برای جلب توجه، تصادف کن.
-
از سر انگشتانت تا سوی چشمانت، همان چشمهایی که دوست داری آبی باشد و نیست. و نیست که من دوستشان دارم. داشتم میگفتم. میروم از نوک انگشتانت با بوسه تا سوی چشمانت. چشمهایی که آبی نیست اما آسمان است. کمی نگاهم کن. بگذار زندگی همینجا باشد. میان ما که فاصلهای هست و نیست. هر چه واژه میبافم سیاسی و اجتماعی و عاشقانه، به تو که میرسم لایق تو نیست. هیچ ندارم برای تو. اگر میگویم جانم فدای تو، دروغ می گویم. جان که چیزی نیست. حرفش یاوه است. فدایی تو در حرف نمیگنجد. باید چیزی باشد که همسنگ تو باشد. خدا نیستم، لایق تو بیافرینم. فکر میکنم، دوستم داری. از سرم زیاد است. از حضور حادثهی تو چقدر زندهام.
بالغ تویی، عاقل تویی، صوفی و اهل دل تویی
مشکل منم، غافل منم، درمان هر مشکل تویی
خاک تویی، زمین تویی، غبار رو هوا منم
منزه و پاک تویی، به حیله مبتلا منم**حضور حادثه/هاتف
-
اگر بخواهم درگیر وزن و عروض و قافیه شوم، شاید هیچگاه ترانههایم به دل خودم ننشیند. مفهوم ترانه برایم مهم است. نوشتن ترانه گاهی ساده میشود، مثل ترانهی شاملو، شروع که کردی به نوشتن، هی میخواهی تمامش کنی. هر چند این تمام کردن یک ماه یا بیشتر طول بکشد. دلت با ترانه است. لذت دمادم است. واژهسازی که می کنی زیاد غلط نمیچینی. برای همین است از ترانهی سفارشی همیشه میترسم.
به خواهش دوست عزیزم پاپک این پادکست کمی متفاوتتر است. شما عکس دستخط ترانه را هم در زیر میبینید. البته پیشنهاد پاپک برای موسیقی متن کاری از موتسارت (موتزارت) بود که به ترانه هم بیشتر مینشست اما به دلیل مدت زمان کوتاهترش از ترانه مجبور شدم موسیقی متن را عوض کنم.
امیدوارم صدای من ترانهای محبوب خودم رو خراب نکرده باشه.دانلود - کیفیت بالا (۲.۷۷ مگابایت)
دانلود - حجم پایین (۷۳۰ کیلوبایت)توضیح: به دلیل اینکه سایت اودئو چند وقتی است مشکل پیدا کرده است، این بار از این سایت استفاده نکردهام.
-
ترسی دمادم همیشه با ماست. در هر موضع و مکان. چه جامعهی مجازی و چه جامعهی حقیقی. یاد گرفتهایم قبل از اینکه حرفی بزنیم از واکنش دیگران نسبت به آن بترسیم. صحبت ضربالمثل نیست که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. حرف چیز دیگریست. از ابراز عقیده میترسیم. از اینکه نظرمان مخالف نظر دیگران باشد، میترسیم. یک جا می تواند انتقاد از دین باشد یا برعکس یک جا میتواند در حمایت از دین باشد. صحبت همین ترس است که گلوی آدم را خفت میکند.
در همین وبلاگ شاید، در خانواده شاید، در اجتماع شاید. ترس که باشد سانسور میآید. سانسور که بیاید، قتل صورت میگیرد. قتل واژه، قتل نظر، قتل عقیده. حرفهای پدر را بی جواب میگذاریم به نشانهی احترام، کمی که پیش میرود این احترام میشود ترس. از توهین شدن به عقایدمان هم میترسیم. آنچنان در عقایدمان قدرت نداریم که حتی اگر به آن توهین هم شد، دست نگه داریم.
همیشه سعی کردهام ترسی از حرف زدن به خودم راه ندهم. اما گویا در وجود آدم رخنه کرده است این ترس. از مسخره شدن میترسیم؟ دلیلی نمیبینم. رک و روراست بگویم در این ضربالمثل غرق شدهایم: “زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد”
حالا گیوتین ترس لحظه به لحظه به گردن نزدیکتر میشود، گویا ترس از خدا هم به ما نزدیکتر است. میآید، به اسم یک لایحه، به اسم یک قانون، به اسم یک دستور. یک قتل عام اتفاق میافتد. واژهها در گور دسته جمعی دفن میشوند. کسی از کسی انتقاد نمیکند. کسی از کسی حمایت نمیکند. رخوت نفوذ میکند. حمایتها صوری، انتقادها صوری. حرف اختراع نمیشود. حرف تکرار میشود. خیانت به کلمه صورت میگیرد. ترس سایهی خودش را بر سر ما پهن کرده است. چقدر ساکتیم. سکوت علامت رضاست؟ سکوت یعنی مرگ. -
جونم براتون بگه که حدود ۲ سالی هست من بعد از اعلام خبر الزامی شدن استفاده از کارت ملی در اقصی نقاط جهان که به شبکهی بانکی شتاب مجهز هستند در تالاپ و تولوپ گرفتن این سند رسمی موجودیت خویش افتادم و برای اعلام مالکیت شخص شخیصم بر بدن خویش به هر در و دیواری کوباندم. اما از آنجایی من حتی برای اینکه به دریا هم بروم باید یک عدد آفتابهی نفیس مسی همراه خود ببرم، این است که اینه. حالا بعد از دو سال نه شناسنامه دارم و نه کارت ملی. اینم که میبینن زندهام از برکات درگاه الوهیت خداوندیست وگرنه من کجا و زندگی کجا؟
قصه از اونجا شروع میشه که شخصی با سواد و کمال در ثبت احوال سجلی بنده عملیات انتحاری انجام داد و رسمآ با جلوههای ویژه تر زد به نام من در همان عنفوان نوزادی و اسم بنده را فوأد نام نهاد. حالا این فوأد چه معنیای داره باید بررسی کرد در نهجالبلاغه و مراجع عربی. خلاصه به قول یارو که اسم بچهش تو شناسنامه پولاد بود و صداش میکردن فولاد، اسم منم تو شناسنامه فوأد بود و صدام میکردن فؤاد.
از این اتاق به اون دفتر، از این امضا به اون مهر، گذشتیم و رسیدیم به فصل کارت ملیگیری. کارت ملی همهی اعضای خانواده به سرعت برق و باد صادر و تحویل داده شد، اما برای من نقطهی عطفی در صنعت نامگذاری قرار داده شد.
اول اینکه نام من در سیستم مدرن کارت ملیزنی “فواد” ثبت شده بود در حالی که در سیستم عهد بوق سجلی “فوأد” و همهی این شاهکارها در حالی اتفاق میافتاد که نام من در تمام دایرةالمعارفهای جهان اعم از قرآن، دهخدا، معین، منصور، داریوش، آکسفورد و لانگمن حتا (سلام مه یا) به صورت مشکوکی فؤاد ثبت شده بود. بنابراین بعد از گذشت ماهها از درخواست برای کارت ملی اینجانب، فرمان رسید این شناسنامه از فؤاد بگیرید و تغییرات لازمه را در آن بتپانید.
این بود که حدود ۶ ماه و اندی برمه (سلام اندی مولر آق فری) پیش عریضهای نوشتیم خدمت سازمان محترم ثبت احوال تهران (که از بد حادثه نام مرا در تهران ثبت کردهاند و نه یزد) که عزیز دلانگیز لطف بفرمایید اسم من توی شناسنامه فوأد ثبت شده، آن را به فؤاد که در کتاب خود سازمان هم میباشد تغییر و مرا از این بیهویتی نجات بدهید.
هی من برو ثبت احوال یزد، هی شناسنامهی جدید نیا! بگذریم که در این بین ۵-۶ هزار تومنی هم برای اثبات زنده بودنم باید خرج میکردم. بالاخره تا چند روز پیش که تشریففرما شدم و نظر کارشناسانهی ثبت احوال تهران مبنی بر اینکه نام فوأد به فؤاد غیرقابل تغییر است و باید “فواد” در نظر گرفته شود. فقط شما واکنش کارمند ثبت احوال یزد را نسبت به این نظر کارشناسی باید میدیدید تا به شما میزان کارشناسی تفهیم شود. من و کارمند ثبت احوال یزد هر چه در کتاب نامگذاری ثبت احوال و نیز نرمافزار مربوطه به دنبال کلمهی منحوس فواد گشتیم چیزی پیدا نکردیم و همه چیز به نام فؤاد بود.
و اینگونه بود که در همان لحظه به عمق کلمهی کارشناس نائل شدم. به من پیشنهاد شد که برای اینکه سریعتر بتوانی شناسنامه را به اسم خودت بگیری، بهتر است خود شخصآ به تهران رفته و عملیات نامگذاری بر روی کودک ۲۳ ساله را تعجیل ببخشی.
حالا شما پیدا کنید وصول کنندهی چکها و امضا کنندهی سندهای مربوط به اینجانب را که از مال دنیا فقط یک گواهینامه دارم. هر چند چیز زیادی توی این دنیا به من مربوط نمیشه، ولی به هر حال.
آیا شما به یاد آن داستان معروف عزیز نسین نیفتادید که دربارهی شخصی بود که زنده است ولی هویت ندارد؟ -
میتونست روز تولدم امسال، یکی از مزخرفترین روزهای تولدم باشه. هر چند که من روزهای تولدم با روزهای معمولیم هیچ فرقی هم نمیکرد. اما دو امتحان پایانترم مشکل این روزها رو برای من سخت کرده بود. منی که با درس خوندن غریبهام. خلاصه هر چه بود امتحانات تموم شد، باید دید سرنوشت من به کجا میزسه.
اما امروز ۱۲ تیر ۱۳۸۷، فقط یک روز تولد معمولی برای من نیست. این یک روز تاریخی برای من است. تبریکات صمیمانهی دوستان مجازیام به من ثابت کرد که میشود به جامعهی مجازی دل بست و غصهها رو از یاد برد. اگر اطرافیان حقیقی بگذارند میتوان به جامعهی مجازی و دوستانش تکیه کرد. میشه به آق فری (فرشاد عزیز) و اسی (احسان مصلحی) و همهی بچههای توییتر و فرندفید و وبلاگستان ایمان آورد. با این حرکتی که خود نبوغ است: پادکست تبریکات تولد فؤاد!
نمیدانم چه بنویسیم، که برای من در این لحظات سخت است با واژهها ور بروم. گاهی وقتها واژه در مقابل عظمت دوستی کم میآورد. چه میشود گفت.وقتی پستچی زنگ در خانه را میزند و تو از بچههای توییتر و فرندفید، هدیهی تولد دریافت میکنی، بغض میکنی و خجالت میکشی از اینکه لیاقت این همه محبت را نداری. عکسی که میبینید، نشانهی کوچکی از بزرگواری این عزیزان است. عقاید یک دلقک از طرف حامد ملک، عاشقانهها از طرف مه یا و آنام و زندگی در پیش رو از طرف مریم اردکانی.
این تاریخیترین روز تولد من است، علاوه بر اینکه او هم این روزها پیش من است، و چه لذتی بالاتر از این همه دوستی و محبت
و جاودانگی؟ دست تک تک شما دوستان رو از راه دور میبوسم و امیدوارم با من یا بی من هر جا که هستید در یاد هم باشیم. دوستتون دارم.
این عکس هم هدیهای از طرف باران کوچولو:
خبر تکمیلی: هدیهی پدرام ویسی هم رسید: مکتوب اثر پائولو کوئیلیو، ممنون پدرام جان.
-
چرا، چی شد که درگیریم، با این وضعی که میبینیم
یه ریز از برق مینالیم، یه ریز دنبال بنزینیم
به جای زندگی با هم، دنبال لقمهای نونیم
تموم زندگیمونو، به پوله، که ما مدیونیمتمومش میکنیم یا نه
تمومش میکنیم یا نه
چقدر اسیر این دردیم
تمومش میکنیم یا نه
تمومش میکنیم یا نه
به دقیانوس چرا برگردیم؟دیگه جونم به لب اومد از این سوژهی تکراری
همهش قافیه میبافم، مزخرف، از رو بیکاری
چرا دیگه نمیخندیم، چرا خوشحال نمیبینیم
با اینکه هستهای داریم، چرا غمگین غمگینیم
چرا دیگه نمیخندیم، چرا خوشحال نمیبینیم
با اینکه هستهای داریم، چرا غمگین غمگینیمتمومش میکنیم یا نه
تمومش میکنیم یا نه
چقدر اسیر این دردیم
تمومش میکنیم یا نه
تمومش میکنیم یا نه
به دقیانوس چرا برگردیم؟ویدیوی تمومش میکنی با صدای شهرام صولتی
جیمیل
من
موضوعات
- اجتماعی
- ادبیات
- اوبونتو
- اینترنت
- ترانهبازی
- تلویزیون
- حرف
- حقوق بشر
- خوراک
- روزمره
- ساماندهی
- سیاست
- سینما
- شخصی
- شعر
- شعر من
- طنز
- عارفانه
- عاشقانه
- عکس
- فایرفاکس
- فوتبال
- فیلم
- متن ترانهی دیگران
- موسیقی
- مووبلتایپ
- مینیبال
- نانوشتههای یک زن
- وبلاگستان
- وبسال
- وردپرس
- ورزش
- پادکست
- پراکندهنوشت
- کتاب
- گاهنوشت
- گوگلریدر
- یک کلام
آرشیو
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- بهمن ۱۳۸۵
- دی ۱۳۸۵
- آذر ۱۳۸۵
- آبان ۱۳۸۵
- مهر ۱۳۸۵
- شهریور ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۵
- تیر ۱۳۸۵
- خرداد ۱۳۸۵
- اردیبهشت ۱۳۸۵
- فروردین ۱۳۸۵
- اسفند ۱۳۸۴
- بهمن ۱۳۸۴
- دی ۱۳۸۴
- آذر ۱۳۸۴
- آبان ۱۳۸۴
- مهر ۱۳۸۴












