عشق را از نگاهش میخواندم وقتی پلکهایش را بر هم میگذاشت…
دوستت دارم را از صدایش میشنیدم وقتی سکوت میکرد…
گرمی دستانش را حس میکردم وقتی دستانش را از من دریغ میکرد…
و شیرینی لبهایش را لذت میبردم وقتی رویش را از من برمیگرداند…
در خواب و خیال من چه خوشبختم.
پ.ن: تا اطلاع ثانوی برای دیدن وبلاگ من از IE 6.0 استفاده کنید!











مرداد ۶م, ۱۳۸۵ در ۱۱:۱۳ ق.ظ
فواد جان عالی بود.فکر می کنم فقط یه قلب همیشه عاشق می تونه به این قشنگی بنویسه