• ۷م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی طنز ۹ نظر »

    نکات کنکوری: ۱- کمی تا قسمتی ۱۸ درجه بالای تولد! ۲- عذرخواهی: اگه طولانیه!

    چند وقتیه که دارم توی وبلاگا میچرخم، هی فرت و فرت ( همچین فرت و فرتم که نه! ) به کلمه پرده میخورم - منم که میشناسین ( گرچه نمیشناسین! ) حوصله خوندن مطلب کامل رو ندارم همونطور که شما وقتی میاین اینجا این حال رو پیدا میکنین! - نشستم و در همون حال نشستگی و گوش دادگی به راه من داریوش خواستم ته و توی این قضیه پرده رو خودم در بیارم البته با فرض اینکه! خودم اصلآ تجربه پرده داری ندارم.
    اول فکر کردم که این پرده که مارکش به فارسی بکارته! و الان اگه جستجوی گوگلی بکنی هوارتا نتیجه میده، به نوع پرده مخصوص و جدیده که واسه پنجره ها اومده از عمودی و افقی بهتر و از ورود ماوراء بنفش به همراه نور خورشید به داخل مغز جلو گیری میکنه! بنابراین بودنش خیلی مهمه ولی به یه سری دلایل این فرضیه رد شد بقیش بمونه، یکیش اینه که این پرده طبق شواهد و قرائن در ایرانم وجود داره و بنابر قانون تکنولوژی۳ هرچیز جدیدی چندین قرن طول میکشه تا به سرزمین آریا برسه البته به جز وبلاگ!
    تازه رسیده بودم به “صد بار اگر بوسیدی” که یادم اومد یه بارم نبوسید ( ای پدر عشق بسوزه ) چی شد؟! آهان یادم اومد که توی مطالب مربوطه
    پرده با آرم تجاری بکارت را به نسوان نسبت داده بودند بنابراین باید در مخیله تهی خود به دنبال چیز جدیدی میگشتم! که اصولآ توش چیز جدیدی پیدا نمیشه! یه فلش بک! ( ها٬ اینکه گفتم الآن٬ این یعنی چه؟ ) به سال قبل دانشگاه زدم که واحد تنظیم خانواده را گذرانده بودم٬ آها٬ اونجاها یه چیزی داشتیم ورژنیته یا بکارت٬ اوه اوه منم راجع به چه چیزی میخوام مطلب بنویسم. طبق احادیث مربوطه و نامربوطه در متون برجسته دیرینه سنگی٬
    هیچ تردیدی در نوشتن این مطلب جایز نیست!
    آنگونه که من از متون قدیمی برداشت نمودم در جوامع پیشرفته قدیم هر مرد باید چند عدد از این پرده ها رو میدریده و خاطره خوش آنرا در دفتر خاطراتش مینوشته تا عبرتی شود برای بازماندگان نامر
    د*٬ اگر در مواردی نیز پرده ای برای اثبات مردانگی نبود٬
    ریختن خون نامردان فاقد این هدیه آسمانی توفیقی اجباری به حساب میومده!
    افاضات آمده همه مربوط به همان دوران دیرینه سنگی بود
    ٬ که بنده در لوح های مرجع یافت نمودم. اما طبق گزارشات ارسال شده از قرون ماقبل این سالها٬ در هنگام عمل خیر و پسندیده و لازم الاجرای ازدواج همسر مرد در همان شب اول باید اعمال خیر خود را تکمیل مینمود و دستمال پرافتخار را با سربلندی به حضار حاضر و غایب نمایان میکرد تا همگی جمیعآ شکشان در مورد مرد بودن او به یقین تبدیل شود در این میان اگر دستمالی در اسکوربورد تصویر نمیشد دلیل بر زن بودن مرد بود و همین طور ثابت میکرد همسر نامرد خیلی نامرده! و در این لحظه ننگ آور براساس بیت تحریف شده زیر:

    اگه که نجابت تو رنگ دستمال نباشه
    تو باید بمیری٬ مرد همون بهتر نباشه**

    ریختن خون واجب شرعی و فرعی و اتوبان بود.
    در حال و هوای طعم رطب! بودم که شنیدم مادری دختر خود را فریاد همی زد ( این چه مدل نثریه؟! ) که بچه اینقده ورجی وورجه*** نکن٬ دختر که نباید مثل پسرا انقدر بالا پایین بپره!
    و من به حقیقتی تلخ پی بردم که چه نشستی که قرون وسطی کشکه٬ باید راجع به عصر فیبر نوری بنویسی!
    و حال در مورد این پرده تاریخ ساز در سرتاسر جهان چند دستگی پدیدار شده که البته اکثرش مربوط به همین کوچه بغلی خودمونه!
    آن کفار خدا نشناس که از هر انگشتشان زبانه آتشی نعره میکشد٬ اعتقادی شیطانی دارند که این موجود حیاتی به همان اندازه که آپاندیس نقش داره٬ اونم نقش داره!
    چه موجودات بی عقل و خدانشناسی هستند این غربیان٬ به همین دلیل است که خورشید همیشه آنجا غروب میکند!
    و اما اینجا٬ نمایندگی بهشت بر روی زمین نیز چندین نظریه قابل تامل وجود است:
    اول. بهشت نشینان خدایی به این علت که خیلی مردن٬ نظرشون اینه که زنی که باکره نباشه یعنی
    Trade Mark
    بکارتش ثبت نشده باشه٬ جهنم نشین است و ما را نیز به آتش فروخواهد بلعید٬ تازه اصلآ بدون اون حال نمیده!٬ غیرت هم که اصلآ سازگار نیست٬ و همانطور که بی چادر امور جهان میخوابه و چیز دیگه بیدار میشه٬ بی پرده هم نمیشه٬ حدیث داریم!
    در این میان یکی ناجویده سخن پرسید: حاج آقا برای مرد چه نشانه تجاری قابل مشاهده است٬ که حاج آقا بعد از این سوال هم خود و هم سائل و هم مرا از دسترس خارج نمود.
    دوم. عده ای اصلآ تفکر در اینگونه موارد را باعث افتادن از کار و زندگی میدانند٬ زیرا بحثی که رقمی به حساب بانکی نیافزاید٬ نکردنش بهتر است!
    و سوم. عده نفرین شده سوم - که نابختانه خود نیز به رسم قسمت در این دسته پرتاب شده ایم - عده اشان اندازه گنجایش جهنم است نظری به مانند عقیده کفار دارند. در جمعشان نشسته بودم که شنیدم: مرد را حق عشق است و زن را نه٬ چرا؟ یعنی اگر آن جمله عربی توسط یک عرب خوانده نشود عشق نمیشه کرد؟! اگه اون لووردراپه نباشه زندگی نمیچرخه؟ بچه به دنیا نمیاد؟ … و جملاتی از این دست که به دلیل ریخت و پاش آزادی بیان نوشته نمیشه!
    بعد از نوشتن این بلندبالا طنز سیاه درپیت٬ تازه مغزم به راه فکر کردن هدایت شده بود:
    یعنی حق زندگی دختران فقط یک پرده است؟
    یعنی نبودن این پرده نشانه هرزگی زن است؟
    یعنی بی پرده عشق بازی لذتی ندارد؟
    و … ( به دلیل همان )
    یه پرده ناچیز و کوچولو ما رو کجاها که نبرد! قصه شاه پریون ما رو به عشق نمیرسوند…
    ==============
    * زن به لهجه مردانگی
    ** تحریف شده به این صورت: میتونه نجابت تو رنگ دستمال نباشه٬ میتونه فریادی که بی وقفه سردادی باشه…
    *** بالا و پایین پریدن های بچگانه!

    در همین رابطه:
    باکره بودن یا نبودن، نظر شما چیه؟!
    یه تابو وقتی از بین میره که…
    نتایج نظرسنجی در مورد بکارت

  • ۶م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره یک نظر »

    خواست من اصلآ نابودی انسانها نیست خواست من صلح است.
    اصلآ دوست ندارم بر هیچ فرد یا کشوری عبارت مرگ بر اضافه کنم.
    دوست ندارم هیچ کلمه ای از نقشه جهان محو بشه همونطور که دوست ندارم خلیج فارس محو بشه.
    دوست ندارم در آرزوهایم نابودی چیزی را از خدا بخواهم.
    فقط میخواهم با همه دوست باشم اینکه خواسته زیادی نیست.
    آقای سخنگوی ملت مرا به مردم مورد نظرت اضافه نکن من نمیخواهم کسی بعدآ مرا بازخواست کند…
    پ.ن: منتظر نوشته طنز من در مورد بکارت باشید فکر کنم هنوزم دیر نشده که من راجع بهش بنویسم!

  • ۴م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی متن ترانه‌ی دیگران ۳ نظر »

    نمی دونی چه سخته در به در بودن
    مثل طوفان همیشه در سفر بودن
    دلم تنگه از این روزهای بی امید
    از این شبگردیهای خسته و مایوس
    از این تکرار بیهوده دلم تنگه
    همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
    دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
    از این تکرار بی رویا و بی لبخند
    چه تنهایی غمگینی که غیر از من
    همه خوشبخت و عاشق عاشق و خرسند
    به فردا دلخوشم شاید که با فردا
    طلوع خوب خوشبختی من باشه
    شبو با رنج تنهایی من سر کن
    شاید فردا روز عاشق شدن باشه

  • ۳م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی سیاست Comments Off

    - جات خالی دانشگاه رو ترکوندیم!
    – خب که چی؟!
    - دارم بهت میگم سر و صدا کردیم، شیشه شکوندیم، اونوقت رییس دانشگامون اومده میگه انگشت شمار بودن و خسارت زیادی به دانشکاه وارد نشده! فکر کن یه عالمه دانشجو یار دبستانی به لب چقدر شیشه شکوندیم و خسارت زدیم!
    – حالا من باید چی کار کنم؟
    - تو حالت خوبه، مثلآ ماها مخالفیم، مگه عوض شدی؟
    – نه، ولی دیگه حوصلم سر رفته، تا کی به این کارا دلم رو خوش کنم؟ تازه مگه نمیبینی بعد از عمری یه هاست گرفتم، میخوای اینم ببندن؟
    - نه تو مثل اینکه یه چیزیت هست! ما رو باش با کی داریم درددل میکنیم! همینه دیگه شما اونجا هرکاری هم به سرتون بیارن صداتون درنمیاد! از وقتی اومدم اینجا میفهمم دانشجو بودن یعنی چی.
    – حالا چقدر به دانشگاه خسارت زدین؟
    - رو سرشون خراب کردیم!!!
    – خب دیگه بعد پول این خرابکاریاتونو من و امثال من باید بدیم!
    - اصلآ بی خیال بابا تو امروز حالت خوش نیست، عکساشو اینجا ببین…
    پ.ن: گفتگوی من و اونی که انتقالی گرفت رفت اصفهان راجع به اعتراضات در دانشگاه آزاد واحد نجف آباد، فکر کنم یه هفته پیش! جدآ که من فعلآ حالم خوش نیست…

  • ۲م آبان, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی نانوشته‌های یک زن Comments Off

     

    نمیدونم اولین حرفهام در اولین نامه رو چجوری به روی کاغذ بیارم. اولین بار که در یکی از چت رومهای یاهو به من پی.ام دادی هرگز فکر نمیکردم که روزی بخوام حرفهام رو واسه تو درددل کنم. اون روزای اول اصلآ حس صمیمیتی به تو نداشتم، اینو رک میگم چون الان هم تو و هم من میدونیم که دوستیمون چقدر محکم شده که آرزو میکنم هیچ وقت این صمیمیت از بین نره.
    وبلاگت رو که برای بار اول میخوندم به ناگاه حس کردم به تو نزدیکم، یادم نیست مطلب اونروزت چی بود ولی مهم این بود که فهمیدم که یکی هست گرچه از لحاظ سنی کوچکتر از من اما منو میفهمه.
    نوشته هات اونروزا در طوفان بود، کنار صفحه ات دفتر شعرت بود که مطلع اونروزش رو یادم هست که نوشته بودی: ” آنقدر ساده ام که حتی من، معنی خورشید را نمیفهمم، آنقدر ساده ام که در حضور تو من، در پی ماه و ستاره میگردم”.
    همونروز برای تو پیغام گذاشتم که میخوام بیشتر باتو حرف بزنم و از تو خوشم اومده، تو هم از خدا خواسته! به خواهش من جواب مثبت دادی.
    و حالا که برات مینویسم، تو حرفامو شنیدی گرچه همشو نه ولی همون یه کم هم کافی بوده که تو راجع به من بفهمی.
    وقتی بهت گفتم از من بنویس، گفتی که من خودم توی یه وبلاگ از خودم بنویسم اما نمیتونستم، من از قلم تو خوشم اومده بود! هرچند که تو شک داشتی که نوشته هات قشنگ بشه، ولی من به تو اعتماد دارم، از من بنویس.
    شاید بازم یکی مثل تو پیدا بشه که حرفامو درک کنه و منو بفهمه، حرفای زنی که بعد از امضا تازه فهمیده که قبل از امضا چه دورانی بوده، منتظر نوشته هاتم.

  • ۳۰م مهر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی عاشقانه یک نظر »

    عشق را از نگاهش میخواندم وقتی پلکهایش را بر هم میگذاشت…
    دوستت دارم را از صدایش میشنیدم وقتی سکوت میکرد…
    گرمی دستانش را حس میکردم وقتی دستانش را از من دریغ میکرد…
    و شیرینی لبهایش را لذت میبردم وقتی رویش را از من برمیگرداند…
    در خواب و خیال من چه خوشبختم.

    پ.ن: تا اطلاع ثانوی برای دیدن وبلاگ من از IE 6.0 استفاده کنید!

  • ۲۹م مهر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۶ نظر »

    این چند روزه مخم پر از انواع کدهای اچتمل و مووبل تایپ شده حتی تو خوابم دارم قالب میزنم! اما طبق پی نوشت مطلب قبلی به دلیل اعتراضات دوست و آشنا و همینطور میل باطنی من به رنگ صورتی قالب قبلی که فقط بنرش قشنگ بود و دیگه همه چیش در هم بود! جمع شد و این قالب که با الهام از قالب وبلاگ زن نوشته در کلیه صفحات ریخته شد و به این ترتیب من اولین قالب کامل خودم رو طراحی کردم البته به جز صفحه ترک بک که اونم چیزی نیست!
    راستی من کلی زحمت کشیدم از خودم شصت هفتاد تا ایمیل درکردم که لینک منو از طوفان و سرگیجه به راه من تغییر بدین اما انگار نه انگار که ایمیلی هم به دست شما رسیده! به جز تا این لحظه سه نفر دیگه کسی لینک راه من رو نذاشته تو وبلاگش و این جای سوال و حتی پرسش داره!
    رفت و برگشت زیاد شده ها تو دنیای بی در و پیکر وبلاگا یکی میره یکی نرفته برمیگرده یکی قبل از اینکه بره میاد یکی قبل از اینکه بیاد رفته یکی میاد ولی نمیره یکی میره دیگه نمیاد! خودمم نفهمیدم چی به چی شد شما یه جوری سرهمش کنین منظورم این بود که دیگه کسی احساس مسئولیتی به این کارش نداره که البته کلآ هرچی منظور منه اشتباهه!
    یه دونه امیر داشتیم که اونم وبلاگش مثل من ترکید وبلاگ قبلیشو سکوت مرگ جون عزیز که الان نمیدونم چه به سر وبلاگش اومده طراحی کرده بود که حالا پیداش نمیکنه بدیش اینه که میخواد وبلاگ جدیدشو تو بلاگ سام و با وردپرس بسازه میخوادم قالبش صلواتی باشه! حالا اگه خیری پیدا بشه و کدهای وردپرسو واسه من بفرسته آخه من از این وردپرس خوشم نمیاد! ممنونش میشم.
    و در آخر یه نکته اساسی که من متوجه شدم اینه که من از صورتی و متعلقاتش خوشم میاد بابک از سبز و سکوت مرگ از قهوه ای!
    پ.ن: یکی به من بگه چی کار کنم قالبم تو فایرفاکسم طبیعی باشه! گرچه ازش خوشم نمیاد!

  • ۲۶م مهر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۴ نظر »

    کلآ داشتن یه وبلاگ که میدونی کاملآ مال خودته خیلی حال میده! محض اطلاع اونایی که وبلاگاشون مثل من هی از این خونه به اون خونه شده البته این قالبی که میبینین از طرحش خوشم میادا فقط توی کد دهی یه خورده مشکل داشتم نه که ما مستضعفا همه کارمون رو باید خودمون انجام بدیم! بنابراین هرکی با این قالب مشکل داره من مسئولیتشو به عهده میگیرم! البته نگران نباشین تا چند وقت دیگه بهتر میشه آخه من تازه دستم به طراحی باز شده ایشالا تا یکی دو سال دیگه میتونم قشنگ قالب طراحی کنم :دی.
    این مووبل تایپ جدیدم خداسا رودست نداره هرکی تا حالا نصبش نکرده سریعآ به حرف من گوش کنه و نصبش کنه فقط من نمیدونم چرا وقتی اچتمل ادیتور رو برای مطلب نصب کردم اونوقت اون دیتا بیس مطلب از زیر ادیتور رفت و من نمیتونم نامی برای لینک مطلبم مشخص کنم هرکی بلده بهم بگه!
    از هاستیرانم ممنونم که خیلی سریع کارم رو راه انداخت فقط امیدوارم تا آخر راه باهاشون باشم و مشکلی پیش نیاد که به احتمال بسیار قوی مشکلی نیست.
    حالا یه مطلب خارج بحث توی این برنامه های دم افطار یه فرزاد حسنی داشتیم که کمی دوسش میداشتیم کسی میدونه چرا یه دفه زدن به تریپ هم اینا که دیگه حسنی نمیاد توی جزر و مد شاید به خاطر اینکه قراره اسمش بره رو کاور آلبوم جدید شادمهر!
    میگن دم افطار دعا کنین برآورده میشه من به شدت با این نظریه مخالفم :دی. زیرا اگر اینجور بود الان نسل اسراییلی و آمریکایی و هرچی دشمن اسلامه از رو زمین ورافتاده بود تازه ما هم سالای قبل هرچی دعا کردیم برنیومد! پس به شدت زدیم به اون راه یعنی جاده خاکی…
    پ.ن: به دلیل نارضایتی عده ای بنده قالبمو اینجوری عوض کردم البته هرچی سعی کردم تابلو نیاشه که طرحم از روی وبلاگ پرستوی عزیزه نشد! اون قسمت کپی رایت اون پایین نوشتم شبیه پرستود یه ایمیلم بهش زدم امیدوارم راضی باشه.

  • ۲۵م مهر, ۱۳۸۴ | در دسته‌ی روزمره ۶ نظر »

    چمدانم را بسته ام، آماده ام تا قدم بردارم و به مقصدی که هیچ تصویری از آن در قاب عکس خیالم نیست راهی شوم.
    قدم من قلم است و راه من هم نوشتن که جز این هیچ نمیدانم، در میان شلوغی انسانها، جایی که امید از آب هم بیرنگتر است و به هنگامی که مرگ از زندگی راحت تر است قدم اول را برمیدارم، گذشته ام را گذرانده ام به آینده ام چشم دوخته ام ، دوست دارم که راه من شما نیز با من همسفر شوید و یاریم کنید تا پستی و بلندیهای راه مرا از حرکت باز ندارد.
    از
    اینجا گذشته ام، از طوفان عبور کرده ام، سرگیجه ام را پایان داده ام و حال به راه من رسیده ام، راهی که باید طی شود…

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics