زمستون سفید میاد و شروع دردسر، کتابهای نخونده رو باید ورق زد که امتحانا توی راهه، پس کاش که یلدا خیلی بلند بود!شبها را یکی یکی مرور میکنم
گفته اند آخر پاییز یلدایی است
که به بلندی گیسوان چل گیس قصه ها
و به سیاهی چشمان توست
رسیده ام به یلدا
اما نه چل گیسی میبنم
نه چشمان تو را
یلدای دیگری را با همه بلندیش
بی حضور تو سحر خواهم کرد
چه یلدای بلندی
چه یلدای تلخیببخشین اگه شب یلداتون رو غمگینش کردم، انگار من فقط بلدم ضدحال بزنم.
-
درپی نامگذاریهای حرفه ای تیمهای فوتبال در ایران، و تغییراتی که در نام تیمها داده میشه، تصمیم گرفتم مقایسه ای داشته باشم با باشگاههای اروپایی، و یه کم با اسم اون تیمها بازی کنم!
توی ایران اکثرآ اسم تیمها بعد از تغییر امتیاز اونها عوض میشه، مثلآ بهمن به پیکان تبدیل شد، سیمان سپاهان به فولاد مبارکه سپاهان، ابومسلم مشهد به فکر کنم ابومسلم پیکان مشهد و نامهایی از این دست.
توی اروپا هم در این چند سال امتیاز و سهام تیمهایی خرید و فروش شدن به خاطر مشکلات مالی اما اسمشون تغییر نکرده! مثل چلسی، منچستریونایتد، فیورنتینا و …
فکر کنین مثلآ آبراموویچ میخواست اسم چلسی رو بعد از چندین سال عوض کنه، میذاشت لوکوموتیو چلسی! دینامو چلسی! اسپارتاک چلسی، یا چلسیمویچ اویل!!!
یا مثلآ گلیزر بخواد اسم منچستریونایتد رو بذاره منچستر دی سی! منچستر لیکرز! گلیزریونایتد!!!
یادم نیست مدیر فیورنتینا اسمش چیه و اهل کجاست، وگرنه اون رو هم مثال میزدم، و خیلی تیمهای دیگه که حضور ذهن ندارم.
یه مشکل دیگه تیمهای همنام کشوری که شهرشون فرق میکنه، فعلآ استقلالیا دوتا لیگ برتری دارن، استقلال اهواز و استقلال تهران، من نمیدونم چه دلیلی داره که آرم این دو تیم عین هم باشه، حالا اسمشون یکیه، هم خانوادن، ولی دلیل نمیشه که آرم باشگاهها جفت هم باشه.
فکر کنین توی انگلیس داریم منچستریونایتد، لیدزیونایتد، نیوکاسل یونایتد، منچسترسیتی، لسترسیتی و…، توی اسپانیا داریم رئال مادرید، رئال بتیس، رئال ساراگوسا، اتلتیکومادرید، اتلتیکوبیلبائو و …، اگه این تیمها آرمشون مثل هم بود چه شیر تو شیری میشد فوتبال اروپا!
وقتی یه تیم باشگاهی از ایران میخواد توی جامهای آسیایی بازی کنه، عرق ملی همه گل میکنه، میگن الان یه ایرانه و اون تیم، توی اخبار و روی زبون گزارشگرا اسم باشگاه میشه فلان ایران، مثلآ پرسپولیس ایران، استقلال ایران، فولاد ایران و … در حالی که تهران یا خوزستان جزو اسمه، اگه بگن صباباتری یا سایپای ایران مشکلی نیست.
توی اروپا خیلی از این مثال داریم، فقط فکر کنین به این اسمها: رئال اسپانیا، اتلتیکوی اسپانیا، منچستر انگلیس، منچستر انگلیس! ( این یکی سیتی بود )، لیدز انگلیس، بایرن آلمان، ۱۸۶۰ آلمان ( منظور مونیخه! )، ۰۴ آلمان ( یعنی شالکه! )، آث ایتالیا! و …، ولی اگه بگیم بارسلونای اسپانیا، آرسنال انگلیس، هامبورگ آلمان، یوونتوس ایتالیا مشکلی نداره.
راجع به اسمهای طولانی هم که ایرانیا استاد اسامی طولانی گذاشت در همه زمینه ها هستن، اگه شهیدقندی یزد رو چند سال پیش میخواستی بگی باید میگفتی: کابلهای مخابراتی شهیدقندی یزد! اینم از تیم شهر ما، سرخپوشان دلوار افزار؟! آخه این یعنی چی…
پ.ن: به تمام هواداران بارسلونا انتخاب مجدد رونالدینهوی دوست داشتنی را به عنوان بهترین بازیکن جهان تبریک میگم، به رئالیها هم تسلیت میگم فقط نگاه کنین بین سه نفر نهایی، دوتا بارسایی بود، حرفی هست؟ فقط متاسفم که چلسی باید حذف بشه، یکی بگه این چه جور قرعه کشی ایه؟! دو تیم اول اسپانیا و انگلیس باید توی این مرحله به بخورن؟ واقعآ که، توی قرعه کشیا تیمهای محبوب من هیچ وقت شانس ندارن، همیشه شانس با رئاله. -
برایت متاسفم، ایران، فقط میتوانم بگویم برایت متاسفم، اگر خاک تو دهان باز کند دودمان ریاکاران را طوفان میبرد، حیف که صبوری و نجیب.
حیف که من به فکر تو نیستم، حیف که ما به فکر تو نیستیم، میدانی گاه چشمانم را میبندم و با تو حرف میزنم، اما اینقدر به تو بدی کرده ام که میدانم ارزش جواب تو را نداده ام.
تاریخ تمدنت را اگر ریاضیدانان جمع بزنند سرتری، این را من نمیگویم، این را آسمان میگوید، این را خاک میگوید، این را پاسارگاد و پرسپولیس میگوید، این را خلیج فارس میگوید، و ای کاش فقط من میگفتم.
شنیده ای، میگویند دوهزار کیلومتر دیگر می آییم، به ایران میرسیم؟
روزگاری یک ایرانی بزرگ به سرزمین آنها پا گذاشت اما اسیرشان نکرد، طردشان نکرد، نوشت آزادی کار، آزادی دین، آزادی بیان، جاودانه شد، دوست داشتنی شد، الگو شد…
امروز یک ایرانی کوچک ذره ذره اعتبار آن بزرگ را زیر پا له میکند، میگوید اگر هیتلری مردمانی سوزانده است، که ادعایی بیش نیست! چرا از خاک خودتان به آنها نمیدهید، کوچک جان از خودت پرسیده ای روی زمین چه کسی راه میروی، خاک چه کسی را آلوده قدمهای خود میکنی، آیا از رنگ خون خوشت می آید؟ یا میخواهی بگویی این جثه کوچک میتواند بزرگی کند، ترست را پشت جمله های بی تعقلت پنهان کرده ای؟ برای من مهم انسان است، مهم ارزشی است که خدا به انسان داده است، مهم نیست که در گوشه خانه فلان انسان کسی حق خودش را پایمال میکند، مهم اینست حق انسانی به دست من ضایع نشود، میفهمی برایم مهم است که اعتبار خاکم را نگهدارم، تا کسی که دور زمانی دوست بود، حال ادعای خاکم را بکند.
خودت را بنده خدا میدانی؟ مگر مکه خانه خدا نیست؟ چرا بساطت را آنجا پهن نمیکنی؟ میدانی هستند ایرانیهایی که سالهاست چشم به نقشه مملکتشان بر دیوار خانه دوخته اند و از اینکه خلیجشان هنوز عرب نشده احساس غرور میکنند و آرزوی برگشت؟ و تو و امثال تو مانعند. میدانی از مرزهای آن استانی که تو آنجا در و گوهر میپراکندی، جوانهای خاک مرا بیچاره کرده است؟ باز هم بگو آلاسکا را به آنها بدهند.
ای مردم از رئیس جمهورتان چه انتظاری دارید؟ مشکلات جامعه را حل کند، بیکاری را حل کند، اعتیاد را …
افتخار گذراندن واحد درسی وصایا را با استاندار جدید شهرم داشته ام! فرهنگ، اقتصاد، ورزش، سیاست یعنی اینکه کسی بتواند وصایای کبیر مجتهدش را خوب تدریس کند؟! اگر امیرکبیرها را در فین کاشانت مدفون کرده اند، من متاسفم…
آقای …، اسمت را دیگر حیران مانده ام چه بگذارم، گمان کنم بامدادها و حافظ ها هم اگر بودند در نامگذاریت به همین سه نقطه میرسیدند! حرف من یک اسراییل یک فلسطین است، سهم هر خانواده فلسطینی و هر خانواده اسراییلی یک خانه، سهم هر خانواده ایرانی را هم اگر در برنامه هایت به فکرشان هستی یک خانه قرار بده…
گمان کنم برای فرهنگ خاکم نیز برنامه داری، شاید برای دیوان حافظ و مثنوی مولوی یک دوره بازبینی بگذاری، بعید نیست.
ایران برایت متاسفم، نمیدانم چه بنویسم، خودم را خالی میکنم اما “نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم، تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم، تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه، حالا با هرکی که هست هرکی که نیست داد میزنم، بوی گندم مال من، هرچی که دارم مال من، یه وجب خاک مال من، هرچی میکارم مال من”
================= پ.ن: دودردوی خوب ما را اسپانسر شوید. -
اگر به کتابهای مدرسه بسنده میکردم اکنون نامهایی را که در کتابخانه کوچکم دارم و یا بر دیوار اتاقم نقش کرده ام نداشتم و نمیشناختم، اگر داریوش نمیخواند که نور را در پستوی خانه نهان باید کرد، اگر فرهاد نمیخواند که یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب، یا من زمینم تو درخت با صدای خشایار اعتمادی پخش نمیشد، من کجا بامداد شاعر را میشناختم؟
نامهایی را ارج مینهم که هرگز در کتابهای درسی ادبیات به آنها برخورد نکرده ام! احمد شاملو، فروغ فرخزاد، صادق هدایت و …
از سهراب سپهری دو یا سه شعر داشتیم که آنها هم سانسور شده حفظ میکردیم، “آب را گل نکنیم، شاید این آب روان… ( زن زیبایی آمد لب رود یا نه سهراب؟ )”
“من مسلمانم، قبله ام یک گل سرخ… ( نسبت شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد؟ )”
نخواندم که “در زندگی زخمهایی هست…” اگر مسعود کیمیایی داش آکل را با مقدمه ای از بوف کور نمیساخت.
هشتاد سال از تولد شاملوی شبانه ها گذشت، همیشه دوست دارم از تولد حرف بزنم، عده ای بر بالینت جمع شدند و از تو یاد کردند، من چه گویم که حتی یکبار بر مزارت نیامده ام، فقط دوست دارم گاهی دفترهایت را ورق بزنم و تو را در خودم زنده کنم، آیدای تو را در آینه ات ببینم، دوست ندارم در هشتادمین سال تولدت از ورثه ات چیزی بشنوم و بخوانم، دوست دارم بخوانم “لبانت ، به ظرافت شعر، شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند، که جاندار غار نشین از آن سود میجوید، تا به صورت انسان درآید.”
آری تویی که آثارت اتوبیوگرافی کامل است، آری شعر خود زندگیست. تاریخها را در گوشه فراموشکار ذهنم پنهان میکنم، به خصوص تاریخهای رفتن، که زندگی آثار است، مهم این است “من از آنگونه با خویش به مهرم، که بسمل شدن را به جان میپذیرم”
اگر نخواستند در کتابهایم تو و دیگران را به من نشان دهند، باکی نیست که گنج را هر وقت بیابی باارزش است، هر چه دیرتر شاید باارزشتر، و هشتاد سال از متولد شدن بامداد شعر نو میگذرد، در ستایشش چه بگویم، که من کمم برای از او گفتن، او خود باید از خود بگوید، از سرزمینش، از آرزویش، از…
گفتی “هرگز از مرگ نهراسیده ام، اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود، هراس من، باری، همه مردن در سرزمینیست که مزد گورکن، از بهای آزادی آدمی، افزون است.” نیستی ببینی که حتی نان گورکن و عزرائیل را هم آجر کرده اند، خود طوری جان میگیرند که نیازی به گورکن نیست.
حرف آخر را از خودت مینویسم به آنهایی که برای تصدی قبرستانهای کهنه تلاش میکنند:
“نه فریدونم من، نه ولادیمیرم که گلوله ای نهاد نقطه وار، به پایان جمله ای که مقطع تاریخش بود، نه باز میگردم من، نه میمیرم.
…
و من که ا.صبحم، به خاطر قافیه: با احترامی مبهم، به شما اخطار میکنم ] مردهای هزارقبرستانی! [ که تلاشتان پایدار نیست.
زیرا میان من و مردمی که به سان عاصیان یکدیگر را در آغوش میفشریم، دیوار پیرهنی حتا، در کار نیست.” -
نمیدونم چه بلایی سر این کامپیوتر بیچاره من اومده، من زیاد از ویروس خوشم نمیاد، نه که همه خوششون میاد!، یاهو مسنجر که بلاک میشه گاهی! اینترنت اکسپلورر که همینجوری بسته میشه و ارور میده! با فایرفاکسم که کار میکنی بعد از چند دقیقه هیچ صفحه ای دیگه باز نمیشه! یا ایراد از کانکشن بیخود منه، یا یه چیزی اومده تو این سیستم از خدا بیخبر! به هر حال هر کی بلده کمک کنه!
ظهرا این شبکه سه یه برنامه داره به اسم پرسش، من که به جز برره و فوتبال و بعضی سریالها چیز دیگه ای نمیبینم، ولی گذری رد میشدم دیدم به به چه قیافه های کج و کوله ای ( البته عذر میخوام ) گفتم ببینم بحثشون چیه! یه نفر به عنوان استاد! چهارتا زن و چهار تا مرد! نمیدونم چند تا تماشاچی! فقط واسه اینکه به جواب سوال تا چه حد موفق بوده ایم! در راه رسیدن به حکومت سراسر اسلامی و مناسب برای ظهور امام زمان!؟
چند نفر از جوونا این برنامه رو کامل میبینن، به جز اون بسیجیا، که اونا هم نمیبینن!، و عده ای با در صد کم، روراست باشیم جوونای ما دیگه اصلآ به این مسائل اهمیتی نمیدن، یکیش خود من، به نظر من یکی که اصلنم مهم نیست آدم باید از لحظه ای که زندس استفاده کنه و خوش باشه، بعدها معلوم نیست چی بشه!
یکی نیست بگه بابا لااقل این برنامه ها رو که نشون میدین، اگه معتقدین خیلی بیننده داره و مردم دارن از سر و کول هم واسه سالم موندن اسلام بالا میرن، اون هایدی کلوم توی قرعه کشی رو هم نشون بدین، شما که نترسین! اگه نوحه و عزا و ماتم مظهر مسلمانیه و مردم عاشقشن! آهنگ چجوری بگم دوست دارم رو هم بذارین! کسی که قرار نیست نگاه کنه!
بیخیال اصلآ منو چه به این حرفا!
محمد چند وقت پیش به مناسبت هفته بسیج یه جمله قصار نوشته بود: « بسیج لشکر Mokh Less خداست. » منم چند روز بعدش میخواستم یه چیزایی بنویسم که چند تا مسئله پیش اومد که خیلی مهم بود، ولی من یه جمله تو گلوم گیر کرده باید سرفش کنم: « همه رو برق میگره، من و تو! رو بسیجی! »
خدایا توبه!
پ.ن: انگار که درست شد این سیستم! خدا کنه باز قاط! نزنه.
من
آگهی
موضوعات
آرشیو
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- بهمن ۱۳۸۵
- دی ۱۳۸۵
- آذر ۱۳۸۵
- آبان ۱۳۸۵
- مهر ۱۳۸۵
- شهریور ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۵
- تیر ۱۳۸۵
- خرداد ۱۳۸۵
- اردیبهشت ۱۳۸۵
- فروردین ۱۳۸۵
- اسفند ۱۳۸۴
- بهمن ۱۳۸۴
- دی ۱۳۸۴
- آذر ۱۳۸۴
- آبان ۱۳۸۴
- مهر ۱۳۸۴









