• ۹م آذر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی اجتماعی یک نظر »

    معجزه،
    اشک سگ در صحن حرم نیست،
    فاجعه،
    مرگ در امنیت خانه، بی خبر،
    رد خون در زیبایی،
    چاقو در دست سیاهی،
    همه رفتنت را اشک ریختند،
    شاید سیاهی را به اعدام بیاویزند،
    اما،
    تو برنخواهی گشت،
    زیباییت به ابد پیوست،
    شیرینیت تلخی مرگ را مغلوب شد،
    معجزه آن نیست،
    این فاجعه است…

    گرچه دیر شنیدم به اقتضای مراعات حال مادرم، اما شنیدم، نمیدونم اسم این فاجعه ها را چه باید گذاشت، آیا این جا سرزمین ناجی آخر است؟ آیا رئیس جمهور و رهبرش نماینده اویند، راست یا دروغش با این فاجعه ها کاملآ معلوم است، قاتل جان! چه چیز را ثابت کردی؟

  • ۷م آذر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۲ نظر »

    خب طراحی آسمان کیش تقریبآ تکمیل شد، نظر شما رو نمیدونم ولی محمود جان این طرح رو دوست داشت و منم بر اساس خواسته اون درستش کردم.
    این امیر هم که منو کشته با طرحش، حسابی قاطی کردم! حالا یه وقت فکر نکنین من خیلی واسه خودم طراحم!
    چند روزه نمیدونم چرا هیچی به ذهن پوک من واسه نوشتن نمیاد! شما نمیدونین چرا؟ هزارتوی حوادث سیاسی اجتماعی ورزشی هنری! منو پیچونده به هم! باید مواظب پاسارگاد باشیم، باید مواظب رییس جمهور باشیم، باید مواظب بوش باشیم و همین طور علی پروین و برانکو!
    یه روز تعداد بیننده ها میره بالا، یه روز میره زیر صفر! این هم همش به خاطر منه که یه روز خوب مینویسم یه روز چرت!
    الانم دارم به سمت چرت نویسی قدم برمیدارم، ولی مهم نیست مینویسم، الان فقط موسیقی اونم از نوع ایرانی منو سرحال نگه میداره، از آهنگای جدید افشین گرفته تا گذشته های شهرام، شعرامم همش نصفه نیمه منتظر تموم شدنه، ولی قلم برای تکمیلشون روی کاغذ نمیچرخه…

  • ۵م آذر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی موسیقی یک نظر »

    استاد آواز ایران کنسرت داره، و مردمی که برای لحظه ای لطافت و طراوت به هر دری میزنند، به دنبال بلیط کنسرت از این سوی شهر به آن سو میروند، من نشسته ام اینجا وسط ایران، و مینویسم! میگویند آخر چقدر ایراد میگیرید! نکته مثبتی هست که ما به آن توجه کنیم در این دولت و سازمانهایش؟ چرا مثبت ها رو دیدیم، از شبهای برره دفاع کردیم و تشکر از صدا و سیما.
    اما چه کنم که ۹۹ درصد برنامه ریزیها و کارهای ما میلنگد! و یکی از آنها هم بلیط فروشی مراسم هنری و ورزشی است.
    چند بار بلیط فروشی مسابقات فوتبال، حالا بازیهای معمولی بماند، بازیهای تیم ملی و داربی ها به صورت اصولی و حرفه ای فروخته شده؟
    میدانیم که استاد شجریان مورد توجه همه مردم ایران است حتی کسی که آهنگهایش را گوش نکرده است نامش را با احترام میبرد، بر همین اساس باید توجه داشته باشیم که کنسرت او نیز خواهان زیادی خواهد داشت، آیا برنامه ریزی برای فروش بلیط یک کنسرت این قدر مشکل است که مردم برای یک شب آواز چند هفته دغدغه ذهنی و کاری داشته باشند که مبادا یک ساعت لذت از دستشان در برود!
    اگر سخت است پس خدا رو شکر که اینجا زیاد کنسرتی برگزار نمیشود و خواننده های محبوب آن طرفها بیشترند و کنسرتها بیشتر!
    آیا کنسرت استاد توی انگلیس هم اینهمه دردسر داشت؟ چگونه در کشورهایی مثل آمریکا و ترکیه و امارات ( دبی ) اینهمه کنسرت از نوع ایرانی ( بین المللی بماند! ) برگزار میشود و مردم حتی از ایران بلیط آنجا را تهیه میکنند و بدون هیچ دردسری - به جز مشکلات هواپیمایی و سیاسی - از آنها لذت میبرند؟!
    پ.ن: آلبوم ماچ افشین رو برای شاد بودن پیشنهاد میکنم، اما آهنگ غمگین من مرا به شدت احساساتی کرده است!
    پ.ن۲: شب شعره توی ذهنم، با حروف تازه تازه، شب انتخاب واژه، که ترانمو بسازه…

  • ۴م آذر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی شعر من, شعر نو Comments Off

    به عشق کدامین هوس،
    به بازار مکاره تجارت شرف،
    راهم دادند،
    وقتی برای من، من را نمیخواهند…

  • ۱م آذر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    میگم حالا که مجبورت کردن ببندیش، اونو تو جیب کاپشنت نکن داداش!
    لطف کن اونو تو قلابش قفل کن که لا اقل اگه خدای نکرده زبونم لال تصادف کردی سالم بمونی، کمربند ایمنیتو میگما نه دستتو!
    این کمربند ایمنی چیز خیلی مفیدیه وگرنه کارخانه ها اونو تو ماشین نمیذاشتن، ولی من هنوز میبینم با اینکه جریمه براش گذاشتن و مردم رو مجبور به بستن اون کردن، هنوزم بعضیا! اونو همینجوری میندازنش که مثلآ نشون بدن بستنش.
    قرار نیست به خاطر این کمربند خفه بشیم که، تازه هممونم که از کارای خدا خبر نداریم به جز از ما بهترون! پس ببندیمش، به خدا این ربطی به سیاست نداره!

  • ۲۹م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی فوتبال ۲ نظر »

    دیشب بازی حساس بارسلونا و رئال با برتری بدون چون و چرای آبی و اناری پوشان محبوب کاتالان تمام شد، در مورد کهکشان بی ستاره رئال که از اول حرفی نبود اما چه کردند این سرداران نیوکمپ! از شماره یک تا سی به تنهایی یک ستاره بودند.
    بازی رونالدینیو که دیگر نیازی به تعریف و تمجید ندارد، این را از تشویق هواداران رئال در انتهای بازی میشد فهمید، اتوئو هم نشان داد هر تیمی دل به گلزنی رونالدوی سنگین بست باید مهاجمی چون او را به دیده حسرت نگاه کند و همین طور دیگر مهاجمان از دست رفته را، ترکیب تیم ریکارد نشان از هوش بالای او و دستیار قدرتمند او داشت، هیچ کسی این ترکیب را تا ورود بازیکنان نمیتوانست حدس بزند، ولی ریکارد کار خودش را کرد و نتیجه آخر بازی نشان داد که تیم مربیگری یعنی چه.
    در این بازی هر دو تیم یک ۱۸ ساله داشتند، یکی با شماره ده رئال و دیگری با شماره سی بارسلون ( که به دلیل تعدد شماره ده در این تیم به این شماره رسیده ) روبینیوی رئال برزیلی و با قیمتی گزاف در اول این فصل به سانتیاگو برنابئو آمد اما لیونل مسی بارسلون آرژانتینی و دسپرورده خود بارسلون بدون هیچ قیمتی! و دیدید که مسی ۱۸ ساله چگونه خط دفاعی متزلزل رئال را در هم ریخت و چند درصد خطاهای رئال بر روی او بود ( بر روی مارادونا هم اینگونه خطا میشد ) روبرتو کارلوس با آنهمه عظمت حریف یک کوچولوی تیزهوش نشد، و این برگ برنده ریکارد بود که تا قبل از این بازی رو نشده بود، اگر لیونل مسی همینگونه پیش برود به عقسده من مارادونای چپ پای آرژانتین و دنیای فوتبال را باید انتظار کشید.
    در هر صورت بارسلون متشکریم!
    پ.ن: نکته مهمی که در این داربی معروف به چشم آمد دو وقت اضافه یک دقیقه ای بود که برای بازی در کلاس جهانی گرفته شد، واین یعنی سرعت، یعنی بارسلونای ۲۰۰۵، یعنی چیزی که جلالی در نود گفت، ۴۵۰ پاس در یک بازی نشان از سرعت بالای بازیکنان و تیم دارد، در حالی که داربی تهران که دو هفته پیش برگزار شد در دونیمه حدود ده دقیقه وقت تلف شده داشت! که یعنی فوتبال کند ایرانی!
    کاش سطح توقع را از فوتبال ایران بالا ببریم، فوتبالی که همیشه متوقف است!

  • ۲۷م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی ورزش ۱۱ نظر »

    ( این مطلب سیاسی نیست )
    دیروز بعدازظهر که تلویزیون رو روشن کردم، مسابقات وزنه برداری قهرمانی جهان تمام شده بود، و موقع دادن مدالها بود، رضازاده بازهم قهرمان شده بود اما نه مثل قبل با اقتدار کامل، در حرکت یکضرب حریف روسی بالاتر از او رکورد زده بود اما به هر حال در مجموع او قهرمان شده بود! موقع دادن مدالها چند چیز جالب بود یکی زنهای حامل مدالها که بی حجاب بودند آن هم نه در کشور کفری مثل آمریکا و نه در کشور منافق مثل ترکیه! در کشور کاملآ مسلمانی به اسم قطر! البته تلویزیون ایران موقع جلو آمدن این زنان سخنان یک نفر را پخش میکرد.
    دومین چیز جالب این بود که حریف روسی چه اندازه خوشحاله و این از بوسیدن بی ریای مدالهایش معلوم بود.
    و اما سومین چیز که در این میان سوال برانگیز بود برای من روش مدال گرفتن رضازاده بود! نمیدانم آیا فقط همان یک نفری که عکس او را بالا گرفت، برای قهرمان شدنش چشمهایشان را به صفحه تلویزیون دوخته بود؟ آیا فقط همان یک نفر در همه شرایط او را حمایت کرد؟ آیا میلیونها نفر در داخل ایران آرزویشان قهرمانی او نبود؟ قصد او با این حرکت چه بود؟ نمیدانم.
    اما به فکر فرو رفتم، از یکی از دوستان میپرسیدم دیدی عکس کیو آخر سر بالا برد؟ میگفت آره؟ گفتم چه احساسی داشتی اون موقع؟ گفت احساس نمیخواست که عکس تختی رو بالا بردن هم احساس عجیبی میخواد؟! بهش گفتم اون عکس تختی نبود که، اون عکس…
    گفت تختی و من یاد پهلوانی افتادم که نه به اندازه رضازاده مدال آورد و نه به اندازه او تشویق و حمایت شد. کسی که برای مردم کشورش زندگی میکرد فارغ از هر گونه اعتقاد و نظری، غلامرضایی که ریا یک ذره در وجودش رخنه نکرد، و ظلم را میدید و فریاد میکرد، کسی که اشک در چشم مردمش را میدید و سکوت خشک شده در گلوی هموطنش را میشنید، اوضاع مالیش آنچنان نبود اما اوضاع مالی همسایه اش برایش مهم بود، زیاد از او نمیدانم اما همین را که میدانم کافیست! میدانم که حریفانش دوستش داشتند، از او به عنوان یک پهلوان یاد میکردند نه استثناء! او روی دوبنده اش اعتقادش را ننوشت، حال هرچه که بود، شاید به همین دلیل مدال زیادی نیاورد! اما مردم هنوز هم با افتخار میگویند تختی، چه مسلمان دو آتشه اش چه کافرش، چون او جهان پهلوان تختی بود، اما آقای رضازاده تو که به خود میبالی که مدالهای المپیک و جهان را یک به یک درو میکنی، تو که اعتقادت را روی دوبنده ات میچسبانی و شادی بردت را برای دیگر ادیان کمرنگ میکنی، تو که مدیون آن یک نفر میشوی در هنگام مدال گرفتن، نمیدانم تا کی محبوب خواهی بود، اما میدانم برای من محبوبیت تو دیگر تمام شده است، مدالهایت برای من تکراری شده است، از این به بعد حرکاتت محبوبیتت را تعیین خواهد کرد!
    متاسفم که یکی از مدالهای طلایی رنگت به دست آن روس دزدیده شد اما متاسف ترم به خاطر چیزهای دیگر، شاید شاهین نصیری نیا دیگر مدال نیاورد اما همان تک مدال طلسم شکنش را من بیشتر دوست خواهم داشت، راستی حسین جان، میتوانی به من بگویی مگر دیگر اعضای تیم ملی به ابوالفضل اعتقاد ندارند؟
    البته من عذر میخوام اگه برای طرفدارای رضازاده مطلبم تند بود، اما این حرفی بود که در دل من مانده بود، و هوز هم به عقیده شما احترام میگذارم، اما مطمئنن او جهان پهلوان تختی نیست.
    پ.ن: در چند وبلاگ به خصوص وبلاگ الپر عزیز فامیل خودمو شمس دیدم، باید بگم که با احترام من فواد شمس نیستم، و همین طور اینجا من فقط فوادم، گرچه فامیل من چیز دیگریست.

  • ۲۵م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی سیاست ۲ نظر »

    شکی نیست که انرژی هسته ای صلح آمیز! حق مسلم مردم! ایران است و در اینکه دولت متعهد! هم به فکر این حق مردم ماست شبهه ای نیست. و اینکه مردم هم به فکر از دست نرفتن این حق خودشان هستند جای سوالی باقی نمیگذارد اما…
    خودمان میدانیم که خیلی از حقهای مسلمی از ما صلب شده است که هیچ ربطی به جوامع بیگانه ندارد، و مردم هم درپی این حقوق از دست رفته هیچگونه اعتراضی به حکومت خود نکرده اند! انگار فقط از دهن مردم ایران مرگ بر آمریکا و اسراییل و انگلیس بیرون می آید، شاید در حال حاظر زور زبانی مردم به این سه کشور میرسد، انگار فراموش کرده اند که ۲۷ سال پیش قویتر از الان بودند.
    زیاد وارد این بحثها نمیشم، در مورد حقهای مسلم صحبت میکردم و اینکه انرژی هسته ای صلح آمیز! در کجای جدول حقوق مسلم مردم! قرار میگیرد؟
    آیا حق مسلم مردم این نیست که در کشوری که نفت از جنوب آن میروید، و گاز آسمانهای جنوب را ابری میکند، در زمستان خانه هایی گرم داشته باشند و دائم از قطعی گاز و یا کمبود نفت مریض نشوند، یا به خاطر پرداخت نکردن قبض گاز باید توی سرمای زمستان گاز خانه ای را قطع کرد؟ آیا هرچه به سمت جنوب شهر و همینطور کشور پیش میرویم باید از شوفاژ و شومینه و بخاری گازی کم شود و به علاالدین ختم شود؟
    آیا حق مسلم مردم این نیست که سلامت کار داشته باشند و از فردای کاری خودشون خبر داشته باشند، تا سرشون رو توی خانواده بالا نگه دارند، و مایحتاج زندگی را با اطمینان از فردا تهیه کنند.
    آیا حق مسلم مردم نیست که در هنگام بیماری سریع در بیمارستان بستری شوند و از انسانیت بهره بگیرند؟
    آیا حق مسلم مردم نیست که به کسانی که خود انتخاب کردند یا برایشان انتخاب شده اند، اعتراض کنند و از آنها طلب داشته باشند، حق مردم نیست که حرفشان را بلند بزنند تا بقیه بشنوند، حق مردم نیست که بدانند به سر آزاداندیشانشان چه می آید؟ یا فقط مردم این حق را دارند که روز انتخابات پای صندوق جمع شوند و روز قدس مرگهایشان را بر سر کشورهای بیگانه خالی کنند؟
    آیا حق مسلم مردم نیست که وقتی به کشور دیگری میروند با آنها به احترام کورش و داریوش رفتار شود، نه به چشم یک تروریست به آنها نگاه شود، نه اینکه وقتی در لندن بمب گذاری میشود ایرانی ها چند روز نتوانند سرشان را بالا بیاورند، در حالی که میدانند بی گناهند؟ حق مردم نیست که به مانند قبلها اجازه ورود به کشور دیگر را پیدا کنند نه اینکه از رفتن به مسافرت پشیمان شوند!
    آیا حق مسلم مردم نیست که تیم ملی فوتبال کشورشان برای مثال با کشورهایی چون ایتالیا، انگلیس، برزیل و آرژانتین بازی کند؟ نه اینکه حتی رومانی! قید آمدن به ایران را بزند!
    آیا حق مسلم مردم نیست که از زندگی خود لذت ببرند؟ از دانشمندان خود که آن طرفها به پیشرفت دنیا کمک میکنند استفاده کنند؟ از هنرمندانی که دیرگاهی عاشق آنها بودند استقبال کنند؟ در جهان مطرح شدگانشان را دوست بدارند؟ و به مرزهای خود محدود نباشند؟
    آیا حق مسلم مردم نیست که اتومبیل ایرانی را به قیمت مرسدس بنز نخرند! و بعد از آن یک عمر در تعمیرگاه نباشند! نباید بدانند که خودروی ملیشان حتی یک ذره هم ملی نیست چون خودروی ملی که اینقدر گران نمیشود! نباید بدانند مهندسانی ایرانی داریم که شرکتهای خارجی طرحهایشان را روی سر میگذارند و شرکتهای ایرانی در طرح آنها دست میبرند؟!
    آیا حق مسلم مردم نیست که بفهمند چه اتفاقاتی در این کشور میفتد، از عقیده و نظر دیگران آگاه شوند، از مطالب مفید دیگران استفاده کنند و نفکر و تعقل کنند، کتاب بخوانند؟ با سیستم سانسور کتب و سایتهای اینترنتی، چگونه میخواهیم مردم باسواد داشته باشیم؟
    آیا حق مسلم مردم نیست که…
    اگر بازهم بنویسم حوصله شما سر میره و همینطور مطلب طولانی میشه، راستی اینهمه حق مسلم آیا حق مسلم انرژی صلح آمیز! هسته ای را در خود گم نخواهد کرد؟

  • ۲۲م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی طنز یک نظر »

    چند وقته به فوتبال ایران گیر ندادم! چون دیگه حالم داره از برنامه ریزی و بازیهای تیمهای ایرانی به هم میخوره، گرچه بمیرمم پرسپولیسو ول نمیکنم ولی به هر حال داره حالم بد میشه!
    جمعه ای که گذشت تیم ملی ایران با تمام ستارگانش به مصاف تیم پر ستاره و پر مهره و با رنکینگ بالای مقدونیه! رفت، گرچه ستاره هاش غایب بودن، و دو یک باخت!
    از اونجایی که من همیشه با منابع موثق خبری در ارتباطم! بعد از بازی جمعه این اتفاقات رو متوجه شدم:
    ۱- سر جواد خیابانی به عنوان مشاور ارشد تیم ملی استخدام شد!
    ۲- کنفدراسیون فوتبال آسیا نام میرزاپور را بالاتر از عابدزاده، حجازی و الدعایه در بین دروازه بانان برتر آسیا نوشت!
    ۳- بارسلونای اسپانیا خواستار تعویض اتوئو مهاجم کامرونی خود با غلوم دماغ! ( ببخشین عنایتی ) شد.
    ۴- به دلیل مخالفت ایران با حضور در جام چهارجانبه انگلیس! ( به دلیل مشکلات سیاسی! ) که در آن انگلیس، آرژانتین، تونس حضور دارند، انگلیسیها از نپال یا مالدیو که همسطح کره و ایران بازی میکنند برای این جام دعوت خواهند کرد!
    ۵- داور بازی دیشب آرژانتین و انگلیس، به دلیل همدردی با ایران! پنالتی روی کروز را نگرفت تا انگلیس ببره! ( البته این یکی هیچ ربطی نداشت )
    ۶- با توجه به اینکه معدنچی در بازی با استقلال سوتی داد و به تیم ملی دعوت شد! و موفق ظاهر شد! مسئولان تصمیم گرفتند که هادی طباطبایی و استاد اسدی و محمود فکری ( ملقب به محمود سوتی! ) را به تیم دعوت کنند.
    ۷- امارات هشت گل از برزیل خورد! چون حق بازی با برزیل با ایران بود! که به دلیل مشکلات مالی انجام نشد.
    ۸- جلال طالبانی ( طالبی! ) آمادگی خود را برای حضور روی نیمکت مربیگری تیم ملی در جام جهانی آلمان اعلام داشت!
    ۹- بازی ستارگان ایرانی در بوندس لیگا هم تیمهای اروپایی را ترغیب به بازی با تیم ملی نمیکند چون …
    ۱۰- از محمد نصرتی برای حضور در تیم ملی ایتالیا دعوت شد!
    ۱۱- دیدین که هنوزم دایی و هاشمیان بهترین مهاجمان واسه تیم ملی هستند؟ به کوری چشمان مخالفان کاپیتان دایی! ( این یکی جدی بود )
    نکته انحرافی: به نظر من هیچ کدوم از دروازه بانهای فعلی تیم ملی از میرزاپور گرفته تا طالب لو و محمدی کلاس جهانی ندارن، خدا کنه مربیای پرسپولیس به فکر فنایی باشن، چون اگه فنایی دوباره به اوج برگرده میتونه فیکس تیم ملی باشه ولی این بار با کلاس جهانی.

  • ۲۰م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی نانوشته‌های یک زن Comments Off

    واست از دبیرستان شروع میکنم، ولی اول یه توضیح کوچولو بدم که من لباس پوشیدم به روزه و خودم رو مجبور به رعایت حجاب نمیدونم ولی مقید به اخلاق اجتماعی هستم، دوران قبل از ازدواج من چندان عاشقانه نبود، بیشتر با همکلاسیهای خوب و صمیمیم بودم، مهمونیای هفتگی که هنوزم گاهی اوقات اتفاق میفته، گشت و گذار و بیرون رفتنای نوجوونی، یکی از بهترین دوران من بود، که دیگه واسه من تکرار نمیشه.
    گفتم که اون روزای من چندان عاشقانه ای نداشت اما توی همون دوره من سه تا دوست پسر داشتم، گرچه رابطه با هیچ کدومشون به عشق نرسید اما رابطه با اولی که خیلی مبتدیانه بود و زود تموم شد، دومی رو زیاد خودم دوست نداشتم ولی در مورد سومی باید بگم که کمی دوستش داشتم اما عاشقش نبودم، کلآ قبل از اینکه ازدواج کنم درست و حسابی معنی عشق و دوست داشتن رو نفهمیدم و هر چه بود گذشت.
    دیپلم رو که گرفتم زیاد خونه نشین نشدم! گرچه دوستم همش چهار ماه بود رفته بود و قرار بود برگرده ولی من به اصطلاح نامردی کردم و منتظرش نموندم! ولی میدونستم که حتمآ خونوادش با ازدواج ما مخالفت میکردن و اصلآ هدف ما ازدواج نبود.
    یکی از همون روزای خونه نشینی، پسرداییم و خونوادش برای من اومدن خواستگاری، اون موقع هیچ احساسی نسبت به خواستگارام نداشتم و همین حس در مورد پسرداییم هم صدق میکرد. میدونستم که مامان و بابام نظرشون در مورد اون مثبته و همین طور میدونستم که پسرداییم یه دوست دختر داره ولی مطمئنآ موقع خواستگاری فکر میکردم که مثل من و دوستم اونا هم قطع ارتباط کردن.
    گرچه فکر نمیکردم که دوستش داشته باشم ولی ازش بدم هم نمیومد، وضع مالیش بد نبود و همینطور دست به خرجشم خوب بود، من هم فکر میکردم بعد از ازدواج حتمآ عشقم بهش بیشتر میشه بر اساس شنیده هام که عشق بعد از ازدواج قویتر از عشق قبل از ازدواجه.
    واسه اینکه نامه طولانی نشه میگم که به پسرداییم جواب مثبت دادم و قرار عقد و عروسی رو گذاشتیم و من به دوران خوش مجردیم پایان دادم.

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics