نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
راه من
تو فکر یک ترانهام، از آرزوهای محال











آبان ۵م, ۱۳۸۴ در ۱:۳۰ ق.ظ
Thanks nice poem
آبان ۵م, ۱۳۸۴ در ۱:۳۹ ب.ظ
بهتر شده
آبان ۵م, ۱۳۸۴ در ۹:۵۰ ب.ظ
ای بابا تو هم که همش در سفر….. تا میایم اون آدرس ویاد بگیریم کوچ می کنی ومیری!…..یه ÷ست داغ دارم برای اونهایی که موهاشون سفیده !!