• ۲۱م مرداد, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی یک کلام ۳ نظر »

    می‌دانی، وقتی شاهد کشته شدن آدمها در جنگ باشی و بدانی که ممکن است تو هم کشته شوی، خیلی تفاوت دارد با وقتی که در جنگ باشی و قدرتی نداشته باشی و فقط فکر کردن برایت ممکن باشد و تو هم فکر جان ۹ آدمیزادی را بکنی که به آره یا نه‌ی چند احمق بستگی دارد. آن‌هم فقط به خاطر قدرت نفوذ ابلهانه‌شان!

    زندگی، جنگ و دیگر هیچ، اوریانا فالاچی، ترجمه لیلی گلستان، صفحه‌ی ۲۰، انتشارات امیرکبیر

  • ۱۹م مرداد, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی وبلاگستان, وردپرس ۲۳ نظر »

    اکثر ما وبلاگ‌نویسی را با نوشتن در سیستم‌های وطنی شروع کرده‌ایم، اگر کسی انکار می‌کند من انکار نمی‌کنم. من وبلاگ‌نویسی را از پرشین بلاگ شروع کردم، همان موقع که برای ساختن وبلاگ در بلاگ اسپات صفحه‌ی سیاهی با جمله‌‌ی قرمز “دسترسی ممنوع” می‌آمد. بعدها از بلاگفا هم استفاده کردم. در این چهار سالی که وبلاگ می نویسم هیچ‌گاه نشده کسی را مجبور به استفاده از سیستمی بکنم. اعتقادم بر این بوده است که کاربر بنا به راحتی و دلخواهش سیستمی را برای وبلاگ‌نویسی انتخاب می‌کند. درست مثل انتخاب وسایل شخصی، یکی با خودکار بیک راحت‌تر می‌نویسد یکی با خودنویس پارکر.
    پیشنهاد داده‌ام. برای وبلاگ‌نویسی در کنار وردپرس و بلاگر، بلاگفا را پیشنهاد داده‌ام. نه برای حمایت از سیستم‌های وطنی، فقط برای سادگی و راحتی کاربر برای استفاده از آن. برای من مهم نیست که از بلاگر گوگل پشتیبانی می‌کند و از بلاگفا هیچ‌کس. اگر داستان بلاگر را خوانده باشید فرق یک سیستم محترم با یک سیستم مستبد خواهید فهمید. سیستمی که به کاربرانش احترام می‌گذارد.
    آقای شیرازی شما که ادعای خدمت داری و از دیگران تقاضای حمایت از سیستم‌های وبلاگ پراکنی وطنی را داری، شما که همیشه به جای جواب دادن به مشکلات کاربران، مشکلات خودت را بیان کرده‌ای و به جای بهبود کیفیت بلاگفا به محدود کردن کاربران پرداخته‌ای، به نظرت جایی برای حمایت باقی گذاشته‌ای؟
    بچه‌های تیم وردپرس فارسی هم ایرانی‌اند، آن‌ها هم برای ارتقاء وبلاگ نویسی کوشیده‌اند. برای قدرت گرفتن زبان فارسی در وردپرس دات کام زحمت کشیده‌اند. سعی کرده‌اند راه را برای کاربرانی که آشنایی با سیستم‌های خارجی ندارند هموار کنند. سیستم بلاگفا یک نقص بزرگ داشت که تیم وردپرس فارسی با دانش و تلاش خودش سعی در برطرف کردن آن‌را داشت و این کار را هم کرد. با امکانی که بچه‌های وردپرس فارسی فراهم کرده بودند، می‌شد از مطالب موجود در وبلاگ‌های بلاگفا یک پشتیبان تهیه کرد، کاری که سال‌هاست بلاگفا آن‌را پشت گوش انداخته است. چه شد؟ کمتر از یک روز بعد از این اتفاق بلاگفا کدها را مسدود کرد. به چه دلیل؟ آیا ترس از مهاجرت دسته جمعی کاربران به سمت سیستم‌های خارجی؟
    وبلاگ‌های دوست‌داشتنی زیادی در سیستم بلاگفا می‌نویسند همان‌طور که در سیستم‌های دیگر وطنی می‌نویسند، همان‌طور که در وردپرس و بلاگر می‌نویسند. آقای شیرازی به نظرت ارائه‌ی امکانات بهتر و مفیدتر به کاربران خیلی سخت‌تر از بستن راه‌های مهاجرت است؟ متاسفم از اینکه می‌گویم شما در راه خدمت به تولید محتوای فارسی به بن‌بست رسیده‌اید. مگر نه اینکه هدف همه‌ی ما تولید محتوای فارسی است. چه فرقی می‌کند که کجا این محتوا منتشر می‌شود. من مدتی را با سیستم مووبل تایپ کار می‌کردم و حالا با وردپرس وبلاگم را مدیریت می‌کنم، هیچ راه مسدودی هم وجود ندارد، هر موقع خواستم می‌توانم به مووبل‌تایپ برگردم. مهم این است که من چه می‌خواهم.
    راهی که شما پیش گرفته‌اید بی‌شباهت به حکومت‌های استبدادی نیست. به جای اینکه حق انتخاب را برای اعضای جامعه بیشتر کنند، راه‌ها را می‌بندند. شاید این پاک کردن صورت مسئله راه کوتاه‌مدت مناسبی باشد، اما در بلندمدت وقتی کاربران اعتمادشان را از دست دادند، بیشترین ضرر را خود بلاگفا و مستقیمآ مدیریتش متحمل خواهد شد. یقینآ کاربران، سیستمی را که نظارت محتوایی را بر عهده ی کاربران گذاشته است، برای کسب درآمد برنامه‌ی ویژه‌ای دارد تا کاربران و مخاطبینشان مجبور به تحمل آگهی‌های بعضآ جفنگ نباشند، روز به روز در حال ارتقاء سطح امکانات است و مهم‌تر از همه کسی را مجبور به ماندن نکرده است را به یک سیستم مستبد که مدیرش می‌خواهد بر کاربران حکومت کند آن‌هم به دلایل غیرقابل قبول ترجیح می‌دهند.
    اگر تا به حال به پیشنهاد وردپرس و بلاگر بسنده کرده‌ام به خاطر این بوده است که کاربران بلاگفا راحت بوده‌اند. اما از این لحظه نوشتن در وردپرس و بلاگر را به کابران بلاگفا و کسانی که تازه می‌خواهند وبلاگ نویسی را شروع کنند توصیه می‌کنم. آنقدر راهنما و مطلب هم وجود دارد که برای استفاده از این سیستم‌ها دچار سردرگمی نشوید. نمونه‌اش سایت وردپرس فارسی و بلاگر فارسی. اینترنت روز به روز به سمت آزادی های بیشتر قدم برمی‌دارد. خومان را محبوس سیستم‌های مستبد نکنیم.

    مرتبط:
    + دغدغه‌های وطنی
    + کاربران بلاگفا محکوم به ماندن هستند
    + به وردپرس بپیوندید
    + از بلاگفا به هرجا تنها با چند کلیک
    + زندانی به نام بلاگفا
    + کوچ عاشقانه
    + بلاگفا و دیگر هیچ
    + زندان بلاگفا-۱
    + بیاییم زندان را تقبیح کنیم
    + محکوم به حبس ابد…زندان بلاگفا
    + آخرین قوانین مصوب مجلس شورای بلاگفا
    + بلاگفا، فراموش نشوی!
    + در پناه وردپرس
    + بلاگفا: هرجایی که خواستید بروید! اما بدون وبلاگتان!
    + مهمان ناخوانده برای Blogfa
    + بلاگفای بی تربیت!
    + از بلاگفا آزاد شوید

  • ۱۷م مرداد, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی اجتماعی, حقوق بشر ۱۲ نظر »

    gallows وقتی عصبانی هستیم یا غیرمنطقی همیشه راحت‌ترین تصمیم‌ها را می‌گیریم. راه حل ساده‌ایست اعدام هنگامی که شخصی، عزیزی را به قتل رسانده است. بالاتر از این که جرمی نیست هست؟ کسی مثلآ یک قاتل زنجیره‌ای باشد. برای تصمیم‌گیری ساده، نیاز به تفکر نیست. مقابله به مثل آسان‌ترین راهی‌ست که پیش روی ماست. اما مگر تصمیم‌گیری در مورد جان انسان‌ها هر چقدر هم که جانی باشند به همین آسانی‌ست؟ شاید آن‌قدر عادل خودمان را فرض می‌کنیم که به جای خداوند هم تصمیم می‌گیریم. محکوم کردن به مجازات اعدام!
    بحث در مورد مجازات اعدام به امروز و فردا ربطی ندارد، شاید یک آزمایش برای جامعه‌ی بشری‌ست. هیچ دلیلی ندارد مقایسه کنیم. ایران را با آمریکا یا فرانسه و یا هر کشور دیگری. لازم است با خودمان مقایسه کنیم و با وجدانمان. وقتی مسئله در ذهن خودمان به یک منطق کلی رسید آن‌وقت می‌شود آن‌را بسط داد به فضاهای بزرگتر.
    فرض می‌کنیم نزدیک‌ترین فرد به ما توسط شخصی به قتل رسیده است. خوب به ما چه وارد شده؟ از دست دادن یک عزیز، ضربه‌ی روحی سنگین و یک عمر دوری، به عزیزترین شخص ما چه وارد شده؟ مرگ. راحت‌ترین کار چیست؟ اینکه ما یک آلت قتاله در دست به کشتن قاتل اقدام کنیم، قانونیزه شده‌اش می‌شود اعدام. حالا به قاتل چه وارد شده؟ مرگ بدون وجدان‌درد و عذاب روحی.
    همه‌ی این سادگی‌ها به کنار، اگر بعدها ثابت شد که شخص محکوم‌شده مجرم واقعی نبوده است، چگونه خودمان را خواهیم بخشید. می‌بینید همیشه باید راه برگشتی وجود داشته باشد. به نظر من هیچ تصمیمی نمی‌تواند صددرصد درست باشد برای همین است که نباید پل های پشت سر را شکست.
    حال اگر برای مجازات مجرم یک حکم جایگزین باشد مثلآ حبس ابد، هم محکوم شکنجه‌ی روحی می شود، هم عزیزانش را از دست می‌دهد و هم در صورت اشتباه راه بازگشت وجود دارد.
    اینکه به هر دلیلی فکر کنیم مثل فیلم‌های آمریکایی ممکن است مجرم از دست قانون بگریزد و باز همان آش و همان کاسه شود، بحث دیگری‌ست. اینجا محکوم سیستم قضایی و حکومت است که در وظیفه‌ی خود سهل‌انگاری کرده است.
    دلایل احساسی نظیر اینکه، اگر خودت در شرایطش قرار بگیری، اگر بابای خودت بود و غیره دقیقآ مثل همان برهان‌هایی‌ست که برای آزادی روابط دختر و پسر مثال زده می‌شود که اگر خواهر خودت باشه، اگه داداش خودتو بگیرن و …
    منطقی بودن در شرایط احساسی کار سختی‌ست، برای همین است که همیشه باید به شرایط فکر کرد، شرایطی که اگر در آن قرار بگیریم مجال فکر کردن نداریم و تصمیم احساسی قابل پیش‌بینی است: بفرمایید طناب اعدام!
    و اما در مورد اعدام اخیر یعقوب مهرنهاد، جرم فعالیت سیاسی که اعدام ندارد پس باید با آن مخالفت کرد، تروریست بودن هم به این سادگی‌ها قابل تشخیص نیست. ایراد همه‌ی دنیا به آمریکا که سردمدار مبارزه با تروریسم است اینه که شناسایی تروریست‌ها و محاکمه‌ی آن‌ها یک پروسه‌ی زمان‌بر است، به همین سادگی نمی‌شود کسی را تروریست خواند و مجازاتش کرد. چطور می‌شود که شخصی در ایران سال‌ها به قول عده‌ای فعالیت تروریستی داشته باشد و بعد به همین سادگی بدون هیچ پاسخی به بشریت اعدام شود؟ محاکمه‌ی عادلانه که سرابی بیش نیست.

    + منبع عکس

    مرتبط:
    +
    به هوش باشید!آنکه جامعه بر مظلومیتش می گرید، جزو مخدوش کنندگان وجدان جامعه نیست.
    + ما وبلاگ‌نویسیم نه سازمان حقوق بشر
    + جواب ترور، ترور نیست
    + مسئله مخالفت کورکورانه با اعدام نیست مسئله دادگاه عادلانه است!
    + یک” مرد” می خواهم…
    + نامه ی وارده: مخالفت کورکورانه یا موافقت کورکورانه
    + این آدم دیگر نفس نمی کشد
    + اگر پدر من بود
    + در باب حکم اعدام

  • ۱۶م مرداد, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی روزمره, شخصی ۲ نظر »

    چندان که افتد و دانی، نام مرا فوأد نوشتند و هدف از غیبت چند روزه و مسافرت به پایتخت درست نمودن این اختلاف سجلی بود که باورم نمی‌شد به راحتی گذر ثانیه‌هایی هر چند به مدت سه ساعت حل شود، اگر می‌دانستم خیلی زودتر از این‌ها با سر به سمت ثبت احوال شرق تهران شیرجه می‌رفتم.
    انتظار من از زمان صدور شناسنامه‌ام با نام صحیح چیزی در حدود حداقل دو روز بود، اما به هر حال باید از نکات مثبت تشکر کرد. کمتر از سه ساعت طول کشید تا شناسنامه‌ی جدید من با نام فؤاد و عکس گیسو بلندم صادر شود. اینجاست که به شیوه‌ی سنتی صدور شناسنامه اعتماد می‌کنم.

    [...] (این قسمت از سفر به دلیل رعایت نکردن شئونات جامعه‌ی فسیل ایرانی نوشته نمی‌شود.)

    نوبت به مشورت با انتشاراتی بزرگ در مورد چاپ کتاب ترانه‌هام رسید، آن هم با هزینه‌ی خودم. مدیر انتشارات نگاه پس از آنکه عدم آمادگی انتشارات رو برای چاپ کتاب ابراز داشت، منو برای مشاوره خدمت جناب کاکایی مدیر انتشارات آزادمهر فرستاد با این نصیحت که تا می‌تونی کم چاپ کن.
    بهتره وارد جزئیات نشم، پس از کلی تزریق ناامیدی به من توسط جناب کاکایی، هزینه‌ی تیراژ هزار نسخه چیزی در حدود هفتصد هزار تومن تخمین زده شد، کتاب باز شد و شعر زیر آمد:

    من از توحید خسته‌ام، من از خورشید خسته‌ام
    من از تقدیس نومیدانه‌ی امید خسته‌ام

    و قید پیگیری مجوز توسط انتشارات زده شد، پیشنهاد شد که من هم قید چاپ رو فعلآ بزنم.

    مهم‌ترین اتفاق سفر هنگام برگشتن به یزد بود و هم‌نشینی با روزنامه‌نگار سابقی که از هواپیما جا مونده بود و هم‌صحبتی با او باعث شد شنیدن موسیقی رو بی‌خیال بشم و فقط حرف بزنیم. از حافظ و سعدی شروع شد و فرهنگ و هنر به سیاست کشیده شد و حال این روزهای ما، البته من به رسم همیشه محتاطانه با افراد غریبه وارد بحث می‌شوم، سعی می‌کنم بیشتر شنونده باشم که لذت خاص خودش را دارد. از کتاب و چاپ و انتشارات هم صحبت کردیم. نمی‌دانم شاید بازماندن او از هواپیما قسمت من بود.

    سفر لذت‌بخشی بود.

  • ۳م مرداد, ۱۳۸۷ | در دسته‌ی طنز ۳ نظر »

    مردم دهکده‌ی جوبیلیو کانزاسیا در جنوب شهر بورلی‌لامپور از ایالت کالیفرنیا دیروز میزبان رئیس جمهور آمریکا بودند. جرج دبلیو بوش که اخیرآ طرح جامع کشاورزی با آبیاری کتره‌ای را برای بررسی به دست گاوچرانان اصیل آمریکا سپرده است، تصمیم گرفته است در این ماه‌های آخر ریاست جمهوری خویش یک یه یک به تمام روستاها و دهکده‌های موجود در ایالات متحده سر زده و به مشکلات تک تک مردم محروم رسیدگی کند.
    وی در پاسخ به خبرنگاری که هنگام ورود او به جوبیلیو کانزاسیا از او در مورد علت این حرکت اخیرش پرسید، پاسخ داد: “دوران چپاول‌گری و شیره مالاندن به سرهای مردم تمام شد، سناتورها و معاونین من هر کدام در چرخاندن کازینوهای وگاس و همین‌طور تجارت اسلحه و فشفشه و بادکنک دست دارند. آن‌ها چه می‌فهمند که این پیرمرد، بله همین پیرمرد چه رنج‌هایی زیر سایه‌ی قمار آن‌ها کشیده است؟ من تصمیم گرفتم خودم به شخصه به مشکل تک تک این مردم رسیدگی کنم، گذشت آن زمان که شورای شهر و فرمانداری و شهرداری و استانداری داشتیم. عصر عصر سرعت است، من نامه‌های مردم را قبل از اینکه نوشته شود پاسخ خواهم داد. می‌بینید حتی از ای‌میل هم سریع‌تر است.”
    پس از ورود بوش به این دهکده‌ی محروم، پیرزنی ۹۰ ساله که در آستانه‌ی مرگ بود از جای خویش برخاست و در میان تعجب همگان با همسر خویش جلوی چشم رئیس جمهور تانگو رقصید. مردم این را معجزه‌ی رئیس جمهور قلمداد کردند.
    مردم جوبیلیو کانزاسیا که از حضور رئیس جمهور در جمع خودشان شگفت‌زده بودند و از ذوق چشمانشان حدقه ترکانده بود، قبل از اینکه رئیس جمهورشان لب به سخن بگشاید، در یک سرود دسته‌جمعی با ریتم “آهای دختر چوپون” خواندند:
    آهای جرج دبلیو بوش
    آهای جرج دبلیو بوش
    جوونای ما رو کشوندی توی سوراخ موش*
    از این خون، به اون خون
    خیلی آقایی به مولا
    دمت گرم لوطی
    پس از این استقبال گرم، ملت هدایای خود را به رئیس جمهور خود تقدیم کردند:
    ماری آنتوان چخوف: یک پارچ شیر تازه‌ی گاو
    جرج لوییجی کولینا: یک دستگاه الاغ مجهز به ترمز ای‌بی‌اس
    سامانتا پازولینی: شش‌لولی باقیمانده از نس جمجمه‌بازان
    و …
    در آخر دخترک کوچکی به نام جودی آبوت جونیور، شعر زیر را برای رئیس جمهور خواند:
    هی یو مادر..کر بوی آف امریکا
    خوش اومدی به شهر و دیار فلک‌زده‌ی ما
    که با لبخند رئیس جمهور جرج دبلیو بوش تقدیر شد.
    پس از آن جرج بوش به پذیرایی از مردم دهکده و رسیدگی به مشکلات آن‌ها پرداخت که مهم‌ترین آن‌ها در زیر می‌آید:
    - دختری دارم ۳۰ ساله که در شهر تحصیل می‌کند، خواهان بازگرداندن او به دهکده و برگزاری مراسم ازدواجش با پسرعمویش هستم، مبادا که بترشد.
    - خواهشمندم دستور بدهید، بودجه‌ای برای بازسازی کلیسای دهکده اختصاص داده شود تا من و فرزندانم هر روز دعاگوی شما در این مکان روحانی باشیم.
    - کاش می‌شد گفتگوهای تلویزیونی شما تعدادش بیشتر می‌شد، دلمان برایتان تنگ می‌شود.
    - خر من دو، سه روزه یونجه نخورده، پس چرا خرم نمرده.
    و …
    رئیس جمهور “جرج دبلیو بوش” در پایان این سفر سرزده و غیرمنتظره‌ی خویش به این منطقه‌ی در حالی که لبخند از روی لبانش محو نمی‌شد گفت: “ما هر چه داریم از همین مردم ساده و بی‌ریا داریم، این سفر هم برای من مفید بود و خیلی از مشکلات مردم را از نزدیک لمس کردم و هم احساس کردم برای مردم روحیه‌بخش بود و شادی در چشمانشان از دیدن من موج می‌زد. چرا نباید این شادی همیشگی باشد؟ اصلآ باید مملکت را داد دست این مردم. طرحش رو هم خودم می‌فرستم مجلس اصلآ، با سناتورهای گاوچرون هم صحبت می‌کنم که مخالفتی نکنند. دوران زورگویی تمام شده. دیدید آن دخترک چه احساس قشنگی داشت. آن پسرک دو روزه را دیدید، دائمآ به من چشمک می‌زد. شما که درک نمی کنید. دشمنان آمریکا هم درک نمی کنند. آن ها فکر می‌کنند ما به فکر تسخیر جهانیم. ما قلب‌های رئوفی داریم. از همین کاندوی خودمان بپرسید در دهکده راجع به من چه می گفتند. چشم دشمنان کور. از این به بعد هر روز را در میان مردم روستاها خواهم گذراند. آی مردم من خاک پای شما هستم”

    *صدام

جی‌میل

Gmail

من

خبرنامه

Enter your email address

Delivered by FeedBurner

آمار

TwitterCounter for @foadsa counter

Performancing Metrics Blog Statistics